mercredi, juillet 04, 2007

لطفا بزش را بکش...

این روزها وبلاگستان حالش بد است. عین خود ایران پر است از کینه و تنش. هر دری را باز می کنی کسی دارد به کس دیگری می تازد و از هستی ساقطش می کند. جان کلام این است : وجود نداشته باش ! برو بمیر! نفس نکش. هر کسی که می سازد و جلو می رود چند نفری جلوتر به سرعت برایش چاهی می کنند تا با سر سقوط کند.

داستان ها فراوان است. همه ما از این داستانها زیاد داریم. اما می خواهم امروز داستانی را می خواهم بگویم که شاید کمی هم عصبانی کننده باشد. اما این هم به قول معروف حکایت ماست. تنها کمی کلاه تان را قاضی کنید و فکر کنید.
دو سه سال بعد از انقلاب بود که در پاریس هنرمندی را دیدم پاک باخته و در به در. بعد از انقلاب به علت انواع و اقسام تهمت ها و توهین ها از ایران گریخته بود ومدتی بود که آواره و سردرگم در پاریس می چرخید و کاسه چکنم به دست گرفته بود. من که در آن زمان غرق در شور و شر انقلاب بودم و نفس کشیدنم انگار با ریتم انقلاب یکی شده بود کاملا چشم بر حاشیه ای شدن و حذف تقریبا کامل هنرمندانی که آن ها را جرثومه های فساد می نامیدند بسته بودم و فکر می کردم "حقشان بود". بنابراین در برابر این هنرمند پاک باخته که قرار گرفتم با نگاه و لبخندی تحقیر آمیز از وی استقبال کردم. در شور و شر داستان های انقلاب او داستانی (به اصطلاح جکی) تعریف کرد که احساس بدی به همه ما دست داد و من بدنم لرزید و به شدت به وی حمله کردم که چگونه جرئت می کنید چنین هجویاتی بگویید؟! ما ایرانی ها بهترین آدم های دنیا هستیم. این داستان را شما از روی بغض و کینه ای که به انقلاب دارید می گویید. او لبخندی تحویلم داد و گفت صبر کن کم کم خواهی فهمید. و حالا دارم هر روز بیشتر می بینم که حق با او بود. داستانش چنین بود:
روزی خداوند تصمیم می گیرد که بیاید روی زمین تا ببیند بندگانش چه می گویند و چه می کنند. سوار بر سفینه خود شد و آمد بر زمین تا رسید به بیابانی که اسب سواری گله گاو بزرگی را به چرا برده بود و سخت در تلاش بود که مواظب تمام گاوهایش باشد. خداوند از آن سوارپرسید بنده من تو کیستی و اینجا کجاست؟ سوار گفت اینجا امریکاست و من یک گله دارهستم که برای تامین زندگی ام این همه گاو را به تنهائی به چرا آورده ام. خداوند گفت بنده من؛ من خدای تو ام اگر آرزویی داری بگو تا برایت برآورده کنم تنها همین یک بار است که چنین فرصتی را به تو می دهم. گله دار گفت ای خدای من آرزو دارم که پول دار شوم، یک رنچ و مزرعه بزرگ داشته باشم با ده هزار راس گاو و گوسفند وهزاران اسب؛ دلم می خواهد چند اتوموبیل لیموزین بزرگ داشته باشم، بتوانم کار کنم و هرروز زندگی ام را بزرگتر کنم و با خانواده ام خوشبخت زندگی کنم. خداوند گفت می بینم که مرد زحمت کش و با انگیزه ای هستی بنابراین آرزویت را بر آورده می کنم. خدواند آنچه را که گله دار در آرزویش بود به او داد و سوار بر سفینه اش شد و به سفر خود ادامه داد.
رفت و رفت تا رسید به شهری بزرگ. در میخانه ای مردی مست با جامی شراب و غرق در خیال خود نشسته بود. خداوند به او گفت بنده من اینجا کجاست؟ تو چرا انقدر مغموم نشسته ای ، تو را چه می شود؟ او لبخندی زد و گفت خدای من اینجا عروس شهرهای جهان، پاریس است و من هم عاشقی هستم که مست و خراب عشق و شرابم و به تنهائی خود می گریم. خداوند گفت ای عاشق دلخسته بگو چه آرزویی داری بلکه بر آورده اش کنم. عاشق پاریسی گفت ای خداواندا مرا به وصال عشقم برسان اما در عین حال به من لذت زندگی اعطا کن. دلم می خواهد زندگی خوبی داشته باشم، خوش باشم و بهترین شراب را بنوشم و موسیقی را گوش دهم و بهترین غذاها را بخورم و خلاصه در کنار معشوقم از زندگی ام نهایت لذت را ببرم. خداوند به بنده عاشق پیشه اش وصال عشق و زندگی خوشی را عطا کرد و رفت
مدتها رفت و رفت... تا رسید به بیابان برهوتی که تنها گاه به گاه کپری در آن به چشم می خورد که در آن ژنده پوشی نشسته و یا خوابیده بود. خداوند فرود آمد و از یکی از کپر نشینان پرسید بنده من اینجا کجاست تو چرا انقدر بدبختی؟ کپر نشین نگاهی کرد و گفت اینجا ایرانه. در ضمن من اصلا هم بدبخت نیستم خیلی هم خوبم و هیچ ناراحتی هم ندارم. خداوند گفت بنده من چه نشسته ای که نمی دانی که چقدر وضعت خراب است. دلم برایت سوخت بگو چه آرزویی داری تا آنرا برآورده کنم. کپر نشین فکری کرد و با غرور گفت نه ! من هیچ آرزویی ندارم. همین که هستم خوبم. خداوند دوباره گفت این آخرین فرصت توست اگر خواسته ای داری بگو شاید کمکت کنم. کپرنشین دوباره فکری کرد و ناگهان برقی در چشمانش درخشید و گفت می دانی در واقع برای خودم هیچ آرزویی ندارم. اما یک خواسته دارم که اگرآنرا برآورده اش کنی خیلی خوشحال می شوم. ببین آن طرف؛ چند فرسخی اینجا یک کپرنشین دیگری هست که در چادرش یک بز نگاه می دارد و با آن بزش خیلی خوش است اگر می خواهی برای من کاری کنی لطفا بز او را بکش !

عصبانی شدید؟! عیبی ندارد آرام بگیرید و کمی فکر کنید و بگویید مگر غیر از این است؟ (البته در مثل مناقشه نیست و مسلما شامل همه نمی شود اما این هم یک خصوصیت فرهنگی – اجتماعی است که در بین ما کم نیست). اگر این قصه را مو شکافی کنید و نشانه های آنرا به روز کنید درک روزمره آن چندان سخت نیست و مطمئنا هر کدام ما صد داستان از این دست داریم. برای مثال تا به حال چند بار دیده اید که همین دوستان و همکاران تان برای این که خودشان را بالا بکشند پای مبارکشان را بر سر شما و یا دیگری می گذارند و با خیال راحت بر سر شما و یا دیگری می ایستند تا از پله ای بالاتر روند؟ شکست شما موفقیت اوست. اما پرخطر ترین و سخت ترین راه در ایران موفقیتی است که شخص با عرق جبین و کد یمین به دست آورده باشد. آن وقت احتمال اینکه وی را به شدت هول دهند تا به زمین گرم بخورد زیاد است. تا کی توان بلند شدن پیدا کند. اغلب یا تهمتی است و افترایی و یا پرونده سازی است و اخراجی و یا ابداع داستان های ناموسی که این روزها صد البته فیلم و عکس هم چاشنی این ادعاهاست و البته دوستان خدای تکنولوژی هم از تمام استعداد خداداد خود استفاده می کنند. بنابراین تنها انتظار شرمندگی و خود- حذفی کامل می ماند. بسیاری از ما (به خصوص زنان مستقل) شاید این زمین خوردن ها را تجربه کرده باشیم. هر کس به شکلی و به درجه ای. برای این زنان همیشه یک نفر بوده که قصد کشتن بزشان را داشته باشد.

این روزها اگر سفری در وبلاگستان کنید خواهید دید که چه "بزکشی" غریبی راه افتاده است. خیلی ها کمر به حذف یکدیگر بسته اند و با تمام سرعت در حال کندن چاه و به قتل رساندن بزهای بی نوا هستند. یکی از داستانهایی که باز از سرگرفته شده است و با علاقه تمام به آن با ذکر جزئیات پرداخته می شود، داستان تکراری "زهرا" است که این روزها به علت موفقیت نمایشگاهش فغان و فریاد برخی از دوستان را در آورده که چطور ممکن است که دختری که روزی هنرمندی موفق بود و این چنین نابود شد ؛ ما خود شاهد این "اسیدپاشی اجتماعی" بودیم و دیدیم چگونه او را نابود کردند و خودمان با کنجکاوی نشستیم تا زوال و غرق شدن او را با لذت ببینیم. اما چگونه است که امروز دوباره ایستاده است و سری از سرها در آورده. نه در حیطه ای که ما او را نابود کنیم، بلکه در زمینه ای دیگر برای مثال در حیطه عکس و یا ویدئو کلیپ با کمال قدرت ایستاده تا برای خود حیثیت جدیدی تدارک ببیند و نشان دهد که زهرای واقعی کیست. تا به همه نشان دهد که راه دیگری نیز وجود دارد که بلند شوی و دیگر قربانی نباشی.
برخی از دوستان وبلاگ نویس ما تقریبا چنین ادعا می کنند که چنین فیلمی را زهرا خودش تهیه کرده و از آن میلیاردها به جیب زده تنها به عشق معروفیت و شهرت و پول. این دوستان عزیز ما هر چند بعضا ادعا می کنند که در ایران بسر می برند ولی در شرایط فعلی یادشان رفته که در جمهوری اسلامی بسیاری از زنان را برای خاطر چهار تار مویشان چندین روز از زندگی می اندازند اما نمی دانم چرا فکرشان به این نمی رسد که باید زنی دیوانه زنجیری باشد تا در ایران چنین بر سر خود آورد که اگر جان سالم از دولت و قضاوت او به در برد مطمئنا از قضاوت خانواده و در و همسایه و مردم عزیز همیشه در صحنه جان سالم به در نمی برد. دوستان ما فریاد بر می آورند آهای زهرا پس شرم و خجالت تو کجاست. چرا در زمین فرو نمی روی ؟ همین قدر که اجازه داده ایم به تو نفس بکشی باید تا آخر عمر ممنون ما باشی اما مبادا ادعای زندگی کردن داشته باشی.
اما دوستان داستانها دارد کمی تغییر می کند. می دانید داریم در قرنی زندگی می کنیم که نه زهرا و تمام زنانی که مورد اسیدپاشی و سنگسارهای مختلف روانی و اجتماعی قرار می گیریند، بلکه حتی رئیس جمهور جدید و قدیم و پلیس انتظامی و دولت و ملت هیچ کدام دیگر در امنیت کامل به سر نمی برد. دوربین ها در همه جا ما را نگاه می کنند و کرده و ناکرده ما را ثبت و به صفحات یوتیوب و وبلاگها می سپارند. هیچ جوری هم نمی توانید جلویش را بگیرید. برای مردان جامعه ما تا به حال انواع افشاگریها بسیار ساده بوده و به آن کمتر وقعی گذاشتند و به سادگی از دوربین های همراه گذر کردند. چه عرف جامعه به آنها هر حقی را می دهد. حتی اگر گاهی هم به آقای خاتمی برای دست دادن با خانم های ایتالیائی بتازد. اما وای بر زنان جامعه. وای بر زنی که داستانی از وی به درست و یا غلط علنی شود. آن زمان است که دیگر بخششی در کار نخواهد بود و آن زن باید از جامعه و حتی کل زندگی حذف شود. (حداقل سنگسار فرهنگی – اجتماعی شود).
اما خوشبختانه دنیا در حال تغییر است. زهرا (مطمئنم مانند بسیاری از دختران دیگر) یکی از مهمترین قدم ها را در این راه برداشته. قدمی که امیدوارم راه را برای تمام زنان دیگری که قربانی این دسیسه های رنگارنگ می شوند باز کند تا جرئت کنند تا در همان جائی که زمین خوردند بلند شوند و با افتخار و سربلندی حیثیت خود را دوباره احیاء کنند و جلو روند، موقعیت را تغییر دهند و آرزوهای جدیدی کنند. در این میان مسلما عده ای ناراحت خواهند شد و حمله خواهند کرد. اما آنچه مهم است و داستان "بزش را بکش" را تغییر می دهد بسیاری از کامنت هایی است که در پای این نوشته ها یافت می شود و یادآوری می کنند که دیدگاه مردم ما در حال تغییر است.
در یکی از کامنت هایی که خواندم (متاسفانه یاد داشت نکردم) عزیزی فکر می کنم به نقل از مولانا خطاب به یکی از این دوستان نوشته بود:
فروشدن جو بدیدی، بر آمدن بنگر - غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد.
ببخشید که انقدر طولانی شد.

mercredi, juin 27, 2007

قهرمانی به نام ارغوان رضایی

ارغوان رضائی یکی از امید های تنیس بانوان فرانسه است. دختری است با اصالت ایرانی 20 ساله، زیبا و بسیار با استعداد با خانواده ای که تمام وقت و زندگی شان را برای موفقیت وی گذاشته اند. اما وقتی این فیلم را می بینی و نحوه زندگی وی و خانواده اش را دلت آشوب می شود. همه چیز در تحت فرماندهی پدری است مستبد که تمام فکر و ذکرش شاید موفقیت دخترش باشد اما سخت دیکتاتور است و از دخترش تمام توانش را طلب می کند و از آن بدتر او را در شرایطی نگاه می دارد که واقعا جای سوال دارد.
ارغوان حق پرواز با هواپیما و سکونت در هتل را در زمان مسابقه های خود ندارد چون می بایستی با پدر و مادر خود همراه باشد و به گفته آنها نمی شود سه نفری با هواپیما سفر کنند و به هتل بروند بنابراین همه با هم با یک وانت کهنه تمام اروپا را طی می کنند و ارغوان شب های مسابقه را در وانت در کنار پدر و مادر خود می خوابد ! این زندگی یک دختر قهرمان ایرانی است که حالا هم که از ایران به دور است و امکان قهرمانی برایش موجود است گرفتار پدر و مادری شده که هیچ اهمیتی به آسایش تن و روان وی نمی دهند تا مبادا ارغوان "آمبورژازه" شود و یادش برود که زندگی سخت چیست...
به راستی پدر و مادرش (که به نظر می آید زن کاملا تسلیمی باشد در برابر خواسته های پدر) از خواسته ها و جوانی دختر قهرمانشان چه می دانند که چنین وی را سرسختانه به کار می گیرند؟ فکر می کردم اگر ارغوان بخواهد دمی بیاساید لحظه ای تنها با خودش باشد و در اتاق خودش به سر برد ؛ دوست پسری داشته باشد و یا با دوستانش جوانی کند و یا با این همه پولی که برنده آن شده است در شرایطی انسانی تر و راحت تر زندگی کند چه باید بکند؟ نمی دانم زندگی شخصی اش چگونه است اما به نظر نمی آید که در امور شخصی خودش هم آزادی نسبی داشته باشد آنهم در فرانسه و آنهم به عنوان یک قهرمان
براستی چگونه می توان تمام زندگی را در یک وانت به سر برد و هر روز در بزرگترین مسابقه های دنیا شرکت کرد و هرگز در هتلی (همانند تمام قهرمانان دیگر) سر راحت را بالش نگذاشت. زمانی که ارغوان را در زمین تنیس می بینید فکر می کنید به چه زندگی باید داشته باشد. اما لطفا این فیلم را ببینید. نمی دانم با این همه پولی که امسال برده است خانواده اش چه می کند؟ شاید برای روز مبادا سرمایه گذاری می کند. اما یک قهرمان، یک هنرمند؛ و یا یک دانشمند هر کسی که قرار است با تمام دنیا وارد رقابت شود لازم است در زندگی اش کمی آرامش داشته باشد به خصوص وقتی با عرق جبین پول در می آورد.
این دختر 20 ساله به نظر می رسد که علی رغم تمام استعدادش هیچ گونه حقی هنوز بر آنچه به دست می آورد ندارد. دلم برای ارغوان این ستاره ایرانی تنیس فرانسه واقعا سوخت. چهره اش خسته از این همه فشار است. اصلا خوشحالی در صورتش نیست مگرهنگام بازی که چهره اش باز می شود. زمانی که به هیچ چیز دیگری جز زدن توپ فکر نمی کند.
چهره ارغوان و استبداد پدرش مرا به یاد بسیاری از داستان های دختران جوان دیگر ایرانی انداخت. مگر واقعا چه فرق می کند؟ در ایران هم بسیاری از پدرها تنها محض علاقه و محض خاطر اینکه فکر می کنند که خدایند به راستی و عقلشان از همه بهتر می رسد دخترشان را تحت فشار های عجیب و غریبی می گذارند برای این که "خوبی دخترشان را می خواهند" یک روز ازدواج اجباری است ، یک روز دانشگاه رفتن و دکتر شدن اجباری و یک روز دیگر قهرمان شدن است اما همه اینها به چه قیمتی... به قیافه این خانواده نجیب دیکتاتور زده نگاه کنید در اوج موفقیت از صورت هیچ یک خوشبختی و خوشحالی ساطع نمی شود. البته احتمالا سایه احساس افتخار را در صورت پدر و مادر می بینید اما در صورت خواهر و برادر چه می بینید؟
ای کاش پدر و مادرها می فهمیدند که نه این دیکتاتوری به حال بچه هایشان نفع دارد و نه آن روی سکه بی تفاوتی و وادادن و لوس بار آوردن بچه ها. ایرانی ها از قرار تنها این دو الگو را می شناسند و شاید همه بدبختی های ما از ورزشی و اجتماعی و فرهنگی و سیاسی مولود این تربیت غلط باشد. ای کاش همه ما بزرگ می شدیم. هم بچه ها و هم پدر و مادر ها
پ ن - در ضمن برای کسانی که در ایران نمی توانند این وبلاگ را باز کنند این یکی را با همان اسم و آدرس در ورد پرس راه انداختم هنوز خیلی کار دارد اما اینجا را داشته باشید تا خدمت برسیم اینشاالله که مراحم دوستان این بار شامل حال مون نشود

mardi, juin 19, 2007

بنویس تا جوان بمانی

Apply Writing every day. Your skin will be revitalized by its wonderful properties! From the moment you wake, Writing promotes cellular activity. With the very first marks on the blank page, those bags under your eyes fade right away and your skin feels fresh again. by noon, it is in tip-top condition. with its active ingredients, writing reinforces your epidermic structure. At the end of the day, your wrinkles have faded and your features are smooth again.


فاطمه مرنیسی می گوید بنویسید تا جوان بمانید : از فردا شروع کنید. کرم مرطوب کننده را به دور بیندازید، ساعتی زودتر از خواب بلند شوید و با مدادی در دست در برابر کاغذی بنشینید و صبورانه مشغول شوید. با صبر فراوان. ناگهان اتفاق خواهد افتاد. صفحه کاغذ جان می گیرد و مغزتان به کار می افتد، بدنتان انرژی می گیرد و با افکارتان پیش خواهد رفت. از من بشنوید: نوشتن بهترین درمان هر درد و بحران و هر چین و چروکی است. تنها کاری که از عهده نوشتن بر نمی آید جلوگیری از سفید شدن موست. برای این باید حنا استفاده کنید....
اما یاد بگیرید روزی یک ساعت بنویسید. هر چیزی که به فکرتان می رسد. حتی می توانید به اداره برق نامه بنویسید و بگوید که چراغ برق روبروی خانه تان سوخته است. نمی توانید تصور کنید نوشتن چه تاثیری بر پوستتان خواهد داشت: چین و چروکهای کنار لبتان و اخم بین ابرویتان کم کم از بین خواهد رفت؛ چشم هایتان باز تر خواهد شد و با تمام اینها آرامش درونی خواهد آمد.

در کشور های عربی (ایران جا نماند، مترجم) نوشتن ارزانترین و عمیق ترین نوع کشیدن پوست است. چون در این کشورها همه چیز از رژیم سیاسی گرفته تا آلودگی های ایدئولوژیک و فضای اقتصادی همه دست به دست هم می دهند تا زن را قبل ازاین که زمانش برسد پیر کنند. هفته ای یک بار به او یک شوک عصبی می دهند و ماهی یک بارباعث یک حمله قلبی می شوند. همه با هم کاری می کنند که از بیست و پنج سالگی موهایش سفید شود و بعد از بیست سالگی حداقل سالی پنج چین و چروک به چین هایش اضافه شود.
می پرسید چگونه می توان هیولاهای اطرافمان را که احتمالا به شکل دوست و همکار و خادمین و غیره هستند را وادار به خواندن نوشته های خود کنیم؟ خوب نوشتن از هر معجون جوانی کارساز تر است ، چون باید اول خودمان را تغییر دهیم. جلب توجه دیگران اغلب تنها از طریق این تغییر و تحول است که صورت می گیرد. برای مثال باید باور کنیم که آنچه که می نویسیم مهم است و هر قدر هم که فکر کنید که آسیب پذیر و نا امن و شکننده باشید اما باید باور کنید که درون تان احتمالا یک شعله ای می سوزد که می ارزد به آن نگاه کنیم. اگر می خواهید که آدم ها دیگر هیولا نباشند وبه محض این که دهانتان را بازمی کنید تا مسئله جالب و مسلما استثنائی را به زبان آورید به شما حمله نکنند؛ باید یاد بگیرید در وضعیت یک بوکسر قرار بگیرید. سالها طول کشید تا من یاد گرفتم...

تکه هایی از نوشته جامعه شناس محبوم فاطمه مرنیسی
Writing is better than a face-lift
Fatima Mernissi : Women’s rebellion & Islamic Memory

samedi, mai 05, 2007

اندر احوال "ثکث اند د سیتی" در تهران

احتمالا سریال امریکائی و جامعه شناسانه سکس اند د سیتی را در ماهواره ها دیده اید. اخبار چند روز آخر را دنبال کنید می بینید بیچاره نیویورک و امریکا خیلی خیلی عقب مانده اند. ما عوضش تمام اموراتمان در جمهوری اسلامی تنها بر محور ثکس می گردد و مهمترین مسئله ما است چرا برای اینکه ناگهان ما خودمان کشف کرده ایم که مخرب ترین و وحشتناک ترین مسئله برای اخلاق اجتماعی مسئله زن و ثکص است. می گویید نه لطفا کمی اخبار این دوسه روز اخیر را دنبال کنید
خوبه که اسم مملکتمون هم جمهوری اسلامی است، با این همه اشتها اگر سوئد بودیم چه می شد؟

یک -پس از 28 سال که بالاخره رخصت داده شد که دو وزیر خارجه از دور با هم دست تکان بدهند و لبخند بزنند تا بلکه هم سر صحبت باز شود، ناگهان جناب متکی مهمانی شام را ترک می کنند چون وااسلاما خانم ویولونیست قرمز پوشی لباس دکولته پوشیده بود. خوب البته به هر حال اینکه چشم آقای متکی به چهار سانت بیشتر و یا کمتر از سر و شانه یک دختر ویولونیست بخورد بسیار مهمتر از روابط خصمانه 28 ساله ای است که تمام امنیت منطقه را تهدید می کند. هر چند که فکر می کنم آن بنده خدا چون وزیر خارجه است احتمالا خودش هم می دانست که چه کار زشت و خنده داری کرده (که انقدر امریکائی ها باهاش تفریح کنند و سکه یک پولمان کنند و خانم کندولیزا رایس از خنده غش کند وقتی ازش پرسیدند چرا آقای متکی پاشد رفت) ولی خوب قرائن نشان می دهد که در مملکت گل و بلبل ما اگر مانده بود و احیانا یک دهن لقی حرفی زده بود یک روزنامه ای یه چیزی می نوشت و سیصد چهارصد نفر می ریختند خیابان و حتما می بایست استعفا بدهد.

دوم - آقای زرین کلک را از دانشگاه اخراج می کنند چون چهارتا موی دختر دانشجویی را از زیر روسری کشیده بیرون. بگذریم که اگر این عمل را در امریکا هم می کرد حتما توبیخ اش می کردند و به اصطلاح این جائی ها حتما سو می کردندش. در زشت بودن کارش که شکی نیست. اما گاهی هم باید فکر کرد چرا آدمها چنین عکس العمل هایی نشان می دهند آنهم یک استاد 80 ساله باید عصبانیت فروخورده ای داشته باشد که سر یک دختر چادری چنین عکس العملی داشته باشد. به هر حال قصد تبری او نیست. کار زشت زشت است چه کار جناب استاد باشد و چه کار اقایان انتظامی که به قول خورشید خانم این همه توهین که این روزها به زنان دیگه که در خیابان می شود و البته هیچ اشکالی ندارد. چرا چون فقط چون آن طرف استاد زرین کلک بود و آن طرف یک خانم چادری باید حکم اخراج و اعدام را داد ...

سوم - جناب رئیس جمهور محترم هم که یک بار یک کار "شیک" در زندگی اش کرد و دست خانم معلمش را بوسید (بگذریم که به قول معروف از دستکش خانم معلم معلوم بود که سناریو از قبل نوشته شده بود) به شدت مورد انتقاد قرار گرفت البته شدتی هم نداشت (محض خالی نبودن عریضه بود)چون اگر آقای خاتمی این کار را کرده بود به یقین الان دیگر رئیس جمهور نبود

چهارم - دیگر عرضم به خدمتتون از مسئله خطر امنیتی زنان به طور کلی و بد حجابی به طور کلی تر چیزی نمی گویم که از بمب اتم و تحریم های بین المللی و اعتیاد و بیکاری و بدبختی هم بدتر است. مطمئنا اگر حجاب زنان درست باشد اعتیاد و بیکاری از بین می رود مسائل منطقه حل می شود ، پول نفت سر سفره مردم می رود و کلا ایران می شود خود بهشت.

پنچم - هنوز مطلب صکثی راجع به معلمان و کارگران پیدا نکردم اما دلیل نمی شه کمی صبر کنید حتما یک چیزهایی هست صداش به زودی در می آید به هر حال معلوم است که اگر هم در خیابانا مسئله ای این چنینی پیدا نکنند در خانه شان که پیدا می کنند. می گویید نه پس این همه بچه از کجا آمده؟

ببخشید لینک ها را نگذاشتم نمی دونم این بلاگ سپات چه مرگش شده نمی شه لینک گذاشت.

پ ن 1- نوشتن سکس به صورت ثکث و یا صکص و صکث و یا س.ک.س. یکی از دلایل اهمیت فوق العاده ثکص در ایران است. و در واقع با تغییر شکل کلمه فکر می کنیم که خود مسئله را منکر شدیم و در واقع یک حجاب شرعی سرش می گذاریم و دیگر هیچ کس نمی فهمد ما چه گفتیم و نوشتیم. این هم دقیقا کاربرد حجاب امروزی را در جامعه ما دارد. فکر می کنیم که مسئله را این جوری حل کردیم... به هر حال ما هم خواستیم قاعده را رعایت کرده باشیم وگرنه که وبلاگ من که الحمدالله یک سال است فیلتر است. چرا خدا می داند

پ ن 2- یکی از مسائل دیگه که اصولا بهتر است این کلمه سکص را با تغییر شکل نوشت این است که با نوشتن کلمه به شکل خودش مورد حمله جویندگانی قرار می گیری که متاسفانه اغلب از ایران عاجزانه به دنبال این کلمه در اینترنت هستند مگر دستشان به چیزی بند شود. جامعه ما بیش از حد بیمار شده است...

dimanche, avril 29, 2007

آوازی از گذشته های دور

آیا امروز هم می توان این چنین عاشق بود؟
حالت های صورت ژاک برل در این فیلم واقعا عجیب است. کلام اش دلم را می لرزاند. مگه می شه آدم انقدر بدبخت عشق شود؟ فکر می کنم اگر کسی واقعا این جور عاشق باشد حتما می میرد.



اما جالب است که این ویدئو را با این یکی مقایسه کنیم. این یکی من را یاد آدمهای سرکاری می اندازد. هم جوان تر است و هم خام تر ولی نمی دانم کدام واقعی تر است؟ شما چه فکر می کنید؟ کدام شان عاشق ترند؟

mardi, avril 24, 2007

باد مکارید که طوفان درو خواهید کرد

روزنامه اعتماد ملی دارد واقعا جالب می شود با تمام جوابیه های شاهکارش به روزنامه کیهان و امروزبا این مقاله بی نظیر مسیح علی نژاد . واقعا احساس افتخار می کنم که چنین دختر جوان پر شور و پرجرئتی هستید خانم علی نژاد مثل خیلی دختران جوان پر شور ما که بی وفقه در پی استرداد حق و حقوق خود مبارزه می کنند و البته اکثرا سر از چهار دیواری های میله میله در می آورند.
اما واقعا چگونه می توان بعد از 27 سال انقدر بی فکر و دیوانه بود که حمله به مردم را آنهم در چنین شرایط خطرناکی دوباره آنهم با این شدت از سر گرفت و چنین عصبانیتی در بین مردم و جوانان دامن زد. تازه مردم که هیچ ؛ ببین آش چقدر شور شده که حتی رئیس قوه قضائیه هم فریادش در آمده. می گویند تنها ده درصد جوانان بد حجاب هستند و بقیه همه حجاب سفت و سخت دارند این آمار را کی جمع کردید و چگونه؟ مثل همه آمار دیگرتان همین طوری یه چیزی گفتین دیگه.
اما آیا می دانید که بد حجابی در ایران تبدیل به یکی از مهمترین و فراگیرترین جنبش های اجتماعی شده است؟ واقعا چند چنبش در ایران سراغ دارید که به فراگیری بد حجابی باشد؟ جنبش به این معنا که در برابر زور و قدرت شکل گرفته وبه عنوان یک نوع مقاومت محسوب می شود. می دانید تا به حال چند مقاله جامعه شناسی و علمی راجع به این جنبش اجتماعی چاپ شده است؟ می دانید که چگونه این جنبش را دارید با حرکات نسنجیده تان تبدیل به یک نیروی اعتراضی عظیمی می کنید که بزودی شما که هیچی دیگر احدی از پس آن بر نخواهید آمد.
اوایل انقلاب و در اوج بگیر و ببند های حجاب بود که پس از مدتها خانمی از دوستانمان را که قبلا یک استاد دانشگاه بود وحدود چهل ساله را دیدم با ماتیکی قرمز در زمانی که کسی حتی جرئت نمی کرد ماتیک رنگ لب و براق بزند. گفتم ای بابا تا به حال در این چند سال هرگز ندیده بودم که ماتیک بزنی اون هم به این قرمزی. گقت این نشانه اعتراض است. روسری را به زور سرمان کردند؛ ما را بیکار کردند حالا با یک ماتیک دارم اعتراضم را نشان می دهم. پایش هم ایستاده ام حتی اگر شلاق بخورم. مسئله زیبائی نیست مسئله اعتراض است. باید یک جوری به این آقایان گفت که شما نمی توانید کاملا بر ما غلبه کنید. آن زمان این جنبش با ماتیک شروع شد و تا جائی پیش رفت که بعضی ها هم به آن جهاد ماتیکی لقب داده اند. اما کم کم در طی تمام این سالها این نوع اعتراض از ماتیک بسیار فراتر رفت و تبدیل به چیزی شد که نه تنها شما آقایان متعصب و یک بعدی را ناراحت و از خود بی خود می کند بلکه فکر می کنم بسیاری از افراد دیگر جامعه هم ازافراط و تفریط آن ممکن است عصبانی بشوند. اما مسئول تمام این ها فقط شما هستید آقایان با تحجر و تعصب و عدم فهم وضعیت جهان شما جوانان ما را به این افراط و تفریط سوق دادید. جوانان ما می توانستند مثل جوانان همه دنیا زندگی خودشان را بکنند و دغدغه هایشان هم دغدغه های هر جوان دیگری باشد فکر دانشگاه و ازدواج و مسلما تفریح و معاشرت سالم باشد. اما شما با عدم درک و فهم تان از دنیای فعلی نمی گذارید و هر روز یک سری مسائل جدید به مسائل بی شمار آنها اضافه می کنید. می دانید که دارید با حمله ها و خشونت بی پایان و همیشگی تان نسل جوان ایران را که از بچگی تا بزرگی اش تنها توهین شنیده و تحقیر شده و تحت فشارهای بی اندازه بوده به یک نسل عاصی و بی اعتقاد و خشن تبدیل می کنید. هر بار هم به آنها حمله کنید این عطش مبارزه آنها با شمائی که راه نفس را بر آنها می بندید باز هم بیشتر می شود. نیرویی که خشونت و محدودیت های شما در آنها ایجاد می کند به مراتب افزایش پیدا می کند و مطمئن باشید که دیر نیست که وبال تان را بگیرد.
خدا رحم کند که اگر این جوانان از شما روی برگردانند واقعا در برابر ورشکستگی اقتصادی و فرهنگی و اجتماعی تان چه خواهید کرد؟ در برابر امریکا چه خواهید کرد؟ امیدوارم که بگیر و ببند امروزتان جنبش اجتماعی بد حجابی را به یک انقلاب آنارشیستی و در اوج هرج و مرج تبدیل نکند که به سود هیچ کس نخواهد بود. اما اگر چنین رخ دهد تنها مسئول آن شما و(البته آقای رئیس جمهور جدید الورود) خواهید بود و نه جوانان؛ نه زنان و نه معلم ها و نه تمام این گروه هایی که هر روز به یک بهانه جدید آنها را نوکر و حقوق بگیر امریکا قلمداد می کنید. چون اگر امریکا در ایران انقدر حقوق بگیر و نوکر داشته باشد که باید کم کم ایران را یکی از ایالات امریکا به حساب آورد.!

lundi, mars 05, 2007

آقایان آیا خسته نشدید؟


چند روز پیش کلاسم در مورد شباهت ها ؛ تفاوت ها و به خصوص خصوصیات آینه وار زنان ایرانی و ترک بود. وقتی تاریخچه مبارزات زنان ترک و ایرانی و را گفتم فکر کردم زنان ایرانی چقدر زحمت کشیدند تا به حال و چقدر کم نتیجه گرفته اند. وقتی یکی از شاگردان در مورد شباهت و یا تفاوت زنان اسلام گرای ترک با زنان ایرانی پرسید گفتم بزرگترین تفاوت یک زن اسلام گرای ترک با زن ایرانی در جمهوری اسلامی این است که زن ترک در زمان طلاق قانون کشورش با تمام قوا پشیتبان اوست، حال آنکه زن ایرانی اگر مردش منصف باشد شاید در دادگاه حقی به دست آورد وگرنه قانون هیچ گونه حمایتی از وی نمی کند. تفاوت زن اسلام گرای ترک با زن ایرانی این است. نمی دانم آیا زنان اسلام گرای ترک می دانند این قانون چه نعمتی است؟ امروز قانون حمایت خانواده ترکیه از پیشترفته ترین قوانین در مورد وضعیت زنان است.
ما هم نمی دانستیم و قانون حمایت خانواده زمان شاه به عنوان قانون ستم شاهی مورد بی مهری قرار گرفت و کسی به آن توجهی نکرد. سهم زنان ما از معتقد و غیر معتقد از اسلامی و سکولار بعد از این همه سال مبارزه، به غیر از ملغا شدن این قانون و بازگشت به قوانین شرعی هزار و چهارصد ساله، تنها سهمیه جنسیتی جدیدی است که به جرم خوب درس خواندن نصیب دختران ایرانی می شود و یا بازی هزار باره موش و گربه در مورد حجاب و کنترل در دانشگاه و خیابان و از همه مهمتر ضرب و شتم وحکم بازداشتی است که در هرگونه تظاهرات مسالمت آمیز نصیب زنان ایرانی می شود. هر چند با کمال خجالت از گفتن موارد بالا در کلاس خودداری کردم و سعی کردم به دلایل وضعیت خطرناک ایران وضعیت نه چندان بدی از ایران نشان بدهم و بیشتر به عنوان یک مبارزه طبیعی زنان ایرانی به عنوان زن مسلمانی که دارد برای حقوق خود تلاش می کند نشان بدهم اما نهایتا یکی از شاگردان پرسید آیا زنان ایرانی خسته نشدند از 28 سال مبارزه برای احیای حقوقی که قبلا داشتند؟ گفتم نه آن موقع که داشتند که قدرش را نمی دانستند و تازه بعد از انقلاب بود که این بار همه از زن مسلمان و سنتی تا زن روشنفکر و سکولار فهمیدند که حق و حقوق زن در این مملکت چقدراست؟
بعد فکر کردم از زمان انقلاب بیست و هشت سال گذشته و هیچ کدام ازاین بچه ها بیش از بیست و چند سال سن ندارد بیست و هشت سال مبارزه برایش غیر قابل تصور است آنهم در دنیای امروزه. سوال های پی در پی شاگردان مرا به فکر وا داشت اصلا می فهمیم چند سال است که داریم درجا می دویم؟ چند سال از عمر مفید ما تلف بدست آوردن حقوقی می خواهد بشود که در این ور دنیا اصلا نمی دانند نقض آن چگونه می تواند صورت بگیرد؟ آنقدر فاصله بین خواسته های اولیه ما و خواسته های آنها زیاد شده است که مسائل ما زنان ایرانی برایشان واقعا غیر قابل فهم شده است. مرتب باید برایشان فکت بیاورم که هر چند برای شما غیر قابل فهم است اما مادران و مادر بزرگان شما هم همین مبارزات را کرده اند .
اما آنچه واقعا غیر قابل فهم است این است که آن مبارزات در زمانی بود که تنها رادیو و تلویزیون و روزنامه ای بود و انتشار خبر به این آسانی نبود. نه مثل امروز که از لحظه دستگیری فعالین جنبش زنان؛ در آنی هزار خبرگزاری و وبلاگ و وبسایت خبر آنرا می دهند. چرا در عصری که دنیا در لحظه صفر زندگی می کند ما دقایق مان انقدر کش می آید؟ چرا تمام وقت و انرژی ما دارد صرف و تلف چیزی می شود که نهایتا چاره ای به جز جلو رفتن ندارد؟ باور کنید بازگشت به دو دهه قبل دیگر ممکن نیست. بیست و هشت سال بشود سی و هشت سال فرقی نمی کند. این زنها به خانه نخواهند رفت حالا گیریم یکی دو ماهی بروند تا آبها از آسیاب بیفتد اما این نسل با نسل ما متفاوت است. نسل ما چه می دانست که انقلاب چیست؟ اما اینها بچه های انقلابند آقایان. بچه های انقلاب در دگرگونی و تغییر بزرگ شده اند چاره ای به جز تغییردادن ندارند. همانطور که شما هم ندارید. تنها کاری که می کنید تاریخ وقوع را عقب می اندازید و آنرا هر بار با هر حرکت تهاجمی تان تغییر را هزینه دار تر می کنید. ای کاش این را می فهمیدید. بعید می دانم
این عکس که مال کسوف است را زنستان چاپ کرده اما نمی دانم چرا این وبسایت با وبلاگ فرناز مرتب می رود و می آید.
آخرین لیست دستگیر شدگان به نقل از زنستان
آخرین لیست اسامی بازداشت شده گان به دست ما رسید:
نوشین احمدی خراسانی- پروین اردلان- ناهید کشاورز- محبوبه حسین زاده- محبوبه عباسقلی زاده- نیلوفر گلکار- پرستو دوکوهکی- مریم میرزا- مریم حسین خواه- ناهید جعفری- مینو مرتاضی- فاطمه گوارایی- شهلا انتصاری- سوسن طهماسبی- آزاده فرقانی- ژیلا بنی یعقوب- ناهید انتصاری-آسیه امینی- شادی صدر- ساقی لقایی- ساغر لقایی- الناز انصاری- سارا ایمانیان- جلوه جواهری- زارا امجدیان- زینب پیغمبرزاده - نسرین افضلی- مهناز محمدی- سمیه فرید- فریده انتصاری- رضوان -مقدم- سارا لقمانی

dimanche, janvier 28, 2007

سکوت بس است

فکر می کنم وظیفه همه روشن است نباید ساکت نشست. سرو صدای بلاگر ها تا به حال بسیار تاثیر گذار بوده است. دوستی در نوشته قبلی گفت باید از جیرجیرک ها یاد گرفت و لاینقطع صدا کرد و مطمئن باشیم که حتی اگر چند نفری مجبور به سکوت شوند آواز جیرجیرکها باید سکوت را بشکند و مداوم ادامه داشته باشد. نه تنها سکوت را برای خاطر فرناز و طلعت و منصوره و احتمالا تمام دوستانی که از این به بعد تحت فشار قرار خواهند گرفت باید شکست؛ بلکه اصولا باید دهانمان را باز کنیم و بگوییم بسه. تا کی باید نشست و دست روی دست گذاشت و هر روز شاهد از بین رفتن آزادی هایی باشیم که قطره قطره در طی 27 سال به زور به دست آوردیم تا ایران را به اینجا برسانیم؟ مگر می شود دوباره به دهه شصت برگشت؟ البته اگر جنگ شود مطمئن باشید که در یک چشم زدن برمی گردیم. اگر یادتان نیست بروید کمی کتابها و روزنامه ها و فیلم های آن دهه را ببینید تا یادتان بیاید از کجا به کجا رسیدیم. اما این جنگ از آن جنگها نیست. باور کنید. خط و نشان هم نکشید مسلما ما هم مقابله به مثل می کنیم اما مگر می توانیم با دنیا مقابله کنیم؟ چرا انقدر به همه دنیا منجمله به خودمان دروغ می گوییم؟ آیا باید بگذاریم تا امریکا بیاید و خاک ایران را توبره کند تا بفهمیم که دنیا شوخی ندارد؛ جنگ روانی چیست؟ کی باید به این آقایان بگوید ساکت باشید. قدرتتان اندازه دارد. امریکائی ها اقلا این یارو را تحت فشار داده اند؛ هر چند که زیاد فایده ای ندارد اما به هر حال از امروز تظاهرات بزرگ ضد جنگ در امریکا راه خواهد افتاد. ماقرار است چه بکنیم؟ شاید به ما مربوط نیست؟ چه کسی جنگ می خواهد؟ چه کسی ویرانی ایران را می خواهد؟ مگر این خاک و این مردم سر راه افتاده اند؟ کی از این خواب بیدار می شویم؟

mercredi, janvier 10, 2007

جیرجیرکی در سقف

بعضی وقتها انقدر دلم می خواد غر بزنم که خدا می دونه ولی بعد انقدر از همه می شنوم که عجب بابا تو دیگه چرا؟ انگار آدمها باید با دلایل مشابه دیگران فقط غر بزنند. ولی من در حال حاضر علاقه و نیاز فراوانی به غر زدن دارم اول به خاطر جیرجیرکی که در سقف خانه ام زندانی است و تا هوا کمی گرم می شود بکش آواز می خواند به خصوص وقثی چراغ را خاموش می کنی که دیگه رمانتیک می شود و دیگه حالا نخون و کی بخون. ماشاالله انگاری بلندگو هم قورت داده. گوشم کر می شود. هیچ جوری هم نمی تونم از شرش راحت بشم. راستی کسی می دونه عمر جیرجیرک چقدره؟ فعلا که 5 ماهه اینجا دوام آورده. از اون هایی که مثل بعضی ها تا مارو نکشه ول نمی کنه. تازه بالاسری که خفه می شه مال حیاط شروع می کنند و تقریبا عین یک کنسرتو برای جیرجیرک و رفقا است. حالا این طرف سولو نخونه، ارکسترش جهنم...
دیگه اینکه این کلاس جدیدم داره بیچاره ام می کنه. بگو مگه مجبوری چنین سوژه هایی ارائه بدی که بعد توش وا بمونی. اون هم با این همه مطلبی که اگه به کسی نگین هنوز خودم بعضی هاشو اصلا نخوندم. اصولا بین تدریس و تحقیق حتما تحقیق را ترجیح میدهم. هرچند با بچه ها (جوانان برومند مقصودمه) سروکله زدن خیلی جالب است (البته گاهی هم خیلی نه) ولی حاضر کردن این درسها اون هم به زبان انگلیسی با این سیستم برایم سخت است. به خصوص که هر چقدر هم نت بردارم و بنویسم به درد نمی خورد چون اون موقع چشمم اصلا نوشته ها را نمی بیند. بنابراین باید همه چیز کاملا از قبل سازماندهی بشود تا بتوانم تقریبا از حفظ دنبال کنم. جالب است آدم چه چیزهایی راجع به خودش در شرایط خاص کشف می کند. برای همین روزی که خواندم دوست عزیزم خانم دکتر احمدنیا هفته ای 23 ساعت درس می ده بکلی وحشت زده شدم. انقدر که دیگه فکرش را نکردم. مگه می شه انقدر آدم درس بتونه بده. من بودم که جا به جا مرده بودم... کلاس این ترم هم اصولا فکر می کنم چنگی به دل نزنه، به خصوص که بچه های این ترم فکر می کنم خیلی از مرحله هم برت (ب سه نقطه!) باشند. آخه برای کلاس زنان و فضا در خاورمیانه فکر کنید شاگرد از نوروساینس و زبان انگلیسی هم دارم! البته شاید هم جالب باشند چمیدانم. هنوز که ندیدمشون! ولی احتمالا کلاس حرفه ای نخواهد بود و همش باید مطالب بایه (ب سه نقطه) گفت و حوصله آدم سر می ره. خوب دوستان عزیز مرسی از شنیدن غرهای امشبم به خدا کلیشو حذف کردم.
خوب ببینم هنوز وبلاگ ما در ایران فیل تر است؟ یعنی برم سراغ یکی دیگه؟ ای بابا کی حال و وقتشو داره... فعلا که اگرم هم کسی نخونه اشکال نداره منهم می تونم مثل جیرجیرکه کلی خودمو خالی کنم. حالم که خوب شد بروم یک وبلاگ دیگه بزنم ! به قول معروف

vendredi, janvier 05, 2007

حقایقی در مورد ب سه نقطه

ای بابا اقا می گفتم چرا این وبلاگ بیچاره دیگه هیچ جوری بینگ نمی شود نگو که از روی بینگ دانی بریده بود. البته فکر نکنید که من نمی دانم بینگ را با چه می نویسند اما چون آن ب سه نقطه بر روی کی برد من نیست بنابراین هرجا لازم شد سه نقطه برای ب بگذارید. ممنون آخر شب است و حوصله کبی (سه نقطه) و بیست (ای بابا سه نقطه) ندارم. در ضمن کلی حرف و سخن در مورد وبلاگستان وطرح ساماندهی وبلاگها داشتم که اینشاالله بعدا عرض می کنم. فعلا که باید بگویم از این وبلاگستان حظ می کنم. ای بابا کجای کارین آخه شما... این بچه های انقلاب رو دست کم گرفتین ها

mercredi, janvier 03, 2007

اعترافات دیرهنگام و جنبش یلدا نویسی

داستانهای شب یلدا هم مثل داستانهای شهرزاد قصه گو شده و به درازا کشیده شد. حتی امروز هم بعد از ده پانزده روز حرف و نقل راجع به آن جسته و گریخته ادامه دارد. در کنار داستانهای مختلف وبلاگ نویسها؛ تحلیل ها و جمع آوری داستانها هم شروع شده که واقعا ارزشمند است. برای من بسیار جالب بود چرا آدمهای وبلاگستان زندگی خصوصی خود را در برابر جمعی جهانی (اینترنت بدون مرز) مطرح می کنند و یا به قول سیبستان عزیز علاقه مند به اعتراف شده اند؟ هر چند که به قول سینا هدا باید در گفته ها چیزی بر خلاف عرف معمول وجود داشته باشد و ناهنجاری تلقی شود تا بتوان نام آن را اعتراف گذاشت. خیلی از نوشته های یلدائی با این تعریف اعتراف محسوب نمی شوند؛ بلکه شاید نشانه ای از اتوبیوگرافی داشته باشند و خاطره ای باشند که بخواهی آنرا برای خودت و دیگران ثبت کنی تا یادت نرود و برای دیگران هم نشانه ای باشد برای شناخت بیشتر تو. گاه داستانی از بچگی بود و گاه شرح واقعه و یا نقلی که گفتنش هم خالی از تفریح نبود نه برای نویسنده ونه برای خواننده، تنها چیزی که آزارم داد زمانی بود که افراد از ترس ها و ضعف های خود می نوشتند؛ هر چند ممکن است اثر آن تراپتیک داشته باشد اما می توان از این دانسته ها در موقع مقتضی سوء استفاده کرد. این خوب نبود اصلا.
"یلدا" نویسی تبدیل شد به نگاهی به خود. متاسفانه هنوز خیلی از داستانها را نخواندم اما فکرمی کنم که اگر کسی این داستانها را طبقه بندی کند و به تحلیل محتوی آن بپردازد کلی مطلب دست اول دارد. زمانی که بازی شروع شد، راستش را بخواهی اولش برایم جالب نبود، به نظرم خیلی بازی لوسی آمد که باز هم چیزهایی را لو می داد که در این مملکت گل و بلبل ما می توانست برای برخی باز تبدیل به یک بهانه شود. اما به تدریج که جدی شدن بازی را دیدم و شرکت وبلاگ نویسان بسیار متفاوت را، دیدم که یلدا نویسی دارد تبدیل به چیز دیگری به جز یک بازی می شود. بلاگر ها خود را موظف به این بازی می دیدند و کم و بیش از هر کسی که دعوت شد خواسته جمع را اجابت کرد. وقتی جریانی جمعی می شود و دارای هویت (وبلاگستانی) شکلی از یک جنبش اجتماعی می گیرد و از شکل بازی صرف خارج می شود. هر چند که در کوچه پس کوچه های وبلاگستان زیاد نگشتم تا ببینم آیا این جنبش تنها در همین کوچه و برزن خودمان است و یا در محلات دیگر هم اتفاق افتاد اما به هر حال در محله هایی که من رفت و آمد دارم زیاد بود.

زمانی که دوستانی چون وحی شبانه و نشانه من را نیز به بازی دعوت کردند مدتی مقاومت کردم، ایده زندگی خصوصی در حضور دیگران را که با سیبستان مطرح کرده بودم آزارم می داد. چرا ما انقدر باید تشنه ورود به اتاقهای خصوصی دیگران باشیم؟ اما بازی کم کم تغییر کرد چون این بار همه با هم قرار بود بازی کنند همه تماشاگر و همه بازیگر بنابراین نمی بایست تنها تماشاگر ماند. برای همین امروز بعد از گذشت دو هقته منهم بالاخره وارد بازی شدم. ننوشتن برایم حس ناهمراهی و فردگرائی می آورد و دوست نداشتم حتی اگر این مدت دیگر وبلاگ نویسی را تقریبا بوسیدم و کنار گذاشتم. بنابراین تصمیم گرفتم لااقل چند نکته ای بنویسم محض احترام به وبلاگستان. هرچند که الان دیگر نه وبلاگم آپدیت می شود و هم این که وبلاگ ما هم رفت رادست مشکی ! (نپرسید یعنی چه نمی دانم از کجا آمده!) یعنی خلاصه دروبلاگمون را از قرار تخته کردند. خوب عوضش می توانم دلم را خوش کنم که دوباره تنها برای خودم می نویسم، حتی اگر شما هم آنرا بخوانید.

یک - خواب زیاد می بینم و خوابهایم بسیار عجیب هستند. دلپذیرترین شان زمانی است که بین خواب و بیداری هستم ومغزم کاملا رها می شود و سرخود داستانهایی می سازد و من تنها با چشمانی گرد تماشا می کنم ! نه آدمهایش را می شناسم و نه داستانهایش برایم آشنا هستند ولی خیلی جالبند به خدا ! اما عجیب ترین نوع خوابی که می بینم کارتون هستند! اما نه کارتون معمولی بلکه کارتون هایی که تا به حال نه شما دیده اید و نه من. کارتون هایی که تنها ساخته و برداخته مغزم هستند که درزمان بیداری مدتها در حیرت می مانم که چه طور شد مغز من چنین تصاویری را خلق کرد؟

دو - اولین آثار نقاشی ام در سن سه یا چهار سالگی در یک روز سرد زمستانی ساعت 5 صبح با دانه ای میخ که کنار تختم به روی زمین افتاده بود بر روی دیوار اتاق خوابم خلق شدند و در عرض یک هفته تمام خانه را گرفتند. به محض این که دور وبرم را خالی می دیدم شروع می کردم به حکاکی بر روی گچ دیوار "چش چش دو ابرو، دماغ و دهن یه گردو..." لذتی که از این کار می بردم به تمام دعواها می ارزید. اما امان از زمانی که صاحبخانه می آمد از ترسم به زیر دامن دایه پناه می بردم و با تمام قوا فریاد می زدم. طفلکی دایه چه می کشید از دست من !

سه - با این که در کارم موفقم و جامعه شناسی را واقعا دوست دارم اما هنوز هم نمی دانم می خواهم چه کاره شوم. تمام درسهائی را که خواندم (موسیقی؛ جامعه شناسی و جغرافیا) همه اتفاقی بودند وهیچ کدام را واقعا انتخاب نکردم بلکه هر دفعه یک جوری مجبور شدم به سراغ این درس ها بروم و انتخابشان کنم. اگر دست خودم بود می خواستم یکی از این رشته ها را بخوانم : انیمیشن، روانشناسی؛ مترجمی همزمان، معماری؛ نجوم و خیلی رشته های دیگه ! الان هم خیلی کارهای دیگه را دلم می خواهد بکنم که هیچ کدام اینها نیست ولی هنوز نمی دانم کدامشو... می گن زندگی 50 سال اولش سخته، بنابراین اینشاالله در 50 سال دوم!

خوب همین سه تا بسه دیگه. قسم نخوردیم که حتما 5 تا نکته بگیم حالا ما سه تا می گیم یکی هم 14 تا گفت... بابا این جا ایرانه دیگه هرکی هرکی !!
در ضمن فکر می کنم که هر کسی را که من می شناختم اقلا یک دفعه را نوشته ؛ تازه ننوشته باشه هم که با این اوضاع سان سور! کی وبلاگ منو می خونه ؟

mardi, décembre 26, 2006

فعلا این را داشته باشید

خوب دیگه در آستانه میلاد حضرت مسیح (البته یک روز بعد) شکل وبلاگم را بالاخره عوض کردم چون خسته شده بودم و یک تمبلیت ساده گرفتم که البته هزار و هشتصد تا عیب داره که من با تجربه و خطا بلکه بتونم خودم درست کنم وگرنه که به خوبی خودتون ببخشید تا ببینم چه کنم. بعدشم که تازه وبلاگم بالا نمی آید بنابراین کسی هم جز خودم و کسانی که هنوز به هوای اسم بعضی ها به این وبلاگ می آیند آنرا نمی بیند.

samedi, décembre 23, 2006

که چه شود؟

وقتی مدت زیادی وبلاگ نمی نویسی درست مثل این است که مدت زیادی است دست به ساز نزدی بعد جرئت نمی کنی طرفش بری، باهاش غریبه می شی. ازش خجالت می کشی. واقعا یک احساس شرم و غریبگی پیدا می کنی.
این مدت که ننوشتم حالا فکر می کنی خوب حالاوبلاگ بنویسم که چه بشود. برای که و برای چه باید بنویسم. اگر کسی نمی خواند و یا با اسم مستعار می نوشتم شاید راحت تر بود و می توانستم بگویم برای خودم می نویسم اما الان برای که می نویسم؟ فکر می کنم گرفتار خود سانسوری شدم. چرا؟ دلایلش زیاد است، دلزدگی پیدا کردم احتمالا،
اما در عین حال هر روز همینطور که در خیابان راه می روم وبلاگ می نویسم. در سرم می نویسم. تند تند همه چیز را تعریف می کنم؛ خط می زنم دوباره می گویم، فکر می کنم نه بابا این هم که گفتن ندارد، این را هم بهتر است حذف کنم بعد که رسیدم خانه فکر می کنم خوب حالا چه بنویسم؟ بنویسم که بگویم هی بچه ها من هم هستم؟ که چه شود؟ شاید از آثار احمدی نژاد باشد؟ یا بوش و یا همسایه بغلی؟ باید یکی بالاخره مسئولیت قبول کند
اما حالا جدی سوال دارم چرا وبلاگ می نویسیم؟ چرا دلمان می خواهد از خودمان حرف بزنیم؟ خودمان را روایت و ثبت کنیم؟ این چه نیازی است به روایت در برابر جمع؟ آنهم در چنین وسعتی؟ چرا قبلا ها این کار را نمی کردیم؟ پدر و مادرهای ما و تمام کسانی که این کار را نمی کنند مگر با ما متفاونتد؟ خودمان چند سال پیش چه جوری زندگی می کردیم؟ یادم نیست!! تکنولوژی هم ما را معتاد و بدبخت خودش کرده. وبلاگ و اینترنت کم بود دوربین های جیبی هم اضافه شده که هر لحظه ات را با تصویر و صدا ثبت کنی. فکرت را در وبلاگ و تصویر و فیلم و صدایت را با دوربین و از طریق یوتیوب برای دنیا بفرستی. چرا؟ این روزها چند فیلم در یوتیوب را دیدم که فقط راجع به دنیای خانوادگی و خصوصی آدمهایی بود که می خواهند لحظات خصوصی خود را با دنیا قسمت کنند. چرا؟
الان داشتم داستانهای شب یلدا را می خواندم از این داستان به آن داستان بعد فکر کردم چرا انقدر باید علاقه مند باشیم به زندگی و خصوصیات ناگفته دیگران؟ نمی دانم این همه عطش برای ثبت خود، برای گفتن ناگفته های خود، برای روایت خود در حضور دیگران ودعوت دیگران به حیطه خصوصی خود و در عین حال ورود به اتاقهای دربسته دیگران برای چیست؟ شاید بگویید تکنولوژی آدمها را فضول تر کرده! شاید؛ اما دلیل قانع کننده تری می خواهم. می خواهم بدونم با آدمهای آفلاین و بی دوربین چه تفاوتی داریم؟ چه نیازی داریم که آنها ندارند؟ با چند سال پیش خودمان چه تفاوتی داریم؟

علی رغم همه این حرفها حالا کمی هم وبلاگ نویسی کنیم ! اینجا بزرگترین تفریحی که دارم اینه که بروم سینما. به هر قیمتی که باشد هفته ای یک فیلم را می بینم. امشب هم اولین شب نمایشش؛ فیلم تاریخچه سازمان امنیت امریکا سیا را دیدم. انقدر طولانی و پیچیده بود که خفه شده بودم اما بد هم نبود. فیلم الماس خونین خیلی بهتر بود با این که تقریبا تمام آدمهای موجود در فیلم کشته شدند اما بعد که می آیی بیرون به هر چه برلیان است با دید مشکوک نگاه می کنی اما فاجعه به نظر من بچه های سرباز بودند که نشان می داد که چگونه این بچه های مظلوم و معصوم تبدیل به موجودات غیر انسانی و هیولا می شوند. چند وقت پیش نوشته ای در این مورد در وبلاگ پویا می خواندم که تنم لرزید. الان لینکش را پیدا نمی کنم اما اگر پیدا کردم می گذارم اگر یه خیری هم این کار را بکند ممنون می شوم. چون مقاله خیلی خوبی بود،فکر می کنم که ترجمه بود. یادم نیست.

خوب این هم از این. درضمن باید شکل و قیافه این وبلاگ را هم به زودی تغییر بدهم. شاید برای خاطر این شکل و قیافه اش باشد که رغبت نوشتن دیگه ندارم؛ شاید هم از دست بوش و احمدی نژاد باشد نمی دانم مهم هم نیست.

mardi, novembre 14, 2006

عجب مردم بی حالی هستیم

امروز در سایت روز خواندم که می خواهند در 300 متری تخت جمشید خط آهن بکشند و بعد از تخریب میدان چهارباغ اصفهان که به عنوان یکی از زیباترین میادین ایران اگر نگوییم جهان بود خط مترو دارد به سی و سه پل می رسد که گذر آن آسیب جدی به این پل زیبا و تاریخی وارد خواهد کرد. اصل خبر این است چون احتمالا روزآنلاین مسدود است بنابراین این هم قسمتی از خود خبر

درچند ماه گذشته آثار باستانی ایران در معرض تهدیداتی جدی قرار گرفته است. از جدیدترینش که گذر مترو از دل چهارباغ اصفهان و رسیدن به سی و سه پل باشد تا گذر خطوط راه آهن از کنار تخت جمشید و تخریب بنای رستم و خطر آب گرفتگی بیستون براثر حفاری و احداث تونل های آبی، و یا احداث دکل های برق در محوطه شهر 800 هزار ساله طوس و همچنین تخریب دیوارهای مسجد صفوی در تهران به بهانه ساخت 5 باب مغازه یک متری ... این تهدیدها درحالی جدی تر می شود که سازمان میراث فرهنگی، متولی رسمی حفاظت از آثار باستانی ایران، یا بی خبر از این حوادث است یا علی رغم شکایت ها و اعتراضات، دستش به جایی بند نیست.

این روزها به علت نام مشابه من با بازیگرجوان تعداد مراجعه به سایت من حداقل 600 بار در روز بود؛ سایتهایی که توجه خاص نشان داده بودند را بگذریم. اما واقعا توجه بیش از حد مردم و مسئولین امر و میزان توجه رسانه ای به چنین مسئله ای آنهم در "جمهوری اسلامی" واقعا در خور یک تحقیق ناب جامعه شناسی است تا ببینیم چه بر سر این مردم آمده که از نان شبش واجب تر این شده که ببیند چه کسی با چه کسی چه کرده و در عوض از تخریب تدریجی آثار باستانی اش می گذرد و خم به ابرو نمی آورد. اینجاست که می بینیم چقدر "تعلیمات اسلامی" و اهمیت بیش از حد به مسائل در ما اثرسوء و بیمار گونه گذاشته (قابل توجه مسئولین امر). واقعا نمی دانم بر سر ما چه آمده که انقدر در برابر فجایع بی حس و سطحی نگر شدیم. چرا متوجه نیستیم که چه به سر ما دارد می آید؟ همانطور که این وبلاگ نویس می نویسد : (متاسفانه لینک وبلاگ موجود نبود تا به وی لینک بدهم

"متاسفانه در ایران هیچ توجهی به آثار باستانی و آثار طبیعی نمی شود. هم دولتش بی توجه است و هم مردمانش." این را علی در وبلاگ "افسوس" می نویسد. او از ایرانی ها گلایه می کند که چرا در مقابل این همه "جنایت" سکوت می کنند: "اینکه برای قانون سنگسار کمپین می گذارند خوب است، اینکه برای آزادی اکبر گنجی و دیگر زندانیان سیاسی بیانیه می نویسند و امضا جمع آوری می کنند خوب است، اصلا هرکاری برای دفاع از حقوق بشر خوب است. اما آیا آثار باستانی جزو حقوق بشر نیستند؟ چرا برای آثار باستانی مان امضا جمع نمی کنیم. چرا هیچ تشکل غیردولتی ای وجود ندارد که برای تخریب بیستون و پاسارگار کمپین بگذارد؟ چرا همه سکوت کرده اند؟ چرا فعالان و مدافعان حقوق بشر در ایران درمقابل این جنایات سکوت کرده اند. چرا وقتی جنگل های ما نابود می شوند صدایی از کسی در نمی آید؟ اعتراض به این جنایت ها که سیاسی نیست. هزینه هم کمتر دارد. پس چرا کسی صدایش در نمی آید؟"

زمان انقلاب دم از تخریب تخت جمشید می زدند چون سمبل 25 قرن پادشاهی در ایران بود، اما آنرا تخریب نکردند. اما امروز به تدریج تمام آثار باستانی ایران به نام توسعه و مدرنیزم و برای کشیدن خط مترو و ساختن سد و غیره دارد از بین می رود و هیچ کس عکس العملی نشان نمی دهد. برای حفظ تخت جمشید و میدان چهار باغ و بیستون و حتی مدرسه البرز تهران که هزاران مرد تحصیلکرده تحویل جامعه داده است باید عکس العمل جدی نشان داد. می دانید تخت جمشید را دیگر نمی توان دوباره ساخت. اما خیلی از ما خواهیم مرد به انحاء مختلف و مردن ما برای دنیا اصلا مهم نیست؛ یعنی هیچ چیزی در دنیا تغییر نخواهد کرد. اما از بین رفتن میراث بشری در جهان، مطمئنا جهان را تغییر خواهد داد و ما انسانها را نیز. انسانهای بدون پشتوانه تاریخی و یک لایه ای می شویم بدتر از آنچه که امروز هستیم. کمی غیرت داشته باشیم وبرخیزیم و تاریخ مان را حفظ کنیم حتی به بهای نه گفتن به توسعه ای که تنها از ندانم کاری چند غیر کارشناسی دارد شکل می گیرد که عمق دیدشان به جهان به نازکی پوست تخم مرغی نیست.

mercredi, novembre 08, 2006

ریاست دنیا کم کم زنانه می شود!؟



دیشب خانم نانسی ﭙلوسی به عنوان رئیس کنگره امریکا برگزیده شد. وی اولین زنی است که در امریکا به چنین مقامی می رسد. حزب دموکرات هم بعد از 12 سال به قدرت برگشت. از طرف دیگر هیلری کلینتون هم به راحتی برای بار دوم وارد سنا شد و در حال حاضر یکی از جدی ترین کاندیداهای حزب دموکرات برای دور آینده ریاست جمهوری امریکا است که در آن صورت واقعا جالب می شود حتی اگر خودش واقعا هم جالب نباشد! اما به هر حال خیلی بهتر از جمهوری خواهان است.
در فرانسه هم خانم سگولن رویال کاندیدای حزب سوسیالیست فرانسه برای ریاست جمهوری شانس زیادی دارد. در آلمان هم خانم مرکل که بر سر کار است (اما این یکی دست راستی است و جزو گروه محافظه کاران به شمار می آید اما به هر حال در این گروه هم جای می گیرد !!).
در دنیای جهانی شده، روند و اشکال وقایع هم کم و بیش جهانی می شوند. زمانی که محافظه کارانی همچون بوش واحمدی نژاد در امریکا و ایران بر سر کار آمدند؛ فرانسه توانست با یک فداکاری و رای دادن به شیراک از به روی کار آمدن راست افراطی جلوگیری کند. در بسیاری از کشورهای دیگر نیز راست افراطی به روی کار آمد. اما فکر می کنم کم کم موقع آن رسیده باشد که این روند تغییرکند. امیدوارم که این بار تغییر در جهت بهتری و برای احتراز از جنگ و خشونت باشد.
راستی از ایران چه خبر؟ فکر نمی کنم هنوز زمان آن فرا رسیده باشد که زنی در ایران رئیس جمهور شود اما این طور که زنان ما پيش می روند خیلی اثرات دیگر می توانند بگذارند و کارهای بیشتری بکنند. به هر حال بهتر است از روند جهانی عقب نمانیم به خصوص که این اواخر شباهت مان به امریکا زیاد شده است. از آقایان که خیری ندیدیم ببینیم خانمها چه می کنند !

(یکی از مهمترین اقدام های خانم ﭙلوسی اتخاذ سیاست های جدید در مورد عراق و ﭙایان جنگ خواهد بود. و به این ترتیب سایه خطر جنگ بعدی هم لااقل از سر ایران کوتاه می شود؛ هر چند که فکر می کنم تحریم ها بیشتر شوند. در ضمن رامسفلد طراح بزرگ جنگ عراق هم استعفا داد! مبارک باشد...)

.

mardi, novembre 07, 2006

عزمم را جزم کردم

مدتها بود که دیگر حتی وقت وبلاگ خوانی هم نداشتم چه برسد به وبلاگ نویسی. اما امشب هم بر حسب تصادف و هم بر حسب کنجکاوی در مورد مطلب امشاسبندان وفصل زن و دیگر دوستان غوغای عجیبی در اینترنت کشف کردم که به شدت آزرده خاطرم کرد. به همین راحتی چنین مهمل هایی راجع به یکی از بهترین و نازنین ترین دخترهای دنیا می نویسند !
وقتی به یاد استعداد و علاقه و سعی و کوشش فراوان اوافتادم، وقتی به یاد آوردم که چقدر از کودکی جدی به مسئله تئاتر و فیلم و هنر نگاه می کرد و زمانی که به یاد وجود نازنین و با محبت و از همه مهمتر محکم و با اراده خودش افتادم تنها کلام خودش بود که آرامم کرد،
"تكذيب من دردي را دوا نمي كند ، چه را تكذيب كنم ؟ وجود بلاهت را ؟.... من خود عين انكارم !
و مي دانم نسل نو و جوان و هم نسل خودم در ايران چنين عرصه را براي جولان بي غيرتان و عدوهاي ابله كيان و ناموس ايران ، فراهم نمي كنند . من ساكن كوچك وادي هنرم . عزمم را جزم كردم تا بيشتر از پيش در زمينه كاري ام فعال تر باشم و با نوجستن و تكاپو در عرصه هنر ، به عنوان يك زن ايراني حركت كنم . حركتي براي نو جستن و زيستن و آموختن ؛ فعلا قصد هيچ گفتگويي با رسانه اي را ندارم و فقط به مردمان سرزمين قمر و پروين و فروغ و بزرگان هنر و ادب مي گويم من زنده ام . "
!عکس او را (اسم حذف شد به علل مختلف) می خواهید ببینید عکسش این است
این عکس و فیلم واقعی خیلی از دخترهای ایرانی است دخترهایی که در برابر انواع و اقسام آزارها و محدودیت ها هر روز بیش تر از روز قبل یاد می گیرند که تنها راه زندگی این است که عزمشان را جزم کنند و فعال تر شوند و چهره ای جدید تر و مصمم تر از خود نشان بدهند. نه زهرای ما نه اهل خودکشی است و نه اهل جواب به ابلهان !

jeudi, août 17, 2006

مصاحبه احمدي نژاد

نمي دانم بازتاب مصاحبه احمدي نژاد در ايران چه بود. اصلا آيا کسي آنرا ديد يا خير؟ آيا چيزي راجع به آن چاپ شد يا نه؟ اما آنچه جالب است اين است که در جامعه امريکا بازتاب آن مثبت بود به خصوص بين دموکراتها و ليبرال ها و حتي در ميان جمعي از ايراني ها. براي همين فکر مي کنم دوباره شکافي بين ايراني هاي ايران و خارج بوجود آمده باشد. چون نظرها نسبت به احمدی نژاد عوض شد. چرا؟ به خاطر نظراتش راجع به اسرائیل و هلوکوست و به خصوص بوش و سیاست های وی در عراق و لبنان و طرفداری کورکورانه اش از اسرائیل. اين همان اتفاقي است که مي تواند برعکسش در ايران بيفتد. متاسفانه ديدگاه هاي حتي نخبگان هم رسانه اي است و بستگي به چشم و گوششان در زمان صفر دارد نه بر تحليل هايشان در طول زمان. آنچه براي ايراني -امريکائي و يا امريکائي آدم حسابي اين جا مطرح است پايان جنگ و اغتشاش در خاورميانه، خروج امريکا از نقاطي که جاي وي نيست و پرهيز از جنگ جديدي در اين خطه است. آنچه براي ايراني مقيم ايران مطرح است (که باور ندارد که امريکا جرئت جنگ ديگري داشته باشد بنابراين دغدغه جنگ ندارد) زندگي روزمره و حق نفس کشيدن اش در مملکت خودش است و به سياست خارجي احمدي نژاد و تابوشکني هاي وي در سياست خارجي کاري ندارد. بنابراين دوباره خطوط افراد داخل و خارج از يکديگر جدا مي شود.
همانطور که شاید شنیده باشید در این مصاحبه که نیم ساعت آن از تلویزیون سراسری امریکا در روز يکشنبه پخش شد خبرنگار معروف و خبره امریکا مايک والاس مصاحبه ای با احمدی نژاد انجام داد که به نظر بسیاری پایان کار حرفه ای وی باید قلمداد شود. نوع سئوالاتی که از احمدی نژاد می پرسید آنقدر احمقانه بود که همه فکر می کردند مگر فکر می کند که قرار است که واقعا احمدی نژاد بگوید راجع به بوش چه احساسی دارد که انقدر والاس بر آن تاکید می کند که راستش را بگوييد ! زمانی که احمدی نژاد از وضعیت حقوق بشر در امریکا سخن گفت؛ همه منتظر بودند که والاس راجع به وضعیت حقوق بشر در ایران سوال کند که نکرد. شاید چون اگر چنین سوالی می کرد ممنوع الخروج می شد ! والاس به نظر بسيار عصبي مي رسيد و با حرکات چشم و دست فراوان در مقابل لبخند دائمي احمدي نژاد قرار داشت. مرا ياد دائي انداخت که زماني که در جام جهاني نتوانست هيچ کاري کند همه فراموش کردند که زماني وي آقاي فوتبال ايران بود. زماني که سن به جائي مي رسد که امکان درگيري نداري و محافظه کار مي شوي بايد حيطه عمليات را کوچک کرد وگرنه همه چيز مي سوزد. آدمها در دقيقه صفر زندگي و قضاوت مي کنند. در اينجا هم تمام حملات به والاس برگشت و کمتر از هر زماني به احمدي نژاد حمله شد.
آنچه که مهم است این است که تا حدی تصویر احمدی نژاد در رسانه های امریکائی تغییر کرد و چه خوشتان بیاید و چه بدتان بیاید اين تصوير مثبت تر و منطقي تر شد. اغلب می گویند منطقی حرف زده و به خصوص تابوشکنی کرده و مسائلی را مطرح کرده که تا به حال کسی جرئت اش را نداشته است. اين مطلب با پايان جنگ در لبنان و بازگشت اسرائيل به مرزهاي خود مسلما تشديد شده. متاسفانه در اين ميان کمتر گويا کسي ديگر نگران اين است که در ایران اوضاع چگونه است، وضعیت حقوق بشر ؛ وضعیت اقتصادی و غیره در چه وضعيتي قرار دارند! فکر مي کنم آنقدر بوش خرابکاري کرده که هر کسي که از وي انتقاد مي کند بر سر زبانها مي افتد ارج و قرب پيدا مي کند. آخرش امريکائي ها هم عين خودمانند !! حافظه تاريخي ندارند. مي دانم که اين مطلب براي خيلي ها ممکن است که سنگين باشد اما فکر کردم بهتر است که فضاي فکري لااقل جمعي از ايراني ها و امريکائي هاي اين طرف دنيا را منتقل کنم.

dimanche, août 13, 2006

از لندن تا ولی آباد لس آنجلس

- در عمرم فرودگاه لندن و اصولا هیچ فرودکاهی را به این شلوغی ندیده بودم. آنقدر آدم در صف های مختلف ایستاده بود که با این که سه ساعت و نیم زودتر رسیده بودم تقریبا نفر آخر سوار هواپیما شدم و پس از یک سفر دراز به لوس آنجلس رسیدم و فهمیدم که الحمدالله چمدانم هم گم شده است. عجیب نیست البته با این یک میلیون ادم توی فرودگاه (تقریبا یک همچین چیزهایی بود). واقعا مگر می شود آدمها انقدر در حال سفر باشند. تعداد آدمهای مسافر را به تعداد آدمهای آنلاین و آدمهایی که با موبایل در خیابان راه می روند بیفزایید تا ببینید چقدر کم آدمها در مکان و در لحظه واقعی خود زندگی می کنند.
- اما تازه زمانی که رسیدم چند ساعت بعد از تلفن های نگران مادرم بود که فهمیدم چه شانس بزرگی آورده ام. احتمالا پرواز من از لندن به لس آنجلس از آخرین پروازهای "نرمال" بین دو قاره بود. زمانی که از دور نشسته ای و می شنوی که 24 نفر قصد حمله به هواپیماهای در حال پرواز دارند که همگی را منفجر کنند تنها احساسی تقریبا غیر قابل لمس و البته وحشتناک اما مجازی به قضیه داری. اما زمانی که خود در محل واقعه بودی و دیدی چه جمعیت عجیبی در این فرودگاه وول می خورد بعد ناگهان تنت می لرزد. این که خودت می توانستی در هریک از این هواپیماها باشی؛ اینکه هزاران نفر آدم از هر کشور و رنگ ونژادی در یک رولت روسی در چشم زدنی دود شوند و بدون هیچ دلیلی به هوا روند چه توجیهی می تواند داشته باشد. مثلا انتقام مردم لبنان است و یا حزب الله؟ در امریکا هم که مردم فوبیا پیدا کرده اند هر چیزی می تواند آلت قتاله محسوب شود حتی یک ماتیک، و یا یک شیشه آب می تواند به عنوان آلت قتاله ضبط شود ! حتما دیده اید که دیگر حتی کیف دستی کوچکی را هم نمی توان با خود حمل کرد.

- و اما در مدتی که در انگلیس بودم شانس این را داشتم که در هر دو کنفرانس ایران یکی مربوط به صدمین سالگرد مشروطه در دانشگاه آکسفورد و دیگری ششمین دوسالانه مطالعات ایران شناسی در دانشگاه لندن شرکت کنم. البته در اولی تنها تماشاگر بودم و در دومی سخنران. موضوع سخنرانی ام در مورد زنان "بی حجاب" در وبلاگستان ایران بود. البته منظورم استعاره ای بود و بحث ام بر سر بی حجاب بودن در کلام و در محتوی و از طرف دیگر در مورد خود-سانسوری و تاثیر فضای واقعی شهری- فیزیکی بر محدود کردن وبلاگ نویسان زن بود. خوشبختانه پانل ما راجع به حضور زنان ایرانی در فضاهای عمومی ایران از پانل های موفق بود و راه های جدید همکاری را در برابر شرکت کنندگان پانل گذاشت.

- کلا هر دو کنفرانس به نظرم بسیار موفق بود. کنفرانس مشروطه که در شهر بسیار زیبای آکسفورد برگزار شد مسائلی در مورد مشروطه را مطرح کرد که کمتر راجع به آن صحبت شده بود. شاید برخی از زوایای "غیر انقلابی" مشروطه هم نمایان شد که البته بسیار مورد بحث قرار گرفت. از سخنرانانی که تمام سالن برای آن دو بلند شدند و دقایقی دست زدند اول دکتر یارشاطر بود و بعد دکتر باستانی پاریزی که با لهجه شیرینش چنان صحبت می کرد که پس از نیم ساعت پرسید چرا هیچ کس به من وقتم را یاد آوری نمی کند؟

- کنفرانس لندن از کنفرانس های خیلی خوبی بود که در سالهای اخیر رفته بودم و واقعا بسیاری از سخنرانان مطالب ارزشمندی ارائه کردند. هر چند که در این میان هم چند نفری بودند که واقعا فاجعه بودند و برای مثال یکی از سخنرانان با کمال خونسردی (حرف بد نزنم) در برابر این همه متخصص ایران سخنرانی اش را با این جملات شروع کرد که فکر کردم که بهتر است اول اطلاعاتی را جع به ایران به حضار عزیز بدهم پایتخت ایران تهران است؛ مردمش ایرانی هستند چون بعضی ها فکر می کنند ما عربیم !! ... باورم نمی شد که کسی به خودش چنین اجازه ای بدهد و این همه متخصص را آدم حساب نکند و 20 دقیقه وقت را تنها صرف دادن اطلاعاتی از این دست بکند که فریاد همه را در بیاورد. نمی دانم چرا کسانی که حتی برای بار اول در یک کنفرانس بین المللی شرکت می کنند چرا کمی اول تحقیق نمی کنند و یا لااقل در سخنرانی های دیگر شرکت نمی کنند تا بفهمند اولا 20 دقیقه را نمی تواند 30 دقیقه حساب کرد و سطح سخنرانی در یک کنفرانس بین المللی چه باید باشد. ولی خوب خوشبختانه از این دست زیاد نبود.

- بزرگترین عیب کنفرانس لندن همزمان بودن پانل های بسیار خوبی بود که امکان شرکت در همه سخنرانی هارا نمی داد و از سوی دیگر آمد و رفت زیادی بین پانل ها ایجاد می کرد. از سوی دیگر همزمان فیلم هایی را هم در سالن دیگری در جوار سالن کنفرانس نمایش می دادند که باز هم اعصاب آدم را بیشتر خراب می کرد ! از آن جمله فیلم بسیار خوبی که دیدم فیلم Redlines- Deadlines را در مورد روزنامه شرق دیدم که بسیار جالب و خوش ساخت بود. برنامه ریزی دو کنفرانس با 330 شرکت کننده کار آسانی نیست. اما Iranian Heritage از پس آن به خوبی بر آمد.

- خوب درعنفوان میانه سالی مجبورم وارد یک زندگی جدیدی آن هم در جایی بشوم که اصلا فکرش را هم نمی کردم. از قرارمعلوم بسیار شانس خوبی است. اما از شما چه پنهان در این سن و سال هم آسان نیست به خصوص اگر که بخواهی از این تجربه بزرگ سرفراز هم بیرون بیائی ! خلاصه جوانان فکر نکنید که سی سالتان شده دیگر دیر شده. باید همین طور جان کند از قرار ! به هرحال از این به بعد از حوالی ولی آباد دوباره برایتان خواهم نوشت و اینشاالله بیشتر از آنچه در ایران می نوشتم به شرطی که مطلب پیدا کنم...

- در ضمن فردا یک شنبه یکی از معروفترین برنامه های تلویزیونی امریکا موسوم به 60 دقیقه با احمدی نژاد مصاحبه ای یک ساعته خواهد داشت. حیف که در ایران نشان نمی دهند !

vendredi, juillet 28, 2006

شمع ها را برای صلح در خاور میانه روشن کنید


از تمام دوستانی که به فراخوان شمع برای صلح پاسخ دادند و شمع شان را روشن کردند بسیار ممنون. این تنها کاری است که از ما بر می آید. حتی اگر آغاز گر آن خود ما بلاگرهای ایرانی باشیم بگذارید تا انزجار خود را از جنگ و چنین اعمال غیر انسانی ابراز کنیم. بچه های لبنان انتظار بیشتری شاید از ما نداشته باشند.
بیائید فردا و پس فردا همه با هم همه شمعی برای صلح در خاور میانه روشن کنیم .

mercredi, juillet 26, 2006

شمعی برای صلح روشن کنیم



زندگی ام بیش از حد شلوغ و مغشوش شده است دیگر فرصت هیچ کاری را ندارم از جمله وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی. اما امروز
پس از مدتها که به سراغ وبلاگ ستان آمدم تا ببینم چه خبر است دیدم با کمال تعجب انگار به قول معروف "آب از آب تکان نخورده" و به جز معدودی از بلاگرها هیچ کس سخنی از فاجعه ای که بر مردم لبنان رفته و خواهد رفت نمی گوید و انگار اصلا مهم نیست که کشور زیبائی همچون لبنان دارد با خاک یکسان می شود. نمی دانم این مسئله از کجا سرچشمه می گیرد. سوال هایی را که عنکبوت (از طریق سیبستان) مطرح می کند در مورد (عدم) واکنش وبلاگستان ایران به مسئله جنگ لبنان به نظرم جالب آمد. واقعا آیا دلیل این بی تفاوتی بمباران رسانه ای (به خصوص در ایران رسانه های دولتی) است؟ و یا شاید طولانی شدن (عادی شدن) تصاویر جنگ اعراب و اسرائیل ؟ و یا مواضع همیشگی ایران در قبال فلسطین و حماس؟ و یا مسائلی همچون "مرگ تنها برای همسایه" است و به ما هیچ ربطی ندارد و همیشه ما در صلح و صفا به سر خواهیم برد و یا شاید خدای ناکرده بعضی ها رگ نژاد پرستی شان گل کرده و لبنانی ها هم را عرب قلمداد می کنند و از همان صحبت های کپک زده ای که هنوز هم گاه و بیگاه می شنویم. هر چه که هست به هر حال دلیل این بی تفاوتی را در وبلاگستان نمی فهمم.

چند سال پیش این شانس را داشتم که برای شرکت در کنفرانسی (در مورد شهر و فضای عمومی) به بیروت سفر کنم. در گردشی که در بیروت برای شرکت کنندگان کنفرانس ترتیب داده بودند، با آنچه که روبرو شدیم بسیار فراتر از تمام انتظارات ما بود. هر چند در بسیاری از محلات هنوز آثار بمباران و موشک و غیره برجای بود؛ اما در یک پروژه عظیم توانسته بودند تا محله های مرکزی بیروت را که در جنگ های بیست سال قبل به کلی از بین رفته بودند آجر به آجر از طریق عکس ها بازسازی کنند. سپس ورود اتوموبیل به این محله ممنوع شده بود و آنرا تبدیل به یک محله توریستی بزرگ کرده بودند که پربود از کافه و رستوران و بوتیک و تئاتر. این محله افتخار شهرسازان بیروتی بود که توانسته بودند که از تلی از خاک در فرصتی کم آوازه زیبائی شهر را دوباره زنده کنند و محلات ویران آنرا به یکی از زیباترین فضاهای عمومی لبنان و شاید خاورمیانه تبدیل کنند. در لبنان وقتی می گویی ایرانی هستی عزت و احترام بسیاری برایت قائل می شوند و واقعا مهمان نوازی را به حد اعلای خود می رسانند. اکثر ساکنان بیروت به سه زبان عربی و فرانسه و انگلیسی صحبت می کنند و چنان راحت در این سه زبان غلت می زنند که در حیرت می مانی. می ترسم و دلم واقعا گرفته است. نه فقط برای این که بوی باروت و خطر تا تهران هم می آید ؛ اما به خصوص برای اینکه فکر می کنم که به چه سادگی می شود زندگی روزمره هزاران نفر را در چشم بهم زدنی از بین برد و زحمات چندین و چند ساله یک ملت برای چندمین بار به باد فنا داد تا سیزیف بیچاره دوباره سنگی را که به پایین پرتاب شده را به دوش بگیرد و برای هزارمین بار ببرد بالا تا بلکه دوباره بیروت ساخته شود و آماده تخریب دوباره شود تا دوباره دیوانه هایی به بهانه آزادی دو سرباز آنرا تبدیل به تلی از خاک کنند.


آلاله نویسنده وبلاگ عبیر و مشک از من خواست تا این پیغام را به وبلاگ نویسان ایرانی بدهم : بیائید همگی در سراسر جهان با هم شمعی برای صلح روشن کنیم. شمعی بر علیه جنگ ؛ بر علیه ظلم و بر علیه دیوانگی انسانهایی که رویائی جز تخریب و فروریختن دیگر انسانها ندارند. قراری است جهانی که همه وبلاگ نویسان در تاریخ 29 و 30 جولای برای صلح در لبنان شمعی روشن کنند. لینک این قرار جهانی را پیدا نکردم (فرصت گشتن نداشتم) اما ایمیل هائی در این مورد از افراد مختلف گرفته ام. وسعت این عمل هراندازه که بیشتر باشد تاثیرش بیشتر است. می توانید تصویر شمع را از وبلاگ عبیر و مشک دانلود کنید (نمی دانم چرا در ایران این تصویردیده نمی شود یعنی من نمی توانم ببینم) و یا می توانید خودتان تصویر یک شمع روشن را در وبلاگتان بگذارید و یا این تصویر شمع مرا کپی کنید. اما این کار رابکنید نه تنها برای لبنان بلکه برای خودمان نیز. برای تمام مردم خاورمیانه که به تنها چیزی که نیاز دارد صلح است و سازندگی

lundi, juillet 10, 2006

زیدان قربانی خشونت جسمی خود و یا خشونت کلامی دیگران؟

بعد از تمام سالهایی که در فرانسه گذراندم، مسلما الان هم طرفدار تیم فرانسه هستم (هرچند چیز زیادی نمی فهمم، اما چون یکی از جهانی ترین فعالیت های جمعی است بنابراین باید به تماشای آن نشست). به خصوص که این تیم بیش از دیگرتیم های شرکت کننده دارای اعضاء نسل دومی مهاجران عرب و سیاه پوست در کنار بازیکنان فرانسوی بود. بنابراین برای یک بار هم که شده سیاه و سفید و عرب در کنار هم به عنوان فرانسوی بازی کردند و فرانسوی اطلاق شدند و اصالت اولیه آنها مطرح نبود. این همکاری فرانسوی و نسل دوم مهاجران برای بسیاری از مهاجران بسیار مهم است زیرا در جامعه ای که تا چند ماه پیش صحنه خشونت و درگیری های جوانان نسل دوم مهاجر بود ؛ این تیم فوتبال به عنوان بهترین نماد پذیرش و تایید آنها در جامعه فرانسه محسوب می شد.
حرکت زیدان در آخر مسلما بسیار ناراحت کننده و غافلگیر کننده بود؛ به خصوص چون از جانب زیدان صورت می گرفت و نه هر بازیکنی. زیدانی که برای بسیاری در جایگاه خدای مجسم فوتبال نشسته بود می بایست بیش از این بر خود تسلط می داشت مسئولیتش به مراتب بیش از هر کس دیگری بود (مانند تمام کسانی که در عرش می نشینند و یادشان می رود که دیگران چهارچشمی نگاهشان می کنند). اما به قول بسیاری از خوانندگان روزنامه لیبراسیون او هم "آدم" است و عکس العملی انسانی کرد یعنی چنان عصبانی شد که تمام زندگی حرفه ای موفق خود را بر لبه پرتگاه برد (و خوشبختانه تماما پرت نشد !) امروزعکس العمل ها خواننده های روزنامه لیبراسیون به مقاله های این روزنامه را می خواندم چندین نکته بود که برایم بسیار جالب بود.
اول - بسیاری عقیده داشتند که داور بد داوری کرده و می بایست به همان اندازه نیز به بازیکن ایتالیا که باعث بروز چنین خشمی در بازیکن با تجربه و حرفه ای فرانسه شده اخطار می داد و او نیز از بازی محروم می کرد. یکی سئوال کرده بود چرا در این بازی ها تنها عکس العمل های بدنی را خشونت محسوب می کنند و چرا خشونت کلامی و نژاد پرستانه را در نظر نمی گیرند؟ آنچه که باعث می شود تا کسی مانند زیدان سابقه پرافتخار و آرزوی بزرگ خود و ملت و نیز تمام مهاجران عرب فرانسه را زیر پا بگذارد حتما کم نبود پس چرا تنها زیدان باید تقاص اش را پس بدهد و بازیکن ایتالیا مورد مواخذه قرار نگیرد؟
دوم – برخی از خواننده های عرب در قبال عکس العمل سخت فرانسوی ها در برابر حرکت زیدان پرسیده اند آیا تنها هنگامی که زیدان باعث برد تیم فرانسه می شد او را فرانسوی قلمداد می کردند و حالا که او هم مانند هر آدم دیگری در یک وضعیت بحرانی از خود عکس العمل نشان داده تنها یک عرب الجزایری است که مسئول باخت تیم فرانسه شده است؟
سوم – "عجب احمقی است این زیدان، یعنی احمق که نه ..." این گفته ژاک لانگ وزیر فرهنگ اسبق فرانسه است (تازه آقا سوسیالیست هستند) که در یک کافه در خیابان شانزه لیزه بازی را تماشا می کرد. آنچه که آقای وزیر گفت مسلما توهین است اما خوب چون کلامی است می توانی فوری آنرا اصلاح کنی و اما حرکت بدنی دیگر واقع شده و نمی توان آنرا ماست مالی کرد. اما همین خشونت کلامی باعث بروز چه خشمی می تواند بشود.
چهارم – این مسئله ای است که من جوابی هنوز برای آن ندارم. در شرق، در ایران؛ در کشورهای به اصطلاح "خونگرم" مانند ایتالیا و اسپانیا گاه عصبانیت و پاسخ از روی "غیرت" باعث می شود که امید یک ملت بر باد رود؛ گاه باعث می شود که خانواده ای بپاشد؛ گاه باعث می شود که برادری خواهری را بکشد؛ زندگی دختران جوان بسیاری برای خاطر لرزش "غیرت" مردانشان به باد رفته و مرده اند تا آبروی مرد در برابر همسایه ها و رفقا نرود. این غیرت گاه باعث می شود که تمام آنچه که سالهای سال برای آن زحمت کشیدی (مثل زیدان) بر باد فنا رود. نمی دانم این "غیرت" شرقی تا چه اندازه می تواند ضربه بزند تا تنها "غروری" زنده شود. نمی دانم تا چه اندازه وجودش در جامعه امروز لازم است؟ نمی دانم قیمت"غیرت" چند است؟ اما می دانم که شکل جواب "غیرت" تقریبا همیشه خشن است. جواب خشونت با خشونت و گاه بدتر ازآن جواب "تصورو تخیل" و یا "سوء تفاهم" با خشونتی که تنها زنده کننده " آبرو" یک نفر است. "غیرت" شرقی جایگزینی در فرهنگ بودائی و مسیحی دارد که اسمش "گذشت" است . می دانم که در چشم جهانیان زیدان امروز، دیگر زیدان قبل نیست. حال دلیلش هر چه که می خواهد باشد. تصویر زیدان مردی است که تسلط بر خود ندارد و دست به خشونت می زند. کسی نمی داند بازیکن ایتالیائی به او چه گفت. زیدان حتی نمی تواند آنرا ثابت کند. تنها تصویری از خود به جای می گذارد که برگشت ناپذیر است. متاسفم زین الدین عزیز

lundi, juillet 03, 2006

گنه کرد به بلخ آهنگری، به شوشتر زدند گردن مسگری

حتما این ضرب المثل را شنیده اید، به نظر می آید که ضرب المثل بسیار قدیمی باشد و اگر هنوز در جامعه امروزی ما کاربرد دارد برای این است که در فرهنگ روزمره ما نیز وجود دارد؛ آنهم چه جور !
چند شب پیش در یک میهمانی کوچک دو خانم میانسال کمی دیرتر از بقیه با قیافه ای برافروخته وارد شدند. وقتی پرس و جو کردیم فهمیدیم که این دو خانم موقرو میانسال در هنگام پیاده شدن از اتوموبیل گرفتار گشت ارشاد شده بودند. یعنی خانم سرنشین که توجه نکرده بود؛ درست در مقابل گشت ارشاد از اتوموبیل پیاده می شود و پنج – شش سانتیمتر ازساق پای بی جوراب اش ناگهان هویدا می شود. (5 سانتیمتر یعنی این که روپوش این خانم تا پایین عضله پایش بود و بنابراین آنچه که معلوم بود واقعا تنها چند سانتیمتر از پایین ساق پایش آنهم در فاصله چند لحظه و در شب بود). در همین لحظه درست خواهران و برادران گشت ارشاد (حتما ذوق زده از پیدا کردن یک شکار بی سر و صدا) جلوی خانم ایستادند و با ادب فراوان به خانم بی جوراب توضیح دادند که چه کار زشت و قبیحی کرده و ایشان را کلی ارشاد کردند. آن خانم هم چون در برابر نگاه های عجیب و غریب ! آنها قرار گرفته بود معذب پشت اتوموبیل سنگر گرفته بود و حرفهایش را از دور می زد. چیزی که باعث شد تا آنها هم تصدیق کنند که "بنده خدا خودش معذب است و حالا ما خیلی داریم بهتون لطف می کنیم" و آن خانم هم تند تند معذرت می خواست و تشکر می کرد و می گفت "بله مرسی، لطفا باز هم بیشتر لطف کنید و بگذارید ما برویم ما که کاری نکردیم. آخه با این همه آدمهای اجق وجق در شهر چرا به من گیر دادین؟ من که مانتوی بلند تنم هست؛ آرایش ندارم؛..." و از این حرفها. در مقابل آنها هم در کمال ادب گفتند حالا خانم شما خودتو ناراحت نکن بفرما برو تو اتوموبیل بنشینید و پیاده هم نشو". چه خوب ! خدا را شکربه خیر گذشت !!
اما نه قصه تازه از این جا شروع می شود ! خانمها و آقایان گشت ارشاد عوض این خانم به اصطلاح "بدحجاب" لطفشان را شامل حال راننده اتوموبیل کردند که خانمی بود موقر که لطف کرده بود و به دنبال این یکی آمده بود که با هم به مهمانی بروند. بنابراین با لبخندی بزرگ به طرف وی رفتند و از وی کارت ماشین خواستند. (در نهایت ادب البته!) پس از گرفتن کارت ماشین ونیم ساعت سرپا نگاه داشتن آن خانم در وسط خیابان در عوض برایش قبضی صادر کردند که برای پس گرفتن کارت ماشینش می بایست که فردایش به کمیته وزرا برود وسپس بعد از پرداخت خلافی های معوقه؛ برگردد تعهد بدهد که دیگر مسافر بدحجاب سوار نکند !! و از همه مهمتر این که اتوموبیلش را ده روز باید بخواباند ! چرا به یک دلیل بسیار محکم و قانونی دندان شکن که خانمی را سوار ماشین کرده بود که یادش رفته بود که جوراب بپوشد و چند ثانیه ای زود از ماشین پیاده شد. چه دلیلی بهتر از این !!!

هنگامی که داستان را شنیدیم آنقدر همه عصبانی شدند که حد نداشت. چون صرف نظر از بهم ریختگی حال این دو خانم که از شدت بی انصافی برادران گشت نفسشان گرفته بود؛ آنچه که واقعا خطرناک و ناراحت کننده است؛ برد جامعه شناسانه این داستان است.
این نوع برخورد (در کنار بسیاری از وقایع چند ماه اخیر) این ذهنیت را به وجود می آورد که در جامعه ما واقعا دارند در میان مردم نفاق می کارند. مسئله دیگرحتی ارشاد اسلامی هم نیست؛ اصلا مهم نیست دیگر که چه پوشیده. مسئله این است که خلافش چقدر می ارزد ! اما فکر می کنم این بارحتی پولش هم مهم نیست مسئله این است که چه ضربه ای به پیکر جامعه وارد می شود. بنیان "اعتماد" زیر سوال می رود و متزلزل می شود. زمانی ممکن بود که فکر کنی که خوب قانون مملکت این است و استثناء هم ندارد و بعد از همه مهمتر در مقابل قانون (نوشته شده و مدون) هر فردی به عنوان یک شهروند مسئول است. اما در این شرایط هیچ کس مسئول کاری که می کند نیست. دیگران مسئول هستند ! این هم جالب است نه؟
قیافه هایی که در خیابان می بینی آنقدر عجیب و غریب است که در واقع این دو خانم با قیافه متین شان انگشت نما بودند ! بنابراین مسئله بد حجابی نیست. اما آنچه که مسلم است این است که این سیاستی است که تنها باعث تشدید نفاق و تنش در میان مردم می شود. آیا مثلا آقایان راه حل جدید برای مبارزه با بد حجابی گیر آورده اند؟ آیا فکر می کنند در "شهر بزرگی مثل تهران، افراد اجازه دخالت های این چنینی را به یکدیگر می دهند که همدیگر را ارشاد کنند؟ حتی خود" از ما بهتران هم دیگر جرئت نمی کنند که به کسی (به خصوص به این نسل جوان) بگویند چه بپوش و چه نپوش و چه بکن و چه کار نکن چون ممکن است زنده زنده خورده شوند ! برای چه افراد باید پاسخگوی هم باشند؟ مگر خودشان توان قبول مسئولیت ندارند؟
با این اوصاف تعجبی نیست که هیچ نوع همبستگی در این مملکت شکل نگیرد؛ هزار دستگی وجود داشته باشد؛ همه به هم مشکوک و بی اعتنا باشند ؛ هیچ کس به هیچ کس کمک نکند؛ برای هم پشت پا بگیرند و از همه مهمتر هیچ عشق و اعتمادی بین مردم دیگر نباشد. همه ناخواسته به یکدیگر ضربه وارد می کنند و نهایتا این هم عادت می شود و کسی هم برایش عذاب وجدان نمی گیرد. تنها جامعه را بدتر و خشن تر وفاسد تر می کند. این مسئله در شرایط سیاسی – اقتصادی و بین المللی فعلی یکی از بدترین سم هایی است که وارد پیکر جامعه می شود و آسیب های سختی در پی خواهد داشت.

dimanche, juin 25, 2006

بحث های وبلاگی

فرانکولای عزیز به مطلبی پرداخته که در شرایط فعلی (و البته در شرایط گذشته و احتمالا در آینده نیز) بحث بسیار مهمی است.
برای درک مسئله؛ اول شما را به دو پست اخیر آقای یزدان جو در مورد قاعده بازی و نیز تعیین تکلیف ارجاع می دهم و بعد می پردازم به دو نکته ای که به نظر من در این بحث مهم است. آقای یزدان جو دراین دو پست بر سر «انتخاب اخلاقی» و «تشخیص عقلانی» افراد در مورد وقایع روز و شرکت فعال آنها و نیز در مورد وبلاگ نویسی با خانم دکتر احمدنیا بحثی را شروع کرد و چون بحث گسترده است من هم نظرات خود را گفتم. آقای یزدان جو به درستی از" تکلیف" روشنفکران ؛ سیاستمداران؛ روزنامه نگاران؛ پزشکان؛ استادان دانشگاه؛ قاضی ها و حتی رئیس جمهور و غیره در برابر دیگران در جامعه مدنی سخن می گوید. اما مسئله ای است که فراموش شده از قرار

یک - با این مسئله که در یک جامعه مدنی برای شهروند واقعی شدن هر کس تکالیف خاص و عام دارد کاملا موافقم. مسلما هر یک از اقشاربالا در قبال دیگران بر حسب جایگاه و مقام و دانشی که دارند تکالیف خاص دارند که اگر به آن ها عمل نکنند حداقلش این است که به لقب "بی وجدان" مفتخر می شوند؛ واگر به تکالیف عام شهروندی عمل نکنند که به القابی نظیر"وحشی" و "حیوان" و مسلما در تهران به لقب "دهاتی" مفتخر خواهند شد. برای مثال هنوز خیلی ها هستند که آشغال خود را به خیابان پرت می کنند و با آب خوراکی آسفالت خیابان آب می دهند از وظایف خاص بگذریم که فکر می کنم همه ما درد بی وجدانی را کشیده ایم. در این مورد صد در صد با شما موافقم... اما در این میان مسئله بسیار مهمی از یاد رفته است و آن اینکه، آن سر مسئله "تکلیف" در جامعه مدنی مسئله "حق" وجود دارد. حق سیاسی؛ حق اجتماعی؛ حق بیان، حق اقتصادی... برای این که یک جامعه مدنی به تمام معنا وجود داشته باشد باید این حق و تکلیف در کنار هم هر دو موجود باشند و بدون یکی از آنها جامعه مدنی در واقع وجود ندارد. متاسفانه در مملکت ما ظاهرا یک عده فقط حق دارند وهیچ تکلیفی ندارند و یک عده تنها تکلیف دارند و هیچ حقی ندارند. هنوز انگار یک عده ارباب هستند و یک عده رعیت !

بنابراین اگر حق تجمع و تظاهرات در ایران وجود نداشته باشد؛ تکلیف شرکت در آن نیز وجود ندارد. زیرا امنیت اشخاص به خطر می افتد؛ به خصوص اگر جنبش هنوز نتوانسته باشد به اندازه کافی توجه عامه را به خود جلب کند. اگر جنبش آنقدر بزرگ شود که مانند جنبش دانشجویان در فرانسه در چند روز پیاپی دولت را به عقب نشینی وادار کند مسلما تکلیف "تکلیف" متفاوت می شود. البته با این صحبت می رسیم به این که خوب ما در ایران حق خیلی چیزها را نداریم و آیا باید دست روی دست بگذاریم و بشینیم ببینیم کی و چه کسی حق را در زرورق تقدیم ما می کند؟ یا باید حق را کم کم در هر زمینه ایجاد کنیم؟ آیا مهم این است که تنها 100 و یا 200 نفر را جمع کنیم و در برابر خیل مردم بی تفاوت و خسته که می گذرند و فکر می کنند مسئله زنان فقط روسری است و لبخند کجی تحویل دیگران می دهند فحش و کتک بخورند که داریم حق خود را بگیریم؟ و یا باید کار سیاسی و فرهنگی اساسی کنیم تا مسئله زنان نه تنها مسئله اکثریت زنان بلکه مسئله مردان نیز شود ومسئله عابرین هم باشد و لااقل بدانند که برای چه تجمع صورت گرفته (توجه دوستان را به گزارش های متعدد شرکت کنندگان در تظاهرات جلب می کنم.)
و اما یک سئوال اساسی آیا واقعا مشکل ما فقط جمهوری اسلامی است و یا خودمان هستیم که چنین با خود می کنیم؟ آیا ما خودمان اصولا مردمی هستیم که معنای حق و تکلیف را بدانیم و به آن عمل کنیم؟ (حتی در مورد نزدیکانمان؟ یا سر کار؟) آیا زمانی که قرار به رای دادن است از حق رای دادن خود و تکلیف شهروندی خود استفاده می کنیم؟ فکر می کنم آسان بشود جواب داد که ما هنوز چقدر مسئله فرهنگی داریم. پس باز هم تکرار می کنم فکر می کنم که"زمانی که حق و یا امنیتی برای احقاق حقوق خود نداریم؛ باید لااقل بتوانیم چارچوب و هزینه های اعمال خودمان را با در نظر گرفتن شرایط انتخاب کنیم و تنها این که ما که هستیم و چه کاره هستیم دلیل شیرجه در شرایطی که از پسش برنمی آییم نیست. پس از این همه مدت آیا کسی به فکر رامین هست؟ چه شد چطور است؟

مسئله بعدی مسئله ای است که شما چند بار مطرح کردید که آیا وبلاگ جایی است که می توان هرچه دل تنگت می خواهد بگویی یا خیر؟ آیا وبلاگ یک فضای عمومی است که چون آن را منتشر می کنیم و بنابراین نمی توانیم در آن بحث های خصوصی را مطرح کنیم؟ می دانید سالهاست که وبلاگ می خوانم و تازگی ها هم کمی وبلاگ نویس شده ام. از زمانی که مستعار نویسی را کنار گذاشتم و نگاه ها جلب شد که من چه می نویسم به شدت دچار خود سانسوری شده ام و برای همین وبلاگ نویسی برایم سخت شده است. اما این مسئله باعث شده خیلی به این مسئله فکر کنم آیا من در وبلاگم نمی توانم مسائل شخصی خودم رامانند افراد دیگر بنویسم ؟ آیا وبلاگ من کماکان باید تصویر اجتماعی من باشد؟ نمی دانم اما مسئله دیگری را بگذارید برایتان بگویم.
یکی از استعدادهای شگرف ما ایرانی ها که قادریم حتی فضاهای عمومی شهری مانند پارک ها را به فضای خصوصی خود تبدیل کنیم. عصرهای تابستان و روزهای جمعه سری به پارک های تهران بزنید. ببینید چگونه خانواده ها سفره پهن کرده اند و در یک متری یکدیگر نشسته اند با شلوار پیژامه جلوی چشم همه پاسور بازی می کنند !! و احیانا لبی هم با "شیشه آب دماوند" البته تر می کنند، آن یکی دراز کشیده و کتاب می خواند ؛ خانم غذا درست می کند و دو عاشق جوان هم در آن سو چشم در چشم هم دوخته اند و قربان صدقه یکدیگر می روند ؛ آن یکی چهچه می زند. و اتفاقا در آن لحظه نیروی انتظامی نه وجود دارد و نه اگر هم باشد اعتراض می کند. چرا چون یک حرکت اجتماعی است که همه بر آن صحه گذاشته اند. فضای عمومی پارک تبدیل به حیاط شخصی و خصوصی خانواده هایی می شود که در مجاورت یکدیگر و جلوی چشم تمام عابران صحنه هایی از زندگی روزمره خود را برای عموم نمایش می دهند.
وقتی ما چنین استعدادی برای خصوصی کردن فضای عمومی – شهری داریم چرا فکر می کنید که باید از فضای دلپذیر و مجازی وبلاگستان صرف نظر کنیم و در کنج خسته کننده حرفهای روشنفکری بمانیم؟ مگر ما که هستیم؟ فوقش چهار نفر رد می شوند (مثل توی پارک) نگاهی می کنند و متلکی می اندازند ! خوب به قول فرنگی ها
So what?

lundi, juin 19, 2006

انتخاب احساس به جای عقل

می خواستم بحث نسلها را ادامه بدهم اما فراخوان الپر نگذاشت ! (البته به زودی ادامه خواهم داد) پارسال همین موقع مطلبی در این مورد نوشتم به آن مطلب می خواهم چند نکته دیگر را نیز اضافه کنم :
یک - روز رای گیری دردوردوم با دوستانم رفته بودیم درشهرو به خصوص در جنوب شهرمی گشتیم و با افراد مختلف به خصوص در ستادهای احمدی نژاد گفتگو می کردیم؛ هنوز باور نداشتیم که احمدی نژاد ممکن است انتخاب شود ولی فکر می کردیم باید بدانیم چه کسانی و برای چه به وی رای می دهند. آنچه جالب بود این بود که بعضی ها بودند که می گفتند ما دور اول به دکتر معین رای دادیم اما این بار به احمدی نژاد رای می دهیم چون این دو به میان ما امدند و با ما حرف زدند؛ رفسنجانی پایش را این طرفها نمی گذارد. افراد دیگری بودند که می گفتند احمدی نژاد می داند ما چه می کشیم و چه زندگی داریم حتما برای ما کاری می کند اما رفسنجانی هیچ اطلاعی از وضعیت زندگی ما ندارد و بنابراین به درد ما هم نخواهد رسید. آنچه که جالب بود این بود که بسیاری را در جنوب شهر دیدم که دور اول به معین رای داده بودند و دور دوم به احمدی نژاد ! پس در اینجا یکی به وجوه اشتراک معین و احمدی نژاد نزد مردم نگاه کنیم و دیگر به وجوه افتراق بین آنها و رفسنجانی.

دو - بسیاری می گفتند که بعد از آخرین صحبت های احمدی نژاد در تلویزیون تصمیم گرفتند که به او رای دهند: "چون اون شب خیلی خوب حرف زد. خوب چه گفت ؟ والله یادم نیست چه گفت ولی خیلی خوب بود !"

سه - برخی فکر می کردند که چون آن بار خاتمی که فردی ناشناس بود و کسی برای وی تبلیغ نکرده بود آمد و چنین کرد بنابراین یک بار دیگر حتما تاریخ به همان شکل تکرار می شود. فردی را که در حاشیه قرار داشت و "مظلوم تر" به نظر می آمد انتخاب کردند تا کسی که در مرکز قدرت قرار داشت انتخاب نشود. برای همین فکر می کنم تا حد زیادی بتوان این دو انتخابات را از لحاظ روانشناسی اجتماعی با هم مقایسه کرد. امروز بسیاری فهمیدند که انتخاب خاتمی هم در واقع انتخاب دموکراسی نبود بلکه انتخابی کاملا احساسی بود. انتخاب "نه" بود و نه انتخاب "آری".

چهار - روزی که برای بار اول خاتمی انتخاب شد، در میدان تجریش در زیر پوستر تبلیغاتی وی با رنگ قرمز بزرگ نوشته بودند ایران عاشق شده ! فکر می کنم این پوستر شرح تمام گرفتاری ما باشد. این بار ایران عاشق نشد اما باز هم کاملا احساسی عمل کرد چون خیلی ها رفسنجانی را دوست نداشتند، بنابراین به کسی رای دادند که چیزی از او نمی دانستند و یا اگر هم می دانستند خیلی برایشان مهم نبود زیرا او در مرکز قدرت قرار نداشت. چون در حاشیه بود بنابراین مظلوم بود ما هم که فریاد فرهنگ مظلوم پروری مان به آسمان هفتم است بنابراین به مظلوم رای داده شد.
تحلیل من این است که برای انتخابات در ایران هنوز راه درازی در پیش داریم. فعلا داریم تمرین و شاید ادای دموکراسی و شهروند شدن را در می آوریم. هنوز یاد نگرفته ایم که عقلانی تصمیم بگیریم. در روزهایی که با دوستان خبرنگارم درشهر می گشتیم حتی یک نفر محض نمونه نگفت به احمدی نژاد و یا رفسنجانی رای می دهم چون چنین برنامه ای و یا چنین گرایشی دارند. به ندرت کسی پیدا می شد که اندکی از برنامه های اقتصادی – اجتماعی – سیاسی و فرهنگی کاندیداها خبر داشته باشد. همه تنها به "دیده" و "شنیده" هایشان استناد می کردند. کماکان مثل همیشه در صحنه سیاسی هم مانند صحنه اجتماعی – شهری آنچه که پیروز شد همان "ظاهر" بود و نه باطن که در پس همان حجاب ظاهر مانده بود. حال گیریم که ظاهری کاملا متفاوت و مخالف با آنچه که ما انتظار داشتیم بود. اما به هر حال احمدی نژاد چون ظاهری مظلوم داشت؛ بنابراین انتخاب شد !!

پنج - این شاید از مضار نداشتن حزب های فراگیر در ایران باشد. عملکرد و پیشینه تاریخی احزابی مانند احزاب سوسیالیست و کمونیست و یا جمهوری خواه و دموکرات در فرانسه و امریکا وایتالیا و دیگر کشورهای غربی اجازه می دهد تا زمانی که فردی کاندیدای شود افراد کم و بیش بدانند بسته به وابستگی وی به آن احزاب با چه کسی طرف هستند؛ رئیس جمهور چه برنامه های خواهد داشت و سیاست کلی به چه سوئی خواهد رفت. انتخاب افراد مستقل و غیر حزبی در غرب تا جائیکه من می دانم هیچ گاه به پیروزی منجر نشده است. اما در ایران در انتخابات اخیر بیشتر به سوی افراد غیرحزبی و بنابراین حاشیه ای می رویم که اتفاقا هر یک نماینده گرایشی آشکار و یا پنهان در بین مردم و یا سیاستمداران هستند. اما هنوز جمعی و یا حزبی حرکت نمی کنیم. زیرا نه احزاب ما واقعا حزب هستند و پیشینه و عملکرد تاریخی دارند و نه اصولا اصل انتخابات در ایران معنا ی واقعی دارد و نهادینه شده است. در چنین وضعیتی انتخاب سیاسی یک وجه اش سیاستمداران است ولی وجه دیگرش خود مردم هستند که تصمیم می گیرند به چه کسی رای دهند و یا ندهند. به نظر من انتخاب خاتمی و بعد احمدی نژاد هر دو جزو درس های بزرگی است که ما باید درست انها را تحلیل کنیم و یاد بگیریم. اینکه احساسی عمل کنیم و یا عقلانی شاید فرق بزرگ ما با کشورهای باشد که دموکراسی و شهروند بودن در آنها نهادینه شده است. برای شهروند واقعی شدن هم هنوزراه درازی در پیش داریم.

dimanche, juin 18, 2006

تفاوت و تشابه نسلها


یکی از تحقیق های بی نظیری که در سالهای اخیر انجام شده مجموعه کتابهای تاریخ ادبیات کودکان ایران است که تالیف زهره قایینی و محمد هادی محمدی و البته با کمک دستیاران متعدد دیگراست. این کتابها که از دوران باستان تا ابتدای انقلاب اسلامی را در برمی گیرد و حدود 10 جلد است (هنوز تمامی آن انتشار نیافته است) از سوئی به جایگاه کودک درجامعه و در اعصار مختلف (با تحلیل های جامعه شناسانه) و از سوی دیگر به مسئله آموزش و پرورش؛ مدرسه ها؛ کتابهای داستانی؛ مجله های کودکان؛ ادبیات تطبیقی کودکان و تقریبا تمام آنچه که به کودکان ایران تا زمان انقلاب مربوط بود می پردازد.

اما صرف نظر از اهمیت این تحقیق فوق العاده که خواندن آنرا به تمام علاقه مندان جدا توصیه می کنم؛ با طرح روی جلد کتاب پنجم از این مجموعه می خواهم بحث جدیدی را شروع کنم. عکسی را که ملاحظه می کنید که در واقع پوستر این کتاب است عکس دوسالگی مادرم با نقاشی خواهرم ثمیلا امیرابراهیمی است. بعضی از آدمها قیافه و نهادشان در طول عمرشان زیاد تغییر نمی کند. مادر من هم از همین دست آدمهاست. همانطور که در این نقاشی خواهرم ثمیلا ترسیم کرده ازکودکی تا به امروز همیشه سعی اش بر این بوده که از کادرسنتی و قالبهای اجباری جامعه بیرون بیاید و با تمام قوا دردنیای امروززندگی کند و به خصوص سعی کند که از زندگی لذت ببرد. تن به خمودگی و افسردگی نمی دهد. آنقدر مبارزه می کند که همه ما متحیر می مانیم. تفاوتش با ما تن ندادن است به قالب و کادر

زمانی که اختلاف نسل مادرم را با خودم می بینم و زمانی که تفاوت زندگی خودم را با جوانان امروز مقایسه می کنم می بینم ما ایرانی ها چه راه عجیبی رفته ایم. در مقایسه با نسل های پیشین و نسل های بعدی فکر می کنم که نسل طلائی ایران نسل مادر و پدر من و همسن و سالان من بوده است. یعنی کسانی که امروز بیش از 70 سال عمر دارند و زندگی خود را در واقع پس از جنگ جهانی دوم شروع کردند و علی رغم سختی ها و کمبود های آن دوره زندگی داشتند که ما خوابش را هم نمی بینیم ! به قول مادرم که می گوید بزرگترین خوشبختی نسل آنها این بود که وسعت خواسته هایشان بسیار کمتراز ما (تازه ما نسل میانسال و نه نسل جوان امروزی) بود. بنابراین با آنچه که داشتند خوش بودند و بی خیال زندگی می کردند.
در واقع فکر می کنم اصل تفاوت در همین تغییر بیش از حد "وسعت خواسته ها" باشد. پس از جنگ با رواج مدرنیته در زندگی روزمره هم زندگی ها راحت تر می شد و هم هنوز وسعت مصرف بسیار محدود بود. اما وسعت مسائل اجتماعی هم تا این حد نبود. فساد به این شکل رواج نداشت؛ آدمها ساده ترو بهتر بودند. در این سالها کار کردن در ادارات و سازمانها و کارخانه ها رواج بیشتری پیدا کرده بود و در نتیجه افراد نسبت به نسل قبلی خود پولدارتر بودند و از سوی دیگر به تدریج وسائل راحتی امروزی و مدرن به تدریج راه به خانه های ایرانی هم پیدا می کرد. داشتن ماشین و تلویزیون و یخچال و رادیو از علائم اصلی زندگی مدرن و اتفاقهای عالی در زندگی زوج های جوان بود. گردش کردن در خیابان لاله زار و استانبول هم دنیایی داشت. معنای زندگی ؛ تفریح و کار متفاوت بود.
حتی زمان ما نیز همه چیز خیلی آسانتر بود. جمعه ها معنای دیگری داشت. مثل الان نبود ! یادم هست بچگی ام جمعه ها برایمان واقعا استثنائی بود. یا دوچرخه سواری جمعی در خیابانهای جنب سهروردی بود و یا نهار در رستوران هایی مانند هات چاپ که در خیابان ولی عصر درست روبروی خیابان میرداماد قرار داشت و چیز برگر های عالی داشت ویا رفتن به پیک نیک در دربند و کرج و دماوند. تفریحات و زندگی ما هم در آن سال ها ربطی به زندگی امروزه ای که داریم و ساعتها سر کامپیوتر و یا ماهواره و یا پشت ترافیک هستیم نداشت.
این نوشته تنها از روی نوستالژی نیست بلکه غلیانی است برخاسته از خواندن کتابی راجع به تفاوت و شباهت نسل هایی که تغییرات اساسی در جهان ایجاد کردند. سعی می کنم که به زودی در این مورد باز هم بنویسم . اگر شما هم مطلبی داشتید و نوشتید خیلی خوشحال می شوم
Blogroll Me!