Friday, September 30, 2005
Thursday, September 29, 2005
پیلو و پیشی (متن) داستان
Tuesday, September 27, 2005
زمان از دست رفته
Sunday, September 25, 2005
در باب مقوله لذت
Thursday, September 22, 2005
می گن اگر بشه چه دوغی می شه
. .
فعلا دوباره برگشتم سر موضوع قبلی حالا باید چند هفته ای سر این دو مقاله زجر کش بشم البته شاید محیط زیستم کمی زیباتر باشد. بذار ببینیم تا هفته دیگه چه بشه.
Wednesday, September 21, 2005
مملکت اجاره ای
Thursday, September 15, 2005
ادامه
اگه گفتین چند تا کلاس درس خوندین؟
Sunday, September 11, 2005
امروز 11 سپتامبر است. آغاز خیلی اتفاقات در دنیا
شهری در ناکجاآبادهای درون
Saturday, September 10, 2005
ما چه می دانیم؟
Tuesday, September 06, 2005
وبلاگم ماشاالله یک سالش شد بچه

ای بابا شوخی شوخی یک سال شدها ! جریان اون یارو ست که ازش پرسیدن می تونی 20 تا بربری یکجا بخوری گفت صبر کن ببینم. رفت 20 تا خرید رفت توی یه اتاق گفت برم امتحان کنم اگر شد می آم می خورم . حالا من هم می خوام یه چند سالی وبلاگ بنویسم اگر این کاره بودم بعد به طور رسمی وارد وبلاگستان شوم. آخه برای وبلاگ نویسی رسمی احتمالا آدم حرفهای مهم مهم باید بزنه. منم راستش ترجیح می دم اینجا هر چه دلم خواست بگم (مثل تقریبا تمام وبلاگ نویس های دیگه!) در ضمن یک عالمه هم غر بزنم و اگر هم دلم خواست اصلا حرف حسابی نزنم. از این انشاء نتیجه می گیریم که اسم این وبلاگ بی خودی شد "من دوم" بلکه می بایست بشه "من اول". حالا ببینیم اگر بربری ها رو خوردم و نمردم می آم یا یه وبلاگ درست و حسابی وا می کنم و یا این جا عین خانم خانمها حرفهای سنگین و رنگین می زنم... وبلاگستان پسند
این عکس هم کادوی تولد یک سالگی ام غروب در شمال حوالی عباس آباد- متل قو
.
تهرانی شدن ایران - فاجعه است والله
هفته پیش جای شما خالی پس از سالها رفتم شمال.
Thursday, August 25, 2005
تهران و شهر ری
و اما برج طغرل واقعا زیباست، زیباترین قسمتش تهی بودنش است و آن دایره خالیش رو به آسمانا

ما قلعه گبری ؛ تاریخی ترین دیوارهای تهران در بدترین وضعیت قرار دارد. نه هیچ گونه اطلاعاتی از آن کسی دارد؛ کی ساخته شده ؟ برای چه؛ چه شد در آنجا چه بود؟ هیچ مطلقا هیچ، نه نوشته ای ، نه مراقبتی. امروز شده انبار حرم مطهر. چرا چون مربوط به زرتشتی ها بود؟ یا چون به قول نگهبان چون پر از معتاد و قاچاقچی بود؟ آیا نمی شد میراث فرهنگی فکر بهتری برای اینجا بکند؟ خواستیم عکسی بگیریم طبق معمول در ایران پریدند که نه نه مبادا! چرا چون همه چیز در ایران امنیتی است.
همان روز کمی قبل در فرهنگسرای بهمن وقتی داشتیم از یکدیگر عکس می گرفتیم خانمی چادری با ترشروئی آمد و پرسید برای عکاسی آیا با روابط عمومی "هماهنگی" کرده اید؟ فکر کردیم اگر بخواهیم از هم عکس بگیریم باید برویم ارشاد و بعد می گویند نخیر نمیشه کارت خبرنگاری ندارین نمیشه از هم در فرهنگسرای بهمن عکس بگیرین. آی آقای غریب پور کجائی ببینی چه به سر فرهنگسرا آورده اند ؟ یادش به خیر. تا آنجائی که من می دانم اگر روزی خاتمی آمد نطفه اش در محله کشتارگاه و فرهنگسرای بهمن بسته شد. زمانی که بچه های محله برعکس پدر و مادرشان که شرمنده محله کشتارگاه بودند با افتخار می گفتند که بچه های محله فرهنگسرا هستند. مدتها خواهد گذشت تا افراد بفهمند که در این مملکت چه کسانی کار کردند و چه کسانی کار آنها را توبره کردند و بر باد دادند
اگر کسی یک لحظه فکر این بود که چرا تهران هویت ندارد و برای هویت آن فکری می کرد شاید آن وقت به طور جدی می شد به شهر ری و ابنیه تاریخی اش به شمیران و محله های باصفایش ؛ به بازار و هویت 200 ساله اش فکر کرد و عزیز من حتی از آن پول درآورد... مگر بقیه جاهای دنیا چطورند. مگر چگونه باید ابنیه تاریخی را حفظ کرد و در عین حال خرج حفاظتش را تامین کرد.
Wednesday, August 24, 2005
Tuesday, August 23, 2005
نامه ای مرده از گذشته ای دور
Certains maux sont bienvenus. Ils montrent le chemin de salut.
C'est toi même qui l'a dit, n'est-ce pas ?
Même si c'est l'impossible, même si c'est le provisoire, osons de casser les murs.
Il y a des choses dans la vie qui valent d'être échanger contre un mur en verre incassable qui n'a aucune autre fonction que séparer les amis, et ceux qui s'aiment ou au moins qui peuvent s'aimer, énormément.
Toujours j'ai cru que aimer est plus durable que l'amour. Ça peut durer toute une vie, malgré les distances. Malgré le temps, malgré la mort de l'amour.
Mais pour aimer il faut casser les murs.
Il faut toucher, il faut sentir.
Il ne faut pas rester inerte, emmuraillé dans les jeux sociaux.
Je deviens stupide devant ce mur. Je deviens claustrophobe, je meurs devant les murs.
Tu aimes tant l'indisponibilité, l'impossibilité !
Tu aimes toujours chercher ta sécurité derrière le mur.
Comme si tu as peur de la largeur de l'horizon, pour toi le mur te protège.
But my darling,
"The Mystery of the world is in the visible, not in the invisible"
believe me !
Wednesday, August 17, 2005
Don't worry, be Happy ! نگران نباشین ، خوش باشین یا
Friday, August 12, 2005
آسمون سوراخ شد و من افتادم
Monday, August 08, 2005
فرهنگ پوز زنی و رو کم کردن و غیره
Wednesday, July 27, 2005
بد حجابی ها یا شفافیت های فکری در وبلاگ
Thursday, July 14, 2005
انتخابات، گنجی، نوشی یا ازماست که بر ماست
Tuesday, February 15, 2005
مرگ های حقیرانه
Monday, January 24, 2005
شاگردان پیانو
Sunday, January 23, 2005
از روستائی در بولیوی تا مجلسی در تهران
از قرار این ده را در قرن 17 میلادی یک گروه میسیونر تاسیس کرده بود. و چون استعداد شگرف مردم این ده را در فراگیری موسیقی دیده بودند به آنها موسیقی کلاسیک آموخته بودند. چند سال پیش این ده دوباره کشف شد و یک مدرسه موسیقی در آن تاسیس شد. معلم و رهبر ارکستری چند روز در هفته از شهر به این روستا می آید و ارکستر بچه ها را شکل می دهد و برای آنها کنسرت ترتیب می دهد. از قرار ژن افراد این ده استعداد عجیبی در مورد موسیقی در خود دارد. فراگرفتن موسیقی برای این کودکان عین فراگیری نفس کشیدن است. طبیعی و حیاتی. برای همین برخوردشان با دنیا چقدر متفاوت است با دیگران. نگاهشان ، صحبتشان، لذتشان از دنیا چقدر متفاوت است . یکی از آنان می گفت موسیقی یاد می گیریم نه برای اینکه موسیقی دان شویم بلکه برای اینکه انسان های بهتری شویم
بعد امروز صبح در اخبار گویا خواندم که در مجلس دارند لایحه ای می گذرانند که یاهو مسنجر و اورکات را فیلتر کنند. چون دختر ها و پسرها را هم ارتباط بر قرار می کنند. چقدر دلم برای خودمان می سوزد. چقدر تا کی باید انقدر سطحی نگر و احمق باشیم. این کلانشهر بزرگ را با آن ده کوچک بدون هیچ گونه امکانات مقایسه کردم. ما تنها در پی حذف هستیم . حذف هر آنچه که افق ما را باز تر کند. بگذریم که ان طرف قضیه هم خراب است. برای مثال در اورکات ما ایرانی ها دنبال چه هستیم؟ جز به اثبات رسانیدن خود نحیف مان. کی وارد بحث های عمیق و بدون خط و نشان برای دیگری می شویم؟ همیشه فکر می کنیم ما امکانات نداریم. ولی باور کنیم که در استفاده از امکاناتمان تنبل و مقلد و سطحی نگر هستیم. می دانم که این قضیه بعد تاریخی وفرهنگی و اجتماعی و روانی و اقتصادی دارد. نه که دیگر نقاط دنیا ندارد؟ نه که در روستای گمشده بولیوی مردم همه چیز دارند؟

