Tuesday, January 10, 2006

حیف زندگی , حیف جوانی

چند روز پيش با چند تا از پدر و مادر های اينجا داشتم صحبت مي کردم و می خواستم که قراری با آنها بگذارم که همه گفتند اصلا فکرش را هم نکن. مدرسه بچه ها باز شده و دیگر هیچ کاری نمی توانیم بکنیم. بچه ها از مدرسه می رسند باید به نوبت هر کدام یکی را سوار کنیم و از این کلاس به اون کلاس و یا ورزش یا موسیقی و یا اینکه باید درس بخوانند قبلا این جوری نبود ولی دیگه نه ما دیگر وقت داریم و نه بچه ها. یکی از پدر ها می گفت بچه ها باید به شدت درس بخوانند چون ورودی دانشگاه ها دارد روز به روز سخت تر می شود به خصوص برای ورود به دانشگاههای خوب رقابت دارد بسیار بالا می گیرد و دیگر به راحتی همه نمی توانند وارد دانشگاه بشوند و خلاصه در امریکا هم پدیده کنکور به سبک خودشان جاری است.
فکر بچه های خودمان را کردم فکر استرس وحشتناکی را که بچه ها با آن بزرگ می شوند تا به دانشگاه برسند از آن در بیایند تا بپیوندند به خیل بیکارها. خودم شانس بزرگ زندگی ام این بود که رشته اولم موسیقی بود و همیشه خدا را شکر می کردم که دو تا حرفه بلدم تا محتاج هیچ گونه تساهل نخواسته ای نشوم و بنابراین همیشه بر آن بودم که این مسئله را منتقل کنم که سعی کنید دو رشته متفاوت داشته باشید تا استقلال خودتان را بتوانید حفظ کنید. سالها سر کلاس های موسیقی ام واقعا غصه می خوردم از این که می دیدم این همه بچه ها کوشش می کنند تا به جایی برسند و زمانی که یواش یواش یاد می گیرند که واقعا از نواختن موسیقی لذت ببرند و مسئله شخصی شان می شود ؛ یعنی زمانی که دیگر مامان و بابا نیستند که هر روز سیخونک بزنند بچه برو یک ساعت پیانو یت را بزن؛ و خودشان فکر و ذکرشان تمرین می شود؛ آن موقع است که تقریبا بلا استثناء مجبورند که همه چیزهایی را که دوست دارند و در آینده باعث تلطیف روح و جسمشان می شود را بگذارند کنار تا بشینند بکش حفظ کنند مبادا یک "و" را جا بیندازند.. بعد از مدتی هم طفل معصوم ها با چشم های گود رفته و خسته و شرمنده سر کلاس می آمدند و هر بار هم همان داستان : ببخشید نرسیدم دست به ساز بزنم. امروز سه تا امتحان داشتم فردا هم سه تای دیگر تا آخر سال هم همینطور. اصلا اگر اجازه بدین فعلا چند ماهی نیام. سال آخر هم که می رسند که دیگه بکلی زندگی نابود می شه؛ تابستان هم خبری نیست. اگر هم روزی این امتحان های لعنتی نبود همه فکر و ذکرشون این است که این بچه بیچاره برود چند ساعت فقط بخوابد. بعد هم که شیون ها و ناله ها است برای ۱۷ و یا ۱۸ هایی که هیچ جا با این نمره ها راهشان نمی دهند. ای خدای من یادش بخیر ۱۶ می گرفتیم و خدا را بنده نبودیم که نگاه کنید چه نمره ای گرفتم زندگی هم می کردیم؛ موسیقی و نقاشی مان هم به جایش بود یعنی زندگی می کردیم دیگه.
مدتها فکر می کردم که این سیاست مملکت ما در این چند ساله این بود که برای اینکه بچه ها را به حد مرگ مشغول کند که مبادا خدای ناکرده تفریحی داشته باشند و چیز دیگری به جز این خزعبلات مدارس یاد بگیرند. اما انگاری که واقعا روح زمانه و رقابت تنگاتنگ برای دستیابی به آخرین سنگرهای دانش دارد همه این نسل جدید را له می کند. دیگر هیچ کدام شون حتی وقت فکر کردن هم ندارند. همه چیز مانند غذای حاضری (فست فود) جلوشون هست که باید فقط ببلعند. ما وقت فکر کردن داشتیم؛ مزه مزه می کردیم , وقت داشتیم که وقتی این راه به بن بست خورد یک راه دیگر پیدا کنیم و خودمان بدون کامپیوتر و ماشین حساب و تکنولوژی های پیشرفته دیگر فکر کنیم. هشدار این دوست برایم وحشتناک بود که گفت برای دختر کوچکم بیشتر می ترسم رقابت ها بازهم تنگاتنگ تر و بی رحمانه تر می شود. امروز که داشتم وبلاگ شیرین احمدنیا را می خواندم به این فکر افتادم که کسانی که می خواهند در آینده بچه دار شوند واقعا باید فکر این را بکنند که بچه شان در دنیایی به دنیا خواهد آمد که خیلی متفاوت از دنیای ما خواهد بود باید دوباره فکر کرد.

3 comments:

  1. ميگم وجدانا از اين يه تيكه از صوبتهاي شوما خيلي عشق كرديم ... شاعر خارجي(آلماني) مي فرمايد كه

    I've spent all my life
    Eating knowledge at school
    Driven hard to pass exams like a fool
    But now they're all behind me
    Success has come to remind me
    Where do I go from here?

    ReplyDelete
  2. اوهوم ....
    موافقم...
    :(
    ======
    لینکت کردم

    ReplyDelete
  3. بعد با تعجب حرص درآوری می پرسند چرا این نسل انقدر بی حال و بی حوصله است...

    ReplyDelete