Thursday, September 29, 2005

پیلو و پیشی (متن) داستان

این دفعه می خوام یه قصه بگم یه قصه برای بچه های خوب ! در ضمن هر کاری کردم که عکس را به متن بچسبانم نشد. پس آب و دون جدا بخوانید
می خوام داستان پیلو را بگم، پیلو سگ پودلی ماده ای بود که در دنیا به جز خورد و خوراک عاشق دو چیز دیگر بود که دومیش به قول توفیق ! بچه زاییدن بود. آنقدر حس مادری این سگ زیاد بود که فکر می کنم حتی غریزه جنسی اش هم به شدت تحت تاثیر آن قرار گرفته بود. روش می دادی فکر می کرد ماها را هم اون زائیده ! تعداد توله هایی که پیلو می زایید حیرت انگیز بود یک بار 9 تا زایید و آخرین زایمانش (شاید برای 7-8 مین بار) خوب فقط 4 تا زایید. اما در اون بار آخری بعد از یک هفته اتفاقی افتاد یعنی پیلو با کمال افتخار و خوشحالی سگانه ای 4 تا بچه گربه چند روزه را خدا می دونه از کجا کش رفت(احتمالا شوفاژ خانه) و تا کمبود توله هایش را در این زایمان جبران کند ! (حالا جریان گربه مادر را قاطی نکنید الان موقعش نیست !) خلاصه پیلو با هزار هزار عشق و علاقه و افتخار بچه گربه ها را با پوزه مرتب زیر سینه اش می زد و بیش از بچه های خودش نگران بود که مبادا سر بچه گربه ها چیزی بیاید. بگذریم، بعد از مدتی دوتا بچه گربه مردند و دو تا ماندند ، چند ماه بعد هم از این دوتا یکی در رفت و موند این جناب که همانطور که مشاهده می کنید با این هیکل و در سن 2 سالگی هنوز زیر سینه این پیلوی بیچاره می نشست و به خیال خودش شیر می خورد. اخلاقهایش هم بشدت سگی شده بود ! هروقت که همه با هم می رفتیم بیرون گردش همه کلی هاج و واج می ماندند. بگذریم که آن موقع یک قناری هم داشتیم که به خصوص جناب پیشی خان هلاک صداش بود . و اما آخر داستان قناری را یک گربه خیابانی احمق خورد، پیشی خان عاشق شد و رفت به دنبال سرنوشت ! پیلوی بیچاره هم فدای شکم شد و پس از تناول مقداری گوشت مسموم که شهرداری عزیز بهش تعارف کرده بود از دنیا رفت و رفت به تومبوکتو... و اما از تومبوکتو بشنوید که آن طور که آقای پل استر عزیز می فرماید بهشت سگان است. اگر براتون جالب است که بدانید سگها دنیای ما آدمها را چه جوری می بینند و یا زندگی نامه یک سگ را بخوانید این کتاب را از دست ندهید. البته هنوز ترجمه نشده ولی مثل همه کتابهای پل استر تک است.
اما غرض از طرح مسئله چی بود ؟ راستش هیچی فقط امروز این عکس را پیدا کردم و ازش یک عکس دیچیتالی گرفتم که بگویم که گفتگوی تمدنها برای ما آدمها هنوز ثقیل است . یعنی هنوز خیلی مونده تا خیلی از آدمها عقلشون برسد که گفتگو چیست تمدن پیشکششون. شاید تمام این مطلب برای این بود که راست یا دروغ شنیدم که چند روز پیش در میدان صادقیه تهران پای برهنه چند دختر جوان را در سطل سوسک کرده بودند و دخترها تا سر حد جنون ترسیده بودند و غش کرده بودند و من فقط فکر کردم که چه میزان استرسی به این دختران برای تمام عمر منتقل شد؟ این کارها مثل خیلی کارهای دیگر فقط از آدمها بر می آید. به عنوان دفاع از حقوق حیوانات تنها می خواستم بگویم لطفا به حیوانات توهین نکنید. چون پیلو و امثال پیلوها هم جزو حیوانات بودند و هستند

Tuesday, September 27, 2005

زمان از دست رفته

دلم براش تنگ شده. تک تکشون را می گم. برای چشمهای عسلی یا چشمهای بادومی و سربالایش؛ برای دستهای بلندش؛ برای خنده هایش ، برای "چی سانو می می !!" برای موهای تیغ تیغی؛ برای سر تراشیده... دلم برای همشون تنگ شده. راجع به هر کدام که فکر می کنم نمی دونم چند سال دیگه اگر ببینمش چه شکلی شده. آیا پیری بهش می آید؟ خطوط صورتش قشنگ هستند و یا از پیری و یا شاید هم از جوانی زندگی نکرده خود خجالت کشیده است. کی دوباره می بینمش شش ماه؟ یک سال؟ 6 سال؟ 20 سال دیگر؟ آیا حرفی برای هم خواهیم داشت؟
دیشب که آقای پ آمد فکر کردم داد بیداد نکنه نشناسمش. نکنه این ده ساله خیلی تغییر کرده باشد. اما نه از همان دور فوری شناختمش. تنها وقتی نزدیک شد دیدم توی صورتش خطوط زندگی پر از استرس اش معلوم است اما از دور عین همان موقعهاش بود. گاهی باورت نمی شود که دوستان بچگی ات؛ عشق های زیبای جوانی ات چه جوری چهره عوض می کنند و خطوط شان عمیق و رنگهایشان ملایم مایل به بی رنگی می شود. بعد ناگهان می بینی که چقدر زود همه مان شبیه خاله و عمو وبقیه فامیل هایی که یک عمر فکر می کردی وااااااااای اینها چقدرپیرند میشویم. نمی دانیم که چرا چوانان از دیدنت معذب می شوند نکنه فکر می کنند که تو هم پیر شدی ؟

Sunday, September 25, 2005

در باب مقوله لذت

اون شب آقای ام. (نمی دونم چرا خودم و دوستام هممون اسممون یا ام هست یا ال.... چکار کنم !) برایم یه رسیتال خصوصی داد و 4 سونات اسکارلاتی زد که منقلبم کرد. شاید چون خودش با یاد عزیز از دست رفته اش کاملا منقلب بود
مدتها بود که چنین اتفاقی نیفتاده بود یعنی می ترسیدم که دیگر نیفتد. دیگه نتوانم تبدیل به یه گوش بسیار بزرگ شوم. اما شد : تعداد نفس هایم 4-5 تا در دقیقه آن هم در سکوت کامل و بسیار عمیق شد، تعداد ضربان قلبم احتمالا به یک چهارم رسید، صورتم در هم رفت و شکلک های عجیب و غریبی به خود گرفت تا نهایتا تمام وجودم گوش شود. بعد اشکها سرازیر شدند و عین رودخانه جاری شدند (خودمونیم خیلی بده ! چون اشک زیادی به دنبال خود سر و صدا آب ریزش بینی و بعد چشمهای قرمز و صدای کلفت به همراه می آورد که باید حتما چند تا لبخند و تعریف هم پشت بندش تحویل بدهی، در حالیکه دلت می خواهد کسی نبیندت و در سکوت بمانی). به هر حال از اون جا یاد یه سری تجارب لذت افتادم. لذتی که از موسیقی می شود برد را با هیچ چیزی نمی توان مقایسه کرد. چون زمانی که این لذت برای من طولانی می شود بعد لذت بصری به آن اضافه می شود. مغز عنان گسیخته می تازد و تصویر پشت تصویر با ریتم موسیقی در برابر چشمانت ظاهر می کند. گاه رنگ است و فرم، گاه یه نوع باله است و گاه نوعی کارتون !! فکرش را نمی کردید ها؟ ولی پیش می آید به خصوص قبل از خواب چه کارتونهایی مغزم درست می کند
در بهترین شرایط (دو سه بار برایم چنین چیزی پیش آمد) کاملا از خودت جدا می شوی و نوعی تجربه ترنسندنتال و یا شاهد داری. مغزت فقط گیرنده می شود و یا نه یه جور سیاهچاله. می گیرد و قورت می دهد و تنها فربه تر می شود و توانا تر (نمی دونم سیاهچاله چنین کاری می کند یا نه ولی در حال حاضر دوست دارم این جوری فکر کنم).چون بعد که از کنسرت می آیم بیرون یادم نیست چه گوش کردم اما یادم هست که در این دنیا نبودم اما لذتش آنقدر بود که دیگر به کره خاک برگشتن سخت می شود. اما یک مسئله عجیب لذت همیشه توش یه نوع درد وجود دارد وگرنه که لذت نیست. هر جوریش را حساب کنید از موسیقی، ازعشق و از دندان لق شیری که دارد می افتد

Thursday, September 22, 2005

می گن اگر بشه چه دوغی می شه

دیروز بالاخره تمام شد و ساعت 11 شب فرستادمش رفت و یه ذره خیالم راحت شد. این اولین مقاله کاملا دو نفری مون بود. یعنی نه این که اون یکی خانم ام ² هر کاری دلش خواست بکنه و هرچی خواست بنویسه و من هم ایضا. یعنی بعد از این که هر چی دلمون خواست نوشتیم اونها را برای هم فرستادیم تا اون یکی هرچی دلش خواست حذف کنه. بعد دوباره برای هم فرستادیم تا جایی که سر هر کلمه ای دیکسیونر آوردیم. آخرش هر کلمه و جمله ای چیزی شد که حاصل فکر جفتمون بود. اما در این مورد به خصوص چون خیلی خیلی زیاد نوشته های عالی چاپ شده بود خیلی سخت بود که حرف تازه ای بزنی. برای همین جفتمون نه خواب داشتیم و نه خوراک. ولی ناراضی نیستیم ! اما باز هم فکر می کنم در این مورد همکاری شاهکار کردیم چون هردومون صاحب نظر بودیم در کار خودمون و با کس دیگری به راحتی کوتاه نمی آمدیم. به خصوص توی ایران که اغلب انقدر همه "منم" های بزرگی دارند که اگر بخواهی یک کلمه ازشان حذف کنی پدرت را جلو چشمت می آورند و البته اگر بتوانند آخرش اونها بکلی حذفت می کنند. تجربه من که این بود. اما برای همین تجربه بد؛ در این مورد بخصوص من و اون یکی خانم ام عین سرخپوست ها اول قسم خوردیم عهد کردیم که اول دوستی بعد مقاله ! برای همین انقدر با پنبه های صورتی و آبی و بنفش کم رنگ سر هم را بریدیم !!! آلبته من آخرش به مفتخر به کسب تیتر وزیرالوزرا سانسورچی شدم !
. .
فعلا دوباره برگشتم سر موضوع قبلی حالا باید چند هفته ای سر این دو مقاله زجر کش بشم البته شاید محیط زیستم کمی زیباتر باشد. بذار ببینیم تا هفته دیگه چه بشه.

Wednesday, September 21, 2005

مملکت اجاره ای

قسمت کمدی - دراماتیک : یکی از بچه ها اون روز گفته بود که هدفی ندارم دیگه آخه مملکتمون اجاره ای است. یعنی معلوم نیست که تا کی می تونی توش بمونی ، کی می اندازنت توی کوچه، به هر حال دیگه این مملکت مثل خونه پدریت نیست که براش نقشه بکشی. از اون طرف هم اگر بری بیرون که جایی نداری... این حرف برای یه دختر 21 ساله خیلی عجیب بود. اما الان با هرکی حرف می زنی از بچه های 16-17 ساله تا پیرمردهای 80-90 ساله همه دلشون می خواد برن حالا یا از این مملکت یا از این دنیا به هر حال دیگه شوقی نیست . اون بینابینی ها هم (هم سن و سالهای ماهم ) که همه درگیر دیپرسیون اند ! با هر کس که صحبت می کنی دیگر نمی داند می خواهد چه کند؟ نه انگیزه ای، نه میلی؛ نه هدفی. دیگه انگار هیچ چیزی مهم نیست براشون اما چه باید کرد؟
وقتی صحبت خانه اجاره ای مطرح شد اول یاد فیلم اجاره نشین های مهرجویی افتادم ولی بعد یادم آمد که برای نگه داشتن اون خونه (که تمثیلی از ایران بود) همه مستاجرها خیلی از خود گذشتگی کردند همبستگی نشان دادند تا توی اون خانه ویرانه بمانند و آخرش هم اون خونه فکسنی در ناکجاآباد را سرپا نگه داشتند و دوباره ساختند و آباد کردند. اون موقع چقدر این فیلم چقدر خوش بینانه و پر از امید بود. همه فکر می کردند که این کار شدنی است. اما حالا چی؟
قسمت تراژیک - دراماتیک (که گاه دارای قسمت هپی اندینگ است اگر چشم بصیرتش را داشته باشین) -در ارتباط با حرفهای هفته پیش ، می شه به این مسائل یه جور دیگه نگاه کرد یعنی ببینیم قرار است از این همه بلا چه درسی یاد بگیریم (تا حالا به فکرتون نرسیده بود نه؟). مثلا مقصود از این طوفانهای رنگارنگ در امریکا چیست؟ احتمالا طبیعت داره به این ملت می گوید که : امریکائیان عزیز این آقای بوش و دولتتون را مجبور کنید که پیمان کیوتو را امضاء کند وگرنه گرم شدن کره زمین اول گردن خودتان را می گیرد. حالا هر چند که این وسط سیاه پوستان و محرومین از بین رفتند اما به هر حال مملکت امریکاست و باید دولت و ملت امریکا خسارات را تامین کند.همه این بلاها که مثل 11 سپتامبر براشون نون و آب که نمی شه. اما در مملکت ما انقدر مردم به فکر نون و آب هستند که کسی فکر نمی کنه که دیپلماسی امروز یکی از مهمترین عوامل چالش با دنیاست . کسی مسئله هسته ای برایش مهم نیست. همه فکر می کنند که خوب چون حق ماست بنابراین همینی است که هست. صاحبخونه جدید هم خیلی همت کنه تنها فکر لباس عروسی و خنچه عقد برای یه سری جوون است که بعدش معلوم نیست با چه پول و تو چه خونه ای قرار است زندگی کنند.
بدبختی بزرگ ما این است که فرهنگ غالب الان فرهنگ گداپروری و از اون بدتر فرهنگ تازه به دوران رسیدگی (مالی، سیاسی، فرهنگی، اجتماعی، که البته این یکی از زمان جنگ همیشه وجود داشت و هرگز فروکش نکرد فقط آدمهاش مرتب عوض می شوند ....) . در تمام این سالها چقدر ماهیگیرخوب تربیت شد که خود خوراک ماهی های گرسنه شدند

Thursday, September 15, 2005

ادامه

در ادامه مطلب قبلی: می دونین چرا خیلی سخته که برین کلاس بالاتر؟ برای اینکه اتفاقاتی که در زندگی می افته را ساده می گیریم یعنی همان چیزی را که هست می بینیم، پشتش را نگاه نمی کنیم. برای همین گاهی خیلی سخته که در اتفاقات گاه خیلی ساده که اغلب درشان شکست و غم و غصه است اون درس نهائی را که باید یاد بگیریم را پیدا کنیم. تنها به خود واقعه قناعت می کنیم و فکر نمی کنیم که منظور زندگی چی بود

اگه گفتین چند تا کلاس درس خوندین؟

یک روزکه خیلی در حال غر زدن و اهانت به زمین و زمان بودم ، ل. خانم دوست قدیمی گفت : هی ! مادام ام. جان به جای غر زدن چشمتو باز کن ببین چه اتفاقهایی داره توی زندگیت می افتد. فکر می کنم بازم تجدیدی آوردی که انقدر حالت بده. خوب چرا درسهاتو یاد نمی گیری. مگه نمی دونی که زندگی مدرسه است اگردرسهاتو یاد نگیری، تجدید می شی یعنی باید دوباره همان تجربه را تکرار کنی ! اگر هم تجدیدیت را را در فرصتی که زندگی بهت می ده نخونی خوب آخرش رفوزه می شی و بعد باز باید دوباره سر همون کلاس بشینی... کلاسهای زندگی هم که یک سال طول نمی کشند که، گاهی یک درس ممکن است 20 سال طول بکشد تازه اگر شانس بیاری.
حالا راست بگین تا حالا چند کلاس توی زندگی درس خوندین و رفتین بالا؟ یعنی توی زندگی تا حالا چند تا درس رو تونستین واقعا پاس کنین و دیگه تکرار نکنین؟ می دونین اگر توی زندگی رفوزه بشین اون وقت باید از سر همه چیز را شروع کنین ها؛ حالا بعضی ها اسمش رو می ذارن کارما ، می گن کارما تو باید زندگی کنی

Sunday, September 11, 2005

امروز 11 سپتامبر است. آغاز خیلی اتفاقات در دنیا

امروز 11 سپتامبر است. اون روز همه فکر کردند که بدترین اتفاق افتاده، فکر کردند که در امریکا دیگر هرگز چنین اتفاقی نخواهد افتاد . جهت پیشگیری به افغانستان و عراق حمله کردند و به نام مبارزه با تروریسم چه ها که نکردند. در همان مدت مسئله مدرسه بسلان در چچنی روی داد. یک هزار بچه طعمه بی رحمی تروریست ها شدند اما آب از آب تکان نخورد. چقدر اتفاقات دیگر افتاد ایستگاه مادرید؛ لندن، بعد تسونامی ، زلزله بم، تا به حال هیچ کس فکر نمی کنم این همه واقعه جهانی و حیرت آور به خاطر داشته باشد. البته الان همه چیز را از طریق ماهواره و اینترنت می بینیم. اما کی تا به حال 1000 تا دانش آموز را برای مقاصد تروریستی کشته بودند و یا با هواپیما به ساختمان های عظیم حمله کرده بودند. اما امروز گزارشی در آرته فرانسه دیدم راجع به نیو اورلئانز و اسرائیل و دیدم عجب اتفاقی افتاده برای اولین بار امریکائی ها و اسرائیلی ها در کشور خود گروگان ارتش و سیاست های خود شده اند . فراموش شده اند مثل بقیه آدمهای دنیا. خیلی متاثر شدم اما فکر کردم بد نیست که هم آمریکائی ها بدانند که فراموش شدن یعنی چه و هم اسرائیلی ها طعم بی خانمانی را بچشند. دنیا دار مکافات است انگار؟

شهری در ناکجاآبادهای درون

نمی دانم این شهر کجاست. می شناسمش. یا فکر می کنم می شناسمش. اما مرتب در آن گم می شوم. شاید هم گم نمی شوم تنها همه چیز آنقدر تغییر کرده که دیگر نمی شناسم. جایی است شاید در افریقا، چون فقیر است و عقب مانده؛ اما بزرگی و بی تفاوتی شهرهای امریکائی را دارد، کسی به کسی نگاهی نمی کند. رمز و رازش شبیه به شهرهای اروپایی است، مثل آن ساعت بزرگ در پایین میدان سلطنتی. همیشه خاطره خیمه شب بازی های ساعت بروکسل که در ساعت 12 مرگ از آن بیرون می آمد در خیالم هست (شاید هم تنها در خیالم هست و واقعیت ندارد). اما در خیابانهایش که راه می روی ترس همیشه حاضر در شهرهای خاورمیانه ای را حس می کنی. حضور چشمهایی که تو را می پایند. حضور مسلح سربازان در بیروت که کاریت هم ندارند. راه می روی ساعتهای متمادی؛ گاه در شب (اغلب در شب) وگم می شوی. علی رغم تمام ادعاهایت گم می شوی. جغرافیا و علم شهر به کاریت نمی آیند. اما نمی دانی و یا قبول نمی کنی که گم شدی و ادامه می دهی در تاریکی به امید رسیدن به کجا؟ آن راهم نمی دانی. شاید تمام داستان همین باشد سیزیفی که هدفش را نمی داند چیست اما محکوم است یا شاید تنها آرزوی زندگیش این است که به آن چه که نمی داند چیست برسد

Saturday, September 10, 2005

ما چه می دانیم؟

این روزها تحقیق جدیدی راجع به جوانان و عقاید و اعتقاداتشون شروع کردم. با بچه های خیلی متفاوتی صحبت کردم از جنوب و شمال تهران ، از طبقات مختلف اجتماعی ، با قیافه ها و ادا هامختلف و یا عجیب و غریب و هر بار متحیر مانده ام که ما از خودمان چه می دانیم؟ در واقع مسئله بزرگ جامعه ما ، این است که عمق تفاوت این نسل جدید را با نسل های قبل نمی دانیم ، یا فکر می کنیم که میزان تفاوت آنها با پدر و مادرهایشان همان قدر است که بین هر نسل دیگری پیش می آید. مسئله جهانی شدن : اینترنت، ماهواره، کتاب، تلویزیون و به طور کلی سرعت بالای زندگی و یا به عبارتی موقتی بودن زمانها و مکانها را در نظر نمی گیریم که چقدرتاثیر شگفت آور بر جوانان گذاشته. در ایران امروز تغییر نسل شاید 4-5 سال شده است یعنی یک جوان 20 ساله با 25-26 ساله واقعا تفاوت دارد ، کمتر همدیگر را می فهمند وحتی قبول دارند. و اما یک مسئله دیگر در جمهوری اسلامی جوانانی تربیت شده اند که برعکس ظاهرشون که اغلب در نهایت افراط و تفریط هست گاهی اعتقادات بسیار پرو پا قرصی دارند. جوانانی را دیدم که برعکس قیافه شون یواشکی نماز می خوانند !! یعنی پدر و مادرشون مخالفند . بچه های از خانواده های مذهبی هم دیدم که روایت خودشان را از اسلام ابداع کردند و مدل خودشان گاه به فارسی نماز می خوانند. دخترانی را دیدم که در خیابان حتما چلویشان را برای بد حجابی می گیرند اما نماز می خوانند بدون چادر و با لاک و آرایش و ... ). و البته جوانانی را هم دیدم که مذهب خودشان را ابداع کردند اما در کل از نسل قبل اعتقاداتشان بیشتر است. دستاویزشان به جهان ماورا به انحاء مختلف بیشتر است. نهایتش عقایدشان نه ربطی به پدر و مادرشان دارد ، نه ربطی به جمهوری اسلامی و تبلیغات آن و نه حتی ربطی به تبلیغات ماهواره ای. دنیایی برای خودشان خلق کرده اند که ملغمه ای است از مثلث ایران و اسلام و جهان و به نظر من بسیار نزدیک به روح زمانه ! پیچیدگی وضعیت جامعه ما چند سال دیگر که این جوانان به قدرت واقعی رسیدند معلوم می شود

Tuesday, September 06, 2005

وبلاگم ماشاالله یک سالش شد بچه


ای بابا شوخی شوخی یک سال شدها ! جریان اون یارو ست که ازش پرسیدن می تونی 20 تا بربری یکجا بخوری گفت صبر کن ببینم. رفت 20 تا خرید رفت توی یه اتاق گفت برم امتحان کنم اگر شد می آم می خورم . حالا من هم می خوام یه چند سالی وبلاگ بنویسم اگر این کاره بودم بعد به طور رسمی وارد وبلاگستان شوم. آخه برای وبلاگ نویسی رسمی احتمالا آدم حرفهای مهم مهم باید بزنه. منم راستش ترجیح می دم اینجا هر چه دلم خواست بگم (مثل تقریبا تمام وبلاگ نویس های دیگه!) در ضمن یک عالمه هم غر بزنم و اگر هم دلم خواست اصلا حرف حسابی نزنم. از این انشاء نتیجه می گیریم که اسم این وبلاگ بی خودی شد "من دوم" بلکه می بایست بشه "من اول". حالا ببینیم اگر بربری ها رو خوردم و نمردم می آم یا یه وبلاگ درست و حسابی وا می کنم و یا این جا عین خانم خانمها حرفهای سنگین و رنگین می زنم... وبلاگستان پسند

این عکس هم کادوی تولد یک سالگی ام غروب در شمال حوالی عباس آباد- متل قو

.

تهرانی شدن ایران - فاجعه است والله


هفته پیش جای شما خالی پس از سالها رفتم شمال.
بگذریم که بعد از شاید 20 سال در دریا شنا کردم ساعتها و چقدر لذت بردم چون یادم رفته بود که شنا در دریا با هیچ استخری قابل مقایسه نیست. البته با مایوی اسلامی و کاملا پوشیده ولی راحت و آزاد ! عجیب است نه؟ اما جالبتر از شنای بنده ! آنچه برایم خیلی جالب بود تغییر جو کناره های دریای خزر بود. نه نه اشتباه نکنید، اصلا بدتر نشده بود که هیچ به طور غریبی همه ریلکس و راحت کنار ساحل لم داده بودند. انگار نه انگار که محافظه کارها آمده اند روی کار و قرار است که بزودی باز همان آش و همان کاسه شود. طبق معمول از همه جالبتر خانمها بودند که اگر احیانا آقایی هم دم دستشون بود دیگه بی خیال حجاب و اسلام و این حرفها (البته با بلوز و شلوار و روسری روی شانه! ) کنارشون هم یه عالمه خانم چادری و حجاب کامل برای خودشان راه می رفتند و الحق هم هیچ کس به هیچ کس کاری نداشت. یه جورهایی مثلا شبیه ترکیه شده بود. که همه نوعش بود. فکر می کنم تنها کسانی که نگاه می کردند و من و دوستانم بودیم که هاج و واج مانده بودیم. یه چیز بامزه دیگر اینکه همه از هم عکس و فیلم می گرفتند البته از دور (احتمالا) که حتما برای فک و فامیل هاشون بفرستند که ببینین چقدر ما به قول طرف "اروپا کردیم". امان از دست این بلاگ سپات و فارسی نوشتنو نقطه گذاریش کاشکی یکی بگه من چه کار کنم که نقطه ها سر جای خودشون مثل آدم بمونن
.برین تو بحر عکس

تمام این روزها هم مرتب یعنی روزی 80 دفعه تراکتور می آمد و روز روشن از جلوی خانه مردم ماسه ها را بیل می زدند و تراکتور را پر می کردند و چند تا بلوک آنورتر خالی می کردند و کوه های ماسه درست کرده بودند برای فروش به تهرانیان عزیز بساز و بفروش. اگر احیانا هم کسی اعتراضی می کرد اگر خیلی حرفش را می خواندند می رفتند 5 متر انورتروگرنه که با خشونت و ادب ! فراوان به خصوص جواب خانمها را می دادند! در چند روز بعد ثابت شد که بعضی از اینها واقعا موجودات خطرناکی هستند و ساکنین محل را علنا تهدید می کنند. متاسفانه نیروی انتظامی هم کلا هیچ کاری نمی کند ! بی خیال این حرفها که ساحل داره گود می شه ! به هر حال یه جورهایی شمال هم آخرشه . آپارتمان سازی های زشت سبک "نئو کیسه داران" بعد از انقلابی دارد تمام شمال را می گیرد. راستش عید قشم بودم آنجا هم همین طور تمام معماری و شهریت قشم داشت فدای تهرانی شدن لعنتی آن می شد. جاهای دیگه هم که حسابشون معلومه.
یک زمانی کامران صفا منش صحبت از "روستائی شدن" تهران کرده بود (در مجله معماری و شهرسازی) که به نظرم خیلی بحث جالبی بود این که چگونه روستائی ها تهران را تصرف کرده اند ، فریبرز رئیس دانا هم از روستائی شدن رفتار شهروندان و تاثیرش در ترافیک گفته بود؛ حالا اون روستائی ها که آمدند تهران را روستا کردند یه تهران جدیدی بوجود آوردند و دارن اون رو به تمام ایران صادر می کنند. یعنی حالا مسئله بزرگ "تهرانی شدن" تمام ایران شده. البته تهرانی که سلیقه اش به خصوص بعد از جنگ و انقلاب سلیقه نو کیسه دارانی شد که هر روز به تعدادشان افزوده می شود و برای نشان دادن ثروت خودشان تهران و ایران را که هیچی از قرار دبی را هم دارند از بین می برند. متاسفانه زیباسازی شهرهایمان هم به کلی به دست فراموشی سپرده شده. واقعا شهرهای ساحلی را نگاه کنید از لحاظ شهرسازی آیا یک فاجعه نیست؟ هیچ عنصر زیبایی توش وجود ندارد. فکر می کنم کماکان تنها معماری زیبای شمال هتل رامسر قدیم بود. یادش به خیر.