Saturday, November 26, 2005

آدمهای خوبی که از غیب می رسند

این روزها همش به یاد اتفاقات مختلفی هستم که این روزها با آنها دست به گریبان بودم. آنچه که در زندگی روزمره فرانسه دیدم و آنچه در ایران می بینیم؛ به خصوص آنچه که در بیمارستانها و یا اصولا در ارتباط با جان آدمها اتفاق می افتد؛ فکر می کردم چرا ما این طور شدیم؟ در این کشور علی رغم تمام اتفاقاتی که می افتد اصل بر نجات جان افراد است؛ حالا می خواهی فرانسوی باش و یا مهاجر و یا توریست؛ بیمه داشته باش یا نه. در ایران هنوز با این طرز فکر خیلی فاصله داریم. بزرگترین بیمه اجتماعی برای ایرانیان خانواده و دوستان و آشنایان شان است و شاید هم بود. حق بیمه خود را هم از طریق محبت و مهمانی و دورهم جمع شدنهای مکرر به هم پرداخت می کردند. برای همین در ایران خیلی بعد از دیگر کشورها پدیده خیابان خواب خود را نشان داد چون همه بالاخره کسی را داشتند. اما با این زندگی جدید و گران کمتر کسی می تواند "حق بیمه" خودش را بدهد دولت هم اصلا نتوانسته این کمبود را جبران کند به خصوص به این خاطر که عواطف و همبستگی ها را می خواهد با یک سری قوانین خشک و هر لحظه من درآوردی که یا دم به دقیقه تغییر می کند و یا مال عهد دقیانوس است جبران کند. به هر حال حیف که آدمهای خوب و بیمه اجتماعی واقعی ایران دارد هر روز کمتر و کم رنگ تر می شود
*************
اما همه اینها یک طرف، و از اون طرف هم این که این روزها چنان که می دانید و آگاه شده اید؛ ناگهان یک نفرآدم با مرام و با معرفت از عالم مجاز رسید و ندیده و نشناخته و نخواسته برای این وبلاگ کلی وقت گذاشت تا این وبلاگ خانم یه سر و وضعی پیدا کند. اما جالب خواهد بود بدانید که نزدیک بود رفاقت مجازی ما علی رغم تمام این حرفها به شدت به هم بخورد چون زمانی که تمپلیت های تصحیح شده این دوست با مرام را در وبلاگم کپی کردم دیدم ای داد روی هر چه کلیک می کنم صفحه ایمیل یاهو باز می شود ! گفتم ای دل غافل دیدی دچار حمله تروریستی شدم !!! اما در عرض چند ساعت کاشف بر آمد که این جناب آقای یاهو بی مروت بود که زمانی که تمپلیت از طریق خود ایمیل می رسد تمام آدرس های خودش را در تمپلیت کپی می کند و خلاصه حسابی همه چیز را قاطی می کند و نهایتا باعث دعوا و از این صوبتا !بین دوستان می شود. خلاصه مواظب باشید از ما گفتن بود؛ هر چند که اونهایی که باید بدانند ؛ می دانند این بیشتر برای بقیه ای که مثل من نمی دانند بود که دیگر به گوگل و یاهو و این عده اطمینان نکنند که از هر طریق خودشان را می خواهند وارد زندگی خصوصی ما بکنند. خیر نبینن انشاالله

Thursday, November 24, 2005

شرمنده

ببخشید که این صفحه همش بیخودی آپدیت می شه و هیچ مطلب جدیدی هم روش نیست. یکی از دوستان عزیز بالاخره دلش به حال من و این وبلاگ شتر گاو پلنگم سوخت و چنان از مطلب "کس نخارد پشت من..." دلش به درد آمد که نهایتا تصمیم گرفت که کمکم کند، اما از آنجایی که بنده متاسفانه هیچ وقت ممکن نیست مثل بچه خوب حرف گوش کنم و باید همه چیز را خودم تا آخر کنترل کنم ! انقدر تمپلت این دوست عزیز را جا به جا کردم و الکی توش دست بردم که همه چیز را صد بار خراب کردم (ولی آخر اچ تی ام الم یه ذره بهتر شد) حالا این یکی دو روزه کمی دندان به جگر بگذارید انشاالله خودش درست می شه. فعلا که فلک و ابر و باد و خورشید و دوستان با معرفت و علاقه مند به فمینیست ها !! در کارند که مسرت خانم وبلاگ با شکل درست به زبان فارسی بنویسد. ممنون از دوستان خوب

Thursday, November 17, 2005

جرقه های حاشیه ای که متن را می پوشانند

خوب دیگر فکر می کنم وقتش باشد که بپردازم به مسائلی که قبلا مطرح کردم و در حال حاضر بعضی از دوستان از جمله مهدی، سیما و پویا درارتباطهای مختلف سر بحث را باز کرده اند. این به نظر من بهترین قسمت وبلاگ های روشنفکری است که فرصت برای بحث های مجازی را ایجاد می کند تا عرصه عمومی ناموجود را بوجود آوریم. هر چند از طرف دیگر همین بحث ها باعث از بین رفتن فضای لازم برای شکل گیری و شناخت بیشتر من دوم / اول می شود و تنها "من" انتلکتوال از آن می تواند بهره ببرد. همیشه این انتلکتوالها به آدم اجحاف می کنند !! بنابراین من پیشنهاد می کنم که هممون چند تا وبلاگ داشته باشیم تا آخر بفهمیم چه می خواهیم بگوییم !
به هر حال سیبستان دقیقا آنچه را که من روی آن تاکید فراوان داشتم از مطلبم گرفت و با عنوانی بسیار بهتر (آشوبگران 16 ساله و پایان عصر ایدئولوژی) در وبلاگ خود نقل قول کرد. چون در واقع در فرانسه یعنی در مهد انقلاب نه تظاهرات مطلب مهم و تازه ای است ، نه اتوموبیل آتش زدن و نه بحث های بسیار داغ راجع به مهاجران که به نظر من همیشه این روحیه عصیان گری در این جا وجود داشته. اما آنچه که برای من در این آشوب ها واقعا تازه بود عصیان نوجوانان و نه حتی جوانان بر علیه امنیت شهری و واکنش مردم به این نوجوانان بود و این همان مطلبی بود که این عصیان را از عصیان های 1968 جدا می کرد که انقلاب دانشجویی و کارگری بود. هر چند که این عصیانها پس از مدتی خصوصیت نوجوانی خود را از دست داد و به عنوان شورش مهاجران مطرح شد اما این جریان تا آنجائیکه که در شهرهای بزرگ به چشم می توانید ببینید در هر حال دو عامل تواما جوان + مهاجر را به عنوان عامل شورشها مطرح می کند. این به این معناست که اگر پای پدر و مادر های این جوانان به عنوان خاطی پیش کشیده می شود نه به عنوان شورشگر بلکه به عنوان پدر و مادر هایی که نتوانسته اند فرزندان خوبی تربیت کنند که نمی توانند بچه های خود را شبها در خانه نگه دارند و قرار است که دولت فرانسه این پدر و مادر های بیچاره را جریمه کند ! پدر و مادر هایی که گاه سن آنها فراتر از 40-50 سال نیست و بنابراین خود نسل دوم مهاجر هستند. اما هنوز هم به نظر من مسئله در فرانسه طبقاتی نیست بلکه مسئله حذف و پذیرش یا
inclusion / exclusion
است. این جاست که فکر می کنم آقای مردیها اشتباه می کند زمانی که از رشک و حسد حرف می زند چون مطلب را می خواهد از دیدگاه روانشناسی اجتماعی بسنجد که فکر می کنم تا حدی ناشیانه با آن برخورد کرده و در جایی دیگر هم حق دارد که از ماجراجویی و لذت تخریب صحبت می کند ولی علت آنرا هم روشن نمی کند. بسیاری از آتش هایی که افروخته شد نه الزاما با شناخت ظلم و کینه طبقاتی بلکه شاید تنها با روحیه تخریب فارغ از اینکه به دارائی چه کسانی آسیب رسیده می شود هزاران اتوموبیل ها و مغازه همسایه و هم محله و مهاجر و کارگر و سفید و سیاه به آتش کشیده شد و آنهم مسلما بیشتر در حومه شهر و نه در مناطق پولدار نشین . آنچه که به آتش کشیده شد لزوما متعلق به فرانسوی سفید پوست اروپایی نبوده و بیشتر به آتش کشیدن آنچه بود که در دسترس بود. مسلما اتفاقاتی که افتاد باعث شد تا چشم فرانسوی ها به نتیجه میل شدید خود برای عدم پذیرش ارگانیک غیر در جامعه باز شود. تا زمانی که افراد یک جامعه به صورت ارگانیک با یک دیگر عجین نشده اند مسلما هزار کارت و گذرنامه فرانسوی هم به درد زیادی نمی خورد. در اینجاست که مسئله مهاجر را باید در متن اجتماعی و فرهنگی اش دید. اینکه شما در کانادا و امریکا مهاجر باشید با اینکه در انگلیس و فرانسه و بلژیک و دیگر کشورهای استعمار گر مهاجر باشید دو مقوله کاملا متفاوت است. در ایران نیز مسئله مهاجرت کاملا معنا و مفهوم فرهنگی – اجتماعی متفاوتی دارد. ایرانی که بین ترکیه و افغانستان و کشورهای عربی و غیر قرار گرفته حالت جزیره ای را دارد که همیشه در حال دفاع از خودش است چون خیال ادغام در هیچ فرهنگی را ندارد و تنها از فرهنگهای دیگر جذب می کند. بنابراین رفتارش در قبال "خارجی" هم بستگی به ماندگاری وی و قابلیت جذب و ادغا در جامعه و فرهنگ ایرانی دارد. در اینجا به نظر من هم در فرانسه و هم در ایران مسئله نژاد متاسفانه بسیار مهم است و شاخص منفی دارد.
برای مثال فکر کنید تنها ایرانیان (به خصوص عامه مردم) نسبت به سیاه پوستان چقدر برخورد زشت و تحقیر آمیز دارند. من متاسفانه این مسئله را در مورد بچه های یکی از فامیل هایم که با مردی سیاه پوست ازدواج کرده به خوبی دیده ام که بچه ها فارغ از خانواده که همه عاشقشان هستند تا چه حد در خیابان مورد استهزا و ایما و اشاره قرار گرفته اند. در فرانسه بیش از سیاه پوستان کمتر از عربها مورد بدبینی قرار دارند. چون فکر می کنم نوع استعمارکشور های افریقائی مانند برای مثال با الجزایر و مراکش متفاوت بود. البته باید بگویم که من اصلا متخصص استعمار و مهاجرت نیستم اما برداشت های خودم را از جامعه فرانسه می گویم.

اما برسیم به مسئله مرگ ایدئولوژی که فرنگوپولیس در نوشته جدیدش ابعادی از آن را در ارتباط با جامعه اطلاعاتی آورده است که به نظرم بسیار جالب اما شاید کمی سنگین برای وبلاگ آمد. تفاوت برخورد من و سیما شاید در نوع پرداخت مسئله باشد. تحقیقات من عمدتا میدانی هستند و کمتر تئوریک؛ یعنی تئوری برای من تنها برای محک زدن و توجیه و یا تغییر یافته های میدانی ام می آیند. بچه های این دوره به هیچ ایده آل و هیچ آینده بهتری به جز آنچه در معرض دیدشان قرار دارد (انواع تصاویر رسانه ای در هر سطحی و در هر جایی به جز نقاطی که هنوز وارد جهان نشده اند !) سیما صحبتش را با این مطلب تمام کرد که : حالا در سطح ملی هم این "انسجام اجتماعی" انگار چنین تکنوتوپیایی را در سر می پروراند! (قابل توجه دکتر معین که من و بلاگرهای زیادی به او رای دادیم: حالا ما با به تصویر کشیدن کوه و کمن ایران هر قدر هم بخواهیم از انسجام اجتماعی از طریق جامعه اطلاعاتی حرف بزنیم، حقیقت زندگی بسیاری از مردم ایران این است که نه می دانند وبلاگ چیست و نه در عمرشان کامپیوتر دیده اند!) باید پرسید که صحبت از "جامعه اطلاعاتی" برای اکثریت مردم ایران که دسترسی به اینترنت ندارند، آب و نان می شود؟

راست می گویی که در ایران امروز هنوز اینترنت جای زیادی ندارد. اما تنها اینترنت نیست که جامعه اطلاعاتی را شکل می دهد؛ ماهواره؛ تلفن موبایل؛ و حتی دوربین های دیجیتالی که فرصت نمی دهند و در آنی لحظه حال را تبدیل به یک خاطره و گذشته می کنند، همه زندگی ما را به سرعت تغییر می دهند. این ابزار بر خلاف اینترنت به سرعت در دسترس عامه مردم قرار می گیرند چون مصرف عمومی و روزمره دارند و احتیاج به سواد خاصی ندارند اما سبک و برخورد به زندگی را به شدت تغییر می دهند. تلویزیون و رادیو هم که در تمام کشورهای دنیا الان زمانی که سقفی وجود دارد حضور دارند هم که جای خود دارند.
حرف من این است که ما در دنیایی زندگی می کنیم که حاشیه هایش از متن اش از مهم ترشده. حاشیه ها (با محتوای متفاوت البته) دارند انقدر ضخیم می شوند که به زودی متن را از بین خواهند برد. آنچه مانوئل کاستلز با عنوان مرگ پدرسالاری در جامعه اطلاعاتی کنونی مطرح می کند نیز به نوعی همین مهم شدن حاشیه ها است. آنچه در دنیای کنونی می گذرد بیشتر شبیه به یک آتش بازی است که هزاران نور و جرقه در جهات مختلف ساطع می شود که هیچ کدام نیز عمری ندارند و به شدت موقتی است. به نظر من از بین رفتن لذت "ثبات" و "همیشه" و "پایداری" و شکل گیری عشق و یا نیاز و یا حتی شیوه زندگی مبتنی بر نوجویی و تغییرهای لحظه ای بعد دیگری از علل مرگ ایدئولوژی و بسیاری از مسائل دیگر اجتماعی را توضیح می دهد. امروز ما احتیاج به زمان داریم تا خود را با این سرعت تغییر و موقتی بودن تطبیق دهیم اما چون زمان دیگر نداریم این کمبود را از طریق نسل های متفاوت باید جبران کنیم

Monday, November 14, 2005

نقش زبان در آشوب های فرانسه

چند روز پیش قسمتهایی از پست قبلی ام را راجع به فرانسه سیبستان عزیزالبته بدون هیچ توضیحی در وبلاگش نقل کرد که از وی بسیار ممنونم به خصوص که عنوانش بسیار بهتر از عنوان من بود اما دلم می خواست در این میان نظرخودش را هم در این مورد می دانستم و در خماری نمی ماندم. دوستی دیگرهم به نام پویا یادداشتی بر آن نوشته گذاشت که از او هم بسیار متشکرم چون دیدم حق دارد اعتراض کند چون باز از وسط فکرم پریدم وسط وبلاگ و خیلی از مسائلی را که توجیه کننده این خشونت جدید است را فاکتور گرفتم و نگفتم . اما این بحث طولانی است . چند سالی راجع به جوانان و اقتدار کار می کردم و نهایتا به نتایجی هم در مورداقتدار شکنی جوانان و مرگ اقتدارهای قدیم و زایش اقتدارهای جدید رسیدم که اینشاالله در یک فرصت دیگری مطرح خواهم کرد
اما الان تا تنور داغ است می خواستم چند نکته دوباره راجع به آشوب های فرانسه بگویم.

این مدت که فرانسه هستم فکر می کردم مگر می شود که در فرانسه این همه خبر باشد و من هیچوقت هیچی نبینم؟ البته جایی که هستم نسبتا از شهر دور است بنابراین کمتر شبی بیرون بودم تا با چشم خودم ببینم در خیابانهای شهرهای بزرگ فرانسه چه می گذرد. اما سوار اتوبوس و مترو که می شوم تمام وجودم چشم و گوش می شود ببینم که مردم چه می گویند : تقریبا هیچی ! تلفن کردم پاریس با دوستان مختلف حرف زدم ببینم آیا پاریس واقعا دارد انقلاب می شود، می گن آره البته از این تظاهرات در پاریس همیشه بوده، اما طرفهای ما خبری نیست ! بعد یواش یواش مشکوک می شوی به سیاست های پشت پرده. به نیاز رسانه ها و برخی از دستگاههای دولتی به ایجاد ترس و وحشت بین مردم، به نیاز آنها به ایجاد نا امنی برای اعمال قدرت در فضاهای عمومی و یا سرپوش گذاشتن بر مسائل دیگر. به نقش شرکتهای بیمه ای که این وسط خیلی مشکوک عمل می کنند ! مسلما فرانسه شلوغ است اما نه به شکلی که در رسانه ها به آن بال و پر می دهند. مسلما فرانسه پیر استعمار گرباید زمانی جواب مهاجرانی را که زمانی در بدترین شرایط آنها را پذیرفته را بدهد اما فرانسه به این شلوغی ها هم که می گویند نیست. به چه دلیل انقدر در موردش تبلیغ می کنند؟ به دلایل خیلی زیاد، اقتصادی، اجتماعی و سیاسی و .... ایرانی ها اصولا می گویند کار کار انگلیسی هاست؛ اروپایی ها عقیده دارند که کار، کار امریکائی هاست.
دو - در یکی از گزارش های تلویزیونی جوانی را نشان دادند که چهره عرب داشت اما فرانسه را کاملا بدون لهجه صحبت می کرد. می
گفت آقای سرکوزی می گوید اگر هر مهاجری را دستگیر کنند بدون محاکمه وی را به مملکتش بر می گردانند. اما ما همه اینجا بدنیا آمدیم، اینجا درس خوندیم؛ اینجا بزرگ شدیم؛ کارت شناسائی و پاسپورتمان فرانسوی است و از فرانسه هم تا به حال بیرون نرفتیم، حالا ما شلوغ کنیم ما را به کجا می خواهند برگردانند؟ مراکش را من اصلا نمی شناسم. من فرانسوی ام و ملیت دیگری ندارم. حتی اگر پدر و مادرم مراکشی باشند. (این هم بحثی است آیا این جوان مهاجراست یا فرانسوی). از سوی دیگر سرکوزی در این مدت با صحبت هایی که کرده اشتباهات زیادی مرتکب شده ؛ هر چند که از قرار در مجلس گفته که تقصیر خود ما فرانسوی ها بود که با مهاجران درست رفتار نکردیم. این حرف مرا به یاد حرف داریوش شایگان در کتاب "زیر آسمانهای جهان" انداخت که در جواب رامین جهانبگلو از خصوصیت انطباق ایرانی ها در مهاجرت ( اگر درست یادم باشد چنین استدلالی داشت ، نقل به مضمون) می گفت : بستگی دارد که ایرانی ها کجا مهاجرت کنند. برای مثال در امریکا که تاریخ اش تنها به 400 سال می رسد؛ و ریشه های فرهنگی تاریخی عمیقی ندارد؛ ایرانی ها هم خصلت ایرانی بودن خود را بیشتر حفظ می کنند و هم به راحتی با فرهنگ امریکائی عجین می شوند و در نهایت هم خیلی ایرانی می مانند و هم کاملا امریکائی می شوند. اما در اروپای کهن چنین اتفاقی نمی افتد؛ ایرانی مهاجر با تمام قوا سعی می کند خودش را با فرهنگ تاریخی میزبانی تطبیق دهد که هزاران ادعای تاریخی دارد اما نهایتا هرگزنمی تواند چون فرهنگ تاریخی اروپا خاصیت پذیرش مهاجر غیر ندارد و این اجازه را به مهاجر نمی دهد. در نهایت افراد هم فرهنگ / ملیت خود را ازدست می دهند و هم نهایتا اروپایی نمی شوند. البته در این میان من فکر می کنم که تفاوت بسیار بزرگی هم هست بین کشورهای استعمارگر و امپراطوری های غیر استعمار گر. مهاجران کشورهای استعمارگر همیشه در موقعیت آسیب پذیرتری قرار دارند تا مهاجران معمولی.
سه - فرانسوی ها در مورد زبانشان حساسیت بسیاردارند. غلط حرف زدن در فرانسه واقعا بد است و استفاده نادرست از کلمات عواقب بد دارد. در میان این ماشین سوزان و شلوغی ها قوانینی وضع شد و بحث های مختلفی در مورد نوع استفاده از کلمات و لحن حرف زدن نیروهای پلیس و آشوب گران در بین فرانسوی ها درگرفت که بسیار جالب است. اولا که بر طبق قانون جدید پلیس دیگر حق گفتن "تو" را به افراد ندارد و باید از لفظ "شما" استفاده کند. ثانیا در صورت توهین و ناسزا از قرار افراد می توانند از پلیس مربوطه شکایت کنند (حالا چه جوری اش بماند؛ مثلا فکر کنید وقتی طرف کتک حسابی می خورد بعد برود شکایت کند که این وسط این اقا از فرصت استفاده کرد به من گفت تو و یا فحشم داده ! ولی از شوخی اش گذشته تا شنیدم فکر کردم ایکاش توی ایران هم آدمها را بابت این تو گفتن های بی جا بعد از انقلاب جریمه می کردند که هر کس و ناکسی به آدم تو نگه ! این هم از امریکائی پرستی ماست) اما از شوخی گذشته؛ مردم به شدت از سرکوزی بابت کلماتی که در سخنرانی هایش علیه آشوب گران استفاده کرده انتقاد کرده اند. همان جوانی که خود را کاملا فرانسوی می داند می گوید سرکوزی حق ندارد در مورد ما کلمات نادرست و توهین آمیز (در حد الوات، کثافت،....) به کار ببرد. ما فرانسوی هستیم پس این مسئله شامل همه فرانسوی ها باید بشود! یکی از روزنامه ها نوشته است که وقتی کسی به قدرت و وزارت می رسد حق ندارد از زبان عامی استفاده کند (قابل توجه دولتمردان جدید ایران که با این حرف زدنشان مملکت را دارند به خاک سیاه می نشانند !)
راستی دوستان عزیز اگر کسی به من بگوید این بلاگ رول چه جوری کار می کند و من چه جوری اسم دوستان و لینک دونی می تونم بگذارم خیلی ممنون می شود . البته ترجیحا اگر ایمیل بفرستید باز هم بیشتر ممنون می شوم

Thursday, November 10, 2005

نگاهی دیگر به ناآرامی های فرانسه

در وقایع فرانسه که دارد در سطح اروپا به سرعت دامنه اش کشیده می شود و در آلمان و بلژیک نیز شکلهایی از شورش دیده می شود؛ باید به چند عامل اشاره کرد. در این وقایع هر چند بسیاری می خواهند دوباره مسئله جنگ مذاهب را پیش بکشند ورویارویی "مسلمانان" را مسیحیان عمده کنند اما در سطح دولتی آنچه بیش از پیش دارد خودش را نشان می دهد در واقع زخم های التیام نیافته فرانسویان در جنگ الجزایر است. این که امروز در بسیاری از شهرهای فرانسه و یا بهتر بگویم در برخی از محلات مختلف بعضی از شهرهای فرانسه حکومت نظامی اعلام و بین ساعت 22 تا 6 صبح هیچ نوجوانی حق حضور در خیابان ها را ندارد و در برخی از مناطق نیز اصولا هیچ کس نمی تواند در خیابان حضور داشته باشد مسائل جدیدی را نمایان می کند.
این قانون منع عبور و مرور بر طبق گفته روزنامه لیبراسیون روز 10 نوامبر مربوط می شود به 1955 و زمان جنگ الجزایر و برای سرکوب قیام مردم الجزایر وضع شده بود. ازسرگیری آن به خصوص در مورد خارجی هایی که در واقع عمدتا همان الجزایری ها هستند در واقع از سر گیری قوانین پسا-استعماری در حومه های شهرهای بزرگ و احتمالا بیش از هر گروه اجتماعی دیگر در بر گیرنده مهاجرانی است که زمانی مستعمره فرانسه بودند. امشب آقای سرکوزی هم آب پاکی به دست تمام خارجیان ریخت که اگر دستگیر شوند حتی اگر دارای کارت اقامت هم باشند فورا به کشور اولیه برگردانده می شوند.
این مسئله واقعا مهم است و خجالت آور برای کشوری که ادعای دموکراسی به این بزرگی دارد.
اما آنچه فکر می کنم در این وقایع بسیار جدید و نادر است مطرح شدن نقش "نوجوانان" زیر 16 سال به عنوان عامل شورش و ناآرامی شهرها و حومه هاست. شورش های 1968 و یا اغلب قیام های شهری به وسیله گروههای اجتماعی فعال و یا مستقل و به هر حال دارای شناسه اجتماعی مشخص (کارگر؛ دانشجو؛ حتی مهاجر) صورت گرفت. اما در وقایع 10 روز اخیر فرانسه عوامل اصلی شورشها و آتش زدن اتوموبیل ها و مغازه ها نوجوانان و بچه های 13-14 ساله بودند. با بچه ها به خصوص که کمی شرباشند و یا قیافه عرب هم داشته باشند امروز به مانند تروریست ها رفتار می شود.
مسلما زمانی که از شورشهای حومه شهرهای بزرگ صحبت می کنیم؛ بحث کمبود امکانات، فقر، تبعیض و غیره مطرح می شود و بر منکرش لعنت ! اما به نظر من این اتفاق جدیدی نیست. به نظر من امروز یک اتفاق جدید افتاده که کمتر به آن توجه می کنند : امروز در فرانسه اعلام کرده اند که هیچ بچه ای حق حضور در خیابان را پس از ساعت ده شب ندارد مگر اینکه با والدین و یا یک فرد بالغ همراهش باشند. بچه ها به عنوان عامل شورش و ناآرامی های شهری باید زیر نظر گرفته شوند. به راستی صرف نظر از تمام تحلیل های چپ و راست وحتی می خواهم بگویم کلیشه ای (که از زمانی که حداقل من یادم هست دلیلش مشخص و معلوم بوده)؛ آیا فکر کرده ایم که چه اتفاقی در سطح جهانی دارد می افتد؟ به کجا داریم می رویم؟ که چه بلایی به سر این بچه ها آمده است (آورده ایم؟) آیا ما باید از کودکانمان بترسیم؟ آیا برای این بچه های نازنین و معصوم دیروز ، امروز ناگهان آنقدر خشونت ساده و پیش و پا افتاده شده است که به آسانی یک بازی می توانند همه چیز را از بین ببرند و به آتش بکشند و بعد هم بگویند چون حوصله مان سر رفته بود و یا چون کاری نداریم بکنیم؛ و یا چون پدر و مادرمان فقیر هستند خواستیم نشان بدهیم چه کار می توانیم بکنیم؟ و به همین آسانی در عرض ده روز شش هزار ماشین را به آتش بکشند. مسلما همشان زیر 18 سال نبودند اما فوق العاده جوان بودند تصاویر حیرت آور است
من به روح زمانه و جهانی شدن عقیده دارم. فکر می کنم که روح زمانه امروزه با جهانی شدن بسیار سریع تر در تمام دنیا حس می شود و وارد زندگی مردم می شود. جهان سوم و جهان اول هم ندارد. اگر این مسئله دامنه اش به اروپا کشیده شود؛ دیر یا زود دامنه اش گسترده تر نیز خواهد شد. در ایران مراسم چهارشنبه سوری مدتهاست که بچه های ایرانی را با ترقه بازی های اساسی آشنا کرده. با آنچه ما و دیگران بر سر جوانانمان آورده ایم خیلی نسبت به آنها خوش بین نباشیم. دیگر دوران ایدئولوژی های طلائی گذشته متاسفانه. آنچه که این شورشها را با دیگر شورشها متمایز می کند این است که هدف اصلی آن اعمال خشونت است ، خشونتی که هر شب در تلویزیون؛ در سینما؛ در بازی های اینترنتی؛ در خانه ؛ در خیابان ؛ در کافه؛ ... جزو چهاردیواری زندگی همه ما و به خصوص نوجوانان سراسر جهان شده است. بیش از اینکه به فکر مهاجران باشیم به فکر نسل جدیدی باشیم که نهایتا مهاجر و غیر مهاجر نمی شناسد . فکر برنامه های تلویزیونی و تمام اوقات فراغتی را بکنیم که در آنها میزان خشونت و استرس و ترس هر چه بیشتر باشد لذت بخش تر است
در ضمن محض اینکه بدانید که فقط خودمون بلاگر ها را نمی گیریم و بازداشت نمی کنیم؛ بدانید که فرانسوی ها هم بالاخره از ما یاد گرفتند و دو تا بلاگر را بازداشت کردند زیرا ترغیب به شورش می کردند. در ضمن اگر می خواهید بیشتر در جریان نقش بلاگ ها در نا آرامی های فرانسه و شاید دیگر نقاط دنیا باشید این مطلب را در این صفحه تکنوکراتی به نام دنبال کنید و اگر هم فرانسه زبان هستید؛ بلاگ روزنامه لیبراسیون و همینطور یکی ار معروفترین بلاگر های فرانسه لوئیک لومور را ببینید .

Saturday, November 05, 2005

قهرمانان خسته از روایت های گم شده

تا پارسال وقتی که می خواستم اوضاع ایران را به چیزی تشبیه کنم می گفتم انگاری که روی دوچرخه ثابت زندگی می کنی؛ از صبح تا شب می دوی و شب می بینی حتی سانتی متری تکان نخوردی (این مال آدمهای معمولی بود، آدمهای خوش شانس ممکن بود توهم برشون داره که دو سه سانت جلو رفتن و البته عده ای هم بودند که چند متر در روز عقب می رفتن) اما تازگی ها فکر می کنم زندگی ما در ایران شبیه به زندگی رمان نویس بی تجربه ای شده که با این که فکر های جالبی داشته و کلی برای رمان عزیزش وقت گذاشته تا شخصیت پردازی کند ورمان را به جایی برساند اما یک روز ناگهان در برابر واقعه ای قرار می گیرد که هیچوقت نخواسته بود باور کند که برای او هم پیش می آید. یعنی هیچ وقت فکر نکرده بود که می بایست تمام ساخته و پرداخته اش رانسخه برداری کند و به صورت نهادینه و ملموس در جایی حفظ کند ، زیرا نه به تکنولوژی باید اطمینانی کرد و نه به مظاهر مدرنیسم ! چون اگر مواظب نباشد مثل امروز ... ناگهان برق می پرد، کامپیوترش می سوزد و یا ویروسی می شود وهر چه نوشته به باد فنا می رود و هیچ نشانه ای از رمان نمی ماند به جز اندیشه روال داستان و شخصیت های محو و کم رنگ رمانی که همه چیزش در هم و سردرگم شده. نویسنده بیچاره باید از اول شروع کند و بنویسد . اما ای دوست بیچاره من این بار چندمت بود که این بلا سرت آمد ! تا کی باید اشتباهاتت را نشخوار کنی و همان داستان را دوباره تکرار کنی؟ فکر می کنی چند بار دیگر این داستان را می توانی ازاول شروع کنی و با یک روایت جدید همان رمان را بنویسی ؟ خسته نشدی؟ فکر می کنم که قهرمانان رمانت دیگه از دستت خسته شده اند و دیگه دوستت ندارند خیلی بده وقت همه تلف شد؛ نویسنده؛ خواننده و قهرمانان رمان های ننوشته و یا گم شده

Monday, October 31, 2005

آیا اطلس کلانشهر تهران را دیده اید؟




تا به حال چند بار شده که وقتی نشسته اید توی اتوموبیل و در ترافیک گیر کرده اید کسی بگوید " خوب معلوم است شهری که شانزده میلیون جمعیت داشته باشد همین است دیگه" و یا چند بار تا به حال راجع به بدیهیات و خصوصیات بسیار متفاوت و بارز ساکنین شمال و جنوب شنیده اید، انگار که راجع به دو ملت بسیار متفاوت در دو کشور مختلف زندگی می کنند. همه فکر می کنند که تهران را به خوبی می شناسند اما یک سوال ساده : اصلا می دانید که حد و مرز تهران کجاست ؟ آیا 22 منطقه تهران را از اطراف و حومه اش واقعا جدا می کند؟ بسیاری از متخصصانی که مدتهاست در مورد شهر تهران کار می کنند هنوز جواب مشخصی و جامعی برای این سئوالات پیدا نکرده اند. در واقع شناخت ما از پایتختمان بسیار کم است. شناخت عمومی ما متاسفانه بر اساس الگوهایی است که قبل از انقلاب ارائه شد. اما برای شناخت بهتر باید اطلاعات و شیوه های بررسی جدید تر ارائه کرد. و خبر خوب اینکه ما کردیم ! یعنی بالاخره مرداد ماه امسال با کوشش فراوان و پس از چهار سال کار متمادی گروهی کوچک در سازمانی بزرگ ! بالاخره کتابی بسیار نفیس و زیبا و به خصوص دارای اطلاعات فراوان راجع به شهر تهران در مقیاس صد و دوازده ناحیه و استان تهران در مقیاس دهستانی بر اساس آمار سرشماری 1375 و همینطور آمار آموزش و پرورش سال 1378 منتشر شد. کتابی که تنها سرآغاز کاری است بس بزرگ و هنوز نیاز فراوانی به نقد و بررسی های مختلف دارد، مسلما دارای اشکالات فراوانی است اما هنوز آغاز راه است ای کاش که آخر آن نباشد زیرا از این به بعد ادامه اطلس سازمان بزرگ و مستقلی می طلید و کار تخصصی تمام وقت به وسیله گروه های پژوهشی چند رشته ای
در همین قدم اول این اطلس تصویر کاملا جدیدی از تهران و حومه آن می دهد که واقعا کمتر کسی حتی تصورش را می کرد. نشان می دهد که تقابل در تهران آنقدر بین جنوب و شمال نیست که میان محور مرکزی شهر و حاشیه عظیم آن است. این اطلس برای همه کاربرد دارد و قابل فهم است و نیازی به سواد جغرافیایی و شهری خاصی ندارد همه از مدیران، دانشجویان، شهروندان و غیره می توانند به راحتی از آن استفاده کنند. آرزوی این گروه کوچک از سر آغاز این بود که این اطلس بالاخره الگویی برای سرشماری سال های آینده شود تا تحولات شهرتهران از لحاظ اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و غیره در طول زمان قابل بررسی شوند. تا وقتی که مدیران شهری و کشوری می خواهند برنامه ریزی کنند، لااقل تصویری کلی از شهر داشته باشند که برای چه کسانی چه چیزی می خواهند بسازند. در این اطلس آنچه که در اطلاعات سرشماری سال 1375 مرکز آمار ایران در مقیاس نواحی قابل بررسی بود جمع آوری شد و همینطور اطلاعات بیش از5000 مدرسه در سال 1378 که تک تک مکان یابی شدند و نهایتا پس از 3 ماه کار متمادی به چهار نقشه کوچک اما بسیار گویا تبدیل شدند. اما فصول زیادی هنوز مانده که احتیاج به سرمایه گذاری و گروههای کاری متخصص و تمام وقت و از همه مهمتر در ایران عزیزنیاز به اجازه های جور واجور دارد. کار ما حتما تبلیغ برای اطلس نیست اما این اطلس یک جوری به وجودمون چسبیده، دردسرش فوق العاده زیاد بود اما عوضش عشق فراوان نثارش شد، گوارایش باد ! به هر حال اطلس را می توانید در تهران در مرکز اطلاعات جغرافیایی شهر تهران واقع در اقدسیه تهییه کنید وگرنه همین الان دروبسایت اش در اینجا ببینید و لذت ببرید و دعایی هم به جون تهییه کنندگانش بکنید ! آمین. در ضمن این اطلس به سه زبان فارسی، انگلیسی و فرانسه است و محصول مشترک مرکز اطلاعات جغرافیایی شهر تهران وابسته به شهرداری تهران ودنیای ایرانی واقع در مرکز تحقیقات ملی فرانسه است
لینک به زبان خواندنی ! عبارت است از

Sunday, October 30, 2005

خود آینه کاری شده

این روزها همش در انتظار فرصتی بودم که دوباره بنویسم اما نمی شد. گاه فشار حوادث آنقدر زیاد است که افکارت مانند پاکت های نیمه خالی می شوند که در هیچ کدام هیچ فکری را تا آخر پیدا نمی کنی. آن اتاق دربسته بیش از هر چیز به درد این روزها می خورد که بروی در مکانی بنشینی و آنچه که به ذهنت می آید را بریزی روی زمین (مونیتور) بعد یواش یواش نظم افکارت را پیدا کنی و بفهمی چه می خواستی بگویی و آزادانه بگویی و فکر دیگرانی نکنی. اما وسط میدان نمی شود محتوی کیفت ویا ذهنت را بیرون بریزی ! مستعار نویسی برای من به این درد می خورد. آری با اسم مستعار آزادانه تر می نوشتم. چون هر اسمی باری دارد و مسئولیتی که گاه بارش در مکانها و زمانهایی زیادتر می شود. نام مستعار برای من دیواری بود برای حفظ درد و دل ها و "خود"های خصوصی ام
دلم می خواست به سئوالهایی که سیما شاخساری عزیز مطرح کرده بود تا اندازه ای پاسخ بدهم. فرنگوپولیس پرسیده بود : آیا هدف از این تفکیک خود در دنیای مجازی تلقیح این ایده است که "خود درونی" همان "خود واقعی" است؟ آیا مستعار نویسی شگردی است برای نمایان کردن یک "خود ذاتی" در پس چهره ای مجازی؟ آیا دنیای "مجازی" مکانی است برای تبلور خود "حقیقی؟" آیا این خودها در رابطه با هم "خود" نمی شوند؟ یا آیا فرض می کنیم که بوده اند و هستند .
زمانی که مقاله وی را خواندم؛ دیدم ما از هم دور نیستیم و در واقع صحبتمان هر دو راجع به آن "خود" متکثر، تکه تکه و پراکنده ای است که در درون هر یک از ما بیش از پیش وجود دارد؛ و در لحظات مختلف و شرایط متفاوت هر بار به شکلی بروز می کند. اما مسئله این است که برای بسیاری از ما این "خود" به صورت یک کلیت ویک واحد وجود دارد. بسیاری از جوانان ایرانی فکر می کنند که در این مملکت و در شرایط فعلی "خود" و یا هویت خود را از دست داده اند. پس بدنبال "خود" گمشده ای هستند که اگر پیدایش نمی کنند آنرا تقصیر شرایط موجود می دانند و زمانی که پیدایش می کنند می بینند که اغلب با آن خودی که فکر می کردند بسیار متفاوت و یا دمدمی مزاج و متغیر است.
هر چند این مسئله تنها مربوط به ما نیست؛ اما من هنوز عمیقا معتقدم که در جامعه ای که به الگوهای اجتماعی فرهنگی عقیده دارد، خود (ها) سرکوب می شوند تا "گر می خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو" را شکل دهند این امر می تواند در مورد هر کسی که قدم به عرصه عموم می گذارد پیش آید. همرنگ جماعت شدن (اگر درصدر الگو دهندگان نباشی) در ایران اغلب معادل است با ندیده شدن و در نتیجه داشتن امنیت اجتماعی، فرهنگی و سیاسی. اما این امنیت به نظر من تا حد زیادی ناقض تفاوتها و کشنده "خود"های مبتکر است
شاید برای همین است که زمانی که درسایبرسپیس و وبلاگهای ایرانی سیر می کنی؛ می بیند در بسیاری از این وبلاگها و یا در کامنت هاهر بار شاهد بروز مسئله "خود" به نحوی از انحاء باشیم. حسین درخشان وبلاگ خود را با نام "سردبیر خودم" شروع کرد، و ایده "خود" را اساس وبلاگ نویسی اش قرار داد. بعد در مصاحبه های فردی و یا گروهی در این چند سال با دوستان وبلاگ نویس داشتم دیدم که برای بسیاری از آنها نیز این مسئله دلیل اصلی وبلاگ نویسی است. برخی وجه تسمیه وبلاگ را "خود" و یا "آینه" دانستند. نهایتا خودم نیز نام "خود دوم" را برای وبلاگم انتخاب کردم چون فکر می کردم دلم می خواهد "آن خودهای" مدفون ام را بیابم تا راههای جدیدی برای خودم پیدا کنم. برای من نوشتن (آنهم با کمپیوتر و با سرعت فکرم) بیش از هر چیزی کمک می کند که "اشخاص" ناشناخته وجودم را بیشتر بشناسم.
اما می خواهم نظردوستان را به این مسئله هم جلب کنم که "خود" تنها در برابر "دیگران" است که شکل می گیرد و معنا و مفهوم پیدا می کند. در انزوا و تنهائی خودی وجود ندارد. تنها زمانی که دیگرانی که در مقابل ما قرار دارند (هر دیگرانی ؛ حتی دیگران "ناموجودی" که تنها در فکر ما وجود دارند) ما وجود داریم شاید این دیگران "خود" ما را قبول داشته باشند و شاید هم در حال سرکوب "خود" های ما باشند؛ و یا قصد کنترل "خود" های ما را داشته باشند، و یا برای "خود" های ما الگو های سفت و سختی طرح ریزی کنند ؛ آن وقت است که "خود" ما بحران زده می شود و پیدا کردن و شکل دادن به آن به یک ضرورت تبدیل می شود. این خود حتی گاهی با اشکال مختلف و حتی با وضعیت گاه مبالغه آمیز وقت و بی وقت در خلال نوشته ها و گفته ها ورفتارها و در جامعه واقعی در پس ظاهر های عجیب و غریب خود را نشان دهند.
در ایران به خصوص پس از انقلاب عشق به الگو سازی و یک دست کردن جامعه آسیب بزرگی به "خود" های ما به خصوص در نسل جوان وارد کرده. در جامعه شهری ما، همگی در حال کنترل دائم یکدیگر هستیم، نظر و قضاوت و "حرف مردم" یکی از مهمترین شاخص های تصمیم گیری برای سرنوشت ما شده و گاه برای ما آنقدر مهم است که می تواند مانند یک زندان (مجازی و یا واقعی) تمام "خود" های گوناگون ما را زندانی کند و مجال حرف زدن و جرئت بروز به ما ندهد. آنجاست که دنیای مجازی مکانی برای تبلور خود های" حقیقی و نیمه حقیقی و مجازی و یا حتی دروغین می شوند اما چه باک؛ این "خودی" است که احتیاج به بروز آن را داشتیم.
اما سئوال اصلی من این که آیا اصلا "خودی" وجود دارد یا خیر؟ آیا برای "خود" می توان یک کلیت در نظر گرفت و گفت که این "خود" اصلی من و تمام "من" است؟ فکر می کنم ما در دنیایی زندگی می کنیم که دیگر زندگی با "یک خود" ممکن نیست (نمی دانم آیا قبلا بوده یا نه؛ تو می گویی نبوده؛ همیشه ما خود تکه تکه داشتیم؛ شاید، اما این را می دانم که هرگزمانند اکنون در معرض این همه دنیاهای متفاوت نبودیم و احتیاج به اینهمه "خود" های متفاوت هم نداشتیم. "خود" های متفاوتی که در هر لحظه و برای هر کسی می توانیم تنها قسمتی از آن را نشان دهیم. این خودهای متکثر و تکه تکه شده برای من شبیه آینه کاری های درون حرم ها و امامزاده ها شده که هر کدام تنها یک قسمت خیلی کوچک از ما را نشان می دهند. شنیده بودم که می گفتند فلسفه این آینه های شکسته دقیقا همین بوده که بدانی "واحد" نیستی؛ بلکه متکثر و تکه تکه هستی.

Monday, October 24, 2005

پایانی بر مستعار نویسی

مطلبی هست که این مدت مرا به خود مشغول کرده. فکر این که چقدر درونمان شبیه زندگی مان است، چقدر کارهایی را که کرده ایم و و راه هایی که رفته ایم ، برخاسته از پویایی وشخصیت درونی ماست. بعد فکر کردم تا چه حد دراین فضای مجازی هم می توانیم شبیه به وبلاگمان باشیم. حداقل وبلاگمان شبیه به قسمتی از ما است که صدایش را شاید تا به حال نشنیده بودیم. چندی پیش که دو تن از دوستان وبلاگ نویس را برای بار اول دیدم به این مطلب پی بردم. یکی بسیار شبیه به وبلاگش بود و دیگری شباهتش اصلا مشخص نبود اولی شخصیت وبلاگش را از آن خود کرده بود و دیگری در وبلاگش زن درونش را می پرواند که با زن بیرونش هر چند تفاوت اساسی داشت اما هر دو جنبه اش هم دوست داشتنی بودند
هر کسی به علتی وبلاگ نویسی را شروع می کند. دوستی می گفت که کسانی که وبلاگ می نویسند حتما دغدغه ای خاص در مورد مسئله ای دارند و برای همین هم می نویسند. هر چند ممکن است این دغدغه در نگاه اول مشخص نباشد. منهم زمانی که این وبلاگ را شروع کردم می خواستم ببینم نوشتن هر روزه چه تاثیری در زندگی روزمره ام می گذارد. پس این بار موضوع تحقیقم (مثل خیلی وقتهای دیگر) خودم شدم. با این تفاوت که اغلب اوقات از تجربه شخصی شروع می کنم و آنرا بسط می دهم به گروههای مختلف اجتماعی؛ اما این بار برعکس عمل کردم. از جماعتی شروع کردم وبعد به تدریج به خودم رسیدم. زمانی که تحقیق در مورد وبلاگستان را شروع کردم با یک فاصله اساسی با وبلاگ نویسی بود. آن زمان تنها گوش می کردم؛ می خواندم؛ تجزیه و تحلیل می کردم و نتایجش را با دنیای واقعی می سنجیدم تا حاصلش مقاله ای شود برای خوانندگانی خاص. اما هر چه بیشتر تحقیق می کردم وسوسه وبلاگ نویسی بیشتر به چانم می افتاد،اما نه برای جذب مخاطب بلکه برای کشف خودم و برای این که در معرض آنچه که در این مدت از دوستان وبلاگ نویس خوانده و شنیده بودم قرار بگیرم. در کتاب افسون زدگی و هویت چهل تکه داریوش شایگان از اری دو لوکا نویسنده ایتالیایی نقل قولی آورده که برایم بسیار جذاب بود. به قول او هر یک از ما جمعیتی در خود نهان دارد، هر چند که با گذشت زمان تمایل می یابیم این کثرت را به فردیتی بی مایه تبدیل کنیم. ما مجبوریم که فرد بمانیم و تنها یک اسم داشته و نسبت به آن پاسخگو باشیم، از این رو اشخاص متنوعی را که در وجود ما گرد آمده اند به خاموش ماندن عادت داده ایم. نوشتن کمک می کند آنها را باز یابیم
من وبلاگ نویسی را با اسم مستعار شروع کردم تا بدانم و درک کنم که اول وبلاگ نویسی و بعد هم مستعار نویسی چه معنایی دارد. تا زمانی که مخاطب نداشتم مستعار نویسی برایم فرقی نمی کرد. اتاقی داشتم که کسی نمی دانست کجاست . نه مهمانی داشتم و نه همسایه ای. اگر بر حسب اتفاق هم کسی رد می شد و سری به خانه ام می زد زود در را می بست و می رفت. این فضا ، فضای گم شده ای در سایبرسپیس بود برای درد ودل با خودم و با صفحه مونیتور! مانند تین ایجری که خانه را خالی یافته برای خود فریاد می زدم و آنچه که می خواستم را می گفتم ، درد خود سانسوری هم نداشتم چون امیدوار بودم که کسی در آن حوالی نباشد. خود سانسوری ام تنها در حد همان تین ایجری بود که با رمز و ایما و اشاره صحبت می کند تا بزرگترها نفهمند که چه می گوید اما حرفش را می زند. اما زمانی که کم کم تعدادی مخاطب پیدا کردم مستعار نویسی برایم بی معنا شد. نمی دانم دیگرچرا باید با اسم مستعار مادام ام بنویسم، هر چند این اسم را دوست دارم وکماکان حفظش می کنم چون او هم قسمتی از من است. اما وقتی در اتاقم باز شد و در برابر "دیگرانی" قرار گرفتم که می خواهند بحث کنند و حرف حساب بشنوند، دیگر این فضا جای حرفهای خصوصی نیست (هر چند می دانم که هست چون در ذات وبلاگ نویسی اول خود است که اهمیت دارد). وبلاگم برای من از اتاق خصوصی به عرصه عمومی تغییر شکل داد. در عرصه عمومی داشتن هویت مسئله ای اساسی است. البته واقعا معتقدم که هویت مجازی و یا واقعی فرقی نمی کند، اما زمانی که دستی بر نوشتن در عرصه فیزیکی (واقعی) داری سخت می شود تا با دو هویت یکی مجازی و یکی واقعی همان حرفها را بزنی و تکرار کنی. در حال حاضرجدلم با خود بر سر این است تا کماکان با اسم واقعی ام خودم بمانم: بدون پرده پوشی و بدون دروغ و شفاف ودر عین حال بدون حس اجبار برای نوشتن مطالب روشنفکرانه. در عین حال وفادار به اصل شفافیت در اینترنت مایل نیستم که آنچه را که تا به حال نوشتم را حذف کنم هر چند معلوم نیست تا عواقب آن برایم چه باشد. اما هرچه باداباد ! وبلاگ نویسی اصلا کار آسانی نیست. اما این را می دانم که اگربه نوشتن ادامه بدهم از خودم بیشتر خواهم فهمید و این هم یکی از بهترین اتفاقات برای من خواهد بود.
اگر دوست داشتید باتحقیقاتم در مورد وبلاگستان کمی آشنا شوید می توانید این مقاله ها را ببینید. در این پژوهش برخی از دوستان وبلاگ نویس وقت زیادی با من صرف کردند و به سئوالهای من جواب دادند که از همه شان بسیار ممنونم. در ضمن اگر نظری، نقدی در مورد این مقاله ها داشتید خیلی خوشحال می شوم که مرا مطلع کنید.
به زبان انگلیسی در اینترنت این مقاله را می توانید ببینید
Performance in Everyday Life and the Rediscovery of the "Self" in Iranian Weblogs
به زبان فارسی هم این دو تا به حال در ایران منتشر شده اند.
وبلاگستان" شهری در فضای مجازی ایرانی" ، اندیشه ایرانشهر شماره 3، تابستان 1384
وبلاگ نویسی صحنه ای جدید برای ایفای نقش های "خود" ، فصل زنان ، جلد پنجم، بهار 1384

Wednesday, October 19, 2005

هر کاری کردم نشد که نشد

هرکاری که کردم این صفحه بیچاره را درست کنم نشد. درنتیجه مجبور شدم یک شکل و قیافه جدید براش پیدا کنم. هر چند اینجا هم ستون کناری اش هی می پرد پایین. انگاری که باید برم اچ تی ام ال هم یاد بگیرم تا بفهمم چه کار باید بکنم. چون می گویند کس نخارد پشت من چز ناخن انگشت من. هرچند ممکنه که به فمینیسم مربوط بشه ؛ اما به نظر من خیلی هم ربطی نداره. اینها همه از استعداد سرشار ما مردم است ماشاالله . یادتونه تا چند سال پیش کلی از خانم های خانه دار و بچه های کوچک بلد بودن دیش ماهواره سوار کنن؛ چون صبحها برخی از دوستان محترم می آمدند سراغ جمع کردن دیش هایی که معلوم بودند. یادمه خیلی از دوستان صبحها تند تند دیش هاشون را جمع می کردند. شبها هم که خطرکمتر بود؛ اگر آقا کار داشت خانم بچه ها مشغول سوار کردن دیش می شدند. الغرض ! این قضیه ربطش به یاد گرفتن اچ تی ام ال برای بنده بود البته وگرنه که این پست برای این بود که بگم چرا اینجوری شد که صفحه ام شکل اش عوض شد ، البته ممکنه باز هم عوضش کنم

Tuesday, October 18, 2005

ساکنان آنلاین وبلاگستان و آفلاین تهران

درست است که تازه به عرصه وبلاگستان به صورت وبلاگ نویس وارد شده ام و بالاخره خانه ای برای خود اجاره کردم اما قبل از این آنقدر در کوچه بس کوچه های وبلاگستان پرسه زده بودم در پایین شهر و بالای شهر؛ در کافه و قهوه خانه؛ در مسجد وکاباره اش سرک کشیده بودم تا ببینم در این شهر چه خبر است. آیا بالاخره اتاقی اجاره بکنم یا خیر؟ پریشب دروبلاگ هاله با" وبلاگ اتفاقی" خودم را کشتم و اقلا 15 تایی باز کردم. دیدم این وبلاگستان هم واقعا عجب شهربی در و پیکری شده برای خودش. گروه هایی هستند که دهها و شاید هم صدها خواننده دارند اما هرگز گذارشان به محله "پولدار" های وبلاگستان نمی افتد. وبلاگستان عین تهران شده، درندشت و پر از محله های عجیب و غریب. اما می دانید مسئله چیست خیلی ها از وجود یکدیگر خبر ندارند. زمانی که برای دوستان وبلاگ نویس از جذابیت برخی از وبلاگهای مذهبی تعریف می کردم که برخی از جوانان طلبه چقدر توان سوال کردنشان زیاد شده است و چقدر ممکن است که تفکر مذهبی در ایران با وجود این عده تغییر کند، دوستان اصلا از وجود چنین وبلاگهایی خبری نداشتند . در این مدت که مشاهده گر وبلاگستان بودم دیدم که در این ناکجاآباد در کنار خشونت های ریز و درشت در عین حال چه همبستگی های شکل گرفت که نظیر آنرا کمتر در دنیای فیزیکی اتفاق افتاده بود. از مسئله خلیج فارس تا امضای تومارهای مختلف یا همبستگی با نوشی در زمانی که واقعا احتیاج به انرژی خوب داشت . همه چیز نشان می داد که مردم وبلاگستان توان همبستگی دارند ، و حتی دلشان برای هم تنگ می شود، حتی اگر آن دیگری تنها یک اسم مستعار باشد، اما اسم مستعاری است که با آن سالها زندگی کرده اند. اصلا اسم مستعاری که مرتب بنویسد و آرشیونوشته هایش موجود باشد و یک عده خواننده مشخص هم پیدا کرده باشد، بعد از مدتی هویت و شخصیت آن اسم از صاحب آن هم شخصیتش مستحکم تری پیدا می کند. به قول دوستان دیگربا وجود آرشیو دروغ نمی توانی بگویی.
اما با این وجود هرگاه مطالب وکامنت ها را می خوادم می بینم یک اشکال بزرگ وچود دارد که به آن کمتر فکر کرده ایم و آن جایگزینی آنچه هست که در رابطه رو در رو از طریق صدا؛ نگاه؛ تغییر رنگ و نفس و غیره می توانیم درمورد دیگری تشخیص دهیم ومنظور وی را بفهمیم اما در رابطه غیر رو در رو اکثرا منجر به ایجاد سوء تفاهم می شود. در بسیاری از متون و کامنت ها اگر دقت کنید می رسیم به بحث سوء تفاهم. چون در این متون که اکثرا هم آنلاین یعنی در لحظه نوشته شده اند؛ بسیاری از عواملی که به وجود آنها در گفتگو عادت کرده ایم از بین رفته اند و جای آن خلاصه گویی (که درفرهنگ ما اصلا وجود ندارد) سرعت (ایضا) و شفافیت (ایضا) را گرفته (بنابراین اوضاعمون خرابه ). حتی در نامه نویسی معمولی چون وقت می گذاریم؛ از لحظه ای که می نویسیم تا لحظه ای که به اداره پست میرویم و تمبر می زنیم و به درون صندوق می اندازیم وقت فکر کردن و تجدید نظر و یا حذف یک مقوله را داریم (به خصوص هنگامی که عصبانی هستیم) اما در دنیای مجازی اینترنت متاسفانه این فرصت دیگر وجود ندارد. تا به حال چند بار برایتان پیش آمده که ایمیلی نوشته اید و قبل از اینکه دوباره فکر کنید دگمه بفرست را زدید؟ چند بار تا به حال خود را آنطور که می خواستید در کامنت ها و در مقوله های مختلف درست بیان نکرده اید و بعد سوء تفاهم ایجاد کرده اید.
فکر می کنم یکی از بحث های مهم آینده (دیر نیست که اهمیت آن به اندازه بحث طبقات اجتماعی برسد) در مورد تفاوت بین جمعیت آنلاین و جمعیت آفلاین است. این دو جمعیت خیلی با هم تفاوت دارند. جمعیت آنلاین صرف نظر از اینکه در یک اتاق و اغلب در تنهائی در برابر جهان قرار می گیرد؛ در معرض هجوم اطلاعات وسیعی قرار دارد؛ مرزو مکان فیزیکی نمی شناسد؛ در نتیجه زمان نیز ندارد. اگر دسترسی و یا ارسال پیام از چند ثانیه به چند دقیقه برسد برایش عذاب آور می شود. انگار نه انگار که تنها ده سال پیش گاه یک ماه برای یک نامه صبر می کردیم. همین سه عنصر یعنی اطلاعات وسیع؛ بی مکانی و بی زمانی مستلزم رفتار و اخلاق و گفتار دیگری است که تنها مختص به این ناکجاآباد سایبرسپیس است. سایبرسپیس هم البته خصوصیات فرهنگی مردم خودش را دارد و مسلما مقوله لامکانی و لازمانی برای مای ایرانی با آن امریکائی و فرانسوی متفاوت است اما قواعد حضور در این دنیا گرامر خاص خودش را دارد؛ می توانیم با لهجه های متفاوت آنرا صحبت کنیم ولی باید اصولش را رعایت کنیم وگرنه باید اغلب جوابش را در دنیای واقعی بدهیم. آنجا که مرز دنیای واقعی و مجازی را با یکدیگر دگرگون شود حتما مشکل پیش خواهد آمد. حرف زیاد است در اینباره نه؟
اگر برایتان این بحث ها جالب است نوشته های شری ترکل را ببینید و یا کتاب معروف هاورد راینگولد به نام اجتماع مجازی
تز فوق لیسانس خانم دانا بوید هم از کارهای خیلی خوب در این زمینه است که به صورت آنلاین در اینترنت وجود دارد
راستی این روزها عده ای از دوستان : سیبستان ، امشاسپندان، فرنگوپولیس و زن نوشت عزیزبه نوشته های من لینک دادند که از همه ممنون

Thursday, October 13, 2005

بحث جامعه شناسی و وبلاگستان و غیره

این وبلاگ نویسی هم دردسری شده. هرشب می خواهم به کارهای بسیار عقب مانده ام برسم باز گرفتار می شوم.
بحث بسیار جالب خانم فرنگوپولیس و آقای الپر را می خواندم که فکر می کنم هر کدام به نوبه خود و در جای خود مردم شناس و جامعه شناس بسیار خوبی هستند. قسمت کوچکی از آن مربوط بود به آنچه من در کامنت الپر نوشته بودم و فرنگوپولیس به آن اشاره کرده بود بنابراین به آن می پردازم به این که گفته بودم که کار جامعه شناس این است که قضاوت نکند. با فرنگوپولیس کاملا موافقم وقتی می گوید" من (به عنوان مردم شناس) واقفم که هر آنچه که بر حسب مشاهداتم می گویم و می نویسم، زاده ذهن مستقل و بی طرف نیست، چرا که ذهن نیز خارج از گفتمانها و عملکردهای محیط پیرامون شکل نمی گیرد" . این کاملا درست است. اما در مورد جامعه شناس ایجاد فاصله با سوژه مورد مطالعه لازم است. اگر به گفته پدر جامعه شناسی دورکهیم کمی دقت کنیم که می گوید جامعه شناس مسائل اجتماعی را به عنوان یک شیئ باید مطالعه کند (اگر معادل فارسی ترجمه شده "مسائل" و "شیئ" درست نیست ببخشید) متوجه می شوید که چه می گویم درست است که راجع به شئی هم می شود قضاوت کرد که آیا خوب است و آیا بد اما جامعه شناس قرار نیست که الزاما پدیده های اجتماعی را مورد قضاوت قرار دهد. در ایران متاسفانه دیدگاههای ما بسیار ارزشی است. برای هر بحثی قالبی داریم که اکثرا عاریه است و با واقعیات ایران و یا واقعیات جهان به هر حال با یکیش جور در نمی آید. بحث بکارت امروزه در فضای مجازی وبلاگ یکی از بحث های مهم است. هموسکسوالیته ؛ ترانسسکسئوالیته و امثال این بحث های تابو هستند که حال بعضی ها را بهم می زند. اصولا بحث ها در وبلاگستان اکثرا ارزشی اند و الزاما پشت هر ارزشی قضاوتی خوابیده که تعیین می کند که چه درست است و چه غلط. اگر دقیقا بحث انحراف را در مسائل مختلف اجتماعی در نظر بگیریم می بینیم چقدر دیدگاههای مختلف وجود دارد که نهایتا تنها مربوط به آن جامعه (آن هم نه در سطح عام آن) و آن فرهنگ است. بنابراین کماکان معتقدم کار ما جامعه شناسان قضاوت و ارزش گذاری بر پدیده های جامعه نیست بلکه کار ما شناسائی و تحلیل آنهاست و آنجاست که موافقم با فرنگوپولیس که از هر کسی از ذهن و داده ها و آموخته های خود به این کار می پردازد.
در مورد رابطه فضای فیزیکی و فضای مجازی و رابطه قدرت و اقتدار؛ فکر می کنم که زمانی که بدن از رابطه رودررو حذف می شود رابطه قدرت هم کاملا تغییر می کند. در رابطه کتبی و مجازی (مثل وبلاگ نویسی) زمانی که شخص از اقتدار بدن خود رها می شود تعاملش با دیگران متفاوت می شود. این تجربه را فکر می کنم تمام وبلاگ نویسان کم و بیش داشته اند. همین الپر عزیز در وبلاگش قادر است راجع به چنان مسائلی صحبت کند که نمی دانم چند نفر در فضای واقعی چنین جرئتی دارند؟ اما آنچه که در وبلاگستان مرا آزار می دهد نه صحبتهای مبتذل و احمقانه و به اصطلاح بی ارزش "دیگر" وبلاگر هاست که بیشتر از هر چیز تعیین تکلیف وبلاگر های الیت برای دیگران است. یادم است که بر آن یادداست خوابگرد کسی به نام عابر جمله ای نوشت که خیلی جالب بود (فاقد قضاوت و ارزش گذاری البته) مرد حسابي وبلاگ را ما مفتضح نويسان علم کرديم.. شما روشنفکرها بريد مبارزه کنيد و آزادي رو پس بگيريد و بعد در نشريات آزاد براي خودتون روشنگري کنيد.. همينکه عرصه افتضاح نويسي رو برما تنگ کرديد و اومديد توي خونه ما (وبلاگستان بزرگ) و حرفاي قلمبه سلمبه ميزنيد و ما هيچ چيز بهتون نمي گيم بريد خدا رو شکر کنيد .. ۱۳۸۲/۰۸/۰۸ - ۱۶:۳۱ ]
باید روی این مسئله فکر کرد. وبلاگستان اینشاالله شهری خواهد شد به بی در و پیکری تهران ، با صدها محله و آدم های عجیب غریب. همین که یک سری قواعد اخلاقی که در حد "آدمکشی و دزدی و کلاهبرداری" با روایت مجازی اش البته بتوانیم رعایت کنیم فوق العاده است. آدمهایی هم که از دهات (دنیای واقعی) می آیند و بلد نیستند کم کم یاد می گیرند. مگر ما از روز اول بلد بودیم در فضای مجازی زندگی کنیم. ای بابا دموکراسی را همین جا یاد بگیریم مگر نمی گویید که اینجا عرصه عمومی است؟ البته برای این حرفها مخاطب خاصی ندارم به جز تمام آنهایی که برای همه چیز یک قالب از پیش ساخته دارند و غیر از اون هم هیچ چیزی را قبول ندارند.

Monday, October 10, 2005

زن و مرد درون

وبلاگ نویسی نوشتن در حضور دیگران است و چشم ها را باز می کند. سیبستان عزیز در لینک دونی اش اشاره ای به مطلب من در مورد مرد خود بودن کرد که ممنونم چون همش فکر می کردم یادم رفت که بگویم اعتقاد دارم نه تنها هر زنی باید" مرد خود" باشد بلکه هر مردی هم باید" زن خود" باشد. به قول فروید درون هر مردی زنی است و درون هر زنی یک مرد. در جامعه ما متاسفانه زنان مرد کشی می کنند و مردان زن کشی. زنان مرد بیرون را می کشند و مرد درونشان را قوی می کنند ، مردان هم زن بیرون را می کشند و هم زن درونشان را. (بنابراین از قرار همه چیز بر علیه زن است حتی از جانب فمینیست ها!) در واقع اگر آن روز گفتم که زن بودن در ایران کار سختی است؛ باید بگویم که مرد بودن هم واقعا کار شاقی است چون مرد بیچاره در جامعه مرد سالار ما باید تمام لطافت درون اش را بکشد (اما نه بچه درونش را که کماکان در حال ونگ زدن است) تا مردی خود را ثابت کند. وای بر مردی که دم به دقیقه دنبال زنهای دیگر ندود و ازدواج هم نکند و نهایتا زن درونش را دوست داشته باشد و با او زندگی کند، خانه اش مرتب باشد، آشپزی کند و منت مامان نکشد ! آنوقت است که همه در خفا و در روبرو می گویند حتما یه طوریش می شه دیگه ! شاید هم مرد نیست ! فکر می کنم که خسته کننده ترین موجودات دنیا آدمهای یک بعدی هستند، مردانی که خیلی مردند و زنانگی درونشان را کشته اند و مردانگی خود را در گرو قواعد و باید نباید های جامعه مرد سالار می دانند و زنانی که خیلی مردند زن درون خودشان را کشته اند و به جای آن خشونت مردانه ای را در درون خود تقویت کرده اند که با آن می خواهند انتقام خود را از جامعه پدر سالار بگیرند. اگر یاد بگیریم کمی پست مدرنتر باشیم شاید زندگی آسانتر شود (چون زندگی مون که از همه جای دنیا پست مدرن تر است، یک بار راجع به این خواهم نوشت) یعنی با زن و مرد درونمان زندگی کنیم و اول از همه پدر و مادر خودمان باشیم . مدرنیسم وارداتی قرن نوزدهمی ما را کشته. فکر نمی کنید؟

این نیز بگذرد

مدت زیادی است که متوجه شدم. هربار که می رسم انگار از فرق سرم تا نوک پام چنگ شده. مدتها طول می کشد تا چنگ دل و مغز و دست و پایم باز شود. در واقع مدت زیادی است که می بینم که انگار تمام وجود و روحم را خشونت سختی گرفته است ، خشونت مثل یک پوسته سخت آنچه که نرم و قابل انعطاف هست را می پوشاند تا محافظت کند و بعد آنقدر ضخیم و سفت می شود که کم کم شبیه به یک خرچنگ می شوی. یک خرچنگ مشکوک و معتقد به تئوری توطئه ! برای همین هم کج کج راه می روی و کج کج نگاه می کنی. اگر کسی توی خیابان بهت سلام کند می گویی ای نامرد مقصودت چی بود که به من سلام کردی؟ حتما منظور داری !
bonjour , bonsoir, au revoir….
حالا اینجا که راه می روی همه بهت سلام می کنند ، هیچ منظوری هم ندارند تازه لبخند هم می زنند، باز هم منظوری ندارند ! می دونین چیه؟ ضریب خشونت در ایران خیلی بالا رفته. سال به سال بالاتر هم می رود. البته نه خشونت اساسی مثل اینجاها نه در ایران خشونت ریز؛ هر روزه؛ دائم؛ و عمومی است و همه از راننده و پیاده؛ از پدر و مادر و فرزند؛ از دولتمرد و ملت در گیر خشونت هستند. خشونتی که ریز ریز همه ما را از بین می برد چون همه چیز غیر استوار است و هیچ اطمینانی به چیزی نمی توانی داشته باشی
همیشه بین پشه و تمساح ، تمساح را ترجیح دادم. چون تمساح را می بینی می دونی که با یک هیولا طرف هستی اما پشه ریز و موذی را که تا صبح توی گوشت وز می زند و پیدایش نمی کنی خیلی بدتر است. اصولا از آدمهای پشه صفت هم بدم می آید. به هر حال برگردیم سر خشونتی که کم کم در جوار آدمهای خوش اخلاق خاصیت خودش را از دست می دهد. وقتی خشونت می رود دوباره یاد می گیری که زندگی کنی. دوباره یاد می گیری که حواست را به خودت ؛ به آب و طبیعت و آسمون جمع کنی چون نهایتا خوب می دانی که این نیز بگذرد...

Sunday, October 02, 2005

Take it as it comes

مدتی است که اتفاق خوبی برام افتاده. اتفاقی که نفسم را گرفت تا اتفاق بیقتد اما فکر می کنم که زندگی اینجوری آسانتر است. سالهای سال در مقابل تصویر اجتماعی خودم و اینکه مردم چه فکر می کنند و اینکه زندگی من چه باید باشد و .... مقاومت می کردم و فکر می کردم غیر از این راهی ندارم. برای به دست آوردن خواسته هایم به هر آب و آتشی می زدم اما زندگی بهم نشان داده که از من خیلی پرروتر است ! خیلی سخت بود تا یاد بگیرم که رها کنم و مقاومت را به کنار بگذارم و ببینم زندگی ازم چه می خواهد. سخت بود تا بسیاری از چیزهایی که برایم ارزش داشت را در زمانی که باید رها کنم و برای نگاه داشتنشان هیچ تلاشی نکنم. سخت بود تا از آدمها ببرم و برای موقعیت هایی که بهتر بود نداشته باشم انرژی بیش از حد خرج نکنم. چون هر داشتنی بهایی دارد. و هر کس تا اندازه ای توان خرج کردن دارد. دوستی سالها بهم یاد آوری می کرد
Take it as it comes !
تا من بالاخره یاد بگیرم که زندگی انقدر ها هم سخت نمی گیرد اگر زیادی ازش انتظار نداشته باشی نقشه هایی برایت دارد که بد هم نیست. فقط باید با شرایط موجود خود را همواره تطبیق داد تا همه چیز تغییر کند

Friday, September 30, 2005

Thursday, September 29, 2005

پیلو و پیشی (متن) داستان

این دفعه می خوام یه قصه بگم یه قصه برای بچه های خوب ! در ضمن هر کاری کردم که عکس را به متن بچسبانم نشد. پس آب و دون جدا بخوانید
می خوام داستان پیلو را بگم، پیلو سگ پودلی ماده ای بود که در دنیا به جز خورد و خوراک عاشق دو چیز دیگر بود که دومیش به قول توفیق ! بچه زاییدن بود. آنقدر حس مادری این سگ زیاد بود که فکر می کنم حتی غریزه جنسی اش هم به شدت تحت تاثیر آن قرار گرفته بود. روش می دادی فکر می کرد ماها را هم اون زائیده ! تعداد توله هایی که پیلو می زایید حیرت انگیز بود یک بار 9 تا زایید و آخرین زایمانش (شاید برای 7-8 مین بار) خوب فقط 4 تا زایید. اما در اون بار آخری بعد از یک هفته اتفاقی افتاد یعنی پیلو با کمال افتخار و خوشحالی سگانه ای 4 تا بچه گربه چند روزه را خدا می دونه از کجا کش رفت(احتمالا شوفاژ خانه) و تا کمبود توله هایش را در این زایمان جبران کند ! (حالا جریان گربه مادر را قاطی نکنید الان موقعش نیست !) خلاصه پیلو با هزار هزار عشق و علاقه و افتخار بچه گربه ها را با پوزه مرتب زیر سینه اش می زد و بیش از بچه های خودش نگران بود که مبادا سر بچه گربه ها چیزی بیاید. بگذریم، بعد از مدتی دوتا بچه گربه مردند و دو تا ماندند ، چند ماه بعد هم از این دوتا یکی در رفت و موند این جناب که همانطور که مشاهده می کنید با این هیکل و در سن 2 سالگی هنوز زیر سینه این پیلوی بیچاره می نشست و به خیال خودش شیر می خورد. اخلاقهایش هم بشدت سگی شده بود ! هروقت که همه با هم می رفتیم بیرون گردش همه کلی هاج و واج می ماندند. بگذریم که آن موقع یک قناری هم داشتیم که به خصوص جناب پیشی خان هلاک صداش بود . و اما آخر داستان قناری را یک گربه خیابانی احمق خورد، پیشی خان عاشق شد و رفت به دنبال سرنوشت ! پیلوی بیچاره هم فدای شکم شد و پس از تناول مقداری گوشت مسموم که شهرداری عزیز بهش تعارف کرده بود از دنیا رفت و رفت به تومبوکتو... و اما از تومبوکتو بشنوید که آن طور که آقای پل استر عزیز می فرماید بهشت سگان است. اگر براتون جالب است که بدانید سگها دنیای ما آدمها را چه جوری می بینند و یا زندگی نامه یک سگ را بخوانید این کتاب را از دست ندهید. البته هنوز ترجمه نشده ولی مثل همه کتابهای پل استر تک است.
اما غرض از طرح مسئله چی بود ؟ راستش هیچی فقط امروز این عکس را پیدا کردم و ازش یک عکس دیچیتالی گرفتم که بگویم که گفتگوی تمدنها برای ما آدمها هنوز ثقیل است . یعنی هنوز خیلی مونده تا خیلی از آدمها عقلشون برسد که گفتگو چیست تمدن پیشکششون. شاید تمام این مطلب برای این بود که راست یا دروغ شنیدم که چند روز پیش در میدان صادقیه تهران پای برهنه چند دختر جوان را در سطل سوسک کرده بودند و دخترها تا سر حد جنون ترسیده بودند و غش کرده بودند و من فقط فکر کردم که چه میزان استرسی به این دختران برای تمام عمر منتقل شد؟ این کارها مثل خیلی کارهای دیگر فقط از آدمها بر می آید. به عنوان دفاع از حقوق حیوانات تنها می خواستم بگویم لطفا به حیوانات توهین نکنید. چون پیلو و امثال پیلوها هم جزو حیوانات بودند و هستند

Tuesday, September 27, 2005

زمان از دست رفته

دلم براش تنگ شده. تک تکشون را می گم. برای چشمهای عسلی یا چشمهای بادومی و سربالایش؛ برای دستهای بلندش؛ برای خنده هایش ، برای "چی سانو می می !!" برای موهای تیغ تیغی؛ برای سر تراشیده... دلم برای همشون تنگ شده. راجع به هر کدام که فکر می کنم نمی دونم چند سال دیگه اگر ببینمش چه شکلی شده. آیا پیری بهش می آید؟ خطوط صورتش قشنگ هستند و یا از پیری و یا شاید هم از جوانی زندگی نکرده خود خجالت کشیده است. کی دوباره می بینمش شش ماه؟ یک سال؟ 6 سال؟ 20 سال دیگر؟ آیا حرفی برای هم خواهیم داشت؟
دیشب که آقای پ آمد فکر کردم داد بیداد نکنه نشناسمش. نکنه این ده ساله خیلی تغییر کرده باشد. اما نه از همان دور فوری شناختمش. تنها وقتی نزدیک شد دیدم توی صورتش خطوط زندگی پر از استرس اش معلوم است اما از دور عین همان موقعهاش بود. گاهی باورت نمی شود که دوستان بچگی ات؛ عشق های زیبای جوانی ات چه جوری چهره عوض می کنند و خطوط شان عمیق و رنگهایشان ملایم مایل به بی رنگی می شود. بعد ناگهان می بینی که چقدر زود همه مان شبیه خاله و عمو وبقیه فامیل هایی که یک عمر فکر می کردی وااااااااای اینها چقدرپیرند میشویم. نمی دانیم که چرا چوانان از دیدنت معذب می شوند نکنه فکر می کنند که تو هم پیر شدی ؟

Sunday, September 25, 2005

در باب مقوله لذت

اون شب آقای ام. (نمی دونم چرا خودم و دوستام هممون اسممون یا ام هست یا ال.... چکار کنم !) برایم یه رسیتال خصوصی داد و 4 سونات اسکارلاتی زد که منقلبم کرد. شاید چون خودش با یاد عزیز از دست رفته اش کاملا منقلب بود
مدتها بود که چنین اتفاقی نیفتاده بود یعنی می ترسیدم که دیگر نیفتد. دیگه نتوانم تبدیل به یه گوش بسیار بزرگ شوم. اما شد : تعداد نفس هایم 4-5 تا در دقیقه آن هم در سکوت کامل و بسیار عمیق شد، تعداد ضربان قلبم احتمالا به یک چهارم رسید، صورتم در هم رفت و شکلک های عجیب و غریبی به خود گرفت تا نهایتا تمام وجودم گوش شود. بعد اشکها سرازیر شدند و عین رودخانه جاری شدند (خودمونیم خیلی بده ! چون اشک زیادی به دنبال خود سر و صدا آب ریزش بینی و بعد چشمهای قرمز و صدای کلفت به همراه می آورد که باید حتما چند تا لبخند و تعریف هم پشت بندش تحویل بدهی، در حالیکه دلت می خواهد کسی نبیندت و در سکوت بمانی). به هر حال از اون جا یاد یه سری تجارب لذت افتادم. لذتی که از موسیقی می شود برد را با هیچ چیزی نمی توان مقایسه کرد. چون زمانی که این لذت برای من طولانی می شود بعد لذت بصری به آن اضافه می شود. مغز عنان گسیخته می تازد و تصویر پشت تصویر با ریتم موسیقی در برابر چشمانت ظاهر می کند. گاه رنگ است و فرم، گاه یه نوع باله است و گاه نوعی کارتون !! فکرش را نمی کردید ها؟ ولی پیش می آید به خصوص قبل از خواب چه کارتونهایی مغزم درست می کند
در بهترین شرایط (دو سه بار برایم چنین چیزی پیش آمد) کاملا از خودت جدا می شوی و نوعی تجربه ترنسندنتال و یا شاهد داری. مغزت فقط گیرنده می شود و یا نه یه جور سیاهچاله. می گیرد و قورت می دهد و تنها فربه تر می شود و توانا تر (نمی دونم سیاهچاله چنین کاری می کند یا نه ولی در حال حاضر دوست دارم این جوری فکر کنم).چون بعد که از کنسرت می آیم بیرون یادم نیست چه گوش کردم اما یادم هست که در این دنیا نبودم اما لذتش آنقدر بود که دیگر به کره خاک برگشتن سخت می شود. اما یک مسئله عجیب لذت همیشه توش یه نوع درد وجود دارد وگرنه که لذت نیست. هر جوریش را حساب کنید از موسیقی، ازعشق و از دندان لق شیری که دارد می افتد

Thursday, September 22, 2005

می گن اگر بشه چه دوغی می شه

دیروز بالاخره تمام شد و ساعت 11 شب فرستادمش رفت و یه ذره خیالم راحت شد. این اولین مقاله کاملا دو نفری مون بود. یعنی نه این که اون یکی خانم ام ² هر کاری دلش خواست بکنه و هرچی خواست بنویسه و من هم ایضا. یعنی بعد از این که هر چی دلمون خواست نوشتیم اونها را برای هم فرستادیم تا اون یکی هرچی دلش خواست حذف کنه. بعد دوباره برای هم فرستادیم تا جایی که سر هر کلمه ای دیکسیونر آوردیم. آخرش هر کلمه و جمله ای چیزی شد که حاصل فکر جفتمون بود. اما در این مورد به خصوص چون خیلی خیلی زیاد نوشته های عالی چاپ شده بود خیلی سخت بود که حرف تازه ای بزنی. برای همین جفتمون نه خواب داشتیم و نه خوراک. ولی ناراضی نیستیم ! اما باز هم فکر می کنم در این مورد همکاری شاهکار کردیم چون هردومون صاحب نظر بودیم در کار خودمون و با کس دیگری به راحتی کوتاه نمی آمدیم. به خصوص توی ایران که اغلب انقدر همه "منم" های بزرگی دارند که اگر بخواهی یک کلمه ازشان حذف کنی پدرت را جلو چشمت می آورند و البته اگر بتوانند آخرش اونها بکلی حذفت می کنند. تجربه من که این بود. اما برای همین تجربه بد؛ در این مورد بخصوص من و اون یکی خانم ام عین سرخپوست ها اول قسم خوردیم عهد کردیم که اول دوستی بعد مقاله ! برای همین انقدر با پنبه های صورتی و آبی و بنفش کم رنگ سر هم را بریدیم !!! آلبته من آخرش به مفتخر به کسب تیتر وزیرالوزرا سانسورچی شدم !
. .
فعلا دوباره برگشتم سر موضوع قبلی حالا باید چند هفته ای سر این دو مقاله زجر کش بشم البته شاید محیط زیستم کمی زیباتر باشد. بذار ببینیم تا هفته دیگه چه بشه.

Wednesday, September 21, 2005

مملکت اجاره ای

قسمت کمدی - دراماتیک : یکی از بچه ها اون روز گفته بود که هدفی ندارم دیگه آخه مملکتمون اجاره ای است. یعنی معلوم نیست که تا کی می تونی توش بمونی ، کی می اندازنت توی کوچه، به هر حال دیگه این مملکت مثل خونه پدریت نیست که براش نقشه بکشی. از اون طرف هم اگر بری بیرون که جایی نداری... این حرف برای یه دختر 21 ساله خیلی عجیب بود. اما الان با هرکی حرف می زنی از بچه های 16-17 ساله تا پیرمردهای 80-90 ساله همه دلشون می خواد برن حالا یا از این مملکت یا از این دنیا به هر حال دیگه شوقی نیست . اون بینابینی ها هم (هم سن و سالهای ماهم ) که همه درگیر دیپرسیون اند ! با هر کس که صحبت می کنی دیگر نمی داند می خواهد چه کند؟ نه انگیزه ای، نه میلی؛ نه هدفی. دیگه انگار هیچ چیزی مهم نیست براشون اما چه باید کرد؟
وقتی صحبت خانه اجاره ای مطرح شد اول یاد فیلم اجاره نشین های مهرجویی افتادم ولی بعد یادم آمد که برای نگه داشتن اون خونه (که تمثیلی از ایران بود) همه مستاجرها خیلی از خود گذشتگی کردند همبستگی نشان دادند تا توی اون خانه ویرانه بمانند و آخرش هم اون خونه فکسنی در ناکجاآباد را سرپا نگه داشتند و دوباره ساختند و آباد کردند. اون موقع چقدر این فیلم چقدر خوش بینانه و پر از امید بود. همه فکر می کردند که این کار شدنی است. اما حالا چی؟
قسمت تراژیک - دراماتیک (که گاه دارای قسمت هپی اندینگ است اگر چشم بصیرتش را داشته باشین) -در ارتباط با حرفهای هفته پیش ، می شه به این مسائل یه جور دیگه نگاه کرد یعنی ببینیم قرار است از این همه بلا چه درسی یاد بگیریم (تا حالا به فکرتون نرسیده بود نه؟). مثلا مقصود از این طوفانهای رنگارنگ در امریکا چیست؟ احتمالا طبیعت داره به این ملت می گوید که : امریکائیان عزیز این آقای بوش و دولتتون را مجبور کنید که پیمان کیوتو را امضاء کند وگرنه گرم شدن کره زمین اول گردن خودتان را می گیرد. حالا هر چند که این وسط سیاه پوستان و محرومین از بین رفتند اما به هر حال مملکت امریکاست و باید دولت و ملت امریکا خسارات را تامین کند.همه این بلاها که مثل 11 سپتامبر براشون نون و آب که نمی شه. اما در مملکت ما انقدر مردم به فکر نون و آب هستند که کسی فکر نمی کنه که دیپلماسی امروز یکی از مهمترین عوامل چالش با دنیاست . کسی مسئله هسته ای برایش مهم نیست. همه فکر می کنند که خوب چون حق ماست بنابراین همینی است که هست. صاحبخونه جدید هم خیلی همت کنه تنها فکر لباس عروسی و خنچه عقد برای یه سری جوون است که بعدش معلوم نیست با چه پول و تو چه خونه ای قرار است زندگی کنند.
بدبختی بزرگ ما این است که فرهنگ غالب الان فرهنگ گداپروری و از اون بدتر فرهنگ تازه به دوران رسیدگی (مالی، سیاسی، فرهنگی، اجتماعی، که البته این یکی از زمان جنگ همیشه وجود داشت و هرگز فروکش نکرد فقط آدمهاش مرتب عوض می شوند ....) . در تمام این سالها چقدر ماهیگیرخوب تربیت شد که خود خوراک ماهی های گرسنه شدند

Thursday, September 15, 2005

ادامه

در ادامه مطلب قبلی: می دونین چرا خیلی سخته که برین کلاس بالاتر؟ برای اینکه اتفاقاتی که در زندگی می افته را ساده می گیریم یعنی همان چیزی را که هست می بینیم، پشتش را نگاه نمی کنیم. برای همین گاهی خیلی سخته که در اتفاقات گاه خیلی ساده که اغلب درشان شکست و غم و غصه است اون درس نهائی را که باید یاد بگیریم را پیدا کنیم. تنها به خود واقعه قناعت می کنیم و فکر نمی کنیم که منظور زندگی چی بود

اگه گفتین چند تا کلاس درس خوندین؟

یک روزکه خیلی در حال غر زدن و اهانت به زمین و زمان بودم ، ل. خانم دوست قدیمی گفت : هی ! مادام ام. جان به جای غر زدن چشمتو باز کن ببین چه اتفاقهایی داره توی زندگیت می افتد. فکر می کنم بازم تجدیدی آوردی که انقدر حالت بده. خوب چرا درسهاتو یاد نمی گیری. مگه نمی دونی که زندگی مدرسه است اگردرسهاتو یاد نگیری، تجدید می شی یعنی باید دوباره همان تجربه را تکرار کنی ! اگر هم تجدیدیت را را در فرصتی که زندگی بهت می ده نخونی خوب آخرش رفوزه می شی و بعد باز باید دوباره سر همون کلاس بشینی... کلاسهای زندگی هم که یک سال طول نمی کشند که، گاهی یک درس ممکن است 20 سال طول بکشد تازه اگر شانس بیاری.
حالا راست بگین تا حالا چند کلاس توی زندگی درس خوندین و رفتین بالا؟ یعنی توی زندگی تا حالا چند تا درس رو تونستین واقعا پاس کنین و دیگه تکرار نکنین؟ می دونین اگر توی زندگی رفوزه بشین اون وقت باید از سر همه چیز را شروع کنین ها؛ حالا بعضی ها اسمش رو می ذارن کارما ، می گن کارما تو باید زندگی کنی

Sunday, September 11, 2005

امروز 11 سپتامبر است. آغاز خیلی اتفاقات در دنیا

امروز 11 سپتامبر است. اون روز همه فکر کردند که بدترین اتفاق افتاده، فکر کردند که در امریکا دیگر هرگز چنین اتفاقی نخواهد افتاد . جهت پیشگیری به افغانستان و عراق حمله کردند و به نام مبارزه با تروریسم چه ها که نکردند. در همان مدت مسئله مدرسه بسلان در چچنی روی داد. یک هزار بچه طعمه بی رحمی تروریست ها شدند اما آب از آب تکان نخورد. چقدر اتفاقات دیگر افتاد ایستگاه مادرید؛ لندن، بعد تسونامی ، زلزله بم، تا به حال هیچ کس فکر نمی کنم این همه واقعه جهانی و حیرت آور به خاطر داشته باشد. البته الان همه چیز را از طریق ماهواره و اینترنت می بینیم. اما کی تا به حال 1000 تا دانش آموز را برای مقاصد تروریستی کشته بودند و یا با هواپیما به ساختمان های عظیم حمله کرده بودند. اما امروز گزارشی در آرته فرانسه دیدم راجع به نیو اورلئانز و اسرائیل و دیدم عجب اتفاقی افتاده برای اولین بار امریکائی ها و اسرائیلی ها در کشور خود گروگان ارتش و سیاست های خود شده اند . فراموش شده اند مثل بقیه آدمهای دنیا. خیلی متاثر شدم اما فکر کردم بد نیست که هم آمریکائی ها بدانند که فراموش شدن یعنی چه و هم اسرائیلی ها طعم بی خانمانی را بچشند. دنیا دار مکافات است انگار؟

شهری در ناکجاآبادهای درون

نمی دانم این شهر کجاست. می شناسمش. یا فکر می کنم می شناسمش. اما مرتب در آن گم می شوم. شاید هم گم نمی شوم تنها همه چیز آنقدر تغییر کرده که دیگر نمی شناسم. جایی است شاید در افریقا، چون فقیر است و عقب مانده؛ اما بزرگی و بی تفاوتی شهرهای امریکائی را دارد، کسی به کسی نگاهی نمی کند. رمز و رازش شبیه به شهرهای اروپایی است، مثل آن ساعت بزرگ در پایین میدان سلطنتی. همیشه خاطره خیمه شب بازی های ساعت بروکسل که در ساعت 12 مرگ از آن بیرون می آمد در خیالم هست (شاید هم تنها در خیالم هست و واقعیت ندارد). اما در خیابانهایش که راه می روی ترس همیشه حاضر در شهرهای خاورمیانه ای را حس می کنی. حضور چشمهایی که تو را می پایند. حضور مسلح سربازان در بیروت که کاریت هم ندارند. راه می روی ساعتهای متمادی؛ گاه در شب (اغلب در شب) وگم می شوی. علی رغم تمام ادعاهایت گم می شوی. جغرافیا و علم شهر به کاریت نمی آیند. اما نمی دانی و یا قبول نمی کنی که گم شدی و ادامه می دهی در تاریکی به امید رسیدن به کجا؟ آن راهم نمی دانی. شاید تمام داستان همین باشد سیزیفی که هدفش را نمی داند چیست اما محکوم است یا شاید تنها آرزوی زندگیش این است که به آن چه که نمی داند چیست برسد