Saturday, December 23, 2006

که چه شود؟

وقتی مدت زیادی وبلاگ نمی نویسی درست مثل این است که مدت زیادی است دست به ساز نزدی بعد جرئت نمی کنی طرفش بری، باهاش غریبه می شی. ازش خجالت می کشی. واقعا یک احساس شرم و غریبگی پیدا می کنی.
این مدت که ننوشتم حالا فکر می کنی خوب حالاوبلاگ بنویسم که چه بشود. برای که و برای چه باید بنویسم. اگر کسی نمی خواند و یا با اسم مستعار می نوشتم شاید راحت تر بود و می توانستم بگویم برای خودم می نویسم اما الان برای که می نویسم؟ فکر می کنم گرفتار خود سانسوری شدم. چرا؟ دلایلش زیاد است، دلزدگی پیدا کردم احتمالا،
اما در عین حال هر روز همینطور که در خیابان راه می روم وبلاگ می نویسم. در سرم می نویسم. تند تند همه چیز را تعریف می کنم؛ خط می زنم دوباره می گویم، فکر می کنم نه بابا این هم که گفتن ندارد، این را هم بهتر است حذف کنم بعد که رسیدم خانه فکر می کنم خوب حالا چه بنویسم؟ بنویسم که بگویم هی بچه ها من هم هستم؟ که چه شود؟ شاید از آثار احمدی نژاد باشد؟ یا بوش و یا همسایه بغلی؟ باید یکی بالاخره مسئولیت قبول کند
اما حالا جدی سوال دارم چرا وبلاگ می نویسیم؟ چرا دلمان می خواهد از خودمان حرف بزنیم؟ خودمان را روایت و ثبت کنیم؟ این چه نیازی است به روایت در برابر جمع؟ آنهم در چنین وسعتی؟ چرا قبلا ها این کار را نمی کردیم؟ پدر و مادرهای ما و تمام کسانی که این کار را نمی کنند مگر با ما متفاونتد؟ خودمان چند سال پیش چه جوری زندگی می کردیم؟ یادم نیست!! تکنولوژی هم ما را معتاد و بدبخت خودش کرده. وبلاگ و اینترنت کم بود دوربین های جیبی هم اضافه شده که هر لحظه ات را با تصویر و صدا ثبت کنی. فکرت را در وبلاگ و تصویر و فیلم و صدایت را با دوربین و از طریق یوتیوب برای دنیا بفرستی. چرا؟ این روزها چند فیلم در یوتیوب را دیدم که فقط راجع به دنیای خانوادگی و خصوصی آدمهایی بود که می خواهند لحظات خصوصی خود را با دنیا قسمت کنند. چرا؟
الان داشتم داستانهای شب یلدا را می خواندم از این داستان به آن داستان بعد فکر کردم چرا انقدر باید علاقه مند باشیم به زندگی و خصوصیات ناگفته دیگران؟ نمی دانم این همه عطش برای ثبت خود، برای گفتن ناگفته های خود، برای روایت خود در حضور دیگران ودعوت دیگران به حیطه خصوصی خود و در عین حال ورود به اتاقهای دربسته دیگران برای چیست؟ شاید بگویید تکنولوژی آدمها را فضول تر کرده! شاید؛ اما دلیل قانع کننده تری می خواهم. می خواهم بدونم با آدمهای آفلاین و بی دوربین چه تفاوتی داریم؟ چه نیازی داریم که آنها ندارند؟ با چند سال پیش خودمان چه تفاوتی داریم؟

علی رغم همه این حرفها حالا کمی هم وبلاگ نویسی کنیم ! اینجا بزرگترین تفریحی که دارم اینه که بروم سینما. به هر قیمتی که باشد هفته ای یک فیلم را می بینم. امشب هم اولین شب نمایشش؛ فیلم تاریخچه سازمان امنیت امریکا سیا را دیدم. انقدر طولانی و پیچیده بود که خفه شده بودم اما بد هم نبود. فیلم الماس خونین خیلی بهتر بود با این که تقریبا تمام آدمهای موجود در فیلم کشته شدند اما بعد که می آیی بیرون به هر چه برلیان است با دید مشکوک نگاه می کنی اما فاجعه به نظر من بچه های سرباز بودند که نشان می داد که چگونه این بچه های مظلوم و معصوم تبدیل به موجودات غیر انسانی و هیولا می شوند. چند وقت پیش نوشته ای در این مورد در وبلاگ پویا می خواندم که تنم لرزید. الان لینکش را پیدا نمی کنم اما اگر پیدا کردم می گذارم اگر یه خیری هم این کار را بکند ممنون می شوم. چون مقاله خیلی خوبی بود،فکر می کنم که ترجمه بود. یادم نیست.

خوب این هم از این. درضمن باید شکل و قیافه این وبلاگ را هم به زودی تغییر بدهم. شاید برای خاطر این شکل و قیافه اش باشد که رغبت نوشتن دیگه ندارم؛ شاید هم از دست بوش و احمدی نژاد باشد نمی دانم مهم هم نیست.

2 comments:

  1. مادام ام عزیز
    چه خوب شد که برگشتید, دل من که حسابی برای نوشته هایتان تنگ شده بود...
    این سوالهابی که شما در پاراگراف دو تا مانده به آخر مطرح کردید سوالات تحقیق منست, برای من هم بررسی این چیزها خیلی جالب است

    ReplyDelete
  2. شادی عزیز خیلی ممنون از یادداشتتون. خیلی خوب است که به دنبال چنین سوالهایی هستید چون به نظر من واقعا اساسی هستند. راستی تزتون در چه حال است؟ من یک ایمیل بهتون بدهکارم ببخشید بد جوری گرفتار کلاس هایم شده ام. انشاالله دوباره با هم در تماس خواهیم بود

    ReplyDelete