Sunday, April 02, 2006

هویت مردد و مسکولینیسم

نوشته جسورانه پویان- راز در مورد بهروز وثوقی و" مردانگی هژمونیک" گمشده ایرانی به نظر من دریچه ورود به تحقیقاتی است که هنوزاغلب مردان وبه خصوص مردان ایرانی در مورد آن مقاومت بسیار نشان می دهند.در روزگاری که بیش از پیش فمینیسم و هم جنس خواهی در جهان از اعتبار و مقبولیت برخوردار می شوند، مسئله بحران هویت "مردانه" مسئله ای است که نباید مردان منکرآن شوند و سر در برف فرو کنند.
"مرد بودن" باید در کنار معیارها و ارزش های جدید جامعه تعریف شود و نه بر حسب تصاویر اساطیری. بهروز وثوقی و ناصر ملک مطیعی، جان وین و گاری کوپر .... تصاویر مردانگی روزگاری بودند که زنان هنوز نه رئیس جمهور می شدند و نه در وزیر خارجه و نه وزیر دفاع (فرانسه). حتی در ایرانی که زنان نه در دولت و نه در مجلس (حتی اگر حضور داشته باشند) قدرتی ندارند، در مدت این 27 سال جایگاه خود را در عرصه های عمومی و خصوصی (این بار با زحمت و تلاش روزمره خود و نه با امر همایونی) چنان تغییر داده اند که زنان ایرانی امروز دیگر ربطی به زنان قبل از انقلاب ندارند.
همیشه فکر می کردم که در ایران چقدر سخت است که آدم "مرد" باشد. واقعا با تعریف های سنتی "مرد بودن" از "زن بودن" خیلی سخت تر است. چند بار در روز باید رگ غیرتت بیرون بزند تا بتوانی به همه ثابت کنی که تو "مردی" ؟! مرد شدن در جوامع سنتی آداب سختی دارد ، باید نباید هایش فراوان است، مرد نباید گریه کند، مرد باید در برابر هر خطری بایستد؛ مرد باید از شرف و حیثیت تمام زنان اطرافش دفاع کند وبرای خاطر آن حتی قابل قبول است که کتک کاری کند و حتی آدم بکشد، باید جنگجو باشد و در نهایت بتواند در تمام شرایط و برای تمام افراد از زن و فرزند تا هر رهگذری "مردانگی" خود را ثابت کند. این مردانگی گاه در خشونت باید شکل بگیرد، گاه در زور بازو و قدرت مقاومت وی در برابر هر گونه فشار روحی و جسمی و گاه در توانائی جنسی وی (که متاسفانه این یکی در تمام دعواهای کوچه خیابانی هم به گوش می خورد). به قول مارگارت مید نگرانی از این که پسربچه مرد نشود خیلی بیشتر از این است که دختر بچه زن نشود.
مردان با نگاه سنتی خود و زنان با نگاه فمینیستی، هویت مردانه امروز را مرتب به زیر سئوال می برند، هویت مردد مردانی را که می دانند جهان تغییر کرده و آنها نیز مانند بقیه مردم دنیا ! نیاز به تعریف دوباره دارند. تعریفی که آنها را منطبق با تغییرات جهان کند. اگر فمینیسم امروز در تمام جهان قدرت پیدا کرده برای این است که زنان ابتدا از موضع قربانی جامعه مرد سالار حرکت کردند و با تحقیقات و سعی و کوشش فراوان موضع خود را ازموضع قربانی به موضع زنی در جستجوی یک هویت جدید تغییر دادند. به عبارت دیگر همانطور که فرانکو لاسکلا محقق انسان شناس می گوید زنان موضع شکست خورده را پشت سر نهادند و به اشکال مختلفی از تعریف مقاومت در برابر جامعه مردانه رسیدند. اما مردان اغلب در موضع مقاومت در برابر تغییر نقش زن و مرد در حوزه عمومی و خصوصی مانده اند.در سالهای اخیر تحقیقات بسیاری بر "مسکولینیسم" به اشکال مختلف شروع شده است. تحقیقات مسکولینیسم خود دارای گرایش های متضادی هستند. برای برخی مسکولینیسم برابر می شود با مچیسم و در برابر فمینیسم رادیکال قرار می گیرد. این نوع مسکولینیسم یا از طریق فمینیست های رادیکال مطرح می شود که همه مردان را در یک کاسه می گذارند و یا از طریق مردانی که کماکان به دنبال همان تصویرسنتی مرد اسطوره ای هستند که جای نفس برای هیچ زن و هیچ هم جنس خواهی نمی گذارد و تنها راهی که می شناسد نشان دادن و اثبات مردانگی خود به دیگران است.
اما مسکولینیسم دیگری نیز پا گرفته که نگاه به هویت مردانی دارد که همان گونه که پویان می گوید نگاهشان به هویت مردانه امروز و تعریفشان از "مردانگی" نگاهی "مردد" و پرسشگراست. نویسندگان و محققان آن مردان و زنانی هستند که نگاهشان به شکل گیری هویت کسانی است که در دنیای متغیر و سریع امروزمانند دیگران دچار بحران هویت شده اند و مشکل می توانند تا جایگاه خود را در جامعه امروز تعریف کنند. گاه مهاجران هستند و گاه رنگین پوستان و گاه کارمندان دون پایه دولتی و گاه بی خانمان ها و گاه تنها مردانی هستند که در برابر زنانی قرار گرفته اند که از موضع قبلی خود فاصله زیادی گرفته اند.
مردان ایرانی هم مانند مردان دیگر جهان و شاید بیشتراز بسیاری دیگر دچار بحران هویت هستند. این بحران هویت در کشورهایی که دولتهای نه تنها مرد سالار بلکه کاملا مردانه دارند بیشتر است به خصوص در کشورهایی مانند ایران که زنان از ابتدای انقلاب در تلاش فراوان برای تغییر جایگاه خود در عرصه خصوصی و عمومی هستند. در بسیاری از کشورهای غربی دولت ها تعریف مردانه ای از خود ندارد (هر چند که مرد سالار هستند) اما زنان و هم جنس خواهان منعی برای حضور در دولت و مجلس و ریاست کشور ندارند. حضور افراد نه بر حسب جنسیت و اثبات مردانگی آنها بلکه بر حسب شایستگی آنها تعریف می شود. در ایران اما حکومت چه قبل از انقلاب و چه بعد از انقلاب تعریف کاملا مردانه ای از خود دارند. شاید بسیاری از مسائل اجتماعی و سیاسی ما در عرصه داخلی و یا به خصوص بین المللی نیز در پس این تعریف سنتی از مردانگی باشد که دیگر جائی در دنیای امروز ندارد.
به نظر من تحقیق در این مورد برای دانشجویان رشته های علوم اجتماعی و به خصوص مردان ما بسیار لازم است. کتاب های بسیاری در این مورد نوشته شده اما هیچ کدام ترجمه نشده است. من اینجا چند کتاب معرفی می کنم . کتابهای فمینیست هایی از قبیل الیزابت بدنتر، سیمون دوبووار، فرانسواز اریتیه ، مارگرت مید، ... از کتابهای هستند که دیدگاه جنسیتی (زنانه و مردانه) و نه فقط زنانه دارند و به عنوان کتابهای مرجع مطرح می شوند. اما کتابهایی هم هستند که نگاه جدیدتری به مسائل و مطالعات جنسیتی و مسکولینیسم دارند. چند تا از آنها را می نویسم بلکه بدردتان بخورد
Franco La Cecla, Ce qui fait un homme (Modi bruschi, antropologia del maschio)
George Mosse : L'image de l'homme, l'invention de la virilité moderne

Friday, March 24, 2006

آرزو کردن و رها کردن در سال نو

یادداشت محبت آمیز فرناز نازنین را که خواندم دیدم چقدر خوب خواهد بود اگر هر کدام ما خلاصه و نتیجه ای از آنچه که در سال گذشته برما رفت یا به طور عمومی در وبلاگستان و یا به طور خصوصی برای خودمان می نوشتیم. اگر در وبلاگ بنویسیم مسلما چون در عرصه همگانی است مسائل خصوصی مطرح نمی شوند و یا در لفافه مطرح می شوند. اما آنچه مهم است این است که بتوانیم مسیر حرکتمان را مشخص کنیم که از چه نقطه ای به چه نقطه دیگری رسیدیم. این مسئله نه تنها به خودمان خیلی کمک می کند بلکه به مخاطبین مان هم شاید کمک کند و آنها را هم از جائی که ایستاده اند کمی تکان شان دهد. من شخصا دلم می خواهد دو تا مطلب را یادآوری کنم، دو مطلبی که زندگی مرا خیلی تغییر دادند وکماکان دارند تغییر می دهند و زندگی ام را در نیمه آن کاملا متحول می کنند. و دلم می خواهد این تجربه را از من به عنوان یک نوروزانه و یک عیدی کوچک قبول کنید.

یکی این که یاد بگیری که آرزو کنی – مدتهاست که وقتی از افراد از هر سنی (اما به خصوص ایرانی ها) می پرسم که چه آرزوئی داری می بینم خیلی ها آرزوئی ندارند،یعنی هیچ چشم اندازی غیر از آنچه که دارند می بینند ندارند. زندگیشان در "همینی است که هست و تغییرش هم نمی توان داد" خلاصه می کنند. زندگیشان رفتن از نقطه الف به الف (پریم) است و نه از نقطه الف به یا. البته می توان آرزوهای عجیب و غریب و غیر واقعی داشت، می توان هم آرزوهای بسیار کوچک و دم دستی داشت، که تنها روز مره را کمی تغییر می دهند. من صحبتم از آرزوهای بزرگی است که زندگی ما را ممکن است به کلی دگرگون کند.
چند سال پیش دوستی از من پرسید چه آرزویی داری؟ مات و مبحوت نگاهش کردم چون ناگهان متوجه شدم که به جز آرزوهای دم دستی از قرار سلامتی و رفع فلان بلا هیچ آرزوئی برای خودم و دیگران و مملکتم ندارم. دیدم که سالهاست که دیگر حتی جرئت آرزو کردن هم نداشته ام چون فکر می کردم که هیچ وقت هیچ اتفاقی نمی افتاد. دوستم گفت "این جوری که آرزو نمی کنند. باید آرزو را مانند تخم یک گل در خاک بکاری و هر چند وقت یکبار هم آبش بدی؛ اما نباید هر روز خاک را پس بزنی تا ببینی آیا جوانه کرده یا نه؟ یعنی باید یاد بگیری که صبر کنی" به عبارت دیگر باید آرزو را در قلبت بکاری. باید بهش فکر کنی؛ به آن معتقد باشی ، برایش راه پیدا کنی، برایش ریسک کنی، دل بدریا بزنی...

و از همه مهمتر برای رسیدن به آرزویت باید یاد بگیری که رها کنی. با دست پر نمی توان چیزی بدست آورد. برای گرفتن باید دست خالی باشد وگرنه نمی توانی بگیری، وگرنه دوباره از دستت در می رود. رها کردن یکی از سخت ترین کارهاست اما زمانی که دیگر هیچ چیزی را نداری که رها کنی بهترین زمان برای بدست آوردن است. البته بستگی به نوع آرزو دارد، ممکن است از لحاظ ارزشی برای برخی مثبت باشد و برای برخی منفی. اما به هر حال باید برای رسیدن به آرزوها انتخاب و حرکت کرد. وگرنه هیچ اتفاقی نخواهد افتاد. برای برخی آرزوها باید مادیات را رها کرد؛ برای برخی دیگر عشق و وابستگی های عاطفی را رها کرد، زمانی شعار را برای رسیدن به عمل و اتفاق باید رها کرد. بگذریم که هستند کسانی که مملکت و حیثیت و اعتبار و... را در ازای چیزهایی که ارزشش برای آنها بیشتر است رها می کنند.
آنچه که مهم است این است که آرزو و رویا در تحولات بعدی زندگی ما چه از لحاظ شخصی و چه از لحاظ اجتماعی و سیاسی نقش بزرگی بازی می کنند. مگر نه اینکه داستانها و فیلم های تخیلی – علمی نقش بسیار بزرگی در تحولات علمی جهان داشتند؟ ما هم امسال هر چه را که می توانیم آرزو کنیم اما سعی کنیم که آرزویمان را عملی کنیم یعنی برای آنها کاری بکنیم، کمی فداکاری مثلا. حال اگر هم چندین و چند سال طول کشید بر حسب بزرگی آرزو اشکالی ندارد.

Tuesday, March 21, 2006

نوروز در تهران

سیبستان از نوروز در لندن می نویسد و از دلتنگی های نوروز بارانی در لندن. از دلتنگی شهری که نوروز هنگام کسی به دیدن کسی نمی رود ؛ او از نوروز مهاجران صحبت می کند. راست می گوید یادم رفته بود چفدر نوروز در خارج از ایران دلگیر و بی معنا می شود. نه تنها در لندن بارانی ، حتی در لوس آنجلس آفتابی هم نوروز بی معنا می شود. چون در لوس آنجلس هم به شکل دیگری نظم طبیعت متفاوت است. در مدتی که در لوس آنجلس بودم از دیدن گاه به گاه درختانی که به ناگاه وسط زمستان هوس شکوفه کردن می کردند عصبانی می شدم. هر چیزی جای خود دارد. نباید به بهار بی حرمتی کرد و وقت و بی وقت او را احضار کرد.
سیبستان از نشانه شناسی نوروز می گوید. فکر می کنم کنار تمام چیزهایی که او نام برده؛ یک عنصر دیگر را هم باید اضافه کرد که تنها برای تهرانی ها معنا دارد. آن هم اینکه تنها زمانی که تهران قابل زندگی می شود نوروز است. چون خیلی ها از تهران می روند. چون تهران خلوت می شود. نوروز برابر می شود با نفس کشیدن در تهران ! تنها زمانی که می توانی ببینی که تهران نهایتا شهر زیبائی است، که می توانی ببینی که قله دماوند چقدر نزدیک است ؛ که این شهر عظیم چگونه بین کوه های مختلفی از شمال و غرب و شرق گرفتار آمده و تنها راه فرارش در جنوب به بیابان است آنوقت دلت برای این دایناسور بیچاره تهرانی می سوزد که چگونه گرفتار ما آدمها آمده است.
نوروز تنها زمانی است که تهران شبیه یک شهر انسانی می شود. شهری که در بزرگراهها و خیابان هایش اتوموبیل در حد معقول است ، شهری که در روز می توانی حد و حدودش را کم و بیش ببینی و شب هم حتی ستاره بشماری ، شهری که آدمهای آن بهم فحش نمی دهند؛ عبوس نیستند؛ شلخته و بد لباس نیستند؛ بلکه همه منظم و مرتب لباس پوشیده اند و به هم لبخند می زنند و به هم عیدی می دهند و به دیدن هم می روند. نوروز تهران تبدیل به یک شهر واقعی می شود و آدمهاش هم تفریبا شبیه به شهروند ها ی واقعی...

اما نوروز امسال متقارن بود با اربعین حسینی. نوروزی که باعث شد تا یک بار دیگر دو ضلع اساسی مثلث (ایران، اسلام و مدرنیته) با یکدیگر وارد جدال بزرگی شوند تا حفانیت خود را به ثبوت برسانند. عید و عزا با هم وارد کارزار شدند، اما چه کارزاری. در ایران هر چه شود باز هم نوروز پیروز بود و هست... شاید جالب ترین نمود آن در زمان تحویل در کانال 3 تلویزیون جمهوری اسلامی بود که در کمال ناباوری بر روی دعای دم عید صدای طبل و دهل گذاشتند و روایت جدیدی از تحویل سال به سبک موسیقی پیتر گابریل ارائه کردند که به نهایت پست مدرن بود ولی آخر خیلی ها نفهمیدند که آیا سال تحویل شد یا نه؟ از طرف دیگر در بیشتر محله های تهران همزمان با تحویل سال صدای انفجار ترقه و نارنجک ها بود که تهران را می لرزاند. انگار که تمام بچه ها در سطح شهر با هم قرار گذاشته بودند تا یادآور صدای توپ تحویل برای آدم باقیمانده در تهران شوند.
امامزاده ای نزدیک به ما از صبح دیروز دور تا دور روی هره ها سبزه و گل های سینه ره رنگ وارنگ گذاشتند و در وسط این همه سبزه و گل هم فرش پهن کردند و مردم هم آمدند تا عزاداری کنند بعد هم شام و نهار دادند و همه به خوبی و خوشی رفتند سراغ زندگیشان. این هم بیشتر از اینکه شبیه به عزاداری باشد شبیه به یک مهمانی محلی بزرگ و خوب بود. اما مهمانی که خیلی پر سر وصدا بود. مهمانی که صاحب خانه زیاد مراعات همسایگان را نکرد وعزاداری را تمام روز با صدای بلندگوها به همگان تحمیل کرد ، آنهم دم عید، دم نوروز... خیلی بد است رعایت همسایه نکردن
پا به پای عزاداری در امامزاده ، تلویزیون را روشن کردیم تا لحظه تحویل را از دست ندهیم. با برنامه عزاداری امسال و برای احتراز از شنیدن ناله و گریه و نوحه لاجرم مرتب در حال کانال چرخانی بودیم تا بلکه جایی بویی از عید استشمام کنیم. تمام کانال ها شدیدا مردانه و همگی سیاه پوش بودند. اما در این میان یک چیز جالب پیدا کردیم که در نوع خود واقعا بی نظیر بود : دریکی از کانال ها (فکر می کنم که کانال یک بود) در یک صحنه آرائی که بیشتر به درد فیلم "بچه رزماری" می خورد هفت سین سیاهی چیده بودند با لاله ها و رزهای سیاه. تا به حال فکر نکرده بودم که هفت سین را می توان با محتوی دیگری غیر از عید نوروز و پیام زندگی چید. یعنی هفت سین را که تمام آن نشان زندگی است را می توان با مرگ در آمیخت و نشانه های زندگی و بهاررا با رنگ سیاه آعشته کرد و به آن محتوی عزا داد. خلاقیت می خواهد تا بتوانی چنین کنی و هفت سین سیاه بچینی و این همه گل سیاه و گران قیمت و نایاب پیدا کنی تا نهایتا بتوانی مثل همیشه بین دو صندلی عید و عزا بنشینی و خوشحال باشی از اینکه به هیچکدام نه نگفتی ! آفرین به این همه خلاقیت

Tuesday, March 14, 2006

فرهنگ تظاهرات در ایران و در فرانسه

حتما در جریان تظاهرات دانشجویی فرانسه هستید. و می دانید که برای اعتراض به قانون کار جدیدی است مربوط به کسانی که برای بار اول وارد بازار کار می شوند. این قانون مسلما باعث نگرانی بسیاری از دانشجویانی که دیر یا زود وارد بازار کار فرانسه می شوند شده است و آینده آنها را تحت تاثیر قرار می دهد. اگر می خواهید راجع به علت این تظاهرات بدانید می توانید برای مثال به وبلاگ روزنوشته های یک روزنامه نگار مراجعه کنید.
بعد از چند روزی که از از روز جهانی زن و تظاهرات زنان در پارک دانشجو می گذرد مقایسه این دو اعتراض بسیار جالب است. اغلب شعارهای زنان شعارهای بسیار بنیادی در مورد حقوق برابر زنان بود یعنی شعارهایی که به تمام مردم مربوط می شود اعم از زن و مرد (لااقل کسانی که فکر می کنند که مدرن شده اند و به دموکراسی علاقه و یا عقیده دارند). اما از قرار کمتر عابر و رهگذری واکنشی نشان داده که این شعارها مربوط به آنها هم هست. این تظاهرات در بهترین حالتش صنفی و تنها مربوط به یک تعداد بسیار کمی از "زنان" دیده شد که ربطی به مردم ! هم نداشت که بیخودی خودشان را درگیر کنند. اما در فرانسه تغییر در قانون کار ممکن است به سرنگونی دولت آقای دوویلپن بیانجامد. همچنان که تا به حال بسیاری از دولتهای فرانسه به علت تظاهرات و اعتصابهای مردم سرنگون شده اند نه به این علت که ضعیف بودند و یا کم سرکوب کرده اند ؛ بلکه به این علت که مسائل در مقیاس کلانشان دیده می شود. برای اینکه اصولا در فرانسه فرهنگ تظاهرات و اعتراض وجود دارد؛ در حالیکه در ایران چنین فرهنگی به نظر من وجود ندارد. انقلاب اسلامی یک استثناء بود؛ .همه چیزش یک استثناء بود و برای همین هم تکرار نخواهد شد به نظر من هیچ چیزیش تکرار نخواهد شد
اما در فرانسه فرهنگ اعتراض و تظاهرات و سرعت و وسعت آنها پدیده فوق العاده جالبی است که از قرن 18 باقی است. برای مثال به نوشته لیبراسیون امروز از 84 دانشگاه فرانسه 52 دانشگاه پیوسته اند به خیل تظاهر کنندگان و اعتصاب گران. در واقع تظاهرات و اعتصاب ها در فرانسه یک امر بسیار جدی است و هم مردم و هم پلیس با آن بسیار جدی برخورد می کنند. سندیکاها، احزاب، گروه های دانشجویی به سرعت موضع می گیرند و سازماندهی و برنامه ریزی می کنند و از همه مهمتر به علت ساخت مدنی جامعه، این موضع گیری ها خیلی زود از چهارچوب گروه فراتر می رود و در مقیاس ملی مطرح می شود. در عوض پلیس و از همه بدتر پلیس ضد شورش فرانسه هم به همان جدیت با باتوم و سپر و گاز اشک آور و غیره حمله می کند و باور کنید که شوخی هم ندارند و دستشان برسد چنان می زنند که بلند شدنت با خداست. آن موقع ها (زمان دانشجویی من مثلا) تظاهرات که در می گرفت وقتی پلیس ضد شورش حمله می کرد دانشجویان یک صدا داد می زدند CRS = SS یعنی پلیس ضد شورش برابر است با گشتاپو ! این را گفتم که یاد آوری کنم که فکر نکنید که تنها نیروی انتظامی ماست که بلد است با باتوم بزند. پلیس ما کم و بیش شبیه پلیس بقیه دنیاست کارش را درست انجام می دهد و می زند؛ غیر از این که قرار نیست کاری بکند. اشکال از خودمان است که اصلا شبیه بقیه نیستیم. چرا؟ چون مسائل را کماکان شخصی و مربوط به گروه های کوچکی می بینیم و اصلا ابعاد کلان آنرا در نظر نمی گیریم. می خواهد مسئله زنان باشد ؛ و یا دانشجویان و یا مسئله تدفین شهید در دانشگاه شریف و یا میدان شهر؛ یا تظاهرات رانندگان شرکت واحد باشد به هر حال هرچه که باشد ربطی به ما ندارد؛ اعتراض ها و تظاهرات تنها صنفی است و صنفی هم باقی خواهد ماند آنهم در یک حد و حدود جغرافیایی خاص !
در ضمن سیبستان عزیز ممنون که لطفت شامل حال ما هم شد. طبق معمول خوشحالم کردی که هیچی ، کلی هم خجالتم دادی... به خصوص که حالا حالاها شرمنده خواهم ماند چون این وبلاگ نویسی هم ما را حسابی گذاشته سر کار. همین قدر هم که می نویسم کلی از همه چیز مثل همیشه عقبم و اصولا شرمنده از عقب ماندن و ننوشتن و الباقی

Wednesday, March 08, 2006

روز جهانی زن با مقادیری برچسب های نوستالژیک

اول از همه دست تمامی دست اندرکاران مراسم روز جهانی زن درد نکند واقعا در شرایط فعلی زحمت کشیدند و در چند جا مراسم بحث و گفتگو و فیلم و غیره ترتیب دادند و روز جهانی زن را در شرایط فعلی حتی بهتر از سابق برگزار کردند. حیف که نمی شد در تمامی برنامه ها به طور همزمان شرکت کرد و به هر حال همه قمستی از برنامه ها را از دست دادند.
من شخصا من در مراسم مجموعه شقایق (هشت تا هشت) شرکت کردم چون دلم می خواست ببینم چه بحثهایی راجع به جنبش زنان از 8 مارس گذشته تا 8 مارس امسال در خواهد گرفت. در قسمت قبل از ظهر یک میزگرد بسیار جالب ترتیب داده شده بود که خانم لاهیجی، آقای جلائی پور، خانم فاطمه صادقی و آقای بابک احمدی و خانم شادی صدر شرکت داشتند. به نظر من بحث های خوبی مطرح شد که نهایتا بحث و جدل جالبی را هم بین مخاطبین و سخنرانان به وجود آوردند.
آنچه توجه من را بیش از سخنرانی ها به خود جلب کرد وابستگی ذهنی برخی از دوستان اعم ازفمینیست و غیر فمینیست ؛ اما عمدتا نسل جوان ما به واژگان و تعاریف مارکسیستی و چپ گذشته بود که خیلی به نظر نوستالژیک و خارج از متن به نظر می آمدند. متاسفانه چپ زدگی، مارکسیسم زدگی و شعار زدگی آنهم خارج از متن اجتماعی – اقتصادی و فرهنگی کنونی و نیز استفاده از واژگان و تعاریف آن در دنیای فعلی یکی از معضلات روشنفکران ما از پیر تا جوان شده. در میان صحبت ها و نقد هایی که شد بیش از هر چیز برچسب هایی بود که چپ و راست به سخنرانان زده شد : برخی از حضار چنان از طبقه کارگر و جنبش کارگری صحبت می کردند انگار که در دهه 1960-1970 به سر می برند و سخنرانان را کم و بیش یک مشت بورژوای بی درد و یا آکادمیسین های گسسته از جامعه ای خطاب می کردند که بهتر بود کمی به جای کتاب خواندن وارد جامعه می شدند تا ببینند دنیا دست کیست ! برای برخی هنوز راه جنبش فمینیستی ایران وابسته و در زیل جنبش مردم ایران قرار دارد..
چقدربعضی از این برچسب ها و انتقادات نوستالژیک بودند و چقدر دلم برای اون دوران تنگ شد ! دورانی که عصر ایدئولوژی بود و همه به چیزی و به اصولی معتقد بودند. اما دورانی بود که اگر هم در ایران وجود داشت به هر حال عصرش با انقلاب به پایان رسید چون بسیاری از ارزش ها و مفاهیم اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی زیر و رو و دگرگون شده بودند.
زمانی که ساکنین جدید ویلاها و قصرهای شمال شهر رسیدند یعنی کسانی که گاه حتی از نعمت سواد در حد خواندن و نوشتن هم محروم بودند و زمانی که در عوض میلیونر ها و وزرا و وکلا و ارتشبدها آواره جهان شدند و استادان و معلمان و حتی در برخی موارد دکترها و مهندسین حذف و بیکارشدند دیگر نمی توان از همان مفاهیم طبقاتی حرف زد که قبلا در زمان شاه و یا در دیگر نقاط جهان از آن صحبت می شد. تعریف دنیا و طبقات اجتماعی امروزه نه در ایران که در سراسر جهان به1000 دلیل تغییر کرده است ، در همه جا صحبت از انبساط طبقه متوسطی است که باعث شده تمام طبقات دیگر مفهوم قبلی خود را از دست بدهند. جامعه شناسان و اقتصاد دانان بسیاری راجع به این مقولات صحبت کرده اند، اما نمی دانم چرا کسی وقتش را تلف خواندن این کتاب ها نمی کند ! و چرا معیارهای سنجش و ارزش گذاری های ما بعد از قریب سه دهه انقلاب تغییر نمی کند؟
در این میان به همین دلایل بالا یک انتقاد هم به دوستان عزیز فمینیست و دست اندر کار دارم که از بقایای نوستالژیک موسیقیایی عصر طلائی "حاکمیت ایدئولوژی ها" و در صدر همه ایدئولوژی چپ استفاده کرده اند و آهنگ سرود "ساکو و وانزتی" را دستمایه سرود جنبش زنان امروزایران کرده اند. آیا همان بچه های خوش سلیقه ای که موسیقی سرود "نه" را ساختند نمی توانستند سرودی دست اول و زیبا برای جنبش زنان بسازند؟ سرودی که یادآور هیچ چیز دیگری جز جنبش زنان ایران در دوران کنونی نباشد.

Friday, March 03, 2006

روایت ایتالیائی استادیوم صد هزار پسری

وقتی که متن های زیبا و تاسف بار فرناز و بقیه دوستان را در مورد تلاش آنها برای شرکت در استادیوم 100 هزار پسری می خواندم یاد دوستی ایتالیائی افتادم که چند سال پیش به عنوان گزارشگرموسسه خبری آنسا برای چند سال به ایران آمده بود و توانسته بود به عنوان اولین زن خبرنگار و یا اصولا به عنوان اولین زن وارد استادیوم 100 هزار نفری شود (به یاد ندارم برای کدام مسابقه بود اما قاعدتا می بایست مسابقه بسیار مهمی از لحاظ سیاسی بوده باشد که چنین اجازه ای به وی داده بودند). توصیف او از حضورش در استادیوم واقعا جالب بود. داستان حیرت بیش از حد یک زن اروپایی معمولی بود زمانی که وارد مکانی بسیار عام از نظر وی و بسیار خاص و مردانه از نظر ایرانی های بعد از انقلاب می شد. تعریف وی از حیرت هزاران مردی که در محیط کاملا مردانه استادیوم به ناگاه خود را مواجه با یک زن اروپایی دیدند نیز خالی از لطف نبود. به گفته او "هنگامی که وارد استادیوم صد هزار نفری شدم به ناگاه جمعیت از سر راهم کنار رفت و تونلی باز شد تا من به راحتی وامنیت رد شوم. چنین تجربه ای را هرگز در عمرم نداشتم. آن لحظه به یاد حضرت موسی افتادم که هنگامی که عصای خود را بر دریاها زد آبها کنار رفتند و راهرویی درست شد تا وی و مردمانش رد شوند. تجربه من هم همینطور بود وقتی وارد استادیوم شدم همه مردها به کناری رفتند تا من رد شوم . آن لحظه حس کردم شاید تبدیل به ملکه ای شده باشم که زیبائش آنقدر حیرت انگیز است که کسی را یارای مقاومت نیست و یا حتما معجزه عصای حضرت موسی با من است که چنین اقتداری برای به کنار زدن این همه مرد پیدا کرده ام... " نمی دانستم چه بگویم این داستان بامزه و بسیار پرهیجان برای او در واقع برای من هم گریه دار و هم خفت آوربود. چون یا استادیوم 100 هزار نفره داری و وارد بقیه بازی "مدرنیته" هم می شوی و یا فوتبال و استادیوم و خبرنگارو تلویزیون و مسابقه های بین المللی را دیگر بگذار کنار و الکی خودت را مسخره نکن.
در واقع جالب است که چگونه هر روز بیش از گذشته می توانیم بیشتر در گرداب خودمان غرق شویم و ساختار اندرونی و بیرونی گذشته را به کل شهر و ساختار اجتماعی مان تسری بدهیم. داستان این دوست ایتالیائی در واقع اشاره ای است به استعداد وافر ما برای تخلیه عملکرد های شناخته شده فضاها و برای به وجود آوردن اندرونی های بی در و پیکر در فضاهای طبیعی و شهری از آسمان و دریا و کوه و دشت گرفته تا استادیوم و خیابان و کوچه و کافی نت و وبلاگ و احتمالا چهارشنبه سوری و بعد هم عید و بعد هم خانواده و بعد هم شاید کم کم نسل ایرانی از روی زمین برداشته شود؟

Tuesday, February 28, 2006

حمل و نقل عمومی در پاریس ، لوس آنجلس و تهران

در آرشیو وبلاگ من فکر می کنم 3-4 مطلب راجع به رانندگی و ترافیک و اتوموبیل باشد چرا؟ چون از رانندگی به طور کلی اما به و خصوص در تهران واقعا بیزارم (البته این تهران من را به این روز انداخته) بنابراین در هر کجای دنیا که باشم مجبورم به هر صورت از حمل و نقل عمومی استفاده کنم و در نتیجه حرف برای گفتن زیاد دارم. مقایسه متروی پاریس، اتوبوس های لوس آنجلس و تاکسی های تهران تصویر جالبی از این سه شهر می دهند. هر چند که از یک جنس نیستند اما هر کدام در شهر خود مهمترین وسیله حمل و نقل عمومی هستند و بنابراین حامل ناگفته های اجتماعی جالبی هستند.

اول پاریس - شهری که تمام دوره دانشجوی ام را در آن سپری کردم وبه احتمال قریب به یقین از همه جای دنیا بیشتر دوستش دارم ! پاریس برای من کمی تا قسمتی مترادف با مترو است !چون بدون تعارف اغلب امتحان ها و کتابهای جالب این دوره زندگی ام را در مترو خواندم .بعلاوه برای منی که آن موقع یک جوجه جامعه شناس بودم دیدن این همه آدم عجیب و غریب و متنوع با فرهنگهای مختلف و زبانهای گوناگون در مترو بسیار جالب و آموزنده بود. در ساعاتی که در مترو بودم نه تنها شاهد روابط اجتماعی، عاشقانه، دعواها؛، دوستی ها بودم بلکه آنجا بود که با فرهنگ زبان بدن وقدرت نگاه و بو و صدا در برقراری ارتباط و یا فرار از آن آشنا شدم. طرز ایستادن و نشستن و فاصله ایجاد کردن افراد با فرهنگ های مختلف را به خوبی حس کردم و به نوعی کتاب جالب ادوارد تی هال (ابعاد پنهانی) را شخصا تجربه کردم.
شاید از مهمترین وجوه اجتماعی متروی پاریس همگانی بودن ان به معنای واقعی کلمه است. به عبارتی نه تنها خطوط مترو در تمام شهرگسترده است بلکه در متروی پاریس همه جور آدم پیدا می شود کرد، یعنی به استثناء اقشار بسیار پولدار و یا بسیار فقیر همه مردم از مترو استفاده می کنند: از کسانی که شب با پاپیون و لباس شب به اپرا می روند تا بی خانمان ها و مهاجران کم در آمد همه سوارهمان واگن می شوند و در کنار هم می نشینند. حالا گیریم که بهم نگاه نمی کنند و یا در معرض بو (ناخوش و خوش) یکدیگر قرار می گیرند. متروی پاریس در واقع روایت زیرزمینی این شهر و به بزرگی خود پاریس است و دنیای خودش را دارد.
(محض اطلاع بدانید که اولین خط متروی پاریس در سال1900 شروع به کار کرد و در حال حاضر نیز 16 خط و 297 ایستگاه مناطق مختلف شهر را به هم متصل می کند - برای اطلاعات بیشتر از ویکی پدیا غافل نمانید این یکی فرانسه است اما کنارش انگلیسی و یا هر زبان دیگری به احتمالی فارسی هم پیدا می کنید).

لوس آنجلس درست برخلاف پاریس، در لوس آنجلس حمل و نقل شهری به شدت طبقاتی است. در واقع هرچند شبکه اتوبوس رانی اش نسبتا خوب است اما آنقدر مسیرها طولانی است که کمتر کسی فکر اتوبوس را می کند. لوس آنجلس شهری است به نهایت گسترده که تنها برای بشری ساخته شده که علاوه بر دو پا دارای اتوموبیل نیز هست. در این شهر عظیم که تنها به عشق و با تکیه بر اتوموبیل ساخته شده باید واقعا بیچاره و فقیرو یا عاجز واز کارافتاده باشی که اتوموبیل نداشته باشی و از اتوبوس استفاده کنی. مترو هم که تنها مرکز مالی و بیزنس شهر را پوشش می دهد و هزینه بالائی هم دارد تنها مورد استفاده اقشار بسیار خاصی است. افرادی که سواراتوبوس می شوند یا فقیرند، یا مسنند، یا در وضعیتی نیستند که امکان رانندگی داشته باشند. زمانی که وارد اتوبوس های لوس آنجلس می شوی می فهمی که حاشیه ای بودن چه معنائی دارد. در اتوبوس های لوس آنجلس زبان انگلیسی در رده چهارم و پنجم قرار دارد، هر کسی رنگی و زبانی دارد. اتوبوسهای لوس آنجلس دنیای مارژینال ها (حاشیه نشین های جامعه) است.

و اما تهران خودمان... که به نظر من از لحاظ شبکه حمل و نقل اتفاقا شهر بسیار جالبی است چون نه تنها شبکه های رسمی تاکسی رانی و اتوبوس رانی و مترو دارد بلکه "شخصی" ها هم بار بزرگی در جا به جائی مسافران دارند. اما استفاده از حمل و نقل عمومی در تهران هم طبقاتی است و هم جنسیتی ! طبقاتی است چون در کنار اتوموبیل های شخصی تاکسی های آژانس وجود دارند و بسیاری از افراد مرفه جامعه هرگز از تاکسی معمولی و اتوبوس استفاده نمی کنند (شاید گاه از مترو اما تنها در صورت لزوم) و حتی اگر اتوموبیل شخصی نداشته باشند تنها با آژانس جا به جا می شوند و جنسیتی است چون ورود به تاکسی و اتوبوس و مترو همه وابسته می شود به آدابی که زیربنای آن جنسیت است و نگاه شما به "دیگری".
در کشوری که از 27 سال پیش تا کنون نگاه به مکان در درجه اول بر اساس تفکیک جنسیتی است ، تاکسی های شهری ما در دنیا بی نظیرند. در واقع در کمتر کشوراروپائی و امریکائی غریبه ها چنین در آغوش یکدیگر می نشینند و صداشون هم در نمی آید ! در تاکسی نشستن مسلما کار ساده ای نیست یعنی آداب و کدهای رفتاری و بدنی مفصلی دارد که باید بلد باشی وگرنه مورد اعتراض و گاه فحش و فضیحت قرار می گیری. برای مثال مدتها طول کشید تا آقایان یاد گرفتند تا خودشان را جمع وجور کنند تا حداقل جا را بگیرند تا مورد اعتراض خانمها واقع نشوند. فکر می کنم هر مردی که سوار تاکسی شده و در کنار خانمی نشسته حداقل چندین بار به حق و یا ناحق مورد اعتراض خانمهایی قرار گرفته است. بسیاری از مواقع حق بوده اما گاهی هم تنها به علت ترس و تصویرهای از پیش ساخته دختران و زنان از مرد غریبه بوده است. در این مدت بنابراین طرز نشستن زنان و مردان در کنار هم و در تاکسی مسلما قواعد و آداب پیدا کرده که کم و بیش همه آنرا رعایت می کنند. اما آنچه که اعتراض بر سرآن هنوز غیر قابل باور و غیر مرسوم است اعتراض به ورود همجنس به فضای حریم شخصی دیگری در تاکسی است. در واقع آنچه که جالب است این است که برای افراد هم جنس گویا حریم بدن وجود ندارد و خیلی راحت وارد حریم بدن دیگری می شوند و چون هم جنس هستند فکر می کنند که اصلا مسئله ای نیست. بسیارپیش می اید که بعضی از خانمها از ترس مرد ! چنان به خانم بغلی می چسبند که جای نفس برای دیگری باقی نمی گذارند و زمانی که اعتراض می کنی که خانم انقدر به من نچسب ، ناباورانه نگاهت می کنند که وا چرا؟ من که زنم ! گاهی هم هیچ مردی در اطراف وجود ندارد و تنها تنبلی است که باعث می شود که کوچکترین حرکتی نکنی تا دیگری هم راحت بنشیند و اگر خواست به تو نچسبد، بتواند.

حالا که صحبت از تهران شد روز شنبه 13 اسفند ساعت 5.30 تا 8 در خانه هنرمندان ایران سالن بتهوون اولین معرفی رسمی اطلس کلانشهر تهران است. اگرمی خواهید بدانید تهران واقعی چه شکلی است، خصوصیات اجتماعی آن از لحاظ جغرافیایی چیست و یا اینکه چگونه این اطلس تهیه شد و نیز چه استفاده ای از آن می شود کرد و نهایتا برنامه های بعدی آن چیست قدمتان روی چشم !

Friday, February 24, 2006

قرون وسطای جهانی شده

واقعا عجب دنیایی شده ! دنیای مان دارد به شدت شبیه به فیلمها و داستانهای قرون وسطائی می شود. جنگ های مذهبی، شیوع بیماری های واگیردار غیر قابل علاج؛ روی آوردن به جادوگری و خرافات ... تنها فرقش وجود تکنولوژی در این میان است که قدرت تمام این نیروهای شر را چند برابر و سیاره ای کرده است. چه کسی فکر می کرد که دهه اول قرن بیست و یکم بازگشتی بزرگ به یکی از سیاه ترین دوران تاریخ بشری باشد؟ چه کسی فکرش را می کرد که انسان متمدن قرن بیست و یکم که فریاد دموکراسی و مدارا وحقوق بشر وعلم و دانشش گوش فلک را کر کرده بود به این آسانی به گذشته ای باز گردد که سیاه ترین دوران تاریخ معاصر بشر بود؟
جنگ مذهبی که اکنون بین مسلمانان و مسیحیان به علت بی احترامی و استهزاء مقدسات مسلمانان در گرفته به نظر من وجه دیگری از خراب کردن مسجد سامره به وسیله گروه سنی زرقاوی و یا حتی تخریب حسینیه درویشان گنابادی به وسیله متعصیبین قم است. جنگی است بر علیه مقدسات و اعتقادات و باورهای دیگری . جنگ است که تنها میل به اعمال قدرت خود و حذف دیگران به هر قیمتی دارد. زیرا بارگاه حق را آنچنان کوچک می دانند که جای برای دیگری وجود ندارد، دور آن را هم سیم خاردار می پیچند تا احدی غیر خودی پای در آن نگذارد همان گونه که کشیشان دوره تفتیش عقاید با دیگران کردند.
اما شباهت دنیای کنونی ما با قرون وسطا به جنگهای مذهبی و تفتیش عقاید ختم نمی شود. شباهت وحشتناک دیگرش سربرآوردن بیماری های واگیرداری است که مانند طاعون و وبا در دوران قرون وسطا امکان دارد میلیونها قربانی بگیرد بدون آنکه قد علم به مبارزه با آن برسد. تنها ما انسانها پیشرفت نکرده ایم. بلکه در این چند قرن ویروس ها هم تدابیر بسیاری برای مقابله با ما انسانها تدارک دیده اند . آنها هم یاد گرفته اند تا عین ما آدمها مرتب تغییر هویت دهند و شکل و عقیده عوض کنند تا کسی آنها را نشناسند و بتوانند در کمال امنیت انتقام طبیعت را از انسان چموش بگیرند !همانطور که امروزه تروریست ها بین آدمهای معمولی پنهان می شوند و با پوشیدن لباس پلیس بمب در مساجد می گذارند ! اما در مورد طبیعت انسان خیلی مقصر است. انسانی که آنقدر با ژن های مختلف ور رفت تا آنها را به نفع خود دگرگون کند امروز یک بار دیگر در برابر قدرت طبیعت حیران و عاجز مانده.
دانشمندان دنیا امروز درگیر مبارزه با دو ویروس جدید و بسیار خطرناک برای جان میلیونها انسان هسنتد. دنیا درگیر روایت جدیدی از فیلم پرندگان آلفرد هیچکاک در مقیاس سیاره ای شده که باعث می شود که نه تنها میلیونها مرغ و پرنده بدبخت هر روز کشته شوند و یا از بیماری بمیرند بلکه یکی از مهمترین منابع پروتیینی جهان کم کم از رده خارج شود. وحشت ازامکان ترکیب شدن ویروس آنفولانزای مرغی (که به عنوان طاعون مرغی هم شناخته شده) و یا اشکال دیگر آین ویروس که از طریق خوک و اسب هم می توانند ظهور کنند با ویروس آنفولانزای انسانی وامکان سرایت بسیار سریع آن به صورت یک اپیدمی جهانگیرمسئله ای است که هنوز کسی دلش نمی خواهد به طور جدی به آن فکر کند اما واقعیت این است که بسیاری از دانشمندان صحبت از دوره جدیدی از رواج اپیدمی های بزرگ را در سطح سیاره ای می کنند. از آن طرف ، خطر آلودگی به بیماری چیکونگونیا از طریق نیش پشه در جزائر اقیانوس هند که فاقد هر گونه دوا و داروئی است وحشت به جان اهالی این جزائر انداخته است. تا به حال بیش از130.000 نفر را آلوده کرده و 77 نفر هم تا به حال جان خود را از دست داده اند. این بیماری باعث تب بیش از 40 درجه و درد های وحشتناک و کشنده استخوانی و عضلانی می شود و تنها مسکنی که فعلا وجود دارد اسپیرین است و قرصهائی است که تب و درد را کاهش دهند.
آنفولانزای مرغی به همه ما ربط دارد. به ساکنان هر کشوری که از پرندگان ویزا نخواهد وآسمانش برای پرواز پرندگان باز باشد ! ای کاش پرندگان پرواز را از خاطر می بردند چون اگر به یاد داشته باشند انسان نیز زودتر از موعدش مردنی می شود. اما در مورد پشه چیکونگونیا حتما می گویید به من چه مربوط ! جزائر اقیانوس هند هیچ ربطی به ما ندارند. اما فراتر از مسئله انسانی و کلی آن، این مسئله زمانی برایتان مهمتر می شود که دوست عزیزی در جزائر رئونیون داشته باشید که برای فرار از دست انسانهای به اصطلاح متمدن فرانسه و امریکا و ایران و غیره به نقطه ای ازکره زمین روی آورده باشد که در آن جا تنها به دنبال آرامش بود چون از دیو و دد ملول بود. آن وقت است که هر روزباید فکر کنی نکند که شبها بدون پشه بند بخوابد ، مبادا برود جنگل راه برود مبادا پشه نیشش بزند. اما سخت است که جلوی پرواز پرندگان و پشه ها را بگیری. این کاش حداقل می شد جلوی حماقت انسانها را گرفت ! زهی خیال باطل

Thursday, February 02, 2006

War of the Roses

وقتي از مملکتت دور هستي و در جائي به سر مي بري که در واقع بزرگترين تهديد کننده کشورت هست ؛ وقتي هر روز در راديو و تلويزيون و حتي تلويزيون مدار بسته اتوبوس ها مي بيني که خبر اول در مورد ايران و خطر ايران براي کل جهانيان است اوضاع يک جور ديگر مي شود. نمي دانم شايد به حق و شايد هم به ناحق به شدت نگرانم. اين بار نگراني ام از اين است که خيلي از امريکائي ها حتي کساني که علنا بر عليه حضور امريکا در عراق هستند اين مسئله را باور کرده اند که ايران دارد سلاح اتمي توليد مي کند (والله نمي دانم حالا دارد توليد مي کند يا نه؟ ولي وظيفه ملي و وطني ما فعلا ايجاب مي کند که بگويم اي بابا سر کار گذاشتنتون ! کدام سلاح اتمي ... برق هم به زور داريم سلاح اتمي کدومه) چند روز پيش يک آدم نازنين امريکائي بعد از کلي حاشيه رفتن آخر پرسيد آيا راست است که در ايران ؛ ايراني ها از امريکائي ها متنفرند؟ گفتم مي داني فکر مي کنم رابطه ايران و امريکا (البته بيشتر در سطح دولتها ولي در مورد مردم هم فکر مي کنم کم و بيش درست باشد) عين فيلم جنگ گل سرخ است. يعني داستان عشق و تنفر غريبي است که نهايتا همديگر را واقعا خورد و خاکشير مي کنند و جفتشان در آغوش هم مي ميرند ! (حالا در مثل مناقشه نيست) . بياييد رابطه ايران را با ديگر کشور ها در نظربگيريد. مثلا رابطه عاطفي ايران با امريکا اصلا شبيه مثل رابطه عاطفي ايران با حتي فرانسه و حتي انگليس !! نيست. علي رغم تمام تاريخ مشترکي که ايران و انگليس بر سر جريان نفت با هم داشتند هيچوقت ايران با انگليس وارد يک رابطه عاطفي نشد. رابطه اين دو تنها اقتصادي و سياسي بود. اما ايران و امريکا با اينکه از همديگر به شدت زخمي و داغدار شده اند اما به ۱۰۰۱ دليل (سياسي ؛ اقتصادي؛ و همينطور فرهنگي و اجتماعي) نمي توانند دست از سر همديگر بر دارند و کار خودشان را با هم يک سره کنند. وجود ايراني هاي موفق و پرکار در اينجا ؛ شنيدن زبان فارسي و حضور فرهنگ ايراني در بسياري از محله هاي لوس آنجلس و حومه و همچنين در بسياري از ديگر شهرهاي امريکا باعث شده که فرهنگ ايراني لااقل در برخي از ايالت ها جزئي از فرهنگ امريکائي شود و احساس غريب بودنش را از دست بدهد.اين ادغام فرهنگي حداقل در کاليفرنيا تنها بدر مورد برخي از کشورها مثل ژاپن و چين و مکزيک و ايتاليا (يعني کشورهاي مهاجر فرست اصلي در اين ايالت) صورت گرفته. از سوي ديگر هنوز خاطره شاه و فرح و روابط دوستانه ايران و امريکا در ذهن لااقل نسل هاي گذشته به خوبي وجود دارد. با هر آدم مسن امريکائي که حرف مي زني مي گويد من قبل از انقلاب ايران بودم و چند کلمه اي هم فارسي برايت صحبت مي کند (حالا منظورم همه نيست ولي زياد پيش مي آيد). اما داستان ما اينجا يک اشکال پيدا مي کند : براي اغلب امريکائي ها (همچون بسياري از ايرانيان مهاجري که بعد از انقلاب ديگر به ايران نيامدند) دو تا ايران وجود دارد. يکي ايران که در خاطره ها وجود دارد و يکي هم ايراني که امروز هست.
در ميان مهاجرين ايراني هستند کساني که بيش از ۲-۳ دهه است که به ايران نيامده اند ؛ فرزندانشان به سختي فارسي صحبت مي کنند و يا اصلا صحبت نمي کنند (گاه علاقه آنها را که به زبان و فرهنگ فارسي مي بيني که هيچي هم از آن نمي فهمند واقعا دلت از اين گسست اجباري مي سوزد). علي رغم اين گسست فيزيکي مهاجرين با ايران ؛ بسياري از آنها حتي علي رغم تابعيت امريکائي شان کماکان خود را ايراني مي دانند و با دل و جان وابسته آن ايراني هستند که ديگر وجود خارجي ندارد. ايران آنها تصويري مجازي است از هر آنچه که دوست داشتند که به نام ايران وجود داشته باشد. تصويري مجازي که لنگرگاهش خاطره ها و عکس هاي قديمي و داستانهاي خانوادگي است ودر نقطه اي از تاريخ به پايان رسيده. اما مکمل اين تصوير ؛ تصوير ديگري است که ساخته و پرداخته رسانه هاي امريکائي و در جهت منافع سياسي و اقتصادي امريکاست . تصاويري با بهره گيري از انواع تکنولوژي ها و به خصوص روانشناسي اجتماعي که باعث مي شود تصويري به امريکائي ها ارائه شود که منشاء تروريسم و وحشت و عامل اصلي ناامني در کل جهان است . تصويري که خودمان در ساخت و پرداخت آن سهم بسيار بزرگي داشتيم و داريم و با بهره گيري از فرهنگ برازنده پوز زني و رو کم کني تصميم داريم تا آخر خط هم برويم حالا قيمتش هر چه که باشد.
از آن طرف ايران هم ممکن نيست دل از امريکا بکند و امريکا را رها کند نه از لحاظ سياسي که هزاران دليل دلخوري از امريکا دارد. اما از لحاظ اجتماعي و فرهنگي مثل بقيه دنيا نمي تواند از امريکا دل بکند . خيلي از کشورهاي دنيا به امريکا فحش و دشنام مي دهند ( از همه بيشتر فرانسوي ها !) اما بدون امريکا؛ بدون همبرگر و کوکا و هاليوود و شلوار جين امريکا امورات دنيا ديگر نمي گذرد ! مگر اکثر جوانهاي دنيا قبله موعود ديگري به جز امريکا دارند؟ زماني بود که در برابر جهاني شدن از امريکائي شدن دنيا سخن مي رفت. چون فرهنگ امريکائي سينه خيز در تمام دنيا رسوخ کرد و در هر دياري خود تبديل شد به يک نوع فرهنگ ملي. کوکا و فانتا تبديل شدند به نوشابه سياه و زرد ! يا زمزم کولا و يا مکه کولا (فکر مي کنم در يکي از کشورهاي عربي به اين نام در مي آيد) اما اصل اين است که همشان تقليدي بودند از کوکا و پپسي کولا حالا اسمش هر چه باشد. مسلما امريکا هم از فرهنگ هاي ديگر بسيار گرفته اما به هر حال شيوه زندگي امريکائي کم و بيش در بسياري از کشورهاي دنيا رسوخ کرده است. اما حس من اين است که در مورد روابط ايران و امريکا شباهت ها بسيار بيش از اين حرفهاست. شباهت ها در بطن جامعه هم وجود دارد اما شکل اش متفاوت است. سبک و شيوه زندگي در ايران امروزي خيلي بيشتر از سبک زندگي امريکائي الهام گرفته شده تا اروپائي. براي بسياري از مردم ايران آنچه از امريکا مي رسد اعتبار بيشتري دارد تا آنچه که از ديگر نقاط جهان مي رسد. بسياري از ايراني ها در درون خود و شايد حتي در ضمير ناخود آگاه خود اعتماد بيشتري به کار امريکائي ها دارند. اما اشکال اين است که اين اعتماد به سبک زندگي امريکائي در تضاد بسيار سختي با بي اعتمادي به سياست و دولت امريکا به خصوص در حال حاضر قرار مي گيرد. اين تضاد شايد يکي از وجوه توضيح اين عشق و تنفر توام باشد.
پس از تحرير - يکي از عادات بد نوشتن بين خواب و بيداري است که موجب مي شود صبح روز فردا غلط گيري لازم شود.

Wednesday, January 25, 2006

جند سخنراني

اين چند روزه چند کنفرانس خوب و بعضا بسيار جالب در دانشگاه يو سي ال اي انجام شد که از جمله دو کنفرانس خوان کول بلاگ نويس مشهور امريکائي بود که از بزرگترين منتقدين جرج بوش نيز به شمار مي رود . (بلاگ خوان کول يکي از ۱۰۰ مشهورترين و پرخواننده ترين وبلاگهاي جهان است که البته علت آن احتمالا رويکرد آکادميک وي به مسائل داغ خاورميانه است.)
کنفرانس اول وي مربوط بود به گروه هاي جهاد وابسته به القاعده و تقابل آنها با دموکراسي. وي شرح جالبي از شکل گيري شبکه ها و سازماندهي اين گروه ها و نحوه عضو گيري آنها کرد که بسيار منسجم و آموزنده و از همه مهمتر با ديدگاه کاملا آکادميک ؛ جامعه شناسانه بود. بنابراين با بسياري از تحليل هايي که تا به حال راجع به اين خوانده بودم متفاوت بود. اگر خواستيد مي توانيد اين سخنراني را اينجا بشنويد که البته به زبان انگليسي است.
در جلسه دوم صحبتش راجع به عراق؛ آيت الله سيستاني ؛ مقتدا صدر و نيز تا حدي نقش ايران در منطقه و در امور عراق بود. نظر وي نسبت به آيت الله سيستاني بسيار مثبت بود و چندين بار تاکيد کرد که وي با ذهنيت دموکراتيک خود چند بار توانست امريکائي ها را کاملا خلع سلاح و به آنها ياد آوري کند که دموکراسي و انتخابات آزاد واقعا به چه معناست؛ و تا چه حد امريکائي ها خود مانع درجه يک شکل گيري انتخابات آزاد و دموکراسي در عراق هستند. يکي از نکات بسيار مهمي که خوان کول به آن اشاره نمود اين بود که در انتخابات اخير عراقي ها در واقع به سوي تجزيه پيش رفتند. زيرا تمام شيعه ها تنها به نمايندگان شيعه؛ تمام کردها به نمايندگان کرد و تمام سني ها به نمايندگان سني راي دادند و در واقع هيچ کس به عراق متحد راي نداد و يا در واقع راي براي عراق متحد بسيار ناچيز بود. و اين مسئله خود باعث مي شود که عراق وارد فازي شود که به آن به اصطلاح لبناني شدن عراق مي گويند. يعني زماني که گروه هاي قومي مذهبي مختلف وارد يک جنگ چريکي با يکديگر براي سالهاي متمادي مي شوند و اتحاد و يکپارچگي کشور دستخوش آشوب هاي هميشگي مي شود.
و اما در هر دو جلسه سئوالات بسياري در مورد ايران شد که همگي حاکي از ترس و وحشت امريکائي ها در برابر سلاح هاي اتمي ايران بود. حيرت انگيز است که دنيا چقدر اين تهديدها را جدي گرفته و حتي برخي از استادان دانشگاه که به نظر بسيار هم مترقي مي آيند در برابر تهديد هاي ايران نه تنها سکوت مي کنند بلکه ترس و وحشت خود را ابراز مي کنند و با تمام انتقاد هاي خود به دولت بوش به وي حق سختگيري در امور ايران را مي دهند. به قول يکي از آنها : غني سازي اورانيوم در زمان خاتمي شروع شد اما کسي در آن زمان ترس و وحشتي نداشت همه با خاتمي طرف بودند و به هر حال مي دانستند که آدم گفتگوست و جنگ طلبي و خشونت گرائي در ذات او نيست. اما امروز ديگر اين اطمينان را نداريم و بنابراين اعتماد هم نمي توانيم بکنيم.
اما سئوال من اين است مگر مي شود به آدمها و به حکومت ها اطمينان کرد? براي مثال در اين چند سال اخير دنيا دارد به سرعت و به شدت به سوي حکومت هاي راستگرا بعضا جنگ طلب و خشونت طلب مي رود در اين صورت چه کسي مي تواند بگويد که ضريب اطمينان به عقل و درايت کدام کشور بيشتر و يا کمتر است. بايد اصولا نه در ايران بلکه در کل جهان و بلااستثناء بر عليه گسترش سلاح هاي اتمي کار کرد. امريکائي و ايراني هم ندارد ...

Sunday, January 22, 2006

اين هم از امريکا

چند روز پيش فرنگوپوليس در يکي از نوشته هايش به سايت جديدي در دانشگاه يو سي ال اي اشاره کرد به نام پروفسورز دات کام که در آن از دانشجويان مي خواهند که در مورد استاداني که بر عليه بوش و سياست هاي وي صحبت مي کنند گزارش دهند و در ازاي آن جايزه بگيرند. قابل باور نبود اما از قرار کاملا درست است و چنين سايتي وجود دارد هر چند که شايد به گفته يکي از دوستان سايت دانشگاه هايجک شده باشد اما به هر حال چنين کاري در حال انجام است و تا به حال براي ۳۰ استاد پرونده سازي کرده اند و در حال امضاء جمع کردن بر عليه آنها هستند. ملت پول دوستي هم که به خصوص کمي هم طرفدار بوش باشد چرا که نه هم فال است و هم تماشا ! هم به اصطلاح وطن پرستي خود را ثابت کرده و هم پولي بابت آن گرفته.
اما در مقابل به هر حال اعتراض هاي گسترده اي نيز در حال شکل گيري است که نشان مي دهد که بسياري از استادان دگرانديش اين مسئله را کاملا جدي گرفته اند و در صدد دفاع از حق خود براي نقد هستند. براي مثال در برابر آن سايت ديگري ايجاد کرده اند که از حقوق روشنفکران دگر انديش دفاع مي کند . اما نشان مي دهد نهايتا تا چه حد در اين مملکت به اصطلاح آزاد نيز آزادي بيان تحت فشار قرار گرفته است . شنيده ام که در کانادا هم انتخابات به همين سو (محافظه کاران) مي رود در فرانسه هم احتمال اش زياد هست.
در اين گير و دار ناگهان به فکرم رسيد اگر خداي ناکرده کنفرانس جهاني هولوکوست در ايران انجام شود تمام نئو نازي ها و فاشيست ها به عنوان سخنرانان انتخابي مي آيند ايران و هيتلر هم قهرمان ملي ما مي شود . خدا عاقبت همه را به خير کند !عجب شير تو شيري شده دنيا

Saturday, January 21, 2006

اسامه

- ديشب فيلم افغاني - ايراني اسامه را ديدم. مدتها بود که چنين حالي نشده بودم که هنگام تماشا کردن فیلم عواطفم به این حد دستخوش غلیان شود. اسامه داستان دختر بچه ای است که از ترس طالبان و برای کمک به خانواده لباس پسرانه می پوشد و سر کار می رود و نهایتا از مکتب پسرانه سر درمی آورد و بعد ماجراهای وحشتناکی که می تواند برای یک دختر بچه ۱۰-۱۲ ساله روی دهد تا هویت وی را آشکار کند. فیلم های تکان دهنده زیاد می شود دید اما داستان این فیلم فکر می کنم برای ما تکان دهنده تر باشد زیرا نه تنها در همسایگی نزدیک ما و در چند سال گذشته روی داده بلکه داستانی است که به ياد ما مي آورد که خطر خفته چنين تحجري در لایه های زیرین و ناپیدای جامعه ما نیز هنوزوجود دارد . در جامعه ما هنوز افرادی هستند که افکاري نزديک به طالبان دارند ؛ و در پی حذف زنان از بسیاری از حوزه ها و تحمیل محدودیت بسیار به آنها هستند و هنوز فراوانند مردان مسنی که به خود حق مي دهند که با دختر بچه اي هم بستر شوند بی آنکه به اصطلاح الزاما پدوفیل باشند. هر چند که این مسئله مخصوص جامعه ما نیست اما جنبه وحشتناکش زمانی است که ممکن است در کشورهایی نظیر کشور ما و افغانستان از این قبیل قوانین حمایت کنند. برای همین است که فیلم اسامه برای من پتانسیل های پنهان و ترسناک جامعه ای را به یاد آورد که زیر چند لایه زیبای جامعه مدنی و دموکراسی پنهان شده. در گذار زمان این جنبه ها ممکن است تغییر شکل پیدا کنند اما هنوز در لایه های زیرین فرهنگی ما وجود دارند. به هر حال برای من این فیلم یکی از ترسناک ترین فیلم هایی بود که در این اواخر دیده بودم. هر کسی ترسهایی دارد

Thursday, January 12, 2006

رانندگی را به خاطر بسپار ؛ آرشیو ماندنی است

جو فعلي وبلاگستان عين خيابانهاي تهرون شده : همه خسته و درب و داغون و بی خبر از دیگری دارند برای خودشون رانندگی می کنند. توی این ماشین ها هر کسی زندگی خودشو داره؛ هر کسی هم راه خودشو می ره ؛ یکی می چرخه به راست یکی به چپ؛ یکی شمال می ره یکی جنوب می ره... حق همه هم همین هست. قاعدتا کسی هم به کسی کار نداره.
برخلاف خیابانهای تهران در این بزرگراه مجازی حالاحالاها جا برای همه هست. هر چند که یکی بوق می زنه؛ یکی ویراژ می ده؛ یکی از چراغ قرمز رد می شه؛ دو تا با هم مسابقه می دن؛ اما هیچ کدام از اینها می تونه منجر به تصادف هم نشه هر چند که آرامش بقیه را کمی و به طور موقت سلب کند. اما گاهی این وسط چند نفری هم الکی و بی خودی جلوی هم می پیچن ؛ به قصد و یا بر حسب اتفاق با هم تصادف می کنن؛ نه تصادف مهم نه بسیار جزئی؛ مثل همان هایی که هر روز توی تهران اتفاق می افتد. همان هایی که می بینی که راننده هاعصبانی و در حال انفجار پیاده می شن با هم دعوا و فحش و فحش کاری و بد و بیراه ؛ (خوش بختانه نمی تونن اینجا با هم دست به یقه بشن) هر چی از دهنشون در می آد به هم می گن. بعد چند نفر می آن جداشون می کنن ؛ اونها هم چند تا فحش و کتک می خورن. چند نفر دیگه می آن می گن آره بزن حق با توئه... جانمی دیدی چی زد ! خوشم آمد...

اما خوب اینجا تفاوتش این است که وبلاگستان است. عرصه عمومی مجازی که بزرگترین تفاوت اش با خیابانهای تهران وجود تاریخچه و آرشیوش است که می مانند و همیشه یاد و نشان تصادف ها و رویارویی ها را در خود حفظ می کند. یعنی بر خلاف تصادف های کوچک و بی اهمیت تهران که بیشتر خالی کننده استرس روز و ماه است و نهایتا موقتی و بدون تاریخچه ؛ در اینجا همه چیز ثبت و تبدیل به یک تاریخچه می شود. تاریخچه ارتباط روشنفکران؛ جوانان؛ زنان؛ هنرمندان و غیره در یک دوره خاص... اما به هر حال تاریخچه ای که دیگر نمی تواند انکار شود؛ چون ثبت شده است و شاهد دارد. مسلما علی رغم روایت ها و برداشت های گوناگون افراد از نوشته ها اتفاقات غیر قابل انکار می مانند و گاهی هم غیر قابل برگشت. اینجاست که اخلاق رانندگی تهرانی ما باعث در هم شکستن همبستگی و ضربه پذیری عرصه ای می شود که به نظر من در حال حاضر لااقل می تواند به عنوان یکی از جدی ترین سرمایه های اجتماعی ما به حساب بیاید. ای کاش که بودیسم و ذن کمی بیشتر در ایران و بین ایرانیان مطرح شود تا همه بدانند که قدرت عدم واکنش خود چه واکنش عظیمی است.

Tuesday, January 10, 2006

حیف زندگی , حیف جوانی

چند روز پيش با چند تا از پدر و مادر های اينجا داشتم صحبت مي کردم و می خواستم که قراری با آنها بگذارم که همه گفتند اصلا فکرش را هم نکن. مدرسه بچه ها باز شده و دیگر هیچ کاری نمی توانیم بکنیم. بچه ها از مدرسه می رسند باید به نوبت هر کدام یکی را سوار کنیم و از این کلاس به اون کلاس و یا ورزش یا موسیقی و یا اینکه باید درس بخوانند قبلا این جوری نبود ولی دیگه نه ما دیگر وقت داریم و نه بچه ها. یکی از پدر ها می گفت بچه ها باید به شدت درس بخوانند چون ورودی دانشگاه ها دارد روز به روز سخت تر می شود به خصوص برای ورود به دانشگاههای خوب رقابت دارد بسیار بالا می گیرد و دیگر به راحتی همه نمی توانند وارد دانشگاه بشوند و خلاصه در امریکا هم پدیده کنکور به سبک خودشان جاری است.
فکر بچه های خودمان را کردم فکر استرس وحشتناکی را که بچه ها با آن بزرگ می شوند تا به دانشگاه برسند از آن در بیایند تا بپیوندند به خیل بیکارها. خودم شانس بزرگ زندگی ام این بود که رشته اولم موسیقی بود و همیشه خدا را شکر می کردم که دو تا حرفه بلدم تا محتاج هیچ گونه تساهل نخواسته ای نشوم و بنابراین همیشه بر آن بودم که این مسئله را منتقل کنم که سعی کنید دو رشته متفاوت داشته باشید تا استقلال خودتان را بتوانید حفظ کنید. سالها سر کلاس های موسیقی ام واقعا غصه می خوردم از این که می دیدم این همه بچه ها کوشش می کنند تا به جایی برسند و زمانی که یواش یواش یاد می گیرند که واقعا از نواختن موسیقی لذت ببرند و مسئله شخصی شان می شود ؛ یعنی زمانی که دیگر مامان و بابا نیستند که هر روز سیخونک بزنند بچه برو یک ساعت پیانو یت را بزن؛ و خودشان فکر و ذکرشان تمرین می شود؛ آن موقع است که تقریبا بلا استثناء مجبورند که همه چیزهایی را که دوست دارند و در آینده باعث تلطیف روح و جسمشان می شود را بگذارند کنار تا بشینند بکش حفظ کنند مبادا یک "و" را جا بیندازند.. بعد از مدتی هم طفل معصوم ها با چشم های گود رفته و خسته و شرمنده سر کلاس می آمدند و هر بار هم همان داستان : ببخشید نرسیدم دست به ساز بزنم. امروز سه تا امتحان داشتم فردا هم سه تای دیگر تا آخر سال هم همینطور. اصلا اگر اجازه بدین فعلا چند ماهی نیام. سال آخر هم که می رسند که دیگه بکلی زندگی نابود می شه؛ تابستان هم خبری نیست. اگر هم روزی این امتحان های لعنتی نبود همه فکر و ذکرشون این است که این بچه بیچاره برود چند ساعت فقط بخوابد. بعد هم که شیون ها و ناله ها است برای ۱۷ و یا ۱۸ هایی که هیچ جا با این نمره ها راهشان نمی دهند. ای خدای من یادش بخیر ۱۶ می گرفتیم و خدا را بنده نبودیم که نگاه کنید چه نمره ای گرفتم زندگی هم می کردیم؛ موسیقی و نقاشی مان هم به جایش بود یعنی زندگی می کردیم دیگه.
مدتها فکر می کردم که این سیاست مملکت ما در این چند ساله این بود که برای اینکه بچه ها را به حد مرگ مشغول کند که مبادا خدای ناکرده تفریحی داشته باشند و چیز دیگری به جز این خزعبلات مدارس یاد بگیرند. اما انگاری که واقعا روح زمانه و رقابت تنگاتنگ برای دستیابی به آخرین سنگرهای دانش دارد همه این نسل جدید را له می کند. دیگر هیچ کدام شون حتی وقت فکر کردن هم ندارند. همه چیز مانند غذای حاضری (فست فود) جلوشون هست که باید فقط ببلعند. ما وقت فکر کردن داشتیم؛ مزه مزه می کردیم , وقت داشتیم که وقتی این راه به بن بست خورد یک راه دیگر پیدا کنیم و خودمان بدون کامپیوتر و ماشین حساب و تکنولوژی های پیشرفته دیگر فکر کنیم. هشدار این دوست برایم وحشتناک بود که گفت برای دختر کوچکم بیشتر می ترسم رقابت ها بازهم تنگاتنگ تر و بی رحمانه تر می شود. امروز که داشتم وبلاگ شیرین احمدنیا را می خواندم به این فکر افتادم که کسانی که می خواهند در آینده بچه دار شوند واقعا باید فکر این را بکنند که بچه شان در دنیایی به دنیا خواهد آمد که خیلی متفاوت از دنیای ما خواهد بود باید دوباره فکر کرد.

Friday, January 06, 2006

کتابخانه گردی در ولی آباد

خوب به حمدالله به ياري باد مه و خورشيد اين بلاگ رول راه افتاد البته هنوز لينکدوني مونده اونهم يواش يواش. ما ملت که ماشاالله صبر و تحمل مون اوله تو دنيا

عرضم به خدمتتون که اولا در اين بلاگ رول نام دو نفر را مي بينيد به نام دلفين مينويي و برزو درآگاهي که دلم می خواست اگر هنوز آنها را نمی شناسید با آنها آشنا شوید. این زوج جوان که شاید از بهترين و نیز از معروفترین روزنامه نگاران ايراني الاصل هستند شهرت و موفقیت خود را مثل بقیه روزنامه نگاران خوب مدیون به خطر انداختن جان خود و قبول خطرهای دائمی در نقاطی مانند افغانستان و عراق هستند. برزو درآگاهی پس از این که در لیست رسمی کاندیدهای جایزه پولیتزر قرار گرفت از طرف روزنامه معروف لوس آنجلس تایمز به عنوان خبرنگار ویژه (نمی دانم دقیقا ترجمه کورسپاندنت چیست) عازم عراق شد و روزی نیست که با مقاله های بسیار خوب و تحلیل های عمیق خود از عراق برای تمام کسانی که در خواب خوش حمله ای ساده به عراق بودند شک و تردید به صحت عقل خود ایجاد نکند. دلفین مینوئی نیز خبرنگار روزنامه فیگارو و رادیو های ملی فرانسه و نیز در سوئیس و در کانادا است که علی رغم جوانی اش یکی از بهترین خبرنگارهای فرانسه در این نقطه دنیا (ایران ـ عراق - افغانستان) شناخته شده است. دلفین مینوئی شناخت بسیار خوبی در ضمن از ایران و جامعه دارد و فکر می کنم سهم به سزائی در تغییر نگرش های غلط بسیاری از سیاستمداران فرانسوی و توجه بیشتر به واقعیات ایران دارد.سایت های برزو و دلفین مدتی است که آپدیت نشده اند اما خبرهایی را که می فرستند را می توانید مرتب در روزنامه فیگارو و یا لوس آنجلس تایمز بخوانید. در ضمن نامه های برزو را نیز دریابید که به نوعی وبلاگ نویسی به یک شیوه دیگر بود حیف که دیگر نامه نمی نویسد.

مطلب دوم - برگردیم به ولی آباد و لوس آنجلس. این چند روزه که در حال تجربه تنهائی در میان جمع هستم متوجه شدم که در این مورد در امریکا خیلی کتاب نوشته شده است. کتابهایی که همه حکایت از تنهائی در جمع می کند. برای مثال می روید به ستارباکس مالامال جمعیت نشسته اما اکثرا تنها یا با موبایل حرف می زنند و یا با لپ تاپ وایرلس خود مشغولند و یا مشغول مطالعه هستند. یعنی تمام کارهایی را که قبلا هر کسی خانه خود و در خلوت خود و یا در کتابخانه انجام می داد امروز در جمع در کنار هم و بی هم انجام می دهند. یکی از معروفترین جامعه شناسهایی که در این مورد بسیار نوشته است رابرت پوتنام است کتاب اولش بولینگ در تنهائی که در سال ۲۰۰۰ چاپ شد کتاب قطوری است که از قرار جزو کتابهای کلاسیک جامعه شناسی در مورد جامعه امریکا شده است کتاب دومش که به نظر من خیلی جالبتر است به نام باهم بودن بهتر است در سال ۲۰۰۳ چاپ شد . در هر دو کتاب هر چند که از قرار تئوری که راجع به سرمایه اجتماعی می دهد مورد نقد قرار گرفته. اما اتفاقا من از این تئوری سرمایه اجتماعی اش خیلی خوشم آمد چون من را خیلی یاد وبلاگستان خودمون انداخت. بنابراین براتون رفتم در کتاب فروشی نشستم و کلی یادداشت برداشتم (این هم از فواید وبلاگ نویسی است فکر می کنی مردم منتظرند ! زشته همین طور راست راست راه بری و باید یک کاری بکنی).

Robert Putnam : Bowling alone / Better together

تئوری سرمایه اجتماعی پوتنام از این قرار است که یک وجه سرمایه اجتماعی را می توان شبکه اجتماعی دانست که بر اساس هنجار های متقابل کمک های متقابل و اعتماد شکل گرفته است. این شبکه اجتماعی دارای ارزش واقعی برای تمام کسانی است به عضو این شبکه هستند . عضو یک شبکه اجتماعی بودن ارزش های فردی و گروهی را کاملا اعتلا می دهد و خود تبدیل به یک ارزش می شود. اما در عین حال همان گونه نیز که سرمایه ابزاری و یا سرمایه شخصی (تحصیلات و آموزش) دارای ارزشهای مختلف (از مثبت تا منفی) هستند و می توانند چهره های متضادی از خود ارائه بدهند سرمایه اجتماعی نیز می تواند در قالب شبکه های اجتماعی مانند کوکلوس کلان ها اشکال زننده و غیر انسانی به خود بگیرند همان گونه که می تواند کاملا به نفع افراد و تمام جامعه باشد. به هر حال این هم برای این که بگویم فکر می کنم که وبلاگستان واقعا دارد به یک سرمایه اجتماعی برای ما تبدیل می شود هر چند که شبکه هایی هم هستند در آن که شاید آزار دهنده باشند برای دیگران اما بهتر است که برای یک بار هم که شده سرمایه دارهای خوبی باشیم و سرمایه مان را بتوانیم هر روز بیشتر کنیم. این ها را که می نوشتم مرتب به یاد نوشته سیبستان در مورد شارون و جامعه یهودی امریکا بودم که معروفند به داشتن توان همبستگی بسیار بالا. عجیب نیست که چنین قدرتی پیدا کرده اند در جهان. در ضمن چند تا کتاب راجع به وبلاگ پیدا کردم ولی بماند برای بار دیگر

Wednesday, January 04, 2006

برداشتهایی از ولی آباد لوس آنجلس

نزديکي لوس آنجلس محله/ شهري است به نام سن فرناندو ولي که تقريبا به وسيله ايرانيان اشغال شده (البته مثل جاهاي ديگر لوس آنجلس) و بنابراین به نام ولی آباد معروف شده است. در این قسمت از لوس آنجلس به ندرت انگليسي مي شنوی پراست از رستوران ایرانی و چلوکبابی و غیره . به هر حال این چیزها رو که حتما قبلا صدها بار شنیده اید بنابراین دیگه لزومی ندارد از آن صحبتی بکنم. آنچه که بیشتر دلم می خواهد راجع به آن صحبت کنم برداشت های کوتاهی است از دیده ها و خوانده هایم در مدتی که اینجا هستم.
برداشت اول : تصاویر رسانه ای ایرانی ها از یکدیگر
- شبی نزد دوستان ایرانی صحبت زندگی در ایران شد. تقریبا متفق القول همگی دوستان معتقد بودند که ای بابا شما ها کار چه می دونید چیه؟ این کارها که شما می کنید که کار نیست. بیایید دو روز اینجا کار کنید بفهمید کار کردن یعنی چه؟ همش هم به مهمانی و خوش گذرانی مشغول هستید. تازه بیکار هم بشوید اتفاقی نمی افتد همتون دور هم هستید و هیچ کس توی خیابان نمی ماند. گفتم چقدر جالب است بچه های ایران هم تقریبا همین فکر را راجع به شماها می کنند. یعنی فکر می کنند اینجا شماها همتون زندگی هالیوودی دارین و ماشین های گنده و بزن و بکوب ! اما جفتتون در اشتباه محض هستید. چون تصویر تون از آن طرف دنیا به هر حال رسانه ای است و نه واقعی. رسانه هایی که به شدت سیاسی عمل می کنند و تصاویری می دهند که مردم به دنبال آن هستند. یعنی تصاویری که مهر صحت بر تصورات آنها بگذارد نه بر خلاف آن باشد. ایران از سویی کشوری است که همه در آن بسیار بدبخت هستند و در عین حال همه دارند از خوشی و لاابالی گری می میرند... هیچ کس نمی خواهد این دو تا تصویر را پیش هم بگذارد و کمی به این همه تضاد فکر ی اش توجه کند و کمی از آنچه که رسانه های دولتی و یا سیاسی می خواهند از ایران بسازند فاصله بگیرند. در ایران هم که همه گرفتار بحث آزادی و زندگی هالیوودی امریکا هستند و فکر می کنند زندگی در امریکا و اروپا مثل خواب و خیال می ماند. این بحث آزادی من را به برداشت دومم از امریکا نزدیک می کند.
برداشت دوم : آقای دن براون تا اندازه ای حق داشت
مدتی بود که به شدت مقاومت می کردم که دست از سر کتابهای دن براون نویسنده کتاب رمز داوینچی (و نه راز داوینچی!) بردارم اما نشد باز هم دن براون پیروز شد تا یک کتاب دیگرش را به من حقنه کند ! (آخر یک کتابش بسه دیگه... هزار تا کار دارم). بنابراین بعد از داوینچی و کتاب دیو ها و فرشته ها که به نظر من بهترین کتابش بود کتاب قلعه دیجیتالی اش را شروع کردم. طبق معمول به نوشته های به ظاهر بسیار دقیقش از آژانس امنیت ملی امریکا داشتم مشکوک می شدم که ناگهان آقای بوش قانون جاسوسی ملی اش را اعلام کرد و ناگهان این کتاب واقعا جالب شد چون تمام داستان این کتاب در این مورد است.
تفاوت اش این است که در این کتاب سران اژانس امنیت ملی بدنبال راهی بودند که بتوانند بدون این که کسی بداند تمام ایمیل ها و تلفن ها را در سراسر جهان کنترل کنند اما حالا در واقعیت امر می خواهند این کار را در نهایت شفافیت انجام دهند و آنرا تبدیل به یک قانون اجباری کنند. قانونی که کسی در مورد آن حق اظهار نظر ندارد. حالا ببینیم سانسور از نوع ما بیشتر جواب می ده یا جاسوسی از جنس امریکایش. اما واقعا داره این همه کنترل ترسناک می شه. از اون طرف هم یه جورهایی امریکا هم داره شبیه ایران خودمون می شود. اما تفاوتش این است که امریکا یک دایناسور بزرگ است و ما یک گربه. حالا می دانم که حتما به خیلی از دوستان بر می خورد و فکر می کنند که گربه خیلی بد است. اما گربه خیلی کارها بلد است بکند که دایناسور نمی تواند بنابراین عصه نخورید و بهتون بر نخورد.
برداشت سوم : افسانه سیندرلا
فکر می کنم که صنعت سینمای هر کشوری درهر فیلمی از هر جنسی , نه تنها برخاسته از جامعه و نیازهای آن جامعه است بلکه به نوعی تکرار افسانه ای است که راه آن مردم را به آنها گوشزد می کند. یعنی همانطور که سینما از جامعه اثر مستقیم می گیرد همانطور هم اثر اسطوره ای بر جامعه می گذارد. یکی از این اسطوره /افسانه ها داستان سیندرلا است. یادتونه حتما دختر خاکستر نشینی که مورد ظلم نا مادری و ناخواهری های بدجنسش واقع شد و به کمک پری های خوب توانست در پایان به همسری شاهزاده جوان و زیبا در آید و خوشبخت شود و از این حرفها... حالا به فیلم های بسیار معروف و مردم پسند امریکا فکر کنید همه اش کم و بیش تکرار این افسانه است. به رسالت کارتون های والت دیسنی فکر کنید که به عنوان یکی از مهمترین حربه های تربیتی کودکان به شمار می رفت و سالها به خورد همه مردم دنیا از جمله ما هم داده اند. (اما در ایران فکر می کنم تنها رابین هوود را نشان دادند که اون هم همان دستی است که همیشه از غیب می رسد تا کمک کند). افسانه ی سیندرلا هم البته به کمک فرشته ها شکل گرفت اما از درون سیندرلا هم آغاز شد. از میل و تصمیم به تغییر زندگی خود که باعث شد تا ندای فرشته ها را بشنود و به آن کارهایی که می گفتند گوش کند اما خودش هم زحمت کشید. این افسانه سیندرلا یی است که در امریکا میسر است.
اما ما گرفتار افسانه هایی هستیم که نتیجه و اثر آن در جامعه در بیماری که یکی از دوستان نام آنرا سندروم کربلا گذاشته خودش را نشان می دهد. (به معنای خود قربانی دیدن) . برای مثال فیلم های ما اغلب دارای محتوی و پایانی تراژیک و اکثرا بسیار غم انگیز هستند (حالا فیلم های کمدی به کنار). برعکس فیلم های امریکایی که همیشه هپی اندینگ دارند. برای اکثر ما همیشه یزیدی وجود دارد که ما را به روز سیاه بیندازد و صد البته هم که ما خودمان تنها و تنها قربانی هستیم و تقصیری نداریم و خلاصه خودمان را اندازه مردان مقدس بری از هر اشتباهی می بینیم ! در کمتر فیلم ایرانی دیده ام که چاره جویی از دل خودمان بیرون بیاید. در صورتیکه در سینمای امریکا افراد خود تصمیم گیرنده هستند و زندگی خود را تغییر می دهند.
از فیلم های سیندرلای جدید در امریکا می شه از فیلم مرد سیندرلا (داستان یک بکسر که به خاک سیاه می نشیند و دوباره بلند می شود) و یا فیلم زیبای خاطرات یک گیشا است (که کتابش به فارسی ترجمه شده) که با این که سرگذشت یک زن ژاپنی است اما به هر حال و صد البته هالیوودی است و چون نویسنده و تهیه کننده همه امریکایی هستند و تلقی انها هم از این داستان بر اساس افسانه سیندرلا بود. اما خوب به هر حال در جهان فعلی همگی روی هم تاثیر می گذاریم. اما در ایران و امریکایی که کمتر فیلم خارجی نشان می دهند این تاثیرات کمتر و بطئی تر است.
خوب گفته بودم چند تا یادداشت کوتاه اما چون مدت زیادی ننوشته بودم یک هویی همینطور حرفهام گل کرد.

Wednesday, December 21, 2005

از بال زدن پروانه شروع شد

یک - چند روز پیش زمانی که پس از پنچ سال دوباره در برابر اقیانوس قرار گرفتم تازه متوجه شدم که عجب دوران سخت اما پر ارزشی را گذراندم. دورانی که به شدت پر و سخت بود و زندگی ام را دگرگون کرد. در لحظه ای که به همان نقطه رسیدم که پنچ سال پيش رفته بودم؛ تازه متوجه شدم که در نقطه شروع دایره ای قرار گرفتم که پنچ سال پیش بدون آنکه بدانم آغازش کردم و اکنون بعد از پنچ سال عجیب و پر تنش آنرا تمام کردم و دایره را بستم و تازه متوجه شدم که زندگی ام در سرآغاز دایره دیگری قرار گرفته است.
سالها پیش خوانده بودم که در شرایط جوی خاص اگرپروانه ای در یک سر کره زمین بال بزند؛ امکان این هست که حرکت بال این پروانه در نقطه دیگری از کره خاکی تبدیل به طوفان عظیمی شود. پنچ سال پیش در این مکان چنین اتفاقی افتاد. حرکت بال پروانه ای به کوچکی يک فکر ويک آرزو ؛ زندگی ام را دگرگون کرد و امسال این دایره بسته شد و آبها دوباره آرام گرفتند تا کم کم وارد جریان دیگری شوند و دوباره شکل دیگری پیدا کنند. فرقش این است که امروز بسته شدن دایره قبلی و نقطه شروع دایره جدید را می بینم، اما مسیر آن را هنوز حتی نمی توانم تصور کنم.

دو - ایرانی بودن در امریکا دارد روز به روز سخت تر می شود. هر روز ایران در صدر خبرها آن هم به بدترین شکل قرار دارد. دلم می خواست می دیدید تمام کسانی که قبلا به خاتمی آنقدر بد می گفتند الان برایش چه می کنند! همانطور که بسیاری از امریکایی ها و غیر امریکایی ها هم نسبت به کلینتون فکر می کنند که واقعا چه اشتباهی کردند. اما امروز دوران، دوران خرافات است و حرفهای عجیب و تنگ کردن هر چه بیشتر زندگی مردم چه در ایران و چه حتی در امریکا پس ازتصویب قانونی که اجازه استراق سمع به دولت می دهد. پس از وقایع 11 سپتامبر گفتند پس از این تنها دو قدرت در جهان است امریکا و افکار عمومی. نمی دانم که افکار عمومی کجا رفته ؟

سه – مجبورم که هر چه دارم را تند تند بنویسم چون بزودی دچار کمبود کامپیوتر می شوم دوباره. حرف زیاد دارم برای مثال دلم مي خواست از سمیناری بگويم که راجع به همکاری های آکادمیک بین المللی بود و شاید یکی از مسائل برجسته اش که همه در درجه سوم و چهارم می خواستند با کمال بی تفاوتی عنوان کنند اما نمی توانستند؛ ابعاد عاطفی و انسانی و فرهنگی این نوع همکاری ها بود که گاه باعث می شد که حتی برخی از استادان و محققان کار کشته با بغض و ناراحتی راجع به تجارب کاری خود صحبت کنند؛ آنجا بود که می دیدی که خصوصیت ادمها؛ حسادتها؛ جاه طلبی ها؛ منم ها به جای "ما" ؛ زرنگ بازی ها چه آسیبی به همکاری های آکادمیک می زند و چگونه آینده طرح های بسیار پر ارزش علمی را تباه می کند. متاسفانه این خصوصیات آدمی در نهایت نه به سواد و تحصیلات ربطی دارد و نه به فرهنگ؛ هر چند که تعدیل می شود و از حالت خشن و زشتش اندکي کاسته مي شود؛ اما نهایتا ضربه خود را به دیگران می زند. اما مهم این است که ضربه ها را بگذرانی و نسبتا سلامت (حتي نيمه جان) به آن طرف پل برسید؛ اگرهمگی با هم باشید بهتر است حتی اگر راهتان از ان موقع به بعد به کلی جدا شود. حداقل ما تا آخر راه را رفتيم و شايد باز هم مجبور شويم تا راهي ديگر را با هم طي کنيم شايد در سطح ارتباط مجازي چون ضربه ها به شدت دردآور بود اما باز هم خوشحالم که همگي با هم به آن طرف رودخانه رسيديم
چهار- نوشته هايم دارند کم کم رنگ خصوصي مي گيرند. متاسفم؛ اما وضعيتم اين گونه اقتضا مي کند. اين هم از مضارترک مستعار نويسي است که بايد پوزش بخواهي

Thursday, December 15, 2005

و اما نیویورک

هیچوقت نمی دونی که زندگی چه بازی هایی برایت تدارک دیده. دو ماه پیش فکرش را هم نمی کردم که چه چیزی قرار است اتفاق بیفتد، در فرانسه به دنبال صد مشکل و بدبختی بودم که ناگهان از آسمان رسید ! مدتها بود که منتظر بودم که خبری از جایی شود؛ از کجا و چه نوع خبری را نمی دانستم اما مطمئن بودم که قرار است چیزی عوض شود. یعنی می دانید وقتی که هیچ کاری پیش نمی رود ، وقتی همه پروژه هایت نقش بر آب می شود؛ وقتی دیگر از دستت هیچ کار دیگری بر نمی آید؛ باید آن موقع مقاومت را بگذاری کنار و مثل بچه آدم دست روی دست بگذاری و ببینی زندگی ازت چه می خواهد ! چون زورت بهش نمی رسد عزیز من ، زور نزن ! به هر حال به همین سادگی الان دو هفته است که نیویورک هستم و فردا هم می روم به غرب وحشی ! تا کی خدا می داند شاید دو هفته دیگر؛ شاید دو ماه دیگر شاید دوسال دیگر... این بار خدا خودش برایم کارهایم را جور کرده؛ بقیه برنامه ام را هم از خودش بپرسید به من که چیزی نگفته هنوز.
و اما نیویورک لامصب انقدر سرد است که تنها بیت شعری که روزی هزار بار می خوانی این است که "هوا بس ناجوانمردانه سرد است" . اما واقعا شهر عجیبی است. احساس می کنی که در کنار هزاران دایناسور هستی که به سادگی می توانند لهت کنند. سرعت نیویورک هم اعجاب انگیز است به درد ما ایرونی ها می خورد که همیشه در حال دویدن درجا هستیم ! این دو روزه را کمی فرصت کردم که نمایشگاه و موزه ببینم. دیروز در محله چلسی با یکی از نقاشان بسیار خوب ایرانی توانستم بهترین نمایشکاههای نقاشی را ببینیم و امروز رفتم موزه هنرهای مدرن نیویورک را دیدم؛ با اینکه یک بار دیگر هم دیده بودم اما با تغییراتی که در آن داده اند واقعا حیرت انگیز شده است. ساختمان جدیدش دارای پنجره های بزرگی درون خود موزه است که از هر جهتی که نگاه کنی خودش یک اثر هنری است. آثار هنری را هم که در آن به نمایش گذاشته اند واقعا بهترین تمام دنیاست.
در اتاقی چهل بلندگو گذاشته بودند و یک موسیقی مذهبی (موته) برای 40 صدا را پخش می کردند از کنار هر بلندگویی که رد می شدی یک نفر می خواند و در وسط که قرار می گرفتی موسیقی تو را به جای خود خشک می کرد. گفتنی زیاد دارم اما متاسفانه کامپیوتر ندارم و بنابراین نوشته هایم فعلا خیلی گاه گاهی خواهند بود. تا ببینیم چه می شود. آخر مثل همیشه این سفر هم با جیب خالی اما به امید دوستان و فامیل های فراوانی است که به برکت جمهوری اسلامی در تمام امریکا به سلامتی خانه و زندگی دارند و الحمدالله موفق هستند. به هر حال اینشاالله خدمت می رسیم !

Thursday, December 01, 2005

مرخصی روشنفکران در گورستان اتوموبیل

پیشنهادی دارم، پیشنهادی که خودش دارد خود به خود عملی می شود. چه شما قبول بکنید و چه قبول نکنید. یعنی این که فکر می کنم دیگر زمانش رسیده باشد که روشنفکران و نویسندگان و استادان و هنرمندان بروند استراحت کنند حالا جزایر هاوائی نشد در خود تهران عزیز وسط چهارراه ها می توانند یک تخت سفری بزنند و استراحت کنند تا دیگر زیادی فکر نکنند . در این مدت هم نگران نباشند چون احتمالا از چند وقت دیگر هیچ ماشینی هم از رویشان رد نخواهد شد اخر دیگر حرکتی در این شهر وجود ندارد نه از لحاظ رانندگی و چه از لحاظ زندگی . حرکت هم نباشد که دیگر خطری به جز پوسیدگی وجود ندارد.
و اما این مرخصی جدید خیلی فایده دارد. اول اینکه جا را برای یک عده صفر کیلومتر باز می کند که بیایند و با عرق جبین در طول سه چهار نسل روشنفکر و نویسنده و استاد و هنرمند شوند و به مشاهیر این مرز و بوم اضافه شوند و از طرف دیگر برای خود این گروه خیلی خوب خواهد بود چون باعث می شود که روشنفکران و نویسندگان و استادان و هنرمندان کمی کارهای دیگر (از نوع شرافتمندانه!) هم یاد بگیرند که این همه انگل جامعه نباشند. کار هم زیاد است از کارهای ذوقی و ابتکاری گرفته مثل آشپزی؛ خیاطی؛ گلدوزی؛ بچه داری و خانه داری تا کارهای که جیب ها را کمی تا قسمت بسیاری پرپول می کند مثل دلار فروشی و بساز بفروشی و مسافر کشی و حمالی و تخلیه چاه . حالا شما مسخره کنید ولی از ما گفتن بود عنقریب تک تک مون باید تغییر رشته بدیم و یک کار دیگه یاد بگیریم. حالا کوچولو تو می خواهی بزرگ که شده (مثلا 60 سالت که شد) چه کاره بشی؟

Saturday, November 26, 2005

آدمهای خوبی که از غیب می رسند

این روزها همش به یاد اتفاقات مختلفی هستم که این روزها با آنها دست به گریبان بودم. آنچه که در زندگی روزمره فرانسه دیدم و آنچه در ایران می بینیم؛ به خصوص آنچه که در بیمارستانها و یا اصولا در ارتباط با جان آدمها اتفاق می افتد؛ فکر می کردم چرا ما این طور شدیم؟ در این کشور علی رغم تمام اتفاقاتی که می افتد اصل بر نجات جان افراد است؛ حالا می خواهی فرانسوی باش و یا مهاجر و یا توریست؛ بیمه داشته باش یا نه. در ایران هنوز با این طرز فکر خیلی فاصله داریم. بزرگترین بیمه اجتماعی برای ایرانیان خانواده و دوستان و آشنایان شان است و شاید هم بود. حق بیمه خود را هم از طریق محبت و مهمانی و دورهم جمع شدنهای مکرر به هم پرداخت می کردند. برای همین در ایران خیلی بعد از دیگر کشورها پدیده خیابان خواب خود را نشان داد چون همه بالاخره کسی را داشتند. اما با این زندگی جدید و گران کمتر کسی می تواند "حق بیمه" خودش را بدهد دولت هم اصلا نتوانسته این کمبود را جبران کند به خصوص به این خاطر که عواطف و همبستگی ها را می خواهد با یک سری قوانین خشک و هر لحظه من درآوردی که یا دم به دقیقه تغییر می کند و یا مال عهد دقیانوس است جبران کند. به هر حال حیف که آدمهای خوب و بیمه اجتماعی واقعی ایران دارد هر روز کمتر و کم رنگ تر می شود
*************
اما همه اینها یک طرف، و از اون طرف هم این که این روزها چنان که می دانید و آگاه شده اید؛ ناگهان یک نفرآدم با مرام و با معرفت از عالم مجاز رسید و ندیده و نشناخته و نخواسته برای این وبلاگ کلی وقت گذاشت تا این وبلاگ خانم یه سر و وضعی پیدا کند. اما جالب خواهد بود بدانید که نزدیک بود رفاقت مجازی ما علی رغم تمام این حرفها به شدت به هم بخورد چون زمانی که تمپلیت های تصحیح شده این دوست با مرام را در وبلاگم کپی کردم دیدم ای داد روی هر چه کلیک می کنم صفحه ایمیل یاهو باز می شود ! گفتم ای دل غافل دیدی دچار حمله تروریستی شدم !!! اما در عرض چند ساعت کاشف بر آمد که این جناب آقای یاهو بی مروت بود که زمانی که تمپلیت از طریق خود ایمیل می رسد تمام آدرس های خودش را در تمپلیت کپی می کند و خلاصه حسابی همه چیز را قاطی می کند و نهایتا باعث دعوا و از این صوبتا !بین دوستان می شود. خلاصه مواظب باشید از ما گفتن بود؛ هر چند که اونهایی که باید بدانند ؛ می دانند این بیشتر برای بقیه ای که مثل من نمی دانند بود که دیگر به گوگل و یاهو و این عده اطمینان نکنند که از هر طریق خودشان را می خواهند وارد زندگی خصوصی ما بکنند. خیر نبینن انشاالله

Thursday, November 24, 2005

شرمنده

ببخشید که این صفحه همش بیخودی آپدیت می شه و هیچ مطلب جدیدی هم روش نیست. یکی از دوستان عزیز بالاخره دلش به حال من و این وبلاگ شتر گاو پلنگم سوخت و چنان از مطلب "کس نخارد پشت من..." دلش به درد آمد که نهایتا تصمیم گرفت که کمکم کند، اما از آنجایی که بنده متاسفانه هیچ وقت ممکن نیست مثل بچه خوب حرف گوش کنم و باید همه چیز را خودم تا آخر کنترل کنم ! انقدر تمپلت این دوست عزیز را جا به جا کردم و الکی توش دست بردم که همه چیز را صد بار خراب کردم (ولی آخر اچ تی ام الم یه ذره بهتر شد) حالا این یکی دو روزه کمی دندان به جگر بگذارید انشاالله خودش درست می شه. فعلا که فلک و ابر و باد و خورشید و دوستان با معرفت و علاقه مند به فمینیست ها !! در کارند که مسرت خانم وبلاگ با شکل درست به زبان فارسی بنویسد. ممنون از دوستان خوب

Thursday, November 17, 2005

جرقه های حاشیه ای که متن را می پوشانند

خوب دیگر فکر می کنم وقتش باشد که بپردازم به مسائلی که قبلا مطرح کردم و در حال حاضر بعضی از دوستان از جمله مهدی، سیما و پویا درارتباطهای مختلف سر بحث را باز کرده اند. این به نظر من بهترین قسمت وبلاگ های روشنفکری است که فرصت برای بحث های مجازی را ایجاد می کند تا عرصه عمومی ناموجود را بوجود آوریم. هر چند از طرف دیگر همین بحث ها باعث از بین رفتن فضای لازم برای شکل گیری و شناخت بیشتر من دوم / اول می شود و تنها "من" انتلکتوال از آن می تواند بهره ببرد. همیشه این انتلکتوالها به آدم اجحاف می کنند !! بنابراین من پیشنهاد می کنم که هممون چند تا وبلاگ داشته باشیم تا آخر بفهمیم چه می خواهیم بگوییم !
به هر حال سیبستان دقیقا آنچه را که من روی آن تاکید فراوان داشتم از مطلبم گرفت و با عنوانی بسیار بهتر (آشوبگران 16 ساله و پایان عصر ایدئولوژی) در وبلاگ خود نقل قول کرد. چون در واقع در فرانسه یعنی در مهد انقلاب نه تظاهرات مطلب مهم و تازه ای است ، نه اتوموبیل آتش زدن و نه بحث های بسیار داغ راجع به مهاجران که به نظر من همیشه این روحیه عصیان گری در این جا وجود داشته. اما آنچه که برای من در این آشوب ها واقعا تازه بود عصیان نوجوانان و نه حتی جوانان بر علیه امنیت شهری و واکنش مردم به این نوجوانان بود و این همان مطلبی بود که این عصیان را از عصیان های 1968 جدا می کرد که انقلاب دانشجویی و کارگری بود. هر چند که این عصیانها پس از مدتی خصوصیت نوجوانی خود را از دست داد و به عنوان شورش مهاجران مطرح شد اما این جریان تا آنجائیکه که در شهرهای بزرگ به چشم می توانید ببینید در هر حال دو عامل تواما جوان + مهاجر را به عنوان عامل شورشها مطرح می کند. این به این معناست که اگر پای پدر و مادر های این جوانان به عنوان خاطی پیش کشیده می شود نه به عنوان شورشگر بلکه به عنوان پدر و مادر هایی که نتوانسته اند فرزندان خوبی تربیت کنند که نمی توانند بچه های خود را شبها در خانه نگه دارند و قرار است که دولت فرانسه این پدر و مادر های بیچاره را جریمه کند ! پدر و مادر هایی که گاه سن آنها فراتر از 40-50 سال نیست و بنابراین خود نسل دوم مهاجر هستند. اما هنوز هم به نظر من مسئله در فرانسه طبقاتی نیست بلکه مسئله حذف و پذیرش یا
inclusion / exclusion
است. این جاست که فکر می کنم آقای مردیها اشتباه می کند زمانی که از رشک و حسد حرف می زند چون مطلب را می خواهد از دیدگاه روانشناسی اجتماعی بسنجد که فکر می کنم تا حدی ناشیانه با آن برخورد کرده و در جایی دیگر هم حق دارد که از ماجراجویی و لذت تخریب صحبت می کند ولی علت آنرا هم روشن نمی کند. بسیاری از آتش هایی که افروخته شد نه الزاما با شناخت ظلم و کینه طبقاتی بلکه شاید تنها با روحیه تخریب فارغ از اینکه به دارائی چه کسانی آسیب رسیده می شود هزاران اتوموبیل ها و مغازه همسایه و هم محله و مهاجر و کارگر و سفید و سیاه به آتش کشیده شد و آنهم مسلما بیشتر در حومه شهر و نه در مناطق پولدار نشین . آنچه که به آتش کشیده شد لزوما متعلق به فرانسوی سفید پوست اروپایی نبوده و بیشتر به آتش کشیدن آنچه بود که در دسترس بود. مسلما اتفاقاتی که افتاد باعث شد تا چشم فرانسوی ها به نتیجه میل شدید خود برای عدم پذیرش ارگانیک غیر در جامعه باز شود. تا زمانی که افراد یک جامعه به صورت ارگانیک با یک دیگر عجین نشده اند مسلما هزار کارت و گذرنامه فرانسوی هم به درد زیادی نمی خورد. در اینجاست که مسئله مهاجر را باید در متن اجتماعی و فرهنگی اش دید. اینکه شما در کانادا و امریکا مهاجر باشید با اینکه در انگلیس و فرانسه و بلژیک و دیگر کشورهای استعمار گر مهاجر باشید دو مقوله کاملا متفاوت است. در ایران نیز مسئله مهاجرت کاملا معنا و مفهوم فرهنگی – اجتماعی متفاوتی دارد. ایرانی که بین ترکیه و افغانستان و کشورهای عربی و غیر قرار گرفته حالت جزیره ای را دارد که همیشه در حال دفاع از خودش است چون خیال ادغام در هیچ فرهنگی را ندارد و تنها از فرهنگهای دیگر جذب می کند. بنابراین رفتارش در قبال "خارجی" هم بستگی به ماندگاری وی و قابلیت جذب و ادغا در جامعه و فرهنگ ایرانی دارد. در اینجا به نظر من هم در فرانسه و هم در ایران مسئله نژاد متاسفانه بسیار مهم است و شاخص منفی دارد.
برای مثال فکر کنید تنها ایرانیان (به خصوص عامه مردم) نسبت به سیاه پوستان چقدر برخورد زشت و تحقیر آمیز دارند. من متاسفانه این مسئله را در مورد بچه های یکی از فامیل هایم که با مردی سیاه پوست ازدواج کرده به خوبی دیده ام که بچه ها فارغ از خانواده که همه عاشقشان هستند تا چه حد در خیابان مورد استهزا و ایما و اشاره قرار گرفته اند. در فرانسه بیش از سیاه پوستان کمتر از عربها مورد بدبینی قرار دارند. چون فکر می کنم نوع استعمارکشور های افریقائی مانند برای مثال با الجزایر و مراکش متفاوت بود. البته باید بگویم که من اصلا متخصص استعمار و مهاجرت نیستم اما برداشت های خودم را از جامعه فرانسه می گویم.

اما برسیم به مسئله مرگ ایدئولوژی که فرنگوپولیس در نوشته جدیدش ابعادی از آن را در ارتباط با جامعه اطلاعاتی آورده است که به نظرم بسیار جالب اما شاید کمی سنگین برای وبلاگ آمد. تفاوت برخورد من و سیما شاید در نوع پرداخت مسئله باشد. تحقیقات من عمدتا میدانی هستند و کمتر تئوریک؛ یعنی تئوری برای من تنها برای محک زدن و توجیه و یا تغییر یافته های میدانی ام می آیند. بچه های این دوره به هیچ ایده آل و هیچ آینده بهتری به جز آنچه در معرض دیدشان قرار دارد (انواع تصاویر رسانه ای در هر سطحی و در هر جایی به جز نقاطی که هنوز وارد جهان نشده اند !) سیما صحبتش را با این مطلب تمام کرد که : حالا در سطح ملی هم این "انسجام اجتماعی" انگار چنین تکنوتوپیایی را در سر می پروراند! (قابل توجه دکتر معین که من و بلاگرهای زیادی به او رای دادیم: حالا ما با به تصویر کشیدن کوه و کمن ایران هر قدر هم بخواهیم از انسجام اجتماعی از طریق جامعه اطلاعاتی حرف بزنیم، حقیقت زندگی بسیاری از مردم ایران این است که نه می دانند وبلاگ چیست و نه در عمرشان کامپیوتر دیده اند!) باید پرسید که صحبت از "جامعه اطلاعاتی" برای اکثریت مردم ایران که دسترسی به اینترنت ندارند، آب و نان می شود؟

راست می گویی که در ایران امروز هنوز اینترنت جای زیادی ندارد. اما تنها اینترنت نیست که جامعه اطلاعاتی را شکل می دهد؛ ماهواره؛ تلفن موبایل؛ و حتی دوربین های دیجیتالی که فرصت نمی دهند و در آنی لحظه حال را تبدیل به یک خاطره و گذشته می کنند، همه زندگی ما را به سرعت تغییر می دهند. این ابزار بر خلاف اینترنت به سرعت در دسترس عامه مردم قرار می گیرند چون مصرف عمومی و روزمره دارند و احتیاج به سواد خاصی ندارند اما سبک و برخورد به زندگی را به شدت تغییر می دهند. تلویزیون و رادیو هم که در تمام کشورهای دنیا الان زمانی که سقفی وجود دارد حضور دارند هم که جای خود دارند.
حرف من این است که ما در دنیایی زندگی می کنیم که حاشیه هایش از متن اش از مهم ترشده. حاشیه ها (با محتوای متفاوت البته) دارند انقدر ضخیم می شوند که به زودی متن را از بین خواهند برد. آنچه مانوئل کاستلز با عنوان مرگ پدرسالاری در جامعه اطلاعاتی کنونی مطرح می کند نیز به نوعی همین مهم شدن حاشیه ها است. آنچه در دنیای کنونی می گذرد بیشتر شبیه به یک آتش بازی است که هزاران نور و جرقه در جهات مختلف ساطع می شود که هیچ کدام نیز عمری ندارند و به شدت موقتی است. به نظر من از بین رفتن لذت "ثبات" و "همیشه" و "پایداری" و شکل گیری عشق و یا نیاز و یا حتی شیوه زندگی مبتنی بر نوجویی و تغییرهای لحظه ای بعد دیگری از علل مرگ ایدئولوژی و بسیاری از مسائل دیگر اجتماعی را توضیح می دهد. امروز ما احتیاج به زمان داریم تا خود را با این سرعت تغییر و موقتی بودن تطبیق دهیم اما چون زمان دیگر نداریم این کمبود را از طریق نسل های متفاوت باید جبران کنیم

Monday, November 14, 2005

نقش زبان در آشوب های فرانسه

چند روز پیش قسمتهایی از پست قبلی ام را راجع به فرانسه سیبستان عزیزالبته بدون هیچ توضیحی در وبلاگش نقل کرد که از وی بسیار ممنونم به خصوص که عنوانش بسیار بهتر از عنوان من بود اما دلم می خواست در این میان نظرخودش را هم در این مورد می دانستم و در خماری نمی ماندم. دوستی دیگرهم به نام پویا یادداشتی بر آن نوشته گذاشت که از او هم بسیار متشکرم چون دیدم حق دارد اعتراض کند چون باز از وسط فکرم پریدم وسط وبلاگ و خیلی از مسائلی را که توجیه کننده این خشونت جدید است را فاکتور گرفتم و نگفتم . اما این بحث طولانی است . چند سالی راجع به جوانان و اقتدار کار می کردم و نهایتا به نتایجی هم در مورداقتدار شکنی جوانان و مرگ اقتدارهای قدیم و زایش اقتدارهای جدید رسیدم که اینشاالله در یک فرصت دیگری مطرح خواهم کرد
اما الان تا تنور داغ است می خواستم چند نکته دوباره راجع به آشوب های فرانسه بگویم.

این مدت که فرانسه هستم فکر می کردم مگر می شود که در فرانسه این همه خبر باشد و من هیچوقت هیچی نبینم؟ البته جایی که هستم نسبتا از شهر دور است بنابراین کمتر شبی بیرون بودم تا با چشم خودم ببینم در خیابانهای شهرهای بزرگ فرانسه چه می گذرد. اما سوار اتوبوس و مترو که می شوم تمام وجودم چشم و گوش می شود ببینم که مردم چه می گویند : تقریبا هیچی ! تلفن کردم پاریس با دوستان مختلف حرف زدم ببینم آیا پاریس واقعا دارد انقلاب می شود، می گن آره البته از این تظاهرات در پاریس همیشه بوده، اما طرفهای ما خبری نیست ! بعد یواش یواش مشکوک می شوی به سیاست های پشت پرده. به نیاز رسانه ها و برخی از دستگاههای دولتی به ایجاد ترس و وحشت بین مردم، به نیاز آنها به ایجاد نا امنی برای اعمال قدرت در فضاهای عمومی و یا سرپوش گذاشتن بر مسائل دیگر. به نقش شرکتهای بیمه ای که این وسط خیلی مشکوک عمل می کنند ! مسلما فرانسه شلوغ است اما نه به شکلی که در رسانه ها به آن بال و پر می دهند. مسلما فرانسه پیر استعمار گرباید زمانی جواب مهاجرانی را که زمانی در بدترین شرایط آنها را پذیرفته را بدهد اما فرانسه به این شلوغی ها هم که می گویند نیست. به چه دلیل انقدر در موردش تبلیغ می کنند؟ به دلایل خیلی زیاد، اقتصادی، اجتماعی و سیاسی و .... ایرانی ها اصولا می گویند کار کار انگلیسی هاست؛ اروپایی ها عقیده دارند که کار، کار امریکائی هاست.
دو - در یکی از گزارش های تلویزیونی جوانی را نشان دادند که چهره عرب داشت اما فرانسه را کاملا بدون لهجه صحبت می کرد. می
گفت آقای سرکوزی می گوید اگر هر مهاجری را دستگیر کنند بدون محاکمه وی را به مملکتش بر می گردانند. اما ما همه اینجا بدنیا آمدیم، اینجا درس خوندیم؛ اینجا بزرگ شدیم؛ کارت شناسائی و پاسپورتمان فرانسوی است و از فرانسه هم تا به حال بیرون نرفتیم، حالا ما شلوغ کنیم ما را به کجا می خواهند برگردانند؟ مراکش را من اصلا نمی شناسم. من فرانسوی ام و ملیت دیگری ندارم. حتی اگر پدر و مادرم مراکشی باشند. (این هم بحثی است آیا این جوان مهاجراست یا فرانسوی). از سوی دیگر سرکوزی در این مدت با صحبت هایی که کرده اشتباهات زیادی مرتکب شده ؛ هر چند که از قرار در مجلس گفته که تقصیر خود ما فرانسوی ها بود که با مهاجران درست رفتار نکردیم. این حرف مرا به یاد حرف داریوش شایگان در کتاب "زیر آسمانهای جهان" انداخت که در جواب رامین جهانبگلو از خصوصیت انطباق ایرانی ها در مهاجرت ( اگر درست یادم باشد چنین استدلالی داشت ، نقل به مضمون) می گفت : بستگی دارد که ایرانی ها کجا مهاجرت کنند. برای مثال در امریکا که تاریخ اش تنها به 400 سال می رسد؛ و ریشه های فرهنگی تاریخی عمیقی ندارد؛ ایرانی ها هم خصلت ایرانی بودن خود را بیشتر حفظ می کنند و هم به راحتی با فرهنگ امریکائی عجین می شوند و در نهایت هم خیلی ایرانی می مانند و هم کاملا امریکائی می شوند. اما در اروپای کهن چنین اتفاقی نمی افتد؛ ایرانی مهاجر با تمام قوا سعی می کند خودش را با فرهنگ تاریخی میزبانی تطبیق دهد که هزاران ادعای تاریخی دارد اما نهایتا هرگزنمی تواند چون فرهنگ تاریخی اروپا خاصیت پذیرش مهاجر غیر ندارد و این اجازه را به مهاجر نمی دهد. در نهایت افراد هم فرهنگ / ملیت خود را ازدست می دهند و هم نهایتا اروپایی نمی شوند. البته در این میان من فکر می کنم که تفاوت بسیار بزرگی هم هست بین کشورهای استعمارگر و امپراطوری های غیر استعمار گر. مهاجران کشورهای استعمارگر همیشه در موقعیت آسیب پذیرتری قرار دارند تا مهاجران معمولی.
سه - فرانسوی ها در مورد زبانشان حساسیت بسیاردارند. غلط حرف زدن در فرانسه واقعا بد است و استفاده نادرست از کلمات عواقب بد دارد. در میان این ماشین سوزان و شلوغی ها قوانینی وضع شد و بحث های مختلفی در مورد نوع استفاده از کلمات و لحن حرف زدن نیروهای پلیس و آشوب گران در بین فرانسوی ها درگرفت که بسیار جالب است. اولا که بر طبق قانون جدید پلیس دیگر حق گفتن "تو" را به افراد ندارد و باید از لفظ "شما" استفاده کند. ثانیا در صورت توهین و ناسزا از قرار افراد می توانند از پلیس مربوطه شکایت کنند (حالا چه جوری اش بماند؛ مثلا فکر کنید وقتی طرف کتک حسابی می خورد بعد برود شکایت کند که این وسط این اقا از فرصت استفاده کرد به من گفت تو و یا فحشم داده ! ولی از شوخی اش گذشته تا شنیدم فکر کردم ایکاش توی ایران هم آدمها را بابت این تو گفتن های بی جا بعد از انقلاب جریمه می کردند که هر کس و ناکسی به آدم تو نگه ! این هم از امریکائی پرستی ماست) اما از شوخی گذشته؛ مردم به شدت از سرکوزی بابت کلماتی که در سخنرانی هایش علیه آشوب گران استفاده کرده انتقاد کرده اند. همان جوانی که خود را کاملا فرانسوی می داند می گوید سرکوزی حق ندارد در مورد ما کلمات نادرست و توهین آمیز (در حد الوات، کثافت،....) به کار ببرد. ما فرانسوی هستیم پس این مسئله شامل همه فرانسوی ها باید بشود! یکی از روزنامه ها نوشته است که وقتی کسی به قدرت و وزارت می رسد حق ندارد از زبان عامی استفاده کند (قابل توجه دولتمردان جدید ایران که با این حرف زدنشان مملکت را دارند به خاک سیاه می نشانند !)
راستی دوستان عزیز اگر کسی به من بگوید این بلاگ رول چه جوری کار می کند و من چه جوری اسم دوستان و لینک دونی می تونم بگذارم خیلی ممنون می شود . البته ترجیحا اگر ایمیل بفرستید باز هم بیشتر ممنون می شوم

Thursday, November 10, 2005

نگاهی دیگر به ناآرامی های فرانسه

در وقایع فرانسه که دارد در سطح اروپا به سرعت دامنه اش کشیده می شود و در آلمان و بلژیک نیز شکلهایی از شورش دیده می شود؛ باید به چند عامل اشاره کرد. در این وقایع هر چند بسیاری می خواهند دوباره مسئله جنگ مذاهب را پیش بکشند ورویارویی "مسلمانان" را مسیحیان عمده کنند اما در سطح دولتی آنچه بیش از پیش دارد خودش را نشان می دهد در واقع زخم های التیام نیافته فرانسویان در جنگ الجزایر است. این که امروز در بسیاری از شهرهای فرانسه و یا بهتر بگویم در برخی از محلات مختلف بعضی از شهرهای فرانسه حکومت نظامی اعلام و بین ساعت 22 تا 6 صبح هیچ نوجوانی حق حضور در خیابان ها را ندارد و در برخی از مناطق نیز اصولا هیچ کس نمی تواند در خیابان حضور داشته باشد مسائل جدیدی را نمایان می کند.
این قانون منع عبور و مرور بر طبق گفته روزنامه لیبراسیون روز 10 نوامبر مربوط می شود به 1955 و زمان جنگ الجزایر و برای سرکوب قیام مردم الجزایر وضع شده بود. ازسرگیری آن به خصوص در مورد خارجی هایی که در واقع عمدتا همان الجزایری ها هستند در واقع از سر گیری قوانین پسا-استعماری در حومه های شهرهای بزرگ و احتمالا بیش از هر گروه اجتماعی دیگر در بر گیرنده مهاجرانی است که زمانی مستعمره فرانسه بودند. امشب آقای سرکوزی هم آب پاکی به دست تمام خارجیان ریخت که اگر دستگیر شوند حتی اگر دارای کارت اقامت هم باشند فورا به کشور اولیه برگردانده می شوند.
این مسئله واقعا مهم است و خجالت آور برای کشوری که ادعای دموکراسی به این بزرگی دارد.
اما آنچه فکر می کنم در این وقایع بسیار جدید و نادر است مطرح شدن نقش "نوجوانان" زیر 16 سال به عنوان عامل شورش و ناآرامی شهرها و حومه هاست. شورش های 1968 و یا اغلب قیام های شهری به وسیله گروههای اجتماعی فعال و یا مستقل و به هر حال دارای شناسه اجتماعی مشخص (کارگر؛ دانشجو؛ حتی مهاجر) صورت گرفت. اما در وقایع 10 روز اخیر فرانسه عوامل اصلی شورشها و آتش زدن اتوموبیل ها و مغازه ها نوجوانان و بچه های 13-14 ساله بودند. با بچه ها به خصوص که کمی شرباشند و یا قیافه عرب هم داشته باشند امروز به مانند تروریست ها رفتار می شود.
مسلما زمانی که از شورشهای حومه شهرهای بزرگ صحبت می کنیم؛ بحث کمبود امکانات، فقر، تبعیض و غیره مطرح می شود و بر منکرش لعنت ! اما به نظر من این اتفاق جدیدی نیست. به نظر من امروز یک اتفاق جدید افتاده که کمتر به آن توجه می کنند : امروز در فرانسه اعلام کرده اند که هیچ بچه ای حق حضور در خیابان را پس از ساعت ده شب ندارد مگر اینکه با والدین و یا یک فرد بالغ همراهش باشند. بچه ها به عنوان عامل شورش و ناآرامی های شهری باید زیر نظر گرفته شوند. به راستی صرف نظر از تمام تحلیل های چپ و راست وحتی می خواهم بگویم کلیشه ای (که از زمانی که حداقل من یادم هست دلیلش مشخص و معلوم بوده)؛ آیا فکر کرده ایم که چه اتفاقی در سطح جهانی دارد می افتد؟ به کجا داریم می رویم؟ که چه بلایی به سر این بچه ها آمده است (آورده ایم؟) آیا ما باید از کودکانمان بترسیم؟ آیا برای این بچه های نازنین و معصوم دیروز ، امروز ناگهان آنقدر خشونت ساده و پیش و پا افتاده شده است که به آسانی یک بازی می توانند همه چیز را از بین ببرند و به آتش بکشند و بعد هم بگویند چون حوصله مان سر رفته بود و یا چون کاری نداریم بکنیم؛ و یا چون پدر و مادرمان فقیر هستند خواستیم نشان بدهیم چه کار می توانیم بکنیم؟ و به همین آسانی در عرض ده روز شش هزار ماشین را به آتش بکشند. مسلما همشان زیر 18 سال نبودند اما فوق العاده جوان بودند تصاویر حیرت آور است
من به روح زمانه و جهانی شدن عقیده دارم. فکر می کنم که روح زمانه امروزه با جهانی شدن بسیار سریع تر در تمام دنیا حس می شود و وارد زندگی مردم می شود. جهان سوم و جهان اول هم ندارد. اگر این مسئله دامنه اش به اروپا کشیده شود؛ دیر یا زود دامنه اش گسترده تر نیز خواهد شد. در ایران مراسم چهارشنبه سوری مدتهاست که بچه های ایرانی را با ترقه بازی های اساسی آشنا کرده. با آنچه ما و دیگران بر سر جوانانمان آورده ایم خیلی نسبت به آنها خوش بین نباشیم. دیگر دوران ایدئولوژی های طلائی گذشته متاسفانه. آنچه که این شورشها را با دیگر شورشها متمایز می کند این است که هدف اصلی آن اعمال خشونت است ، خشونتی که هر شب در تلویزیون؛ در سینما؛ در بازی های اینترنتی؛ در خانه ؛ در خیابان ؛ در کافه؛ ... جزو چهاردیواری زندگی همه ما و به خصوص نوجوانان سراسر جهان شده است. بیش از اینکه به فکر مهاجران باشیم به فکر نسل جدیدی باشیم که نهایتا مهاجر و غیر مهاجر نمی شناسد . فکر برنامه های تلویزیونی و تمام اوقات فراغتی را بکنیم که در آنها میزان خشونت و استرس و ترس هر چه بیشتر باشد لذت بخش تر است
در ضمن محض اینکه بدانید که فقط خودمون بلاگر ها را نمی گیریم و بازداشت نمی کنیم؛ بدانید که فرانسوی ها هم بالاخره از ما یاد گرفتند و دو تا بلاگر را بازداشت کردند زیرا ترغیب به شورش می کردند. در ضمن اگر می خواهید بیشتر در جریان نقش بلاگ ها در نا آرامی های فرانسه و شاید دیگر نقاط دنیا باشید این مطلب را در این صفحه تکنوکراتی به نام دنبال کنید و اگر هم فرانسه زبان هستید؛ بلاگ روزنامه لیبراسیون و همینطور یکی ار معروفترین بلاگر های فرانسه لوئیک لومور را ببینید .

Saturday, November 05, 2005

قهرمانان خسته از روایت های گم شده

تا پارسال وقتی که می خواستم اوضاع ایران را به چیزی تشبیه کنم می گفتم انگاری که روی دوچرخه ثابت زندگی می کنی؛ از صبح تا شب می دوی و شب می بینی حتی سانتی متری تکان نخوردی (این مال آدمهای معمولی بود، آدمهای خوش شانس ممکن بود توهم برشون داره که دو سه سانت جلو رفتن و البته عده ای هم بودند که چند متر در روز عقب می رفتن) اما تازگی ها فکر می کنم زندگی ما در ایران شبیه به زندگی رمان نویس بی تجربه ای شده که با این که فکر های جالبی داشته و کلی برای رمان عزیزش وقت گذاشته تا شخصیت پردازی کند ورمان را به جایی برساند اما یک روز ناگهان در برابر واقعه ای قرار می گیرد که هیچوقت نخواسته بود باور کند که برای او هم پیش می آید. یعنی هیچ وقت فکر نکرده بود که می بایست تمام ساخته و پرداخته اش رانسخه برداری کند و به صورت نهادینه و ملموس در جایی حفظ کند ، زیرا نه به تکنولوژی باید اطمینانی کرد و نه به مظاهر مدرنیسم ! چون اگر مواظب نباشد مثل امروز ... ناگهان برق می پرد، کامپیوترش می سوزد و یا ویروسی می شود وهر چه نوشته به باد فنا می رود و هیچ نشانه ای از رمان نمی ماند به جز اندیشه روال داستان و شخصیت های محو و کم رنگ رمانی که همه چیزش در هم و سردرگم شده. نویسنده بیچاره باید از اول شروع کند و بنویسد . اما ای دوست بیچاره من این بار چندمت بود که این بلا سرت آمد ! تا کی باید اشتباهاتت را نشخوار کنی و همان داستان را دوباره تکرار کنی؟ فکر می کنی چند بار دیگر این داستان را می توانی ازاول شروع کنی و با یک روایت جدید همان رمان را بنویسی ؟ خسته نشدی؟ فکر می کنم که قهرمانان رمانت دیگه از دستت خسته شده اند و دیگه دوستت ندارند خیلی بده وقت همه تلف شد؛ نویسنده؛ خواننده و قهرمانان رمان های ننوشته و یا گم شده