Saturday, November 05, 2005

قهرمانان خسته از روایت های گم شده

تا پارسال وقتی که می خواستم اوضاع ایران را به چیزی تشبیه کنم می گفتم انگاری که روی دوچرخه ثابت زندگی می کنی؛ از صبح تا شب می دوی و شب می بینی حتی سانتی متری تکان نخوردی (این مال آدمهای معمولی بود، آدمهای خوش شانس ممکن بود توهم برشون داره که دو سه سانت جلو رفتن و البته عده ای هم بودند که چند متر در روز عقب می رفتن) اما تازگی ها فکر می کنم زندگی ما در ایران شبیه به زندگی رمان نویس بی تجربه ای شده که با این که فکر های جالبی داشته و کلی برای رمان عزیزش وقت گذاشته تا شخصیت پردازی کند ورمان را به جایی برساند اما یک روز ناگهان در برابر واقعه ای قرار می گیرد که هیچوقت نخواسته بود باور کند که برای او هم پیش می آید. یعنی هیچ وقت فکر نکرده بود که می بایست تمام ساخته و پرداخته اش رانسخه برداری کند و به صورت نهادینه و ملموس در جایی حفظ کند ، زیرا نه به تکنولوژی باید اطمینانی کرد و نه به مظاهر مدرنیسم ! چون اگر مواظب نباشد مثل امروز ... ناگهان برق می پرد، کامپیوترش می سوزد و یا ویروسی می شود وهر چه نوشته به باد فنا می رود و هیچ نشانه ای از رمان نمی ماند به جز اندیشه روال داستان و شخصیت های محو و کم رنگ رمانی که همه چیزش در هم و سردرگم شده. نویسنده بیچاره باید از اول شروع کند و بنویسد . اما ای دوست بیچاره من این بار چندمت بود که این بلا سرت آمد ! تا کی باید اشتباهاتت را نشخوار کنی و همان داستان را دوباره تکرار کنی؟ فکر می کنی چند بار دیگر این داستان را می توانی ازاول شروع کنی و با یک روایت جدید همان رمان را بنویسی ؟ خسته نشدی؟ فکر می کنم که قهرمانان رمانت دیگه از دستت خسته شده اند و دیگه دوستت ندارند خیلی بده وقت همه تلف شد؛ نویسنده؛ خواننده و قهرمانان رمان های ننوشته و یا گم شده

5 comments:

  1. اين حرف رو يک روانشناس آمريکايي که حالا اسمش يادم نيست، همون که نظريه کودک و بالغ رو داده، با عنوان وضعيت ناتمام ازش ياد کرده.
    بيشتر اين قهرمانان خسته که شما گفتي و واقعا چه وضعيت رقت باري هست که بهش مبتلا هستيم، وضعيت ناتمام دارن.
    چه بايد کرد؟ ما قوم فخيمه که خدا سلامت بدارش چرا اينقدر شلخته هستيم؟
    خيلي خوب کاريه که مینویسی.
    این کار آدمو مرتب میکنه. بعد هم مرتبش کن و بده یک ناشر که چاپش کنه ، نشد در یک مجله
    همين وبلگ هم انتشاره!
    هر متني که تو اين وبلاگ پست ميشه یک کار پایان یافته هست.
    موفق باشيد.

    ReplyDelete
  2. سلام مادام میم عزیز
    منم خیلی ساده میگم که زندگی ما مصداق وصف العیش نصف العیش شده است.هر چیزی که میخواهیم مثلا حقوق فردی یا طلب حقوق زنان یا تحول در فرهنگ و مدنی شدن...؛ فقط حرفش را می زنیم و با واژه بازیهای مان در فضای سرخوشی ناشی از این وصفها ،عیش مان را می کنیم.
    ما را چه به تلاش؟چه به هزینه؟

    ReplyDelete
  3. خانم امير ابراهيمی شاملو زمانی ترجمه ی دن آرام را می نوشت و مستقیماً در کامپیوتر شخصی اش تایپ می کرد همین بلا به سرش آمده بود و آن روز را درست و حسابی دمغ بود. (تازه آقا همیشه یادش می رفت که باید
    save
    هم بکند. حالا فرق شاملو و یک آدم خیلی معمولی تر به نظرم در همین شاکی شدن است که در مورد تشبیهی شما اکثر ایرانیان آدمهای خیلی معمولی یی می شوند. شاید از آشوبهای اخیر فرانسه درسی باید گرفت ( و شاید این از معدود درسهای مثبت است که می شود از یک آشوب گرفت)
    از یافتن وبلاگ شما بسیار خرسند شدم و به شدت علاقمند همکاری مجدد با شما هستم. با اجازه لینکتان را هم اضافه کردم.

    ReplyDelete
  4. آقا نميشد اين طوري نزني تو خالمون. تو به فراموشي زدن خودمون زندماني مي كرديم بد بود؟ باز ياد اين داستاناي تكرار كسالت آور؟؟؟

    ReplyDelete
  5. واقعا ممنون از راهنمایی‌تون. اون مقاله رو خوندم اسم مقاله "تصورات ذهنی نوجوانان از فضاهای عمومی در ایران" مرسی از توجه‌تون. و مقاله‌ی شما هم عالی بود :)

    ReplyDelete