Monday, October 31, 2005

آیا اطلس کلانشهر تهران را دیده اید؟




تا به حال چند بار شده که وقتی نشسته اید توی اتوموبیل و در ترافیک گیر کرده اید کسی بگوید " خوب معلوم است شهری که شانزده میلیون جمعیت داشته باشد همین است دیگه" و یا چند بار تا به حال راجع به بدیهیات و خصوصیات بسیار متفاوت و بارز ساکنین شمال و جنوب شنیده اید، انگار که راجع به دو ملت بسیار متفاوت در دو کشور مختلف زندگی می کنند. همه فکر می کنند که تهران را به خوبی می شناسند اما یک سوال ساده : اصلا می دانید که حد و مرز تهران کجاست ؟ آیا 22 منطقه تهران را از اطراف و حومه اش واقعا جدا می کند؟ بسیاری از متخصصانی که مدتهاست در مورد شهر تهران کار می کنند هنوز جواب مشخصی و جامعی برای این سئوالات پیدا نکرده اند. در واقع شناخت ما از پایتختمان بسیار کم است. شناخت عمومی ما متاسفانه بر اساس الگوهایی است که قبل از انقلاب ارائه شد. اما برای شناخت بهتر باید اطلاعات و شیوه های بررسی جدید تر ارائه کرد. و خبر خوب اینکه ما کردیم ! یعنی بالاخره مرداد ماه امسال با کوشش فراوان و پس از چهار سال کار متمادی گروهی کوچک در سازمانی بزرگ ! بالاخره کتابی بسیار نفیس و زیبا و به خصوص دارای اطلاعات فراوان راجع به شهر تهران در مقیاس صد و دوازده ناحیه و استان تهران در مقیاس دهستانی بر اساس آمار سرشماری 1375 و همینطور آمار آموزش و پرورش سال 1378 منتشر شد. کتابی که تنها سرآغاز کاری است بس بزرگ و هنوز نیاز فراوانی به نقد و بررسی های مختلف دارد، مسلما دارای اشکالات فراوانی است اما هنوز آغاز راه است ای کاش که آخر آن نباشد زیرا از این به بعد ادامه اطلس سازمان بزرگ و مستقلی می طلید و کار تخصصی تمام وقت به وسیله گروه های پژوهشی چند رشته ای
در همین قدم اول این اطلس تصویر کاملا جدیدی از تهران و حومه آن می دهد که واقعا کمتر کسی حتی تصورش را می کرد. نشان می دهد که تقابل در تهران آنقدر بین جنوب و شمال نیست که میان محور مرکزی شهر و حاشیه عظیم آن است. این اطلس برای همه کاربرد دارد و قابل فهم است و نیازی به سواد جغرافیایی و شهری خاصی ندارد همه از مدیران، دانشجویان، شهروندان و غیره می توانند به راحتی از آن استفاده کنند. آرزوی این گروه کوچک از سر آغاز این بود که این اطلس بالاخره الگویی برای سرشماری سال های آینده شود تا تحولات شهرتهران از لحاظ اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و غیره در طول زمان قابل بررسی شوند. تا وقتی که مدیران شهری و کشوری می خواهند برنامه ریزی کنند، لااقل تصویری کلی از شهر داشته باشند که برای چه کسانی چه چیزی می خواهند بسازند. در این اطلس آنچه که در اطلاعات سرشماری سال 1375 مرکز آمار ایران در مقیاس نواحی قابل بررسی بود جمع آوری شد و همینطور اطلاعات بیش از5000 مدرسه در سال 1378 که تک تک مکان یابی شدند و نهایتا پس از 3 ماه کار متمادی به چهار نقشه کوچک اما بسیار گویا تبدیل شدند. اما فصول زیادی هنوز مانده که احتیاج به سرمایه گذاری و گروههای کاری متخصص و تمام وقت و از همه مهمتر در ایران عزیزنیاز به اجازه های جور واجور دارد. کار ما حتما تبلیغ برای اطلس نیست اما این اطلس یک جوری به وجودمون چسبیده، دردسرش فوق العاده زیاد بود اما عوضش عشق فراوان نثارش شد، گوارایش باد ! به هر حال اطلس را می توانید در تهران در مرکز اطلاعات جغرافیایی شهر تهران واقع در اقدسیه تهییه کنید وگرنه همین الان دروبسایت اش در اینجا ببینید و لذت ببرید و دعایی هم به جون تهییه کنندگانش بکنید ! آمین. در ضمن این اطلس به سه زبان فارسی، انگلیسی و فرانسه است و محصول مشترک مرکز اطلاعات جغرافیایی شهر تهران وابسته به شهرداری تهران ودنیای ایرانی واقع در مرکز تحقیقات ملی فرانسه است
لینک به زبان خواندنی ! عبارت است از

Sunday, October 30, 2005

خود آینه کاری شده

این روزها همش در انتظار فرصتی بودم که دوباره بنویسم اما نمی شد. گاه فشار حوادث آنقدر زیاد است که افکارت مانند پاکت های نیمه خالی می شوند که در هیچ کدام هیچ فکری را تا آخر پیدا نمی کنی. آن اتاق دربسته بیش از هر چیز به درد این روزها می خورد که بروی در مکانی بنشینی و آنچه که به ذهنت می آید را بریزی روی زمین (مونیتور) بعد یواش یواش نظم افکارت را پیدا کنی و بفهمی چه می خواستی بگویی و آزادانه بگویی و فکر دیگرانی نکنی. اما وسط میدان نمی شود محتوی کیفت ویا ذهنت را بیرون بریزی ! مستعار نویسی برای من به این درد می خورد. آری با اسم مستعار آزادانه تر می نوشتم. چون هر اسمی باری دارد و مسئولیتی که گاه بارش در مکانها و زمانهایی زیادتر می شود. نام مستعار برای من دیواری بود برای حفظ درد و دل ها و "خود"های خصوصی ام
دلم می خواست به سئوالهایی که سیما شاخساری عزیز مطرح کرده بود تا اندازه ای پاسخ بدهم. فرنگوپولیس پرسیده بود : آیا هدف از این تفکیک خود در دنیای مجازی تلقیح این ایده است که "خود درونی" همان "خود واقعی" است؟ آیا مستعار نویسی شگردی است برای نمایان کردن یک "خود ذاتی" در پس چهره ای مجازی؟ آیا دنیای "مجازی" مکانی است برای تبلور خود "حقیقی؟" آیا این خودها در رابطه با هم "خود" نمی شوند؟ یا آیا فرض می کنیم که بوده اند و هستند .
زمانی که مقاله وی را خواندم؛ دیدم ما از هم دور نیستیم و در واقع صحبتمان هر دو راجع به آن "خود" متکثر، تکه تکه و پراکنده ای است که در درون هر یک از ما بیش از پیش وجود دارد؛ و در لحظات مختلف و شرایط متفاوت هر بار به شکلی بروز می کند. اما مسئله این است که برای بسیاری از ما این "خود" به صورت یک کلیت ویک واحد وجود دارد. بسیاری از جوانان ایرانی فکر می کنند که در این مملکت و در شرایط فعلی "خود" و یا هویت خود را از دست داده اند. پس بدنبال "خود" گمشده ای هستند که اگر پیدایش نمی کنند آنرا تقصیر شرایط موجود می دانند و زمانی که پیدایش می کنند می بینند که اغلب با آن خودی که فکر می کردند بسیار متفاوت و یا دمدمی مزاج و متغیر است.
هر چند این مسئله تنها مربوط به ما نیست؛ اما من هنوز عمیقا معتقدم که در جامعه ای که به الگوهای اجتماعی فرهنگی عقیده دارد، خود (ها) سرکوب می شوند تا "گر می خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو" را شکل دهند این امر می تواند در مورد هر کسی که قدم به عرصه عموم می گذارد پیش آید. همرنگ جماعت شدن (اگر درصدر الگو دهندگان نباشی) در ایران اغلب معادل است با ندیده شدن و در نتیجه داشتن امنیت اجتماعی، فرهنگی و سیاسی. اما این امنیت به نظر من تا حد زیادی ناقض تفاوتها و کشنده "خود"های مبتکر است
شاید برای همین است که زمانی که درسایبرسپیس و وبلاگهای ایرانی سیر می کنی؛ می بیند در بسیاری از این وبلاگها و یا در کامنت هاهر بار شاهد بروز مسئله "خود" به نحوی از انحاء باشیم. حسین درخشان وبلاگ خود را با نام "سردبیر خودم" شروع کرد، و ایده "خود" را اساس وبلاگ نویسی اش قرار داد. بعد در مصاحبه های فردی و یا گروهی در این چند سال با دوستان وبلاگ نویس داشتم دیدم که برای بسیاری از آنها نیز این مسئله دلیل اصلی وبلاگ نویسی است. برخی وجه تسمیه وبلاگ را "خود" و یا "آینه" دانستند. نهایتا خودم نیز نام "خود دوم" را برای وبلاگم انتخاب کردم چون فکر می کردم دلم می خواهد "آن خودهای" مدفون ام را بیابم تا راههای جدیدی برای خودم پیدا کنم. برای من نوشتن (آنهم با کمپیوتر و با سرعت فکرم) بیش از هر چیزی کمک می کند که "اشخاص" ناشناخته وجودم را بیشتر بشناسم.
اما می خواهم نظردوستان را به این مسئله هم جلب کنم که "خود" تنها در برابر "دیگران" است که شکل می گیرد و معنا و مفهوم پیدا می کند. در انزوا و تنهائی خودی وجود ندارد. تنها زمانی که دیگرانی که در مقابل ما قرار دارند (هر دیگرانی ؛ حتی دیگران "ناموجودی" که تنها در فکر ما وجود دارند) ما وجود داریم شاید این دیگران "خود" ما را قبول داشته باشند و شاید هم در حال سرکوب "خود" های ما باشند؛ و یا قصد کنترل "خود" های ما را داشته باشند، و یا برای "خود" های ما الگو های سفت و سختی طرح ریزی کنند ؛ آن وقت است که "خود" ما بحران زده می شود و پیدا کردن و شکل دادن به آن به یک ضرورت تبدیل می شود. این خود حتی گاهی با اشکال مختلف و حتی با وضعیت گاه مبالغه آمیز وقت و بی وقت در خلال نوشته ها و گفته ها ورفتارها و در جامعه واقعی در پس ظاهر های عجیب و غریب خود را نشان دهند.
در ایران به خصوص پس از انقلاب عشق به الگو سازی و یک دست کردن جامعه آسیب بزرگی به "خود" های ما به خصوص در نسل جوان وارد کرده. در جامعه شهری ما، همگی در حال کنترل دائم یکدیگر هستیم، نظر و قضاوت و "حرف مردم" یکی از مهمترین شاخص های تصمیم گیری برای سرنوشت ما شده و گاه برای ما آنقدر مهم است که می تواند مانند یک زندان (مجازی و یا واقعی) تمام "خود" های گوناگون ما را زندانی کند و مجال حرف زدن و جرئت بروز به ما ندهد. آنجاست که دنیای مجازی مکانی برای تبلور خود های" حقیقی و نیمه حقیقی و مجازی و یا حتی دروغین می شوند اما چه باک؛ این "خودی" است که احتیاج به بروز آن را داشتیم.
اما سئوال اصلی من این که آیا اصلا "خودی" وجود دارد یا خیر؟ آیا برای "خود" می توان یک کلیت در نظر گرفت و گفت که این "خود" اصلی من و تمام "من" است؟ فکر می کنم ما در دنیایی زندگی می کنیم که دیگر زندگی با "یک خود" ممکن نیست (نمی دانم آیا قبلا بوده یا نه؛ تو می گویی نبوده؛ همیشه ما خود تکه تکه داشتیم؛ شاید، اما این را می دانم که هرگزمانند اکنون در معرض این همه دنیاهای متفاوت نبودیم و احتیاج به اینهمه "خود" های متفاوت هم نداشتیم. "خود" های متفاوتی که در هر لحظه و برای هر کسی می توانیم تنها قسمتی از آن را نشان دهیم. این خودهای متکثر و تکه تکه شده برای من شبیه آینه کاری های درون حرم ها و امامزاده ها شده که هر کدام تنها یک قسمت خیلی کوچک از ما را نشان می دهند. شنیده بودم که می گفتند فلسفه این آینه های شکسته دقیقا همین بوده که بدانی "واحد" نیستی؛ بلکه متکثر و تکه تکه هستی.

Monday, October 24, 2005

پایانی بر مستعار نویسی

مطلبی هست که این مدت مرا به خود مشغول کرده. فکر این که چقدر درونمان شبیه زندگی مان است، چقدر کارهایی را که کرده ایم و و راه هایی که رفته ایم ، برخاسته از پویایی وشخصیت درونی ماست. بعد فکر کردم تا چه حد دراین فضای مجازی هم می توانیم شبیه به وبلاگمان باشیم. حداقل وبلاگمان شبیه به قسمتی از ما است که صدایش را شاید تا به حال نشنیده بودیم. چندی پیش که دو تن از دوستان وبلاگ نویس را برای بار اول دیدم به این مطلب پی بردم. یکی بسیار شبیه به وبلاگش بود و دیگری شباهتش اصلا مشخص نبود اولی شخصیت وبلاگش را از آن خود کرده بود و دیگری در وبلاگش زن درونش را می پرواند که با زن بیرونش هر چند تفاوت اساسی داشت اما هر دو جنبه اش هم دوست داشتنی بودند
هر کسی به علتی وبلاگ نویسی را شروع می کند. دوستی می گفت که کسانی که وبلاگ می نویسند حتما دغدغه ای خاص در مورد مسئله ای دارند و برای همین هم می نویسند. هر چند ممکن است این دغدغه در نگاه اول مشخص نباشد. منهم زمانی که این وبلاگ را شروع کردم می خواستم ببینم نوشتن هر روزه چه تاثیری در زندگی روزمره ام می گذارد. پس این بار موضوع تحقیقم (مثل خیلی وقتهای دیگر) خودم شدم. با این تفاوت که اغلب اوقات از تجربه شخصی شروع می کنم و آنرا بسط می دهم به گروههای مختلف اجتماعی؛ اما این بار برعکس عمل کردم. از جماعتی شروع کردم وبعد به تدریج به خودم رسیدم. زمانی که تحقیق در مورد وبلاگستان را شروع کردم با یک فاصله اساسی با وبلاگ نویسی بود. آن زمان تنها گوش می کردم؛ می خواندم؛ تجزیه و تحلیل می کردم و نتایجش را با دنیای واقعی می سنجیدم تا حاصلش مقاله ای شود برای خوانندگانی خاص. اما هر چه بیشتر تحقیق می کردم وسوسه وبلاگ نویسی بیشتر به چانم می افتاد،اما نه برای جذب مخاطب بلکه برای کشف خودم و برای این که در معرض آنچه که در این مدت از دوستان وبلاگ نویس خوانده و شنیده بودم قرار بگیرم. در کتاب افسون زدگی و هویت چهل تکه داریوش شایگان از اری دو لوکا نویسنده ایتالیایی نقل قولی آورده که برایم بسیار جذاب بود. به قول او هر یک از ما جمعیتی در خود نهان دارد، هر چند که با گذشت زمان تمایل می یابیم این کثرت را به فردیتی بی مایه تبدیل کنیم. ما مجبوریم که فرد بمانیم و تنها یک اسم داشته و نسبت به آن پاسخگو باشیم، از این رو اشخاص متنوعی را که در وجود ما گرد آمده اند به خاموش ماندن عادت داده ایم. نوشتن کمک می کند آنها را باز یابیم
من وبلاگ نویسی را با اسم مستعار شروع کردم تا بدانم و درک کنم که اول وبلاگ نویسی و بعد هم مستعار نویسی چه معنایی دارد. تا زمانی که مخاطب نداشتم مستعار نویسی برایم فرقی نمی کرد. اتاقی داشتم که کسی نمی دانست کجاست . نه مهمانی داشتم و نه همسایه ای. اگر بر حسب اتفاق هم کسی رد می شد و سری به خانه ام می زد زود در را می بست و می رفت. این فضا ، فضای گم شده ای در سایبرسپیس بود برای درد ودل با خودم و با صفحه مونیتور! مانند تین ایجری که خانه را خالی یافته برای خود فریاد می زدم و آنچه که می خواستم را می گفتم ، درد خود سانسوری هم نداشتم چون امیدوار بودم که کسی در آن حوالی نباشد. خود سانسوری ام تنها در حد همان تین ایجری بود که با رمز و ایما و اشاره صحبت می کند تا بزرگترها نفهمند که چه می گوید اما حرفش را می زند. اما زمانی که کم کم تعدادی مخاطب پیدا کردم مستعار نویسی برایم بی معنا شد. نمی دانم دیگرچرا باید با اسم مستعار مادام ام بنویسم، هر چند این اسم را دوست دارم وکماکان حفظش می کنم چون او هم قسمتی از من است. اما وقتی در اتاقم باز شد و در برابر "دیگرانی" قرار گرفتم که می خواهند بحث کنند و حرف حساب بشنوند، دیگر این فضا جای حرفهای خصوصی نیست (هر چند می دانم که هست چون در ذات وبلاگ نویسی اول خود است که اهمیت دارد). وبلاگم برای من از اتاق خصوصی به عرصه عمومی تغییر شکل داد. در عرصه عمومی داشتن هویت مسئله ای اساسی است. البته واقعا معتقدم که هویت مجازی و یا واقعی فرقی نمی کند، اما زمانی که دستی بر نوشتن در عرصه فیزیکی (واقعی) داری سخت می شود تا با دو هویت یکی مجازی و یکی واقعی همان حرفها را بزنی و تکرار کنی. در حال حاضرجدلم با خود بر سر این است تا کماکان با اسم واقعی ام خودم بمانم: بدون پرده پوشی و بدون دروغ و شفاف ودر عین حال بدون حس اجبار برای نوشتن مطالب روشنفکرانه. در عین حال وفادار به اصل شفافیت در اینترنت مایل نیستم که آنچه را که تا به حال نوشتم را حذف کنم هر چند معلوم نیست تا عواقب آن برایم چه باشد. اما هرچه باداباد ! وبلاگ نویسی اصلا کار آسانی نیست. اما این را می دانم که اگربه نوشتن ادامه بدهم از خودم بیشتر خواهم فهمید و این هم یکی از بهترین اتفاقات برای من خواهد بود.
اگر دوست داشتید باتحقیقاتم در مورد وبلاگستان کمی آشنا شوید می توانید این مقاله ها را ببینید. در این پژوهش برخی از دوستان وبلاگ نویس وقت زیادی با من صرف کردند و به سئوالهای من جواب دادند که از همه شان بسیار ممنونم. در ضمن اگر نظری، نقدی در مورد این مقاله ها داشتید خیلی خوشحال می شوم که مرا مطلع کنید.
به زبان انگلیسی در اینترنت این مقاله را می توانید ببینید
Performance in Everyday Life and the Rediscovery of the "Self" in Iranian Weblogs
به زبان فارسی هم این دو تا به حال در ایران منتشر شده اند.
وبلاگستان" شهری در فضای مجازی ایرانی" ، اندیشه ایرانشهر شماره 3، تابستان 1384
وبلاگ نویسی صحنه ای جدید برای ایفای نقش های "خود" ، فصل زنان ، جلد پنجم، بهار 1384

Wednesday, October 19, 2005

هر کاری کردم نشد که نشد

هرکاری که کردم این صفحه بیچاره را درست کنم نشد. درنتیجه مجبور شدم یک شکل و قیافه جدید براش پیدا کنم. هر چند اینجا هم ستون کناری اش هی می پرد پایین. انگاری که باید برم اچ تی ام ال هم یاد بگیرم تا بفهمم چه کار باید بکنم. چون می گویند کس نخارد پشت من چز ناخن انگشت من. هرچند ممکنه که به فمینیسم مربوط بشه ؛ اما به نظر من خیلی هم ربطی نداره. اینها همه از استعداد سرشار ما مردم است ماشاالله . یادتونه تا چند سال پیش کلی از خانم های خانه دار و بچه های کوچک بلد بودن دیش ماهواره سوار کنن؛ چون صبحها برخی از دوستان محترم می آمدند سراغ جمع کردن دیش هایی که معلوم بودند. یادمه خیلی از دوستان صبحها تند تند دیش هاشون را جمع می کردند. شبها هم که خطرکمتر بود؛ اگر آقا کار داشت خانم بچه ها مشغول سوار کردن دیش می شدند. الغرض ! این قضیه ربطش به یاد گرفتن اچ تی ام ال برای بنده بود البته وگرنه که این پست برای این بود که بگم چرا اینجوری شد که صفحه ام شکل اش عوض شد ، البته ممکنه باز هم عوضش کنم

Tuesday, October 18, 2005

ساکنان آنلاین وبلاگستان و آفلاین تهران

درست است که تازه به عرصه وبلاگستان به صورت وبلاگ نویس وارد شده ام و بالاخره خانه ای برای خود اجاره کردم اما قبل از این آنقدر در کوچه بس کوچه های وبلاگستان پرسه زده بودم در پایین شهر و بالای شهر؛ در کافه و قهوه خانه؛ در مسجد وکاباره اش سرک کشیده بودم تا ببینم در این شهر چه خبر است. آیا بالاخره اتاقی اجاره بکنم یا خیر؟ پریشب دروبلاگ هاله با" وبلاگ اتفاقی" خودم را کشتم و اقلا 15 تایی باز کردم. دیدم این وبلاگستان هم واقعا عجب شهربی در و پیکری شده برای خودش. گروه هایی هستند که دهها و شاید هم صدها خواننده دارند اما هرگز گذارشان به محله "پولدار" های وبلاگستان نمی افتد. وبلاگستان عین تهران شده، درندشت و پر از محله های عجیب و غریب. اما می دانید مسئله چیست خیلی ها از وجود یکدیگر خبر ندارند. زمانی که برای دوستان وبلاگ نویس از جذابیت برخی از وبلاگهای مذهبی تعریف می کردم که برخی از جوانان طلبه چقدر توان سوال کردنشان زیاد شده است و چقدر ممکن است که تفکر مذهبی در ایران با وجود این عده تغییر کند، دوستان اصلا از وجود چنین وبلاگهایی خبری نداشتند . در این مدت که مشاهده گر وبلاگستان بودم دیدم که در این ناکجاآباد در کنار خشونت های ریز و درشت در عین حال چه همبستگی های شکل گرفت که نظیر آنرا کمتر در دنیای فیزیکی اتفاق افتاده بود. از مسئله خلیج فارس تا امضای تومارهای مختلف یا همبستگی با نوشی در زمانی که واقعا احتیاج به انرژی خوب داشت . همه چیز نشان می داد که مردم وبلاگستان توان همبستگی دارند ، و حتی دلشان برای هم تنگ می شود، حتی اگر آن دیگری تنها یک اسم مستعار باشد، اما اسم مستعاری است که با آن سالها زندگی کرده اند. اصلا اسم مستعاری که مرتب بنویسد و آرشیونوشته هایش موجود باشد و یک عده خواننده مشخص هم پیدا کرده باشد، بعد از مدتی هویت و شخصیت آن اسم از صاحب آن هم شخصیتش مستحکم تری پیدا می کند. به قول دوستان دیگربا وجود آرشیو دروغ نمی توانی بگویی.
اما با این وجود هرگاه مطالب وکامنت ها را می خوادم می بینم یک اشکال بزرگ وچود دارد که به آن کمتر فکر کرده ایم و آن جایگزینی آنچه هست که در رابطه رو در رو از طریق صدا؛ نگاه؛ تغییر رنگ و نفس و غیره می توانیم درمورد دیگری تشخیص دهیم ومنظور وی را بفهمیم اما در رابطه غیر رو در رو اکثرا منجر به ایجاد سوء تفاهم می شود. در بسیاری از متون و کامنت ها اگر دقت کنید می رسیم به بحث سوء تفاهم. چون در این متون که اکثرا هم آنلاین یعنی در لحظه نوشته شده اند؛ بسیاری از عواملی که به وجود آنها در گفتگو عادت کرده ایم از بین رفته اند و جای آن خلاصه گویی (که درفرهنگ ما اصلا وجود ندارد) سرعت (ایضا) و شفافیت (ایضا) را گرفته (بنابراین اوضاعمون خرابه ). حتی در نامه نویسی معمولی چون وقت می گذاریم؛ از لحظه ای که می نویسیم تا لحظه ای که به اداره پست میرویم و تمبر می زنیم و به درون صندوق می اندازیم وقت فکر کردن و تجدید نظر و یا حذف یک مقوله را داریم (به خصوص هنگامی که عصبانی هستیم) اما در دنیای مجازی اینترنت متاسفانه این فرصت دیگر وجود ندارد. تا به حال چند بار برایتان پیش آمده که ایمیلی نوشته اید و قبل از اینکه دوباره فکر کنید دگمه بفرست را زدید؟ چند بار تا به حال خود را آنطور که می خواستید در کامنت ها و در مقوله های مختلف درست بیان نکرده اید و بعد سوء تفاهم ایجاد کرده اید.
فکر می کنم یکی از بحث های مهم آینده (دیر نیست که اهمیت آن به اندازه بحث طبقات اجتماعی برسد) در مورد تفاوت بین جمعیت آنلاین و جمعیت آفلاین است. این دو جمعیت خیلی با هم تفاوت دارند. جمعیت آنلاین صرف نظر از اینکه در یک اتاق و اغلب در تنهائی در برابر جهان قرار می گیرد؛ در معرض هجوم اطلاعات وسیعی قرار دارد؛ مرزو مکان فیزیکی نمی شناسد؛ در نتیجه زمان نیز ندارد. اگر دسترسی و یا ارسال پیام از چند ثانیه به چند دقیقه برسد برایش عذاب آور می شود. انگار نه انگار که تنها ده سال پیش گاه یک ماه برای یک نامه صبر می کردیم. همین سه عنصر یعنی اطلاعات وسیع؛ بی مکانی و بی زمانی مستلزم رفتار و اخلاق و گفتار دیگری است که تنها مختص به این ناکجاآباد سایبرسپیس است. سایبرسپیس هم البته خصوصیات فرهنگی مردم خودش را دارد و مسلما مقوله لامکانی و لازمانی برای مای ایرانی با آن امریکائی و فرانسوی متفاوت است اما قواعد حضور در این دنیا گرامر خاص خودش را دارد؛ می توانیم با لهجه های متفاوت آنرا صحبت کنیم ولی باید اصولش را رعایت کنیم وگرنه باید اغلب جوابش را در دنیای واقعی بدهیم. آنجا که مرز دنیای واقعی و مجازی را با یکدیگر دگرگون شود حتما مشکل پیش خواهد آمد. حرف زیاد است در اینباره نه؟
اگر برایتان این بحث ها جالب است نوشته های شری ترکل را ببینید و یا کتاب معروف هاورد راینگولد به نام اجتماع مجازی
تز فوق لیسانس خانم دانا بوید هم از کارهای خیلی خوب در این زمینه است که به صورت آنلاین در اینترنت وجود دارد
راستی این روزها عده ای از دوستان : سیبستان ، امشاسپندان، فرنگوپولیس و زن نوشت عزیزبه نوشته های من لینک دادند که از همه ممنون

Thursday, October 13, 2005

بحث جامعه شناسی و وبلاگستان و غیره

این وبلاگ نویسی هم دردسری شده. هرشب می خواهم به کارهای بسیار عقب مانده ام برسم باز گرفتار می شوم.
بحث بسیار جالب خانم فرنگوپولیس و آقای الپر را می خواندم که فکر می کنم هر کدام به نوبه خود و در جای خود مردم شناس و جامعه شناس بسیار خوبی هستند. قسمت کوچکی از آن مربوط بود به آنچه من در کامنت الپر نوشته بودم و فرنگوپولیس به آن اشاره کرده بود بنابراین به آن می پردازم به این که گفته بودم که کار جامعه شناس این است که قضاوت نکند. با فرنگوپولیس کاملا موافقم وقتی می گوید" من (به عنوان مردم شناس) واقفم که هر آنچه که بر حسب مشاهداتم می گویم و می نویسم، زاده ذهن مستقل و بی طرف نیست، چرا که ذهن نیز خارج از گفتمانها و عملکردهای محیط پیرامون شکل نمی گیرد" . این کاملا درست است. اما در مورد جامعه شناس ایجاد فاصله با سوژه مورد مطالعه لازم است. اگر به گفته پدر جامعه شناسی دورکهیم کمی دقت کنیم که می گوید جامعه شناس مسائل اجتماعی را به عنوان یک شیئ باید مطالعه کند (اگر معادل فارسی ترجمه شده "مسائل" و "شیئ" درست نیست ببخشید) متوجه می شوید که چه می گویم درست است که راجع به شئی هم می شود قضاوت کرد که آیا خوب است و آیا بد اما جامعه شناس قرار نیست که الزاما پدیده های اجتماعی را مورد قضاوت قرار دهد. در ایران متاسفانه دیدگاههای ما بسیار ارزشی است. برای هر بحثی قالبی داریم که اکثرا عاریه است و با واقعیات ایران و یا واقعیات جهان به هر حال با یکیش جور در نمی آید. بحث بکارت امروزه در فضای مجازی وبلاگ یکی از بحث های مهم است. هموسکسوالیته ؛ ترانسسکسئوالیته و امثال این بحث های تابو هستند که حال بعضی ها را بهم می زند. اصولا بحث ها در وبلاگستان اکثرا ارزشی اند و الزاما پشت هر ارزشی قضاوتی خوابیده که تعیین می کند که چه درست است و چه غلط. اگر دقیقا بحث انحراف را در مسائل مختلف اجتماعی در نظر بگیریم می بینیم چقدر دیدگاههای مختلف وجود دارد که نهایتا تنها مربوط به آن جامعه (آن هم نه در سطح عام آن) و آن فرهنگ است. بنابراین کماکان معتقدم کار ما جامعه شناسان قضاوت و ارزش گذاری بر پدیده های جامعه نیست بلکه کار ما شناسائی و تحلیل آنهاست و آنجاست که موافقم با فرنگوپولیس که از هر کسی از ذهن و داده ها و آموخته های خود به این کار می پردازد.
در مورد رابطه فضای فیزیکی و فضای مجازی و رابطه قدرت و اقتدار؛ فکر می کنم که زمانی که بدن از رابطه رودررو حذف می شود رابطه قدرت هم کاملا تغییر می کند. در رابطه کتبی و مجازی (مثل وبلاگ نویسی) زمانی که شخص از اقتدار بدن خود رها می شود تعاملش با دیگران متفاوت می شود. این تجربه را فکر می کنم تمام وبلاگ نویسان کم و بیش داشته اند. همین الپر عزیز در وبلاگش قادر است راجع به چنان مسائلی صحبت کند که نمی دانم چند نفر در فضای واقعی چنین جرئتی دارند؟ اما آنچه که در وبلاگستان مرا آزار می دهد نه صحبتهای مبتذل و احمقانه و به اصطلاح بی ارزش "دیگر" وبلاگر هاست که بیشتر از هر چیز تعیین تکلیف وبلاگر های الیت برای دیگران است. یادم است که بر آن یادداست خوابگرد کسی به نام عابر جمله ای نوشت که خیلی جالب بود (فاقد قضاوت و ارزش گذاری البته) مرد حسابي وبلاگ را ما مفتضح نويسان علم کرديم.. شما روشنفکرها بريد مبارزه کنيد و آزادي رو پس بگيريد و بعد در نشريات آزاد براي خودتون روشنگري کنيد.. همينکه عرصه افتضاح نويسي رو برما تنگ کرديد و اومديد توي خونه ما (وبلاگستان بزرگ) و حرفاي قلمبه سلمبه ميزنيد و ما هيچ چيز بهتون نمي گيم بريد خدا رو شکر کنيد .. ۱۳۸۲/۰۸/۰۸ - ۱۶:۳۱ ]
باید روی این مسئله فکر کرد. وبلاگستان اینشاالله شهری خواهد شد به بی در و پیکری تهران ، با صدها محله و آدم های عجیب غریب. همین که یک سری قواعد اخلاقی که در حد "آدمکشی و دزدی و کلاهبرداری" با روایت مجازی اش البته بتوانیم رعایت کنیم فوق العاده است. آدمهایی هم که از دهات (دنیای واقعی) می آیند و بلد نیستند کم کم یاد می گیرند. مگر ما از روز اول بلد بودیم در فضای مجازی زندگی کنیم. ای بابا دموکراسی را همین جا یاد بگیریم مگر نمی گویید که اینجا عرصه عمومی است؟ البته برای این حرفها مخاطب خاصی ندارم به جز تمام آنهایی که برای همه چیز یک قالب از پیش ساخته دارند و غیر از اون هم هیچ چیزی را قبول ندارند.

Monday, October 10, 2005

زن و مرد درون

وبلاگ نویسی نوشتن در حضور دیگران است و چشم ها را باز می کند. سیبستان عزیز در لینک دونی اش اشاره ای به مطلب من در مورد مرد خود بودن کرد که ممنونم چون همش فکر می کردم یادم رفت که بگویم اعتقاد دارم نه تنها هر زنی باید" مرد خود" باشد بلکه هر مردی هم باید" زن خود" باشد. به قول فروید درون هر مردی زنی است و درون هر زنی یک مرد. در جامعه ما متاسفانه زنان مرد کشی می کنند و مردان زن کشی. زنان مرد بیرون را می کشند و مرد درونشان را قوی می کنند ، مردان هم زن بیرون را می کشند و هم زن درونشان را. (بنابراین از قرار همه چیز بر علیه زن است حتی از جانب فمینیست ها!) در واقع اگر آن روز گفتم که زن بودن در ایران کار سختی است؛ باید بگویم که مرد بودن هم واقعا کار شاقی است چون مرد بیچاره در جامعه مرد سالار ما باید تمام لطافت درون اش را بکشد (اما نه بچه درونش را که کماکان در حال ونگ زدن است) تا مردی خود را ثابت کند. وای بر مردی که دم به دقیقه دنبال زنهای دیگر ندود و ازدواج هم نکند و نهایتا زن درونش را دوست داشته باشد و با او زندگی کند، خانه اش مرتب باشد، آشپزی کند و منت مامان نکشد ! آنوقت است که همه در خفا و در روبرو می گویند حتما یه طوریش می شه دیگه ! شاید هم مرد نیست ! فکر می کنم که خسته کننده ترین موجودات دنیا آدمهای یک بعدی هستند، مردانی که خیلی مردند و زنانگی درونشان را کشته اند و مردانگی خود را در گرو قواعد و باید نباید های جامعه مرد سالار می دانند و زنانی که خیلی مردند زن درون خودشان را کشته اند و به جای آن خشونت مردانه ای را در درون خود تقویت کرده اند که با آن می خواهند انتقام خود را از جامعه پدر سالار بگیرند. اگر یاد بگیریم کمی پست مدرنتر باشیم شاید زندگی آسانتر شود (چون زندگی مون که از همه جای دنیا پست مدرن تر است، یک بار راجع به این خواهم نوشت) یعنی با زن و مرد درونمان زندگی کنیم و اول از همه پدر و مادر خودمان باشیم . مدرنیسم وارداتی قرن نوزدهمی ما را کشته. فکر نمی کنید؟

این نیز بگذرد

مدت زیادی است که متوجه شدم. هربار که می رسم انگار از فرق سرم تا نوک پام چنگ شده. مدتها طول می کشد تا چنگ دل و مغز و دست و پایم باز شود. در واقع مدت زیادی است که می بینم که انگار تمام وجود و روحم را خشونت سختی گرفته است ، خشونت مثل یک پوسته سخت آنچه که نرم و قابل انعطاف هست را می پوشاند تا محافظت کند و بعد آنقدر ضخیم و سفت می شود که کم کم شبیه به یک خرچنگ می شوی. یک خرچنگ مشکوک و معتقد به تئوری توطئه ! برای همین هم کج کج راه می روی و کج کج نگاه می کنی. اگر کسی توی خیابان بهت سلام کند می گویی ای نامرد مقصودت چی بود که به من سلام کردی؟ حتما منظور داری !
bonjour , bonsoir, au revoir….
حالا اینجا که راه می روی همه بهت سلام می کنند ، هیچ منظوری هم ندارند تازه لبخند هم می زنند، باز هم منظوری ندارند ! می دونین چیه؟ ضریب خشونت در ایران خیلی بالا رفته. سال به سال بالاتر هم می رود. البته نه خشونت اساسی مثل اینجاها نه در ایران خشونت ریز؛ هر روزه؛ دائم؛ و عمومی است و همه از راننده و پیاده؛ از پدر و مادر و فرزند؛ از دولتمرد و ملت در گیر خشونت هستند. خشونتی که ریز ریز همه ما را از بین می برد چون همه چیز غیر استوار است و هیچ اطمینانی به چیزی نمی توانی داشته باشی
همیشه بین پشه و تمساح ، تمساح را ترجیح دادم. چون تمساح را می بینی می دونی که با یک هیولا طرف هستی اما پشه ریز و موذی را که تا صبح توی گوشت وز می زند و پیدایش نمی کنی خیلی بدتر است. اصولا از آدمهای پشه صفت هم بدم می آید. به هر حال برگردیم سر خشونتی که کم کم در جوار آدمهای خوش اخلاق خاصیت خودش را از دست می دهد. وقتی خشونت می رود دوباره یاد می گیری که زندگی کنی. دوباره یاد می گیری که حواست را به خودت ؛ به آب و طبیعت و آسمون جمع کنی چون نهایتا خوب می دانی که این نیز بگذرد...

Sunday, October 02, 2005

Take it as it comes

مدتی است که اتفاق خوبی برام افتاده. اتفاقی که نفسم را گرفت تا اتفاق بیقتد اما فکر می کنم که زندگی اینجوری آسانتر است. سالهای سال در مقابل تصویر اجتماعی خودم و اینکه مردم چه فکر می کنند و اینکه زندگی من چه باید باشد و .... مقاومت می کردم و فکر می کردم غیر از این راهی ندارم. برای به دست آوردن خواسته هایم به هر آب و آتشی می زدم اما زندگی بهم نشان داده که از من خیلی پرروتر است ! خیلی سخت بود تا یاد بگیرم که رها کنم و مقاومت را به کنار بگذارم و ببینم زندگی ازم چه می خواهد. سخت بود تا بسیاری از چیزهایی که برایم ارزش داشت را در زمانی که باید رها کنم و برای نگاه داشتنشان هیچ تلاشی نکنم. سخت بود تا از آدمها ببرم و برای موقعیت هایی که بهتر بود نداشته باشم انرژی بیش از حد خرج نکنم. چون هر داشتنی بهایی دارد. و هر کس تا اندازه ای توان خرج کردن دارد. دوستی سالها بهم یاد آوری می کرد
Take it as it comes !
تا من بالاخره یاد بگیرم که زندگی انقدر ها هم سخت نمی گیرد اگر زیادی ازش انتظار نداشته باشی نقشه هایی برایت دارد که بد هم نیست. فقط باید با شرایط موجود خود را همواره تطبیق داد تا همه چیز تغییر کند

Friday, September 30, 2005

Thursday, September 29, 2005

پیلو و پیشی (متن) داستان

این دفعه می خوام یه قصه بگم یه قصه برای بچه های خوب ! در ضمن هر کاری کردم که عکس را به متن بچسبانم نشد. پس آب و دون جدا بخوانید
می خوام داستان پیلو را بگم، پیلو سگ پودلی ماده ای بود که در دنیا به جز خورد و خوراک عاشق دو چیز دیگر بود که دومیش به قول توفیق ! بچه زاییدن بود. آنقدر حس مادری این سگ زیاد بود که فکر می کنم حتی غریزه جنسی اش هم به شدت تحت تاثیر آن قرار گرفته بود. روش می دادی فکر می کرد ماها را هم اون زائیده ! تعداد توله هایی که پیلو می زایید حیرت انگیز بود یک بار 9 تا زایید و آخرین زایمانش (شاید برای 7-8 مین بار) خوب فقط 4 تا زایید. اما در اون بار آخری بعد از یک هفته اتفاقی افتاد یعنی پیلو با کمال افتخار و خوشحالی سگانه ای 4 تا بچه گربه چند روزه را خدا می دونه از کجا کش رفت(احتمالا شوفاژ خانه) و تا کمبود توله هایش را در این زایمان جبران کند ! (حالا جریان گربه مادر را قاطی نکنید الان موقعش نیست !) خلاصه پیلو با هزار هزار عشق و علاقه و افتخار بچه گربه ها را با پوزه مرتب زیر سینه اش می زد و بیش از بچه های خودش نگران بود که مبادا سر بچه گربه ها چیزی بیاید. بگذریم، بعد از مدتی دوتا بچه گربه مردند و دو تا ماندند ، چند ماه بعد هم از این دوتا یکی در رفت و موند این جناب که همانطور که مشاهده می کنید با این هیکل و در سن 2 سالگی هنوز زیر سینه این پیلوی بیچاره می نشست و به خیال خودش شیر می خورد. اخلاقهایش هم بشدت سگی شده بود ! هروقت که همه با هم می رفتیم بیرون گردش همه کلی هاج و واج می ماندند. بگذریم که آن موقع یک قناری هم داشتیم که به خصوص جناب پیشی خان هلاک صداش بود . و اما آخر داستان قناری را یک گربه خیابانی احمق خورد، پیشی خان عاشق شد و رفت به دنبال سرنوشت ! پیلوی بیچاره هم فدای شکم شد و پس از تناول مقداری گوشت مسموم که شهرداری عزیز بهش تعارف کرده بود از دنیا رفت و رفت به تومبوکتو... و اما از تومبوکتو بشنوید که آن طور که آقای پل استر عزیز می فرماید بهشت سگان است. اگر براتون جالب است که بدانید سگها دنیای ما آدمها را چه جوری می بینند و یا زندگی نامه یک سگ را بخوانید این کتاب را از دست ندهید. البته هنوز ترجمه نشده ولی مثل همه کتابهای پل استر تک است.
اما غرض از طرح مسئله چی بود ؟ راستش هیچی فقط امروز این عکس را پیدا کردم و ازش یک عکس دیچیتالی گرفتم که بگویم که گفتگوی تمدنها برای ما آدمها هنوز ثقیل است . یعنی هنوز خیلی مونده تا خیلی از آدمها عقلشون برسد که گفتگو چیست تمدن پیشکششون. شاید تمام این مطلب برای این بود که راست یا دروغ شنیدم که چند روز پیش در میدان صادقیه تهران پای برهنه چند دختر جوان را در سطل سوسک کرده بودند و دخترها تا سر حد جنون ترسیده بودند و غش کرده بودند و من فقط فکر کردم که چه میزان استرسی به این دختران برای تمام عمر منتقل شد؟ این کارها مثل خیلی کارهای دیگر فقط از آدمها بر می آید. به عنوان دفاع از حقوق حیوانات تنها می خواستم بگویم لطفا به حیوانات توهین نکنید. چون پیلو و امثال پیلوها هم جزو حیوانات بودند و هستند

Tuesday, September 27, 2005

زمان از دست رفته

دلم براش تنگ شده. تک تکشون را می گم. برای چشمهای عسلی یا چشمهای بادومی و سربالایش؛ برای دستهای بلندش؛ برای خنده هایش ، برای "چی سانو می می !!" برای موهای تیغ تیغی؛ برای سر تراشیده... دلم برای همشون تنگ شده. راجع به هر کدام که فکر می کنم نمی دونم چند سال دیگه اگر ببینمش چه شکلی شده. آیا پیری بهش می آید؟ خطوط صورتش قشنگ هستند و یا از پیری و یا شاید هم از جوانی زندگی نکرده خود خجالت کشیده است. کی دوباره می بینمش شش ماه؟ یک سال؟ 6 سال؟ 20 سال دیگر؟ آیا حرفی برای هم خواهیم داشت؟
دیشب که آقای پ آمد فکر کردم داد بیداد نکنه نشناسمش. نکنه این ده ساله خیلی تغییر کرده باشد. اما نه از همان دور فوری شناختمش. تنها وقتی نزدیک شد دیدم توی صورتش خطوط زندگی پر از استرس اش معلوم است اما از دور عین همان موقعهاش بود. گاهی باورت نمی شود که دوستان بچگی ات؛ عشق های زیبای جوانی ات چه جوری چهره عوض می کنند و خطوط شان عمیق و رنگهایشان ملایم مایل به بی رنگی می شود. بعد ناگهان می بینی که چقدر زود همه مان شبیه خاله و عمو وبقیه فامیل هایی که یک عمر فکر می کردی وااااااااای اینها چقدرپیرند میشویم. نمی دانیم که چرا چوانان از دیدنت معذب می شوند نکنه فکر می کنند که تو هم پیر شدی ؟

Sunday, September 25, 2005

در باب مقوله لذت

اون شب آقای ام. (نمی دونم چرا خودم و دوستام هممون اسممون یا ام هست یا ال.... چکار کنم !) برایم یه رسیتال خصوصی داد و 4 سونات اسکارلاتی زد که منقلبم کرد. شاید چون خودش با یاد عزیز از دست رفته اش کاملا منقلب بود
مدتها بود که چنین اتفاقی نیفتاده بود یعنی می ترسیدم که دیگر نیفتد. دیگه نتوانم تبدیل به یه گوش بسیار بزرگ شوم. اما شد : تعداد نفس هایم 4-5 تا در دقیقه آن هم در سکوت کامل و بسیار عمیق شد، تعداد ضربان قلبم احتمالا به یک چهارم رسید، صورتم در هم رفت و شکلک های عجیب و غریبی به خود گرفت تا نهایتا تمام وجودم گوش شود. بعد اشکها سرازیر شدند و عین رودخانه جاری شدند (خودمونیم خیلی بده ! چون اشک زیادی به دنبال خود سر و صدا آب ریزش بینی و بعد چشمهای قرمز و صدای کلفت به همراه می آورد که باید حتما چند تا لبخند و تعریف هم پشت بندش تحویل بدهی، در حالیکه دلت می خواهد کسی نبیندت و در سکوت بمانی). به هر حال از اون جا یاد یه سری تجارب لذت افتادم. لذتی که از موسیقی می شود برد را با هیچ چیزی نمی توان مقایسه کرد. چون زمانی که این لذت برای من طولانی می شود بعد لذت بصری به آن اضافه می شود. مغز عنان گسیخته می تازد و تصویر پشت تصویر با ریتم موسیقی در برابر چشمانت ظاهر می کند. گاه رنگ است و فرم، گاه یه نوع باله است و گاه نوعی کارتون !! فکرش را نمی کردید ها؟ ولی پیش می آید به خصوص قبل از خواب چه کارتونهایی مغزم درست می کند
در بهترین شرایط (دو سه بار برایم چنین چیزی پیش آمد) کاملا از خودت جدا می شوی و نوعی تجربه ترنسندنتال و یا شاهد داری. مغزت فقط گیرنده می شود و یا نه یه جور سیاهچاله. می گیرد و قورت می دهد و تنها فربه تر می شود و توانا تر (نمی دونم سیاهچاله چنین کاری می کند یا نه ولی در حال حاضر دوست دارم این جوری فکر کنم).چون بعد که از کنسرت می آیم بیرون یادم نیست چه گوش کردم اما یادم هست که در این دنیا نبودم اما لذتش آنقدر بود که دیگر به کره خاک برگشتن سخت می شود. اما یک مسئله عجیب لذت همیشه توش یه نوع درد وجود دارد وگرنه که لذت نیست. هر جوریش را حساب کنید از موسیقی، ازعشق و از دندان لق شیری که دارد می افتد

Thursday, September 22, 2005

می گن اگر بشه چه دوغی می شه

دیروز بالاخره تمام شد و ساعت 11 شب فرستادمش رفت و یه ذره خیالم راحت شد. این اولین مقاله کاملا دو نفری مون بود. یعنی نه این که اون یکی خانم ام ² هر کاری دلش خواست بکنه و هرچی خواست بنویسه و من هم ایضا. یعنی بعد از این که هر چی دلمون خواست نوشتیم اونها را برای هم فرستادیم تا اون یکی هرچی دلش خواست حذف کنه. بعد دوباره برای هم فرستادیم تا جایی که سر هر کلمه ای دیکسیونر آوردیم. آخرش هر کلمه و جمله ای چیزی شد که حاصل فکر جفتمون بود. اما در این مورد به خصوص چون خیلی خیلی زیاد نوشته های عالی چاپ شده بود خیلی سخت بود که حرف تازه ای بزنی. برای همین جفتمون نه خواب داشتیم و نه خوراک. ولی ناراضی نیستیم ! اما باز هم فکر می کنم در این مورد همکاری شاهکار کردیم چون هردومون صاحب نظر بودیم در کار خودمون و با کس دیگری به راحتی کوتاه نمی آمدیم. به خصوص توی ایران که اغلب انقدر همه "منم" های بزرگی دارند که اگر بخواهی یک کلمه ازشان حذف کنی پدرت را جلو چشمت می آورند و البته اگر بتوانند آخرش اونها بکلی حذفت می کنند. تجربه من که این بود. اما برای همین تجربه بد؛ در این مورد بخصوص من و اون یکی خانم ام عین سرخپوست ها اول قسم خوردیم عهد کردیم که اول دوستی بعد مقاله ! برای همین انقدر با پنبه های صورتی و آبی و بنفش کم رنگ سر هم را بریدیم !!! آلبته من آخرش به مفتخر به کسب تیتر وزیرالوزرا سانسورچی شدم !
. .
فعلا دوباره برگشتم سر موضوع قبلی حالا باید چند هفته ای سر این دو مقاله زجر کش بشم البته شاید محیط زیستم کمی زیباتر باشد. بذار ببینیم تا هفته دیگه چه بشه.

Wednesday, September 21, 2005

مملکت اجاره ای

قسمت کمدی - دراماتیک : یکی از بچه ها اون روز گفته بود که هدفی ندارم دیگه آخه مملکتمون اجاره ای است. یعنی معلوم نیست که تا کی می تونی توش بمونی ، کی می اندازنت توی کوچه، به هر حال دیگه این مملکت مثل خونه پدریت نیست که براش نقشه بکشی. از اون طرف هم اگر بری بیرون که جایی نداری... این حرف برای یه دختر 21 ساله خیلی عجیب بود. اما الان با هرکی حرف می زنی از بچه های 16-17 ساله تا پیرمردهای 80-90 ساله همه دلشون می خواد برن حالا یا از این مملکت یا از این دنیا به هر حال دیگه شوقی نیست . اون بینابینی ها هم (هم سن و سالهای ماهم ) که همه درگیر دیپرسیون اند ! با هر کس که صحبت می کنی دیگر نمی داند می خواهد چه کند؟ نه انگیزه ای، نه میلی؛ نه هدفی. دیگه انگار هیچ چیزی مهم نیست براشون اما چه باید کرد؟
وقتی صحبت خانه اجاره ای مطرح شد اول یاد فیلم اجاره نشین های مهرجویی افتادم ولی بعد یادم آمد که برای نگه داشتن اون خونه (که تمثیلی از ایران بود) همه مستاجرها خیلی از خود گذشتگی کردند همبستگی نشان دادند تا توی اون خانه ویرانه بمانند و آخرش هم اون خونه فکسنی در ناکجاآباد را سرپا نگه داشتند و دوباره ساختند و آباد کردند. اون موقع چقدر این فیلم چقدر خوش بینانه و پر از امید بود. همه فکر می کردند که این کار شدنی است. اما حالا چی؟
قسمت تراژیک - دراماتیک (که گاه دارای قسمت هپی اندینگ است اگر چشم بصیرتش را داشته باشین) -در ارتباط با حرفهای هفته پیش ، می شه به این مسائل یه جور دیگه نگاه کرد یعنی ببینیم قرار است از این همه بلا چه درسی یاد بگیریم (تا حالا به فکرتون نرسیده بود نه؟). مثلا مقصود از این طوفانهای رنگارنگ در امریکا چیست؟ احتمالا طبیعت داره به این ملت می گوید که : امریکائیان عزیز این آقای بوش و دولتتون را مجبور کنید که پیمان کیوتو را امضاء کند وگرنه گرم شدن کره زمین اول گردن خودتان را می گیرد. حالا هر چند که این وسط سیاه پوستان و محرومین از بین رفتند اما به هر حال مملکت امریکاست و باید دولت و ملت امریکا خسارات را تامین کند.همه این بلاها که مثل 11 سپتامبر براشون نون و آب که نمی شه. اما در مملکت ما انقدر مردم به فکر نون و آب هستند که کسی فکر نمی کنه که دیپلماسی امروز یکی از مهمترین عوامل چالش با دنیاست . کسی مسئله هسته ای برایش مهم نیست. همه فکر می کنند که خوب چون حق ماست بنابراین همینی است که هست. صاحبخونه جدید هم خیلی همت کنه تنها فکر لباس عروسی و خنچه عقد برای یه سری جوون است که بعدش معلوم نیست با چه پول و تو چه خونه ای قرار است زندگی کنند.
بدبختی بزرگ ما این است که فرهنگ غالب الان فرهنگ گداپروری و از اون بدتر فرهنگ تازه به دوران رسیدگی (مالی، سیاسی، فرهنگی، اجتماعی، که البته این یکی از زمان جنگ همیشه وجود داشت و هرگز فروکش نکرد فقط آدمهاش مرتب عوض می شوند ....) . در تمام این سالها چقدر ماهیگیرخوب تربیت شد که خود خوراک ماهی های گرسنه شدند

Thursday, September 15, 2005

ادامه

در ادامه مطلب قبلی: می دونین چرا خیلی سخته که برین کلاس بالاتر؟ برای اینکه اتفاقاتی که در زندگی می افته را ساده می گیریم یعنی همان چیزی را که هست می بینیم، پشتش را نگاه نمی کنیم. برای همین گاهی خیلی سخته که در اتفاقات گاه خیلی ساده که اغلب درشان شکست و غم و غصه است اون درس نهائی را که باید یاد بگیریم را پیدا کنیم. تنها به خود واقعه قناعت می کنیم و فکر نمی کنیم که منظور زندگی چی بود

اگه گفتین چند تا کلاس درس خوندین؟

یک روزکه خیلی در حال غر زدن و اهانت به زمین و زمان بودم ، ل. خانم دوست قدیمی گفت : هی ! مادام ام. جان به جای غر زدن چشمتو باز کن ببین چه اتفاقهایی داره توی زندگیت می افتد. فکر می کنم بازم تجدیدی آوردی که انقدر حالت بده. خوب چرا درسهاتو یاد نمی گیری. مگه نمی دونی که زندگی مدرسه است اگردرسهاتو یاد نگیری، تجدید می شی یعنی باید دوباره همان تجربه را تکرار کنی ! اگر هم تجدیدیت را را در فرصتی که زندگی بهت می ده نخونی خوب آخرش رفوزه می شی و بعد باز باید دوباره سر همون کلاس بشینی... کلاسهای زندگی هم که یک سال طول نمی کشند که، گاهی یک درس ممکن است 20 سال طول بکشد تازه اگر شانس بیاری.
حالا راست بگین تا حالا چند کلاس توی زندگی درس خوندین و رفتین بالا؟ یعنی توی زندگی تا حالا چند تا درس رو تونستین واقعا پاس کنین و دیگه تکرار نکنین؟ می دونین اگر توی زندگی رفوزه بشین اون وقت باید از سر همه چیز را شروع کنین ها؛ حالا بعضی ها اسمش رو می ذارن کارما ، می گن کارما تو باید زندگی کنی

Sunday, September 11, 2005

امروز 11 سپتامبر است. آغاز خیلی اتفاقات در دنیا

امروز 11 سپتامبر است. اون روز همه فکر کردند که بدترین اتفاق افتاده، فکر کردند که در امریکا دیگر هرگز چنین اتفاقی نخواهد افتاد . جهت پیشگیری به افغانستان و عراق حمله کردند و به نام مبارزه با تروریسم چه ها که نکردند. در همان مدت مسئله مدرسه بسلان در چچنی روی داد. یک هزار بچه طعمه بی رحمی تروریست ها شدند اما آب از آب تکان نخورد. چقدر اتفاقات دیگر افتاد ایستگاه مادرید؛ لندن، بعد تسونامی ، زلزله بم، تا به حال هیچ کس فکر نمی کنم این همه واقعه جهانی و حیرت آور به خاطر داشته باشد. البته الان همه چیز را از طریق ماهواره و اینترنت می بینیم. اما کی تا به حال 1000 تا دانش آموز را برای مقاصد تروریستی کشته بودند و یا با هواپیما به ساختمان های عظیم حمله کرده بودند. اما امروز گزارشی در آرته فرانسه دیدم راجع به نیو اورلئانز و اسرائیل و دیدم عجب اتفاقی افتاده برای اولین بار امریکائی ها و اسرائیلی ها در کشور خود گروگان ارتش و سیاست های خود شده اند . فراموش شده اند مثل بقیه آدمهای دنیا. خیلی متاثر شدم اما فکر کردم بد نیست که هم آمریکائی ها بدانند که فراموش شدن یعنی چه و هم اسرائیلی ها طعم بی خانمانی را بچشند. دنیا دار مکافات است انگار؟

شهری در ناکجاآبادهای درون

نمی دانم این شهر کجاست. می شناسمش. یا فکر می کنم می شناسمش. اما مرتب در آن گم می شوم. شاید هم گم نمی شوم تنها همه چیز آنقدر تغییر کرده که دیگر نمی شناسم. جایی است شاید در افریقا، چون فقیر است و عقب مانده؛ اما بزرگی و بی تفاوتی شهرهای امریکائی را دارد، کسی به کسی نگاهی نمی کند. رمز و رازش شبیه به شهرهای اروپایی است، مثل آن ساعت بزرگ در پایین میدان سلطنتی. همیشه خاطره خیمه شب بازی های ساعت بروکسل که در ساعت 12 مرگ از آن بیرون می آمد در خیالم هست (شاید هم تنها در خیالم هست و واقعیت ندارد). اما در خیابانهایش که راه می روی ترس همیشه حاضر در شهرهای خاورمیانه ای را حس می کنی. حضور چشمهایی که تو را می پایند. حضور مسلح سربازان در بیروت که کاریت هم ندارند. راه می روی ساعتهای متمادی؛ گاه در شب (اغلب در شب) وگم می شوی. علی رغم تمام ادعاهایت گم می شوی. جغرافیا و علم شهر به کاریت نمی آیند. اما نمی دانی و یا قبول نمی کنی که گم شدی و ادامه می دهی در تاریکی به امید رسیدن به کجا؟ آن راهم نمی دانی. شاید تمام داستان همین باشد سیزیفی که هدفش را نمی داند چیست اما محکوم است یا شاید تنها آرزوی زندگیش این است که به آن چه که نمی داند چیست برسد

Saturday, September 10, 2005

ما چه می دانیم؟

این روزها تحقیق جدیدی راجع به جوانان و عقاید و اعتقاداتشون شروع کردم. با بچه های خیلی متفاوتی صحبت کردم از جنوب و شمال تهران ، از طبقات مختلف اجتماعی ، با قیافه ها و ادا هامختلف و یا عجیب و غریب و هر بار متحیر مانده ام که ما از خودمان چه می دانیم؟ در واقع مسئله بزرگ جامعه ما ، این است که عمق تفاوت این نسل جدید را با نسل های قبل نمی دانیم ، یا فکر می کنیم که میزان تفاوت آنها با پدر و مادرهایشان همان قدر است که بین هر نسل دیگری پیش می آید. مسئله جهانی شدن : اینترنت، ماهواره، کتاب، تلویزیون و به طور کلی سرعت بالای زندگی و یا به عبارتی موقتی بودن زمانها و مکانها را در نظر نمی گیریم که چقدرتاثیر شگفت آور بر جوانان گذاشته. در ایران امروز تغییر نسل شاید 4-5 سال شده است یعنی یک جوان 20 ساله با 25-26 ساله واقعا تفاوت دارد ، کمتر همدیگر را می فهمند وحتی قبول دارند. و اما یک مسئله دیگر در جمهوری اسلامی جوانانی تربیت شده اند که برعکس ظاهرشون که اغلب در نهایت افراط و تفریط هست گاهی اعتقادات بسیار پرو پا قرصی دارند. جوانانی را دیدم که برعکس قیافه شون یواشکی نماز می خوانند !! یعنی پدر و مادرشون مخالفند . بچه های از خانواده های مذهبی هم دیدم که روایت خودشان را از اسلام ابداع کردند و مدل خودشان گاه به فارسی نماز می خوانند. دخترانی را دیدم که در خیابان حتما چلویشان را برای بد حجابی می گیرند اما نماز می خوانند بدون چادر و با لاک و آرایش و ... ). و البته جوانانی را هم دیدم که مذهب خودشان را ابداع کردند اما در کل از نسل قبل اعتقاداتشان بیشتر است. دستاویزشان به جهان ماورا به انحاء مختلف بیشتر است. نهایتش عقایدشان نه ربطی به پدر و مادرشان دارد ، نه ربطی به جمهوری اسلامی و تبلیغات آن و نه حتی ربطی به تبلیغات ماهواره ای. دنیایی برای خودشان خلق کرده اند که ملغمه ای است از مثلث ایران و اسلام و جهان و به نظر من بسیار نزدیک به روح زمانه ! پیچیدگی وضعیت جامعه ما چند سال دیگر که این جوانان به قدرت واقعی رسیدند معلوم می شود

Tuesday, September 06, 2005

وبلاگم ماشاالله یک سالش شد بچه


ای بابا شوخی شوخی یک سال شدها ! جریان اون یارو ست که ازش پرسیدن می تونی 20 تا بربری یکجا بخوری گفت صبر کن ببینم. رفت 20 تا خرید رفت توی یه اتاق گفت برم امتحان کنم اگر شد می آم می خورم . حالا من هم می خوام یه چند سالی وبلاگ بنویسم اگر این کاره بودم بعد به طور رسمی وارد وبلاگستان شوم. آخه برای وبلاگ نویسی رسمی احتمالا آدم حرفهای مهم مهم باید بزنه. منم راستش ترجیح می دم اینجا هر چه دلم خواست بگم (مثل تقریبا تمام وبلاگ نویس های دیگه!) در ضمن یک عالمه هم غر بزنم و اگر هم دلم خواست اصلا حرف حسابی نزنم. از این انشاء نتیجه می گیریم که اسم این وبلاگ بی خودی شد "من دوم" بلکه می بایست بشه "من اول". حالا ببینیم اگر بربری ها رو خوردم و نمردم می آم یا یه وبلاگ درست و حسابی وا می کنم و یا این جا عین خانم خانمها حرفهای سنگین و رنگین می زنم... وبلاگستان پسند

این عکس هم کادوی تولد یک سالگی ام غروب در شمال حوالی عباس آباد- متل قو

.

تهرانی شدن ایران - فاجعه است والله


هفته پیش جای شما خالی پس از سالها رفتم شمال.
بگذریم که بعد از شاید 20 سال در دریا شنا کردم ساعتها و چقدر لذت بردم چون یادم رفته بود که شنا در دریا با هیچ استخری قابل مقایسه نیست. البته با مایوی اسلامی و کاملا پوشیده ولی راحت و آزاد ! عجیب است نه؟ اما جالبتر از شنای بنده ! آنچه برایم خیلی جالب بود تغییر جو کناره های دریای خزر بود. نه نه اشتباه نکنید، اصلا بدتر نشده بود که هیچ به طور غریبی همه ریلکس و راحت کنار ساحل لم داده بودند. انگار نه انگار که محافظه کارها آمده اند روی کار و قرار است که بزودی باز همان آش و همان کاسه شود. طبق معمول از همه جالبتر خانمها بودند که اگر احیانا آقایی هم دم دستشون بود دیگه بی خیال حجاب و اسلام و این حرفها (البته با بلوز و شلوار و روسری روی شانه! ) کنارشون هم یه عالمه خانم چادری و حجاب کامل برای خودشان راه می رفتند و الحق هم هیچ کس به هیچ کس کاری نداشت. یه جورهایی مثلا شبیه ترکیه شده بود. که همه نوعش بود. فکر می کنم تنها کسانی که نگاه می کردند و من و دوستانم بودیم که هاج و واج مانده بودیم. یه چیز بامزه دیگر اینکه همه از هم عکس و فیلم می گرفتند البته از دور (احتمالا) که حتما برای فک و فامیل هاشون بفرستند که ببینین چقدر ما به قول طرف "اروپا کردیم". امان از دست این بلاگ سپات و فارسی نوشتنو نقطه گذاریش کاشکی یکی بگه من چه کار کنم که نقطه ها سر جای خودشون مثل آدم بمونن
.برین تو بحر عکس

تمام این روزها هم مرتب یعنی روزی 80 دفعه تراکتور می آمد و روز روشن از جلوی خانه مردم ماسه ها را بیل می زدند و تراکتور را پر می کردند و چند تا بلوک آنورتر خالی می کردند و کوه های ماسه درست کرده بودند برای فروش به تهرانیان عزیز بساز و بفروش. اگر احیانا هم کسی اعتراضی می کرد اگر خیلی حرفش را می خواندند می رفتند 5 متر انورتروگرنه که با خشونت و ادب ! فراوان به خصوص جواب خانمها را می دادند! در چند روز بعد ثابت شد که بعضی از اینها واقعا موجودات خطرناکی هستند و ساکنین محل را علنا تهدید می کنند. متاسفانه نیروی انتظامی هم کلا هیچ کاری نمی کند ! بی خیال این حرفها که ساحل داره گود می شه ! به هر حال یه جورهایی شمال هم آخرشه . آپارتمان سازی های زشت سبک "نئو کیسه داران" بعد از انقلابی دارد تمام شمال را می گیرد. راستش عید قشم بودم آنجا هم همین طور تمام معماری و شهریت قشم داشت فدای تهرانی شدن لعنتی آن می شد. جاهای دیگه هم که حسابشون معلومه.
یک زمانی کامران صفا منش صحبت از "روستائی شدن" تهران کرده بود (در مجله معماری و شهرسازی) که به نظرم خیلی بحث جالبی بود این که چگونه روستائی ها تهران را تصرف کرده اند ، فریبرز رئیس دانا هم از روستائی شدن رفتار شهروندان و تاثیرش در ترافیک گفته بود؛ حالا اون روستائی ها که آمدند تهران را روستا کردند یه تهران جدیدی بوجود آوردند و دارن اون رو به تمام ایران صادر می کنند. یعنی حالا مسئله بزرگ "تهرانی شدن" تمام ایران شده. البته تهرانی که سلیقه اش به خصوص بعد از جنگ و انقلاب سلیقه نو کیسه دارانی شد که هر روز به تعدادشان افزوده می شود و برای نشان دادن ثروت خودشان تهران و ایران را که هیچی از قرار دبی را هم دارند از بین می برند. متاسفانه زیباسازی شهرهایمان هم به کلی به دست فراموشی سپرده شده. واقعا شهرهای ساحلی را نگاه کنید از لحاظ شهرسازی آیا یک فاجعه نیست؟ هیچ عنصر زیبایی توش وجود ندارد. فکر می کنم کماکان تنها معماری زیبای شمال هتل رامسر قدیم بود. یادش به خیر.

Thursday, August 25, 2005

تهران و شهر ری

برای خیلی ها تهران شهری است بی هویت، زشت، آلوده و صدها عیب دیگر.
ولی چند نفر تهران را واقعا می شناسند؟ چند نفر ورای خوش گذرانی می روند که تهران، شهرشان را کشف کنند؟
یکی از محله هایی که به جز مردم محله اش کمتر کسی می شناسدش شهر ری است. شهر ری چنان هویت استواری دارد که وقتی به بچه های شهرری می گویی تهرانی بهشان بر می خورد. سالهاست که به محله های جنوب شهر از جوادیه و نازی آباد و افسریه تا شهرری می روم. چند روز پیش هم پسرعمویم را که پس از سالها به ایران آمده بود را برای تهران گردی به شهر ری بردم. به برج طغرل و چشمه علی و قلعه گبری

و اما برج طغرل واقعا زیباست، زیباترین قسمتش تهی بودنش است و آن دایره خالیش رو به آسمان
چشمه علی در خاطره خیلی از تهرانی های قدیم چشمه علی محل قالی شویی زنان جنوب شهر بود اما امروز شده یک محل خیلی باصفا برای آبتنی بچه و بزرگ . وقتی بچه ها را نگاه می کنی حس می کنی که در این شهر پر سر و صدا و شلوغ اینها گوشه ای از گذشته تهران را گیر آورده اند و بی خیال دنیا در آن خوشند.
ا

ما قلعه گبری ؛ تاریخی ترین دیوارهای تهران در بدترین وضعیت قرار دارد. نه هیچ گونه اطلاعاتی از آن کسی دارد؛ کی ساخته شده ؟ برای چه؛ چه شد در آنجا چه بود؟ هیچ مطلقا هیچ، نه نوشته ای ، نه مراقبتی. امروز شده انبار حرم مطهر. چرا چون مربوط به زرتشتی ها بود؟ یا چون به قول نگهبان چون پر از معتاد و قاچاقچی بود؟ آیا نمی شد میراث فرهنگی فکر بهتری برای اینجا بکند؟ خواستیم عکسی بگیریم طبق معمول در ایران پریدند که نه نه مبادا! چرا چون همه چیز در ایران امنیتی است.
همان روز کمی قبل در فرهنگسرای بهمن وقتی داشتیم از یکدیگر عکس می گرفتیم خانمی چادری با ترشروئی آمد و پرسید برای عکاسی آیا با روابط عمومی "هماهنگی" کرده اید؟ فکر کردیم اگر بخواهیم از هم عکس بگیریم باید برویم ارشاد و بعد می گویند نخیر نمیشه کارت خبرنگاری ندارین نمیشه از هم در فرهنگسرای بهمن عکس بگیرین. آی آقای غریب پور کجائی ببینی چه به سر فرهنگسرا آورده اند ؟ یادش به خیر. تا آنجائی که من می دانم اگر روزی خاتمی آمد نطفه اش در محله کشتارگاه و فرهنگسرای بهمن بسته شد. زمانی که بچه های محله برعکس پدر و مادرشان که شرمنده محله کشتارگاه بودند با افتخار می گفتند که بچه های محله فرهنگسرا هستند. مدتها خواهد گذشت تا افراد بفهمند که در این مملکت چه کسانی کار کردند و چه کسانی کار آنها را توبره کردند و بر باد دادند

اگر کسی یک لحظه فکر این بود که چرا تهران هویت ندارد و برای هویت آن فکری می کرد شاید آن وقت به طور جدی می شد به شهر ری و ابنیه تاریخی اش به شمیران و محله های باصفایش ؛ به بازار و هویت 200 ساله اش فکر کرد و عزیز من حتی از آن پول درآورد... مگر بقیه جاهای دنیا چطورند. مگر چگونه باید ابنیه تاریخی را حفظ کرد و در عین حال خرج حفاظتش را تامین کرد.

Tuesday, August 23, 2005

گذشته پشت شیشه -1

این عکس ها لااقل 100 سال سن دارند. وقتی بچه بودم هروقت به خانه خانم افتخارالملوک می رفتم مدهوش لطافت این عکسها می شدم. یادش بخیر و روحش شاد