Friday, June 02, 2006

کوری

چند سال پیش که کتاب کوری (خوزه ساراماگو – ترجمه مینو مشیری) را می خواندم دو سه بار چنان عصبانی و ناراحت شدم که کتاب را پرت کردم به دیوار. ( هیچ وقت برای هیچ کتابی چنین عمل فجیعی از من سر نزده بود !) اما خشونت و دد منشی که در این کتاب بود شبیه به خشونت های معمول دیگر نبود. خشونتی بود که بعلت فقدان ناگهانی حسی عارض همه شده بود و در این راه هم مسلما عده ای خشونت فعال بر علیه دیگران داشتند و عده ای هم لزوما و مثل همیشه قربانی آنان بودند. آنچه در این کتاب جالب بود فقدان همگانی یکی از مهمترین حس های پنج گانه بود که مانند یک اپیدمی در کشوری عارض شده بود.
در اواخر کتاب زمانی که افراد کم کم از زندانها و قرنطینه ها گریختند و به شهرها بازگشتند ، تازه متوجه شدند که تمام آنچه که بشر در طول هزاران سال اندوخته و یاد گرفته بود دیگر کاربردی ندارد. ازبهداشت و کتاب و روزنامه و تلویزیون گرفته تا سیستم لوله کشی آب؛ خانه ها، خیابانها، وسائل نقلیه؛ مزارع ؛ کشاورزی؛ کارخانه ها؛ (اقتصاد؛ فرهنگ؛ جامعه؛...) همه چیز می بایستی برای انسان جدیدی "بازبینی" شود که اصولا دیگر بینائی ندارد. جامعه کم کم کوری خود را قبول و باور کرد که باید دوباره جامعه ای دیگر بسازد؛ جامعه ای که در آن بینائی حذف شده، ... که ناگهان همان گونه که کوری آمده بود همانگونه نیز ناگهان رخت بر می بندد و انسانها می مانند و خاطرات ماهها و شاید سالها کوری جمعی و قساوتهایی که تنها مخصوص زمانی است که مستاصل به دنبال پر کردن سوراخ آن حسی هستی که دیگر وجود ندارد.
زمانی که این کتاب را می خواندم مرتب به یادم می آمد که اگر چنین کتابی وجود دارد تنها به این دلیل است که در این میان کسی از اپیدمی گریخته است تا بتواند ببیند و روایت کند. اگر راوی کور بود در حقیقت کتابی وجود نداشت. اطلاعات سمعی برای چنین کتابی کافی نیست، ناظر و مشاهده گر لازم است. آنجا بود که فکر کردم در واقع تا زمانی که حتی یک فرد بینا در میان افراد نابینا وجود داشته باشد؛ باز هم آن کوری، مطلق نیست. زیرا فرد بینا این قدرت را دارد تا چشم دیگران باشد و دنیا را برای آنها روایت کند. هر چند روایت تنها روایت او باشد؛ (وهر چند مانند داستان این کتاب راوی بینائی خود را از دیگران پنهان کند اما نهایتا تنها اوست که امکان روایت داستانها را برای دیگران دارد). زمانی کوری مطلق هست که هیچ کسی نیست که از رنگ آسمان واز دنیای رنگین و پرشکل و شمایل خبر دهد. کوری مطلق زمانی است که نه تو کسی را ببینی و نه کس دیگری تورا ببیند. نه تو روایتی تصویری از دنیا داری و نه کسی این روایت را از تو و دنیای اطرافت به تو منتقل می کند.
ما بیش از هر زمان دیگری وابسته به "حس دیدن" خود شده ایم؛ به خصوص مایی که زندگی مان را از راه خواندن و مشاهده و نوشتن می گذرانیم و تمام دانش زندگی مان منوط به دیدن و مشاهده کردن مان شده است. اما نه فقط ما؛ بلکه تمام مردم امروزه در عصر "دیدن" زندگی می کنند. تصورش را بکنید امروزه زندگی ما بدون ماهواره؛ تلویزیون ؛ سینما، اینترنت ؛ کتاب؛ روزنامه ؛ رانندگی چه می شود؟ چرا دیگر رادیو گوش نمی دهیم؛ چرا دیگر قصه نمی گوییم؛ چرا شبها زود نمی خوابیم ! چرا با چشم دل دیگر نمی بینیم؟

در واقع همه این حرفها برای خاطر این مطلب جالب و در خور تامل خوابگرد بود که من را به این اندازه به یاد کتاب کوری انداخت. وقتی فکر تنهائی او را در زندان ابو غریب کردم ، فکر کردم زندانی که در سلولی تنها، در کشوری غریب؛ با زبانی غریب به دور از روایت جهان قرار داشته باشند، شبیه همان کورهای ساراماگو می شود. اما زمانی که وی می داند که در خارج از زندان برای آزادی وی تلاش می شود و از یاد نرفته است شرایط متفاوت می شود. "کور" زندان راوی پیدا می کند؛ کسی را پیدا می کند که از او به دیگران می گوید و امید و تلاش دیگران را برای آزادی او به وی منتقل می کند. آنکه می داند که جمعیتی به وسعت وبلاگستان و به وسعت خانواده ایرانی و به وسعت دوستانی از اقصی نقاط جهان برای آزادی اش در تلاشند حتی اگردر انفرادی باشد و تحت شرایط طاقت فرسا اوضاعش بهتر و انسانی تر از آن زندانی است که تصویرو وجودش به کلی فراموش شده.

5 comments:

  1. بله ! همینطوره. این شرایط رو خیلی خوب توصیف کردین. متشکریم

    ReplyDelete
  2. This comment has been removed by a blog administrator.

    ReplyDelete
  3. bonjour de france.
    mon clavier persan fait des siennes.
    cependant j'aime گوری
    et j'espère avoir de vos nouvelles collectives bientôt.
    baisers
    A

    ReplyDelete
  4. Ma chère Abir o Moshk ton message en persan était parfait ! (je l'ai lu dans mon email) pourquoi tu l'as effacé? Merci pour ton message. Nous allons très bien et j'espère que toi aussi tu te portes bien

    ReplyDelete
  5. Abir o Moshk8:07 PM

    This comment has been removed by a blog administrator.

    ReplyDelete