Friday, September 30, 2005

Thursday, September 29, 2005

پیلو و پیشی (متن) داستان

این دفعه می خوام یه قصه بگم یه قصه برای بچه های خوب ! در ضمن هر کاری کردم که عکس را به متن بچسبانم نشد. پس آب و دون جدا بخوانید
می خوام داستان پیلو را بگم، پیلو سگ پودلی ماده ای بود که در دنیا به جز خورد و خوراک عاشق دو چیز دیگر بود که دومیش به قول توفیق ! بچه زاییدن بود. آنقدر حس مادری این سگ زیاد بود که فکر می کنم حتی غریزه جنسی اش هم به شدت تحت تاثیر آن قرار گرفته بود. روش می دادی فکر می کرد ماها را هم اون زائیده ! تعداد توله هایی که پیلو می زایید حیرت انگیز بود یک بار 9 تا زایید و آخرین زایمانش (شاید برای 7-8 مین بار) خوب فقط 4 تا زایید. اما در اون بار آخری بعد از یک هفته اتفاقی افتاد یعنی پیلو با کمال افتخار و خوشحالی سگانه ای 4 تا بچه گربه چند روزه را خدا می دونه از کجا کش رفت(احتمالا شوفاژ خانه) و تا کمبود توله هایش را در این زایمان جبران کند ! (حالا جریان گربه مادر را قاطی نکنید الان موقعش نیست !) خلاصه پیلو با هزار هزار عشق و علاقه و افتخار بچه گربه ها را با پوزه مرتب زیر سینه اش می زد و بیش از بچه های خودش نگران بود که مبادا سر بچه گربه ها چیزی بیاید. بگذریم، بعد از مدتی دوتا بچه گربه مردند و دو تا ماندند ، چند ماه بعد هم از این دوتا یکی در رفت و موند این جناب که همانطور که مشاهده می کنید با این هیکل و در سن 2 سالگی هنوز زیر سینه این پیلوی بیچاره می نشست و به خیال خودش شیر می خورد. اخلاقهایش هم بشدت سگی شده بود ! هروقت که همه با هم می رفتیم بیرون گردش همه کلی هاج و واج می ماندند. بگذریم که آن موقع یک قناری هم داشتیم که به خصوص جناب پیشی خان هلاک صداش بود . و اما آخر داستان قناری را یک گربه خیابانی احمق خورد، پیشی خان عاشق شد و رفت به دنبال سرنوشت ! پیلوی بیچاره هم فدای شکم شد و پس از تناول مقداری گوشت مسموم که شهرداری عزیز بهش تعارف کرده بود از دنیا رفت و رفت به تومبوکتو... و اما از تومبوکتو بشنوید که آن طور که آقای پل استر عزیز می فرماید بهشت سگان است. اگر براتون جالب است که بدانید سگها دنیای ما آدمها را چه جوری می بینند و یا زندگی نامه یک سگ را بخوانید این کتاب را از دست ندهید. البته هنوز ترجمه نشده ولی مثل همه کتابهای پل استر تک است.
اما غرض از طرح مسئله چی بود ؟ راستش هیچی فقط امروز این عکس را پیدا کردم و ازش یک عکس دیچیتالی گرفتم که بگویم که گفتگوی تمدنها برای ما آدمها هنوز ثقیل است . یعنی هنوز خیلی مونده تا خیلی از آدمها عقلشون برسد که گفتگو چیست تمدن پیشکششون. شاید تمام این مطلب برای این بود که راست یا دروغ شنیدم که چند روز پیش در میدان صادقیه تهران پای برهنه چند دختر جوان را در سطل سوسک کرده بودند و دخترها تا سر حد جنون ترسیده بودند و غش کرده بودند و من فقط فکر کردم که چه میزان استرسی به این دختران برای تمام عمر منتقل شد؟ این کارها مثل خیلی کارهای دیگر فقط از آدمها بر می آید. به عنوان دفاع از حقوق حیوانات تنها می خواستم بگویم لطفا به حیوانات توهین نکنید. چون پیلو و امثال پیلوها هم جزو حیوانات بودند و هستند

Tuesday, September 27, 2005

زمان از دست رفته

دلم براش تنگ شده. تک تکشون را می گم. برای چشمهای عسلی یا چشمهای بادومی و سربالایش؛ برای دستهای بلندش؛ برای خنده هایش ، برای "چی سانو می می !!" برای موهای تیغ تیغی؛ برای سر تراشیده... دلم برای همشون تنگ شده. راجع به هر کدام که فکر می کنم نمی دونم چند سال دیگه اگر ببینمش چه شکلی شده. آیا پیری بهش می آید؟ خطوط صورتش قشنگ هستند و یا از پیری و یا شاید هم از جوانی زندگی نکرده خود خجالت کشیده است. کی دوباره می بینمش شش ماه؟ یک سال؟ 6 سال؟ 20 سال دیگر؟ آیا حرفی برای هم خواهیم داشت؟
دیشب که آقای پ آمد فکر کردم داد بیداد نکنه نشناسمش. نکنه این ده ساله خیلی تغییر کرده باشد. اما نه از همان دور فوری شناختمش. تنها وقتی نزدیک شد دیدم توی صورتش خطوط زندگی پر از استرس اش معلوم است اما از دور عین همان موقعهاش بود. گاهی باورت نمی شود که دوستان بچگی ات؛ عشق های زیبای جوانی ات چه جوری چهره عوض می کنند و خطوط شان عمیق و رنگهایشان ملایم مایل به بی رنگی می شود. بعد ناگهان می بینی که چقدر زود همه مان شبیه خاله و عمو وبقیه فامیل هایی که یک عمر فکر می کردی وااااااااای اینها چقدرپیرند میشویم. نمی دانیم که چرا چوانان از دیدنت معذب می شوند نکنه فکر می کنند که تو هم پیر شدی ؟

Sunday, September 25, 2005

در باب مقوله لذت

اون شب آقای ام. (نمی دونم چرا خودم و دوستام هممون اسممون یا ام هست یا ال.... چکار کنم !) برایم یه رسیتال خصوصی داد و 4 سونات اسکارلاتی زد که منقلبم کرد. شاید چون خودش با یاد عزیز از دست رفته اش کاملا منقلب بود
مدتها بود که چنین اتفاقی نیفتاده بود یعنی می ترسیدم که دیگر نیفتد. دیگه نتوانم تبدیل به یه گوش بسیار بزرگ شوم. اما شد : تعداد نفس هایم 4-5 تا در دقیقه آن هم در سکوت کامل و بسیار عمیق شد، تعداد ضربان قلبم احتمالا به یک چهارم رسید، صورتم در هم رفت و شکلک های عجیب و غریبی به خود گرفت تا نهایتا تمام وجودم گوش شود. بعد اشکها سرازیر شدند و عین رودخانه جاری شدند (خودمونیم خیلی بده ! چون اشک زیادی به دنبال خود سر و صدا آب ریزش بینی و بعد چشمهای قرمز و صدای کلفت به همراه می آورد که باید حتما چند تا لبخند و تعریف هم پشت بندش تحویل بدهی، در حالیکه دلت می خواهد کسی نبیندت و در سکوت بمانی). به هر حال از اون جا یاد یه سری تجارب لذت افتادم. لذتی که از موسیقی می شود برد را با هیچ چیزی نمی توان مقایسه کرد. چون زمانی که این لذت برای من طولانی می شود بعد لذت بصری به آن اضافه می شود. مغز عنان گسیخته می تازد و تصویر پشت تصویر با ریتم موسیقی در برابر چشمانت ظاهر می کند. گاه رنگ است و فرم، گاه یه نوع باله است و گاه نوعی کارتون !! فکرش را نمی کردید ها؟ ولی پیش می آید به خصوص قبل از خواب چه کارتونهایی مغزم درست می کند
در بهترین شرایط (دو سه بار برایم چنین چیزی پیش آمد) کاملا از خودت جدا می شوی و نوعی تجربه ترنسندنتال و یا شاهد داری. مغزت فقط گیرنده می شود و یا نه یه جور سیاهچاله. می گیرد و قورت می دهد و تنها فربه تر می شود و توانا تر (نمی دونم سیاهچاله چنین کاری می کند یا نه ولی در حال حاضر دوست دارم این جوری فکر کنم).چون بعد که از کنسرت می آیم بیرون یادم نیست چه گوش کردم اما یادم هست که در این دنیا نبودم اما لذتش آنقدر بود که دیگر به کره خاک برگشتن سخت می شود. اما یک مسئله عجیب لذت همیشه توش یه نوع درد وجود دارد وگرنه که لذت نیست. هر جوریش را حساب کنید از موسیقی، ازعشق و از دندان لق شیری که دارد می افتد

Thursday, September 22, 2005

می گن اگر بشه چه دوغی می شه

دیروز بالاخره تمام شد و ساعت 11 شب فرستادمش رفت و یه ذره خیالم راحت شد. این اولین مقاله کاملا دو نفری مون بود. یعنی نه این که اون یکی خانم ام ² هر کاری دلش خواست بکنه و هرچی خواست بنویسه و من هم ایضا. یعنی بعد از این که هر چی دلمون خواست نوشتیم اونها را برای هم فرستادیم تا اون یکی هرچی دلش خواست حذف کنه. بعد دوباره برای هم فرستادیم تا جایی که سر هر کلمه ای دیکسیونر آوردیم. آخرش هر کلمه و جمله ای چیزی شد که حاصل فکر جفتمون بود. اما در این مورد به خصوص چون خیلی خیلی زیاد نوشته های عالی چاپ شده بود خیلی سخت بود که حرف تازه ای بزنی. برای همین جفتمون نه خواب داشتیم و نه خوراک. ولی ناراضی نیستیم ! اما باز هم فکر می کنم در این مورد همکاری شاهکار کردیم چون هردومون صاحب نظر بودیم در کار خودمون و با کس دیگری به راحتی کوتاه نمی آمدیم. به خصوص توی ایران که اغلب انقدر همه "منم" های بزرگی دارند که اگر بخواهی یک کلمه ازشان حذف کنی پدرت را جلو چشمت می آورند و البته اگر بتوانند آخرش اونها بکلی حذفت می کنند. تجربه من که این بود. اما برای همین تجربه بد؛ در این مورد بخصوص من و اون یکی خانم ام عین سرخپوست ها اول قسم خوردیم عهد کردیم که اول دوستی بعد مقاله ! برای همین انقدر با پنبه های صورتی و آبی و بنفش کم رنگ سر هم را بریدیم !!! آلبته من آخرش به مفتخر به کسب تیتر وزیرالوزرا سانسورچی شدم !
. .
فعلا دوباره برگشتم سر موضوع قبلی حالا باید چند هفته ای سر این دو مقاله زجر کش بشم البته شاید محیط زیستم کمی زیباتر باشد. بذار ببینیم تا هفته دیگه چه بشه.

Wednesday, September 21, 2005

مملکت اجاره ای

قسمت کمدی - دراماتیک : یکی از بچه ها اون روز گفته بود که هدفی ندارم دیگه آخه مملکتمون اجاره ای است. یعنی معلوم نیست که تا کی می تونی توش بمونی ، کی می اندازنت توی کوچه، به هر حال دیگه این مملکت مثل خونه پدریت نیست که براش نقشه بکشی. از اون طرف هم اگر بری بیرون که جایی نداری... این حرف برای یه دختر 21 ساله خیلی عجیب بود. اما الان با هرکی حرف می زنی از بچه های 16-17 ساله تا پیرمردهای 80-90 ساله همه دلشون می خواد برن حالا یا از این مملکت یا از این دنیا به هر حال دیگه شوقی نیست . اون بینابینی ها هم (هم سن و سالهای ماهم ) که همه درگیر دیپرسیون اند ! با هر کس که صحبت می کنی دیگر نمی داند می خواهد چه کند؟ نه انگیزه ای، نه میلی؛ نه هدفی. دیگه انگار هیچ چیزی مهم نیست براشون اما چه باید کرد؟
وقتی صحبت خانه اجاره ای مطرح شد اول یاد فیلم اجاره نشین های مهرجویی افتادم ولی بعد یادم آمد که برای نگه داشتن اون خونه (که تمثیلی از ایران بود) همه مستاجرها خیلی از خود گذشتگی کردند همبستگی نشان دادند تا توی اون خانه ویرانه بمانند و آخرش هم اون خونه فکسنی در ناکجاآباد را سرپا نگه داشتند و دوباره ساختند و آباد کردند. اون موقع چقدر این فیلم چقدر خوش بینانه و پر از امید بود. همه فکر می کردند که این کار شدنی است. اما حالا چی؟
قسمت تراژیک - دراماتیک (که گاه دارای قسمت هپی اندینگ است اگر چشم بصیرتش را داشته باشین) -در ارتباط با حرفهای هفته پیش ، می شه به این مسائل یه جور دیگه نگاه کرد یعنی ببینیم قرار است از این همه بلا چه درسی یاد بگیریم (تا حالا به فکرتون نرسیده بود نه؟). مثلا مقصود از این طوفانهای رنگارنگ در امریکا چیست؟ احتمالا طبیعت داره به این ملت می گوید که : امریکائیان عزیز این آقای بوش و دولتتون را مجبور کنید که پیمان کیوتو را امضاء کند وگرنه گرم شدن کره زمین اول گردن خودتان را می گیرد. حالا هر چند که این وسط سیاه پوستان و محرومین از بین رفتند اما به هر حال مملکت امریکاست و باید دولت و ملت امریکا خسارات را تامین کند.همه این بلاها که مثل 11 سپتامبر براشون نون و آب که نمی شه. اما در مملکت ما انقدر مردم به فکر نون و آب هستند که کسی فکر نمی کنه که دیپلماسی امروز یکی از مهمترین عوامل چالش با دنیاست . کسی مسئله هسته ای برایش مهم نیست. همه فکر می کنند که خوب چون حق ماست بنابراین همینی است که هست. صاحبخونه جدید هم خیلی همت کنه تنها فکر لباس عروسی و خنچه عقد برای یه سری جوون است که بعدش معلوم نیست با چه پول و تو چه خونه ای قرار است زندگی کنند.
بدبختی بزرگ ما این است که فرهنگ غالب الان فرهنگ گداپروری و از اون بدتر فرهنگ تازه به دوران رسیدگی (مالی، سیاسی، فرهنگی، اجتماعی، که البته این یکی از زمان جنگ همیشه وجود داشت و هرگز فروکش نکرد فقط آدمهاش مرتب عوض می شوند ....) . در تمام این سالها چقدر ماهیگیرخوب تربیت شد که خود خوراک ماهی های گرسنه شدند

Thursday, September 15, 2005

ادامه

در ادامه مطلب قبلی: می دونین چرا خیلی سخته که برین کلاس بالاتر؟ برای اینکه اتفاقاتی که در زندگی می افته را ساده می گیریم یعنی همان چیزی را که هست می بینیم، پشتش را نگاه نمی کنیم. برای همین گاهی خیلی سخته که در اتفاقات گاه خیلی ساده که اغلب درشان شکست و غم و غصه است اون درس نهائی را که باید یاد بگیریم را پیدا کنیم. تنها به خود واقعه قناعت می کنیم و فکر نمی کنیم که منظور زندگی چی بود

اگه گفتین چند تا کلاس درس خوندین؟

یک روزکه خیلی در حال غر زدن و اهانت به زمین و زمان بودم ، ل. خانم دوست قدیمی گفت : هی ! مادام ام. جان به جای غر زدن چشمتو باز کن ببین چه اتفاقهایی داره توی زندگیت می افتد. فکر می کنم بازم تجدیدی آوردی که انقدر حالت بده. خوب چرا درسهاتو یاد نمی گیری. مگه نمی دونی که زندگی مدرسه است اگردرسهاتو یاد نگیری، تجدید می شی یعنی باید دوباره همان تجربه را تکرار کنی ! اگر هم تجدیدیت را را در فرصتی که زندگی بهت می ده نخونی خوب آخرش رفوزه می شی و بعد باز باید دوباره سر همون کلاس بشینی... کلاسهای زندگی هم که یک سال طول نمی کشند که، گاهی یک درس ممکن است 20 سال طول بکشد تازه اگر شانس بیاری.
حالا راست بگین تا حالا چند کلاس توی زندگی درس خوندین و رفتین بالا؟ یعنی توی زندگی تا حالا چند تا درس رو تونستین واقعا پاس کنین و دیگه تکرار نکنین؟ می دونین اگر توی زندگی رفوزه بشین اون وقت باید از سر همه چیز را شروع کنین ها؛ حالا بعضی ها اسمش رو می ذارن کارما ، می گن کارما تو باید زندگی کنی

Sunday, September 11, 2005

امروز 11 سپتامبر است. آغاز خیلی اتفاقات در دنیا

امروز 11 سپتامبر است. اون روز همه فکر کردند که بدترین اتفاق افتاده، فکر کردند که در امریکا دیگر هرگز چنین اتفاقی نخواهد افتاد . جهت پیشگیری به افغانستان و عراق حمله کردند و به نام مبارزه با تروریسم چه ها که نکردند. در همان مدت مسئله مدرسه بسلان در چچنی روی داد. یک هزار بچه طعمه بی رحمی تروریست ها شدند اما آب از آب تکان نخورد. چقدر اتفاقات دیگر افتاد ایستگاه مادرید؛ لندن، بعد تسونامی ، زلزله بم، تا به حال هیچ کس فکر نمی کنم این همه واقعه جهانی و حیرت آور به خاطر داشته باشد. البته الان همه چیز را از طریق ماهواره و اینترنت می بینیم. اما کی تا به حال 1000 تا دانش آموز را برای مقاصد تروریستی کشته بودند و یا با هواپیما به ساختمان های عظیم حمله کرده بودند. اما امروز گزارشی در آرته فرانسه دیدم راجع به نیو اورلئانز و اسرائیل و دیدم عجب اتفاقی افتاده برای اولین بار امریکائی ها و اسرائیلی ها در کشور خود گروگان ارتش و سیاست های خود شده اند . فراموش شده اند مثل بقیه آدمهای دنیا. خیلی متاثر شدم اما فکر کردم بد نیست که هم آمریکائی ها بدانند که فراموش شدن یعنی چه و هم اسرائیلی ها طعم بی خانمانی را بچشند. دنیا دار مکافات است انگار؟

شهری در ناکجاآبادهای درون

نمی دانم این شهر کجاست. می شناسمش. یا فکر می کنم می شناسمش. اما مرتب در آن گم می شوم. شاید هم گم نمی شوم تنها همه چیز آنقدر تغییر کرده که دیگر نمی شناسم. جایی است شاید در افریقا، چون فقیر است و عقب مانده؛ اما بزرگی و بی تفاوتی شهرهای امریکائی را دارد، کسی به کسی نگاهی نمی کند. رمز و رازش شبیه به شهرهای اروپایی است، مثل آن ساعت بزرگ در پایین میدان سلطنتی. همیشه خاطره خیمه شب بازی های ساعت بروکسل که در ساعت 12 مرگ از آن بیرون می آمد در خیالم هست (شاید هم تنها در خیالم هست و واقعیت ندارد). اما در خیابانهایش که راه می روی ترس همیشه حاضر در شهرهای خاورمیانه ای را حس می کنی. حضور چشمهایی که تو را می پایند. حضور مسلح سربازان در بیروت که کاریت هم ندارند. راه می روی ساعتهای متمادی؛ گاه در شب (اغلب در شب) وگم می شوی. علی رغم تمام ادعاهایت گم می شوی. جغرافیا و علم شهر به کاریت نمی آیند. اما نمی دانی و یا قبول نمی کنی که گم شدی و ادامه می دهی در تاریکی به امید رسیدن به کجا؟ آن راهم نمی دانی. شاید تمام داستان همین باشد سیزیفی که هدفش را نمی داند چیست اما محکوم است یا شاید تنها آرزوی زندگیش این است که به آن چه که نمی داند چیست برسد

Saturday, September 10, 2005

ما چه می دانیم؟

این روزها تحقیق جدیدی راجع به جوانان و عقاید و اعتقاداتشون شروع کردم. با بچه های خیلی متفاوتی صحبت کردم از جنوب و شمال تهران ، از طبقات مختلف اجتماعی ، با قیافه ها و ادا هامختلف و یا عجیب و غریب و هر بار متحیر مانده ام که ما از خودمان چه می دانیم؟ در واقع مسئله بزرگ جامعه ما ، این است که عمق تفاوت این نسل جدید را با نسل های قبل نمی دانیم ، یا فکر می کنیم که میزان تفاوت آنها با پدر و مادرهایشان همان قدر است که بین هر نسل دیگری پیش می آید. مسئله جهانی شدن : اینترنت، ماهواره، کتاب، تلویزیون و به طور کلی سرعت بالای زندگی و یا به عبارتی موقتی بودن زمانها و مکانها را در نظر نمی گیریم که چقدرتاثیر شگفت آور بر جوانان گذاشته. در ایران امروز تغییر نسل شاید 4-5 سال شده است یعنی یک جوان 20 ساله با 25-26 ساله واقعا تفاوت دارد ، کمتر همدیگر را می فهمند وحتی قبول دارند. و اما یک مسئله دیگر در جمهوری اسلامی جوانانی تربیت شده اند که برعکس ظاهرشون که اغلب در نهایت افراط و تفریط هست گاهی اعتقادات بسیار پرو پا قرصی دارند. جوانانی را دیدم که برعکس قیافه شون یواشکی نماز می خوانند !! یعنی پدر و مادرشون مخالفند . بچه های از خانواده های مذهبی هم دیدم که روایت خودشان را از اسلام ابداع کردند و مدل خودشان گاه به فارسی نماز می خوانند. دخترانی را دیدم که در خیابان حتما چلویشان را برای بد حجابی می گیرند اما نماز می خوانند بدون چادر و با لاک و آرایش و ... ). و البته جوانانی را هم دیدم که مذهب خودشان را ابداع کردند اما در کل از نسل قبل اعتقاداتشان بیشتر است. دستاویزشان به جهان ماورا به انحاء مختلف بیشتر است. نهایتش عقایدشان نه ربطی به پدر و مادرشان دارد ، نه ربطی به جمهوری اسلامی و تبلیغات آن و نه حتی ربطی به تبلیغات ماهواره ای. دنیایی برای خودشان خلق کرده اند که ملغمه ای است از مثلث ایران و اسلام و جهان و به نظر من بسیار نزدیک به روح زمانه ! پیچیدگی وضعیت جامعه ما چند سال دیگر که این جوانان به قدرت واقعی رسیدند معلوم می شود

Tuesday, September 06, 2005

وبلاگم ماشاالله یک سالش شد بچه


ای بابا شوخی شوخی یک سال شدها ! جریان اون یارو ست که ازش پرسیدن می تونی 20 تا بربری یکجا بخوری گفت صبر کن ببینم. رفت 20 تا خرید رفت توی یه اتاق گفت برم امتحان کنم اگر شد می آم می خورم . حالا من هم می خوام یه چند سالی وبلاگ بنویسم اگر این کاره بودم بعد به طور رسمی وارد وبلاگستان شوم. آخه برای وبلاگ نویسی رسمی احتمالا آدم حرفهای مهم مهم باید بزنه. منم راستش ترجیح می دم اینجا هر چه دلم خواست بگم (مثل تقریبا تمام وبلاگ نویس های دیگه!) در ضمن یک عالمه هم غر بزنم و اگر هم دلم خواست اصلا حرف حسابی نزنم. از این انشاء نتیجه می گیریم که اسم این وبلاگ بی خودی شد "من دوم" بلکه می بایست بشه "من اول". حالا ببینیم اگر بربری ها رو خوردم و نمردم می آم یا یه وبلاگ درست و حسابی وا می کنم و یا این جا عین خانم خانمها حرفهای سنگین و رنگین می زنم... وبلاگستان پسند

این عکس هم کادوی تولد یک سالگی ام غروب در شمال حوالی عباس آباد- متل قو

.

تهرانی شدن ایران - فاجعه است والله


هفته پیش جای شما خالی پس از سالها رفتم شمال.
بگذریم که بعد از شاید 20 سال در دریا شنا کردم ساعتها و چقدر لذت بردم چون یادم رفته بود که شنا در دریا با هیچ استخری قابل مقایسه نیست. البته با مایوی اسلامی و کاملا پوشیده ولی راحت و آزاد ! عجیب است نه؟ اما جالبتر از شنای بنده ! آنچه برایم خیلی جالب بود تغییر جو کناره های دریای خزر بود. نه نه اشتباه نکنید، اصلا بدتر نشده بود که هیچ به طور غریبی همه ریلکس و راحت کنار ساحل لم داده بودند. انگار نه انگار که محافظه کارها آمده اند روی کار و قرار است که بزودی باز همان آش و همان کاسه شود. طبق معمول از همه جالبتر خانمها بودند که اگر احیانا آقایی هم دم دستشون بود دیگه بی خیال حجاب و اسلام و این حرفها (البته با بلوز و شلوار و روسری روی شانه! ) کنارشون هم یه عالمه خانم چادری و حجاب کامل برای خودشان راه می رفتند و الحق هم هیچ کس به هیچ کس کاری نداشت. یه جورهایی مثلا شبیه ترکیه شده بود. که همه نوعش بود. فکر می کنم تنها کسانی که نگاه می کردند و من و دوستانم بودیم که هاج و واج مانده بودیم. یه چیز بامزه دیگر اینکه همه از هم عکس و فیلم می گرفتند البته از دور (احتمالا) که حتما برای فک و فامیل هاشون بفرستند که ببینین چقدر ما به قول طرف "اروپا کردیم". امان از دست این بلاگ سپات و فارسی نوشتنو نقطه گذاریش کاشکی یکی بگه من چه کار کنم که نقطه ها سر جای خودشون مثل آدم بمونن
.برین تو بحر عکس

تمام این روزها هم مرتب یعنی روزی 80 دفعه تراکتور می آمد و روز روشن از جلوی خانه مردم ماسه ها را بیل می زدند و تراکتور را پر می کردند و چند تا بلوک آنورتر خالی می کردند و کوه های ماسه درست کرده بودند برای فروش به تهرانیان عزیز بساز و بفروش. اگر احیانا هم کسی اعتراضی می کرد اگر خیلی حرفش را می خواندند می رفتند 5 متر انورتروگرنه که با خشونت و ادب ! فراوان به خصوص جواب خانمها را می دادند! در چند روز بعد ثابت شد که بعضی از اینها واقعا موجودات خطرناکی هستند و ساکنین محل را علنا تهدید می کنند. متاسفانه نیروی انتظامی هم کلا هیچ کاری نمی کند ! بی خیال این حرفها که ساحل داره گود می شه ! به هر حال یه جورهایی شمال هم آخرشه . آپارتمان سازی های زشت سبک "نئو کیسه داران" بعد از انقلابی دارد تمام شمال را می گیرد. راستش عید قشم بودم آنجا هم همین طور تمام معماری و شهریت قشم داشت فدای تهرانی شدن لعنتی آن می شد. جاهای دیگه هم که حسابشون معلومه.
یک زمانی کامران صفا منش صحبت از "روستائی شدن" تهران کرده بود (در مجله معماری و شهرسازی) که به نظرم خیلی بحث جالبی بود این که چگونه روستائی ها تهران را تصرف کرده اند ، فریبرز رئیس دانا هم از روستائی شدن رفتار شهروندان و تاثیرش در ترافیک گفته بود؛ حالا اون روستائی ها که آمدند تهران را روستا کردند یه تهران جدیدی بوجود آوردند و دارن اون رو به تمام ایران صادر می کنند. یعنی حالا مسئله بزرگ "تهرانی شدن" تمام ایران شده. البته تهرانی که سلیقه اش به خصوص بعد از جنگ و انقلاب سلیقه نو کیسه دارانی شد که هر روز به تعدادشان افزوده می شود و برای نشان دادن ثروت خودشان تهران و ایران را که هیچی از قرار دبی را هم دارند از بین می برند. متاسفانه زیباسازی شهرهایمان هم به کلی به دست فراموشی سپرده شده. واقعا شهرهای ساحلی را نگاه کنید از لحاظ شهرسازی آیا یک فاجعه نیست؟ هیچ عنصر زیبایی توش وجود ندارد. فکر می کنم کماکان تنها معماری زیبای شمال هتل رامسر قدیم بود. یادش به خیر.

Thursday, August 25, 2005

تهران و شهر ری

برای خیلی ها تهران شهری است بی هویت، زشت، آلوده و صدها عیب دیگر.
ولی چند نفر تهران را واقعا می شناسند؟ چند نفر ورای خوش گذرانی می روند که تهران، شهرشان را کشف کنند؟
یکی از محله هایی که به جز مردم محله اش کمتر کسی می شناسدش شهر ری است. شهر ری چنان هویت استواری دارد که وقتی به بچه های شهرری می گویی تهرانی بهشان بر می خورد. سالهاست که به محله های جنوب شهر از جوادیه و نازی آباد و افسریه تا شهرری می روم. چند روز پیش هم پسرعمویم را که پس از سالها به ایران آمده بود را برای تهران گردی به شهر ری بردم. به برج طغرل و چشمه علی و قلعه گبری

و اما برج طغرل واقعا زیباست، زیباترین قسمتش تهی بودنش است و آن دایره خالیش رو به آسمان
چشمه علی در خاطره خیلی از تهرانی های قدیم چشمه علی محل قالی شویی زنان جنوب شهر بود اما امروز شده یک محل خیلی باصفا برای آبتنی بچه و بزرگ . وقتی بچه ها را نگاه می کنی حس می کنی که در این شهر پر سر و صدا و شلوغ اینها گوشه ای از گذشته تهران را گیر آورده اند و بی خیال دنیا در آن خوشند.
ا

ما قلعه گبری ؛ تاریخی ترین دیوارهای تهران در بدترین وضعیت قرار دارد. نه هیچ گونه اطلاعاتی از آن کسی دارد؛ کی ساخته شده ؟ برای چه؛ چه شد در آنجا چه بود؟ هیچ مطلقا هیچ، نه نوشته ای ، نه مراقبتی. امروز شده انبار حرم مطهر. چرا چون مربوط به زرتشتی ها بود؟ یا چون به قول نگهبان چون پر از معتاد و قاچاقچی بود؟ آیا نمی شد میراث فرهنگی فکر بهتری برای اینجا بکند؟ خواستیم عکسی بگیریم طبق معمول در ایران پریدند که نه نه مبادا! چرا چون همه چیز در ایران امنیتی است.
همان روز کمی قبل در فرهنگسرای بهمن وقتی داشتیم از یکدیگر عکس می گرفتیم خانمی چادری با ترشروئی آمد و پرسید برای عکاسی آیا با روابط عمومی "هماهنگی" کرده اید؟ فکر کردیم اگر بخواهیم از هم عکس بگیریم باید برویم ارشاد و بعد می گویند نخیر نمیشه کارت خبرنگاری ندارین نمیشه از هم در فرهنگسرای بهمن عکس بگیرین. آی آقای غریب پور کجائی ببینی چه به سر فرهنگسرا آورده اند ؟ یادش به خیر. تا آنجائی که من می دانم اگر روزی خاتمی آمد نطفه اش در محله کشتارگاه و فرهنگسرای بهمن بسته شد. زمانی که بچه های محله برعکس پدر و مادرشان که شرمنده محله کشتارگاه بودند با افتخار می گفتند که بچه های محله فرهنگسرا هستند. مدتها خواهد گذشت تا افراد بفهمند که در این مملکت چه کسانی کار کردند و چه کسانی کار آنها را توبره کردند و بر باد دادند

اگر کسی یک لحظه فکر این بود که چرا تهران هویت ندارد و برای هویت آن فکری می کرد شاید آن وقت به طور جدی می شد به شهر ری و ابنیه تاریخی اش به شمیران و محله های باصفایش ؛ به بازار و هویت 200 ساله اش فکر کرد و عزیز من حتی از آن پول درآورد... مگر بقیه جاهای دنیا چطورند. مگر چگونه باید ابنیه تاریخی را حفظ کرد و در عین حال خرج حفاظتش را تامین کرد.

Tuesday, August 23, 2005

گذشته پشت شیشه -1

این عکس ها لااقل 100 سال سن دارند. وقتی بچه بودم هروقت به خانه خانم افتخارالملوک می رفتم مدهوش لطافت این عکسها می شدم. یادش بخیر و روحش شاد

نامه ای مرده از گذشته ای دور

J'ai envie de partager la musique. Toutes les musiques, autant la sonate de violon et piano de Frank que la musique de nos âmes
Certains maux sont bienvenus. Ils montrent le chemin de salut.
C'est toi même qui l'a dit, n'est-ce pas ?
Même si c'est l'impossible, même si c'est le provisoire, osons de casser les murs.
Il y a des choses dans la vie qui valent d'être échanger contre un mur en verre incassable qui n'a aucune autre fonction que séparer les amis, et ceux qui s'aiment ou au moins qui peuvent s'aimer, énormément.
Toujours j'ai cru que aimer est plus durable que l'amour. Ça peut durer toute une vie, malgré les distances. Malgré le temps, malgré la mort de l'amour.
Mais pour aimer il faut casser les murs.
Il faut toucher, il faut sentir.
Il ne faut pas rester inerte, emmuraillé dans les jeux sociaux.
Je deviens stupide devant ce mur. Je deviens claustrophobe, je meurs devant les murs.
Tu aimes tant l'indisponibilité, l'impossibilité !
Tu aimes toujours chercher ta sécurité derrière le mur.
Comme si tu as peur de la largeur de l'horizon, pour toi le mur te protège.

But my darling,
"The Mystery of the world is in the visible, not in the invisible"
believe me !

Wednesday, August 17, 2005

Don't worry, be Happy ! نگران نباشین ، خوش باشین یا

حالم بد است. فکر این کابینه را می کنم حالم بدتر می شود. نوشته مسعود بهنود را خواندم در مورد سابقه چنین دولتهائی در ایران فکر کردم خوب آنزمان انتصابی بود و نخست وزیری بود واحتمالا قابل برگشت. حال این انتخاب 17 میلیونی مردمی را چه کسی می خواهد جبران کند؟ هستند دوستان بسیاری که از ته دل فکر می کنند که حالا که دولت و مجلس یکدست شد مردم بلاخره بلند می شوند و رگ غیرتشان به جوش می آید و این حکومت را برمی اندازند و دولتی دموکراتیک به جای آن می نشانند ! اما بدبختی این است که انتخاب شدن چنین کابینه ای تا مدتها تنها غصه تعداد کمی از روشنفکران به زعم آقایان غرب زده خواهد بود تا زمانی که وزیران و وکیلان عزیزبا تجربیات خود وارد عرصه فرهنگی و اقتصادی شوند و بگیر و ببندها و همه آنچه که در این 27 سال به بهائی بس سنگین بدست آورده شده را بر باد هوا دهند. آن موقع بلکه مردم سرشان را یک کمی از برف بیرون آورند تا ببینند چقدر با انتخاب بی مانند خود هم خودمان هم دنیا را شرمنده کرده اند. صد البته تا اقایان وزیر وزرا تصمیم بگیرند که چگونه پوست ملت را بکنند مثل همیشه مردم همیشه در صحنه یک راه کار جدیدی پیدا می کنند که تا به حال نه به عقل خودشان رسیده بود و نه به عقل جن . کابینه جدید هم گیچ می شود و آخرش هم نمی تواند اون کارهائی را که می خواهد بکند. اصولا در ایران رسم دولتمردی این است که بقیه نگذارند ادم کارش را بکند. باور ندارید ببینید آیا تا به حال دولتی شده که بیاد و هر کار که دلش می خواد بکند؟
چرا چون ین مسئله از روز ازل انگاری همین جور بود : مثلا عربها آمدند سرکار مدتی بعد دیوانشان فارسی شد؛ مغولها آمدند به ایران و شاعر و سخنور برگشتند، جمهوری اسلامی آمد و مردمی که سابقا در زمان شاه اندکی عرق خور بودند به کلی عرق ساز و شراب انداز شدند و یا زنانی که آن موقعها به زور وارد دانشگاه می شدند امروز دانشگاه ها را کرده اند ملک پدری خودشان.
به هر حال این دولت جدید هم در زمانی که فکر می کند به به چه ها که نکرده بدون انقلاب و جر و بحث می بیند یکهوی یه جور دیگه شد همه چیز ! حالا چه جورش را والله هنوز خود ملت نمی داند یکهوئی روشش را پیدا می کند ! اما اغلب روش ملت این است که انقدر خودش را با طرف تطبیق می دهد که نهایتا همه چیز را به نفع خودش عوض می کنه مثلا این نوحه خوانی های جدید را ببینید؟ رپ و پاپ و این جوانان عزیز امام حسین را هم شبیه به خودشان کردند به جای اینکه خودشان شبیه به امام حسین شوند اون وقت این آقایان چه خوابها که برای این ملت نمی بینند. به قول شوفر تاکسی که اون روز می گفت : ساده ای ها "!!
دیگه اینکه اگر توی این اوضاع به مردم ما خوش نگذرد حتما یک کاری می کند. چون در مملکت ما خوش گذرانی شده از مسائل مهم روز. چندی پیش دوستی از اروپا آمده بود می گفت چرا به شما وطنی ها باید هر شب "خوش بگذرد"؟ چه دلیلی دارد که هر شب به آدم خوش بگذرد؟ مگر کار و زندگی دیگری ندارید؟ مگر هر شب باید رفت پارتی و مهمانی و خندید و رقصید (آنهم از نوع کاملا سطحی خوش گذرانی های ماها که همه از دم تا خرخره دیپرسند و تنها برای فراموش کردن آنچه در اطرافشان می گذرد خودشون را خفه می کنند نه اینکه واقعا از ته دل کسی بخندد و برقصد. حیف ای کاش این یک کار را اقلا بلد بودیم) خلاصه می گفتم خدمتتون که این اصل به خصوص نزد جوانان عزیز ما خیلی اصل مهمی است. البته همه هم می دانند که به قول معروف این نسل سوخته است و در جمهوری اسلامی پدرش درآمده است اما والله همین بچه ها وقتی می روند مثل بچه آدم در خارچ از کشور که "درس بخوانند" (نه کار دیگر) همشون می شینن سر کار و زندگی شون و هیچ کدام انقدر عطش برای خوش گذرانی و خود خفه کردن ندارد.

Friday, August 12, 2005

آسمون سوراخ شد و من افتادم

در ادامه صحبت شیرین فرهنگ پوز زنی و "منم و ننه م" و " تمام دنیا یه طرف و من یه طرف" راستش نمی دانم چه کنم به خصوص با برخی از دوستان (به خصوص آقایون) که وقتی تلفن می کنند انقدر از خودشون تعریف می کنند که تقریبا حالت تهوع می گیرم. ای بابا چته برادر من آخه... مگه ببخشید ها (وبلاگه دیگه همه چی می شه گفت !) می شه آدم انقدر "چسی" بیاد اون هم به این گندگی ! البته خانم ها هم ماشاالله دست کمی ندارند ولی امان از آقایون، خانم ها به قول معروف "ریز می آن" اما آقایون همچین ... هیچی بسیاری از این وبلاگها را بخوانید تازه می فهمید من چه می گم ، خوب بگذریم . به قول شاعر که می فرماید "از چسی ملولم و تواضعم آرزوست !" مثلا

Monday, August 08, 2005

فرهنگ پوز زنی و رو کم کردن و غیره

زمانی دوستی از اهالی کشور خورشید تابان داشتم. دوستی که سالیان دراز در ایران زندگی می کرد. عاشق گلی ترقی و صادق هدایت بود و تمام مدت در حال خواندن داستانهای کوتاه ایرانی بود. کلاس فارسی می رفت و با افتخار می گفت کلاس سوم راهنمائی را تمام کرده (هر چند که خودش فارغ التحصیل دانشگاه آکسفورد بود). اما علی رغم این عشق به ادبیات فارسی از دست همکاران و دوستان ایرانیش به شدت شکار بود. می گفت که ایرانیان اصلا تواضع ندارند. می گفت ما در ژاپن هیچوقت نمی توانیم در مورد خودمان این جوری صحبت کنیم. از اظهار فضل دوستان ایرانی آنقدر دلخور می شد که کمتر با ایرانیان می جوشید. دلیل دیگری هم داشت. فرهنگ جدیدالتاسیس ایرانی که بر اساس "پوز زنی و بزن تو دهنش، باید آدمش کرد" استوار شده را نمی فهمید. فرهنگ ذن در ژاپن نوع دیگری از رفتار را می طلبد که به نظر من خیلی آرام تر، ملایم تر و در عین حال کاربر تر است. مثلا فکر می کنیم که اگر در خیابان به کسی راه دهیم حتما نشان از کم آوردن ما در برابر طرف است ! راستی هیچوقت فکر کرده اید که ما چند تا اصطلاح برای پوز زدن و رو کم کردن و سرویس کردن و این حرفها داریم. فکر می کنم خیلی از مسائل ما بر اساس اصل لجبازی و رو کم کردن بوجود آمده؛ از مسئله گنجی گرفته تا مسائل هسته ای. البته زیر بار زور نرفتن امر دیگری است اما متاسفانه در دوره کنونی بیشتر از دیپلماسی فکر و ذکرمان رو کم کردن است ! همه اینها البته به نوعی حکایت از کمبود اعتماد به نفس ذاتی ماست حالا هی بگیم ما بهترین و بزرگترین و جنایتکارترین و دزدترین و ترین و ترین و ترین و از این حرفها والله بخدا همه اینها از کمبود اعتماد به خود و اعتماد به نفس و این حرفهاست.

Wednesday, July 27, 2005

بد حجابی ها یا شفافیت های فکری در وبلاگ

خیلی جالبه واقعا خوشم آمد. الان وبلاگ دکترشیرین احمدنیا را می خواندم دیدم هم خیلی طنز دارد و هم راحت از خودش می نویسد آنهم با اسم واقعی اش و با اطلاع از اینکه دانشجویانش هم وبلاگش را می خوانند. این مسئله ای است که در ایران (البته تنها مختص ایران هم نیست ولی خوب در ایران واقعا همه گیر است) بین آدمهائی که یک موقعیت اجتماعی دارند واقعا کم اتفاق می افتد. به خصوص آدمهائی که اسم و رسمی دارند که آنقدر درگیر نقش اجتماعی شون می شوند که همیشه با یک ماسک گنده می آیند در برابر دیگران. در وبلاگ هم با اسم مستعار می آیند (مثل من مثلا، البته من هنوز دارم فکر می کنم و یکی از صدتا دلیلم اینکه به تنهائی عادت بیشتر دارم وبلاگم را اعلام کنم باید وارد مکان عمومی شوم که فعلا حوصله اش را ندارم) به هر حال داشتم می گفتم که گاهی فکر می کنم که در ایران مسئله رعایت حجاب اصلا یک مسئله زنانه و یا مختص ظاهر نیست بلکه همه به آن تن می دهند. مثلا این جمله "حجاب مصونیت است" را در نظر بگیرید با بقیه شعار کار ندارم حالا- به هر حال همه از مرد و زن در حال رعایت کردنش هستند. گاهی اقایان بیشتر از خانمها. بدحجاب های فکری، ظاهری؛ رفتاری هم مثل "برخی" از بدحجابی های ظاهری بسیار قابل تقدیر هستند. بد حجابی هائی که قصدشان بیشتر از خود نمائی الگو شکنی هایست که خیلی زود در ایران همگیر می شود. کسانی که جرئت می کنند توی وبلاگشان لااقل آنطور که هستند خودشان را نشان بدهند !(هرچند که در فضای واقعی کم و بیش همان حجاب اساسی سرشون هست) اما اینجا روسری فکریشان عقب می رود و آدم یک عالمه از فکراشون را می بینه... زنده باد الگو شکنی و بد حجابی های فکری و ظاهری و نمایان کردن واقعیت هائی که همیشه می خواهیم پنهانشان کنیم

Thursday, July 14, 2005

انتخابات، گنجی، نوشی یا ازماست که بر ماست

به سبک زیتون خانم می خواهم شماره گذاری کنم. چون انقدر وقته که ننوشتم که معلوم نیست از کجا باید شروع کرد... خوب به هر حال از انتخابات شروع می کنم چون نه نتیجه انتخابات که صحبت با هم وطنان عزیزکمی شوکه ام کرد.
قسمت اول
روز انتخابات (مرحله دوم) با یکی از دوستان خبرنگار برای مصاحبه به جنوب شهر رفتیم. خیلی جاها رفتیم، میدان خراسان، جوادیه ، نازی آباد، طرفهای بازار... اولا دریغ از یک عکس هاشمی آنجور که این دوستم می گفت در مرحله اول همه جا عکس هاشمی بود، اما اون روز واقعا شاید 1/50 بود. در میدان خراسان با یکی از طرفداران احمدی نژاد صحبت کردیم که از صنف پارچه فروشان بود به نظر "حاج آقای" خوبی می آمد اما از همان جا فهمیدم که هیچ چیز از احمدی نژاد نمی داند. مثلا پرسیدم راستی شما عقیده تان راجع به این آقا به عنوان شهردار چیست؟ گفت خیلی خوبه خیلی کارها کرده. خوب حالا بگین ببینم آیا خیابان ولی عصر را دوست دارین؟ بله ! شنیدین که جناب شهردار می خواست حد فاصل میدان ونک و چهارراه پارک وی را خراب کند تا یک بزرگراه جانانه درست کند؟ - دروغه خانم اینها را براش در می آرن. نه والله دروغ نیست من خبر موثق دارم. نه ممکن نیست . حالا دروغ یا راست اگر این کار را بکنند باهاش موافقین شما؟ - عمرا ! خیابان ولی عصر قشنگترین خیابان تهران است.
خوب حالا بریم سراغ یکی مثال دیگه
در نازی آباد در حال مصاحبه به چند تا خانم بودیم که فکر می کردند اگر اسم کاندیدای مورد نظرشان را بیاورند حتما سنگ می شوند و می گفتند اصلا نمی گیم. رسیدیم به یک دختر واقعا مکش مرگ ما پرسیدیم خوب خانم شما به کی رای می دین؟ خانم هم با هزار ناز و ادا گفت : به احمدی نژاد. چرا؟ چون قراره وقتی که بیاد چادر ها را بردارد و در ضمن ما هم می تونیم بیشتر آرایش کنیم !! (البته میزان آرایش این خانم جوان در حد گریم برای تئاتر های روباز بود که از 500 کیلومتری هم معلوم شود) گقتم خانم عزیز این حرفها را کی زده ! گفت توی دانشگاه بهم گفتن ! من گفتم خانم مگه ممکنه آخه؟ خانم و آقایی که شما باشین ناگهان آقایی که با دقت فراوان به حرفهای ما گوش می داد گفت دارین تبلیغ سوء می کنین و رفت و با تمام دار و دسته امنیتی های حوزه آمدند که شما دارین تبلیغات سوء می کنین و برای آقای هاشمی تبلیغ می کنید !حالا ما هی قسم بخور آقا ما کی اصلا اسم هاشمی را آوردیم.
دیگه سومیش را هم در بازار قائم پریروز در یکی از بوتیک های بازار قائم تجریش شنیدم و کلی مستفیض شدیم آقا پسر جوانی بود که کلی هم آخرین چیغ بود و گفت من و رفقام همه به احمدی نژاد رای دادیم واسه اینکه "میبینی چه قیافه ای داره، عین کارمند های خسته فکسنی می مونه مگه می تونه به ما زور بگه ! از پس این یکی ما مثل آب خوردن بر می آئیم ولی نه از پس دیگران. این هم عقیده ای است دیگر چه عرض کنم والله ، شما چه می فرمایید؟
قسمت دوم
در ادامه همین مطلب بالا (ازماست که برماست) وضعیت گنچی و وضعیت نوشی به عنوان دو وضعیت نمونه قابل بررسی است. یکی از فشار فیزیکی و روحی زندان دارد می میرد و دیگری در زندان فشارهای قانون های 14 قرن پیش دارد کمرش می شکند. اگرگنچی زنده بماند و پیروز بیرون آید به نظرم یک گام خیلی مهم است و عقب نشینی هایی رخ می دهد که معنا دارد. ولی اگر بمیرد فکر می کنم تا اندازه زیادی تقصیرهمه ما بود چون بر عکس آقای احمدی نژاد سازماندهی ما خیلی بد و کم است. نمی دانم نه دل و دماغ داریم نه انگیزه نه میل به حرکت. انگار که همه دپرسیون گرفته اند. اما در دنیای مجازی لااقل بعضی از وبلاگ نویسان دارند برای نوشی همبستگی نشان می دهند که باز هم جای شکرش باقیست. اگر نوشی کمکی از دوستان مجازی خود دریافت کند که باعث شود تا به حق خود برسد آنوقت می توانیم بگوییم که حداقل توانائی های مجازی ما بیشتر از واقعی است. .
قسمت سوم
به زودی برای یک مجله جدید و خوب قرار است شماره ای به وبلاگنویس ها اختصاص داده شود. امیدوارم خیلی ها همکاری کنند. فکر می کنم شماره خوبی شود. با برنامه ریزی خوب شاید واقعا تک باشد. صبر کنین تا بزودی می گم البته فعلا که کسی وبلاگ را نمی خواند. هنوز تصمیم نگرفتم

Tuesday, February 15, 2005

مرگ های حقیرانه

الان که شنیدم از زور عصبانیت گریه ام گرفت. چرا انقدر مرگ در این مملکت بی ارج و قرب شده است. در اخبار شبکه دو بعد از چند خبر خیلی خیلی خیلی مهم مانند امضا کردن قرارداد با بورکینوفاسو یا یک همچه جائی، گفتند که از قرار انگاری که در مسجد ارک تهران 35 نفر مرده اند و بیش از 200 - 300 نفر هم زخمی شده اند که البته سرپائی همشان درمان شدند (در عرض یک ساعت) و رفتند خانه اشان. دلیلش هم این بود که در پشت بام چادر زنی به بخاری نفتی برخورد کرد و آتش گرفت و بعد آتش به برزنت ها سرایت کرد و برزنت های آتش گرفته روی سر پایینی ها افتاد، زنهای بدبخت هم در یک راهروی تنگ گرفتار شدند و زنده زنده سوختند. در نتیجه 25 زن و 10 مرد کشته شدند ! و برای چمهوری اسلامی بگو 35 تا پشه مرده است ! چقدر زندگی در این مرز و بوم باید بی قابلیت باشد. هنوز جریان بخاری مدرسه و سوختن دهها بچه فراموش نشده . فقط توجه کنید به این جریان در سرمای زمستان پشت بام جای زنهاست که با برزنت پوشیده شده و خدا می داند چه بخاری آنجا گذاشته اند که تنها با بر بخورد یک چادر 35 نفر بمیرند و اینهمه هم زخمی شوند. دلم از نوع بدبختی های خودمان بهم می خورد. حقیرانه می میریم !! جنگ لازم نیست ولمان کنند با بخاری و برف و اتوموبیل و گاز مثل برگ خزان می ریزیم و می میریم.

Monday, January 24, 2005

شاگردان پیانو

دیشب پس از مدتها فیلم های کنسرت هایی که برای شاگردانم ترتیب داده بودم را دیدم : ماه صنم چقدر زیبا بود و چقدر خوب اسکارلاتی می زد. کی می توانست فکر کند که 10 سال بعد چه خواهد شد. زندگی همه انقدر زیر و رو شد. یکی تا سر حد مرگ رفت و شاید هم تا خود مرگ، ان یکی دکتر جوانی شد، ان یکی معتاد شد، آن یکی دانشجویی موفق. پدر و مادر دیگری از هم جدا شدند، این فیلم ها بیشتر از هر چیزی یاد آوری می کنند که هیچ وفت نمی دانی که چه پیش خواهد آمد. گاهی دلم برایشان تنگ می شود؛ برای تارا، و ماه صنم بیشتر از بقیه چون خیلی خوب بودند. اصولا کلاسهای پیانویم را خیلی دوست دارم. حداقل کلاسهای خوبم را. دلم می خواست که می توانستم به حرفهایی که به شاگردام می زنم خودم هم عمل کنم و مرتب قطعات را آنالیز کنم. راستی چرا آدم به بقیه بهتر از خودش درس می دهد. چرا به کارهائی که انقدر فکر می کنیم اگر بکنیم خیلی از مسائلمان حل می شود فقط به دیگران می گوییم عمل کنند و خودمان هیچی. خوب بعد باز هم باید بنویسم در این باره.

Sunday, January 23, 2005

از روستائی در بولیوی تا مجلسی در تهران

دیشب برنامه ای را در کانال آرته فرانسه دیدم که نفسم را بند آورد. راجع به دهی در بولیوی بود که حتی برق هم نداشتند. تنها یک تلفن در تمام ده پیدا می شد. اکثر افراد به خصوص افراد مسن ده بی سواد بودند. اما در این ده هر رور از ساعت 6 صبح تا 12 شب باخ، بتهوون، موتزارت و ویوالدی طنین افکن بود. در این ده 400 موزیسین کوچک وجود دارد که از صبح که چشم باز می کنند ویولن و ویلون سل های ساخت خود (ساخت ده) را بدست می گیرند و تا اخر شب باهم می نوازند!! چقدر حیرت آور بود
از قرار این ده را در قرن 17 میلادی یک گروه میسیونر تاسیس کرده بود. و چون استعداد شگرف مردم این ده را در فراگیری موسیقی دیده بودند به آنها موسیقی کلاسیک آموخته بودند. چند سال پیش این ده دوباره کشف شد و یک مدرسه موسیقی در آن تاسیس شد. معلم و رهبر ارکستری چند روز در هفته از شهر به این روستا می آید و ارکستر بچه ها را شکل می دهد و برای آنها کنسرت ترتیب می دهد. از قرار ژن افراد این ده استعداد عجیبی در مورد موسیقی در خود دارد. فراگرفتن موسیقی برای این کودکان عین فراگیری نفس کشیدن است. طبیعی و حیاتی. برای همین برخوردشان با دنیا چقدر متفاوت است با دیگران. نگاهشان ، صحبتشان، لذتشان از دنیا چقدر متفاوت است . یکی از آنان می گفت موسیقی یاد می گیریم نه برای اینکه موسیقی دان شویم بلکه برای اینکه انسان های بهتری شویم

بعد امروز صبح در اخبار گویا خواندم که در مجلس دارند لایحه ای می گذرانند که یاهو مسنجر و اورکات را فیلتر کنند. چون دختر ها و پسرها را هم ارتباط بر قرار می کنند. چقدر دلم برای خودمان می سوزد. چقدر تا کی باید انقدر سطحی نگر و احمق باشیم. این کلانشهر بزرگ را با آن ده کوچک بدون هیچ گونه امکانات مقایسه کردم. ما تنها در پی حذف هستیم . حذف هر آنچه که افق ما را باز تر کند. بگذریم که ان طرف قضیه هم خراب است. برای مثال در اورکات ما ایرانی ها دنبال چه هستیم؟ جز به اثبات رسانیدن خود نحیف مان. کی وارد بحث های عمیق و بدون خط و نشان برای دیگری می شویم؟ همیشه فکر می کنیم ما امکانات نداریم. ولی باور کنیم که در استفاده از امکاناتمان تنبل و مقلد و سطحی نگر هستیم. می دانم که این قضیه بعد تاریخی وفرهنگی و اجتماعی و روانی و اقتصادی دارد. نه که دیگر نقاط دنیا ندارد؟ نه که در روستای گمشده بولیوی مردم همه چیز دارند؟