Sunday, April 02, 2006
هویت مردد و مسکولینیسم
Friday, March 24, 2006
آرزو کردن و رها کردن در سال نو
یکی این که یاد بگیری که آرزو کنی – مدتهاست که وقتی از افراد از هر سنی (اما به خصوص ایرانی ها) می پرسم که چه آرزوئی داری می بینم خیلی ها آرزوئی ندارند،یعنی هیچ چشم اندازی غیر از آنچه که دارند می بینند ندارند. زندگیشان در "همینی است که هست و تغییرش هم نمی توان داد" خلاصه می کنند. زندگیشان رفتن از نقطه الف به الف (پریم) است و نه از نقطه الف به یا. البته می توان آرزوهای عجیب و غریب و غیر واقعی داشت، می توان هم آرزوهای بسیار کوچک و دم دستی داشت، که تنها روز مره را کمی تغییر می دهند. من صحبتم از آرزوهای بزرگی است که زندگی ما را ممکن است به کلی دگرگون کند.
چند سال پیش دوستی از من پرسید چه آرزویی داری؟ مات و مبحوت نگاهش کردم چون ناگهان متوجه شدم که به جز آرزوهای دم دستی از قرار سلامتی و رفع فلان بلا هیچ آرزوئی برای خودم و دیگران و مملکتم ندارم. دیدم که سالهاست که دیگر حتی جرئت آرزو کردن هم نداشته ام چون فکر می کردم که هیچ وقت هیچ اتفاقی نمی افتاد. دوستم گفت "این جوری که آرزو نمی کنند. باید آرزو را مانند تخم یک گل در خاک بکاری و هر چند وقت یکبار هم آبش بدی؛ اما نباید هر روز خاک را پس بزنی تا ببینی آیا جوانه کرده یا نه؟ یعنی باید یاد بگیری که صبر کنی" به عبارت دیگر باید آرزو را در قلبت بکاری. باید بهش فکر کنی؛ به آن معتقد باشی ، برایش راه پیدا کنی، برایش ریسک کنی، دل بدریا بزنی...
و از همه مهمتر برای رسیدن به آرزویت باید یاد بگیری که رها کنی. با دست پر نمی توان چیزی بدست آورد. برای گرفتن باید دست خالی باشد وگرنه نمی توانی بگیری، وگرنه دوباره از دستت در می رود. رها کردن یکی از سخت ترین کارهاست اما زمانی که دیگر هیچ چیزی را نداری که رها کنی بهترین زمان برای بدست آوردن است. البته بستگی به نوع آرزو دارد، ممکن است از لحاظ ارزشی برای برخی مثبت باشد و برای برخی منفی. اما به هر حال باید برای رسیدن به آرزوها انتخاب و حرکت کرد. وگرنه هیچ اتفاقی نخواهد افتاد. برای برخی آرزوها باید مادیات را رها کرد؛ برای برخی دیگر عشق و وابستگی های عاطفی را رها کرد، زمانی شعار را برای رسیدن به عمل و اتفاق باید رها کرد. بگذریم که هستند کسانی که مملکت و حیثیت و اعتبار و... را در ازای چیزهایی که ارزشش برای آنها بیشتر است رها می کنند.
آنچه که مهم است این است که آرزو و رویا در تحولات بعدی زندگی ما چه از لحاظ شخصی و چه از لحاظ اجتماعی و سیاسی نقش بزرگی بازی می کنند. مگر نه اینکه داستانها و فیلم های تخیلی – علمی نقش بسیار بزرگی در تحولات علمی جهان داشتند؟ ما هم امسال هر چه را که می توانیم آرزو کنیم اما سعی کنیم که آرزویمان را عملی کنیم یعنی برای آنها کاری بکنیم، کمی فداکاری مثلا. حال اگر هم چندین و چند سال طول کشید بر حسب بزرگی آرزو اشکالی ندارد.
Tuesday, March 21, 2006
نوروز در تهران
سیبستان از نشانه شناسی نوروز می گوید. فکر می کنم کنار تمام چیزهایی که او نام برده؛ یک عنصر دیگر را هم باید اضافه کرد که تنها برای تهرانی ها معنا دارد. آن هم اینکه تنها زمانی که تهران قابل زندگی می شود نوروز است. چون خیلی ها از تهران می روند. چون تهران خلوت می شود. نوروز برابر می شود با نفس کشیدن در تهران ! تنها زمانی که می توانی ببینی که تهران نهایتا شهر زیبائی است، که می توانی ببینی که قله دماوند چقدر نزدیک است ؛ که این شهر عظیم چگونه بین کوه های مختلفی از شمال و غرب و شرق گرفتار آمده و تنها راه فرارش در جنوب به بیابان است آنوقت دلت برای این دایناسور بیچاره تهرانی می سوزد که چگونه گرفتار ما آدمها آمده است.
اما نوروز امسال متقارن بود با اربعین حسینی. نوروزی که باعث شد تا یک بار دیگر دو ضلع اساسی مثلث (ایران، اسلام و مدرنیته) با یکدیگر وارد جدال بزرگی شوند تا حفانیت خود را به ثبوت برسانند. عید و عزا با هم وارد کارزار شدند، اما چه کارزاری. در ایران هر چه شود باز هم نوروز پیروز بود و هست... شاید جالب ترین نمود آن در زمان تحویل در کانال 3 تلویزیون جمهوری اسلامی بود که در کمال ناباوری بر روی دعای دم عید صدای طبل و دهل گذاشتند و روایت جدیدی از تحویل سال به سبک موسیقی پیتر گابریل ارائه کردند که به نهایت پست مدرن بود ولی آخر خیلی ها نفهمیدند که آیا سال تحویل شد یا نه؟ از طرف دیگر در بیشتر محله های تهران همزمان با تحویل سال صدای انفجار ترقه و نارنجک ها بود که تهران را می لرزاند. انگار که تمام بچه ها در سطح شهر با هم قرار گذاشته بودند تا یادآور صدای توپ تحویل برای آدم باقیمانده در تهران شوند.
امامزاده ای نزدیک به ما از صبح دیروز دور تا دور روی هره ها سبزه و گل های سینه ره رنگ وارنگ گذاشتند و در وسط این همه سبزه و گل هم فرش پهن کردند و مردم هم آمدند تا عزاداری کنند بعد هم شام و نهار دادند و همه به خوبی و خوشی رفتند سراغ زندگیشان. این هم بیشتر از اینکه شبیه به عزاداری باشد شبیه به یک مهمانی محلی بزرگ و خوب بود. اما مهمانی که خیلی پر سر وصدا بود. مهمانی که صاحب خانه زیاد مراعات همسایگان را نکرد وعزاداری را تمام روز با صدای بلندگوها به همگان تحمیل کرد ، آنهم دم عید، دم نوروز... خیلی بد است رعایت همسایه نکردن
پا به پای عزاداری در امامزاده ، تلویزیون را روشن کردیم تا لحظه تحویل را از دست ندهیم. با برنامه عزاداری امسال و برای احتراز از شنیدن ناله و گریه و نوحه لاجرم مرتب در حال کانال چرخانی بودیم تا بلکه جایی بویی از عید استشمام کنیم. تمام کانال ها شدیدا مردانه و همگی سیاه پوش بودند. اما در این میان یک چیز جالب پیدا کردیم که در نوع خود واقعا بی نظیر بود : دریکی از کانال ها (فکر می کنم که کانال یک بود) در یک صحنه آرائی که بیشتر به درد فیلم "بچه رزماری" می خورد هفت سین سیاهی چیده بودند با لاله ها و رزهای سیاه. تا به حال فکر نکرده بودم که هفت سین را می توان با محتوی دیگری غیر از عید نوروز و پیام زندگی چید. یعنی هفت سین را که تمام آن نشان زندگی است را می توان با مرگ در آمیخت و نشانه های زندگی و بهاررا با رنگ سیاه آعشته کرد و به آن محتوی عزا داد. خلاقیت می خواهد تا بتوانی چنین کنی و هفت سین سیاه بچینی و این همه گل سیاه و گران قیمت و نایاب پیدا کنی تا نهایتا بتوانی مثل همیشه بین دو صندلی عید و عزا بنشینی و خوشحال باشی از اینکه به هیچکدام نه نگفتی ! آفرین به این همه خلاقیت
Tuesday, March 14, 2006
فرهنگ تظاهرات در ایران و در فرانسه
بعد از چند روزی که از از روز جهانی زن و تظاهرات زنان در پارک دانشجو می گذرد مقایسه این دو اعتراض بسیار جالب است. اغلب شعارهای زنان شعارهای بسیار بنیادی در مورد حقوق برابر زنان بود یعنی شعارهایی که به تمام مردم مربوط می شود اعم از زن و مرد (لااقل کسانی که فکر می کنند که مدرن شده اند و به دموکراسی علاقه و یا عقیده دارند). اما از قرار کمتر عابر و رهگذری واکنشی نشان داده که این شعارها مربوط به آنها هم هست. این تظاهرات در بهترین حالتش صنفی و تنها مربوط به یک تعداد بسیار کمی از "زنان" دیده شد که ربطی به مردم ! هم نداشت که بیخودی خودشان را درگیر کنند. اما در فرانسه تغییر در قانون کار ممکن است به سرنگونی دولت آقای دوویلپن بیانجامد. همچنان که تا به حال بسیاری از دولتهای فرانسه به علت تظاهرات و اعتصابهای مردم سرنگون شده اند نه به این علت که ضعیف بودند و یا کم سرکوب کرده اند ؛ بلکه به این علت که مسائل در مقیاس کلانشان دیده می شود. برای اینکه اصولا در فرانسه فرهنگ تظاهرات و اعتراض وجود دارد؛ در حالیکه در ایران چنین فرهنگی به نظر من وجود ندارد. انقلاب اسلامی یک استثناء بود؛ .همه چیزش یک استثناء بود و برای همین هم تکرار نخواهد شد به نظر من هیچ چیزیش تکرار نخواهد شد
اما در فرانسه فرهنگ اعتراض و تظاهرات و سرعت و وسعت آنها پدیده فوق العاده جالبی است که از قرن 18 باقی است. برای مثال به نوشته لیبراسیون امروز از 84 دانشگاه فرانسه 52 دانشگاه پیوسته اند به خیل تظاهر کنندگان و اعتصاب گران. در واقع تظاهرات و اعتصاب ها در فرانسه یک امر بسیار جدی است و هم مردم و هم پلیس با آن بسیار جدی برخورد می کنند. سندیکاها، احزاب، گروه های دانشجویی به سرعت موضع می گیرند و سازماندهی و برنامه ریزی می کنند و از همه مهمتر به علت ساخت مدنی جامعه، این موضع گیری ها خیلی زود از چهارچوب گروه فراتر می رود و در مقیاس ملی مطرح می شود. در عوض پلیس و از همه بدتر پلیس ضد شورش فرانسه هم به همان جدیت با باتوم و سپر و گاز اشک آور و غیره حمله می کند و باور کنید که شوخی هم ندارند و دستشان برسد چنان می زنند که بلند شدنت با خداست. آن موقع ها (زمان دانشجویی من مثلا) تظاهرات که در می گرفت وقتی پلیس ضد شورش حمله می کرد دانشجویان یک صدا داد می زدند CRS = SS یعنی پلیس ضد شورش برابر است با گشتاپو ! این را گفتم که یاد آوری کنم که فکر نکنید که تنها نیروی انتظامی ماست که بلد است با باتوم بزند. پلیس ما کم و بیش شبیه پلیس بقیه دنیاست کارش را درست انجام می دهد و می زند؛ غیر از این که قرار نیست کاری بکند. اشکال از خودمان است که اصلا شبیه بقیه نیستیم. چرا؟ چون مسائل را کماکان شخصی و مربوط به گروه های کوچکی می بینیم و اصلا ابعاد کلان آنرا در نظر نمی گیریم. می خواهد مسئله زنان باشد ؛ و یا دانشجویان و یا مسئله تدفین شهید در دانشگاه شریف و یا میدان شهر؛ یا تظاهرات رانندگان شرکت واحد باشد به هر حال هرچه که باشد ربطی به ما ندارد؛ اعتراض ها و تظاهرات تنها صنفی است و صنفی هم باقی خواهد ماند آنهم در یک حد و حدود جغرافیایی خاص !
Wednesday, March 08, 2006
روز جهانی زن با مقادیری برچسب های نوستالژیک
من شخصا من در مراسم مجموعه شقایق (هشت تا هشت) شرکت کردم چون دلم می خواست ببینم چه بحثهایی راجع به جنبش زنان از 8 مارس گذشته تا 8 مارس امسال در خواهد گرفت. در قسمت قبل از ظهر یک میزگرد بسیار جالب ترتیب داده شده بود که خانم لاهیجی، آقای جلائی پور، خانم فاطمه صادقی و آقای بابک احمدی و خانم شادی صدر شرکت داشتند. به نظر من بحث های خوبی مطرح شد که نهایتا بحث و جدل جالبی را هم بین مخاطبین و سخنرانان به وجود آوردند.
آنچه توجه من را بیش از سخنرانی ها به خود جلب کرد وابستگی ذهنی برخی از دوستان اعم ازفمینیست و غیر فمینیست ؛ اما عمدتا نسل جوان ما به واژگان و تعاریف مارکسیستی و چپ گذشته بود که خیلی به نظر نوستالژیک و خارج از متن به نظر می آمدند. متاسفانه چپ زدگی، مارکسیسم زدگی و شعار زدگی آنهم خارج از متن اجتماعی – اقتصادی و فرهنگی کنونی و نیز استفاده از واژگان و تعاریف آن در دنیای فعلی یکی از معضلات روشنفکران ما از پیر تا جوان شده. در میان صحبت ها و نقد هایی که شد بیش از هر چیز برچسب هایی بود که چپ و راست به سخنرانان زده شد : برخی از حضار چنان از طبقه کارگر و جنبش کارگری صحبت می کردند انگار که در دهه 1960-1970 به سر می برند و سخنرانان را کم و بیش یک مشت بورژوای بی درد و یا آکادمیسین های گسسته از جامعه ای خطاب می کردند که بهتر بود کمی به جای کتاب خواندن وارد جامعه می شدند تا ببینند دنیا دست کیست ! برای برخی هنوز راه جنبش فمینیستی ایران وابسته و در زیل جنبش مردم ایران قرار دارد..
چقدربعضی از این برچسب ها و انتقادات نوستالژیک بودند و چقدر دلم برای اون دوران تنگ شد ! دورانی که عصر ایدئولوژی بود و همه به چیزی و به اصولی معتقد بودند. اما دورانی بود که اگر هم در ایران وجود داشت به هر حال عصرش با انقلاب به پایان رسید چون بسیاری از ارزش ها و مفاهیم اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی زیر و رو و دگرگون شده بودند.
در این میان به همین دلایل بالا یک انتقاد هم به دوستان عزیز فمینیست و دست اندر کار دارم که از بقایای نوستالژیک موسیقیایی عصر طلائی "حاکمیت ایدئولوژی ها" و در صدر همه ایدئولوژی چپ استفاده کرده اند و آهنگ سرود "ساکو و وانزتی" را دستمایه سرود جنبش زنان امروزایران کرده اند. آیا همان بچه های خوش سلیقه ای که موسیقی سرود "نه" را ساختند نمی توانستند سرودی دست اول و زیبا برای جنبش زنان بسازند؟ سرودی که یادآور هیچ چیز دیگری جز جنبش زنان ایران در دوران کنونی نباشد.
Friday, March 03, 2006
روایت ایتالیائی استادیوم صد هزار پسری
Tuesday, February 28, 2006
حمل و نقل عمومی در پاریس ، لوس آنجلس و تهران
اول پاریس - شهری که تمام دوره دانشجوی ام را در آن سپری کردم وبه احتمال قریب به یقین از همه جای دنیا بیشتر دوستش دارم ! پاریس برای من کمی تا قسمتی مترادف با مترو است !چون بدون تعارف اغلب امتحان ها و کتابهای جالب این دوره زندگی ام را در مترو خواندم .بعلاوه برای منی که آن موقع یک جوجه جامعه شناس بودم دیدن این همه آدم عجیب و غریب و متنوع با فرهنگهای مختلف و زبانهای گوناگون در مترو بسیار جالب و آموزنده بود. در ساعاتی که در مترو بودم نه تنها شاهد روابط اجتماعی، عاشقانه، دعواها؛، دوستی ها بودم بلکه آنجا بود که با فرهنگ زبان بدن وقدرت نگاه و بو و صدا در برقراری ارتباط و یا فرار از آن آشنا شدم. طرز ایستادن و نشستن و فاصله ایجاد کردن افراد با فرهنگ های مختلف را به خوبی حس کردم و به نوعی کتاب جالب ادوارد تی هال (ابعاد پنهانی) را شخصا تجربه کردم.
شاید از مهمترین وجوه اجتماعی متروی پاریس همگانی بودن ان به معنای واقعی کلمه است. به عبارتی نه تنها خطوط مترو در تمام شهرگسترده است بلکه در متروی پاریس همه جور آدم پیدا می شود کرد، یعنی به استثناء اقشار بسیار پولدار و یا بسیار فقیر همه مردم از مترو استفاده می کنند: از کسانی که شب با پاپیون و لباس شب به اپرا می روند تا بی خانمان ها و مهاجران کم در آمد همه سوارهمان واگن می شوند و در کنار هم می نشینند. حالا گیریم که بهم نگاه نمی کنند و یا در معرض بو (ناخوش و خوش) یکدیگر قرار می گیرند. متروی پاریس در واقع روایت زیرزمینی این شهر و به بزرگی خود پاریس است و دنیای خودش را دارد.
(محض اطلاع بدانید که اولین خط متروی پاریس در سال1900 شروع به کار کرد و در حال حاضر نیز 16 خط و 297 ایستگاه مناطق مختلف شهر را به هم متصل می کند - برای اطلاعات بیشتر از ویکی پدیا غافل نمانید این یکی فرانسه است اما کنارش انگلیسی و یا هر زبان دیگری به احتمالی فارسی هم پیدا می کنید).
لوس آنجلس درست برخلاف پاریس، در لوس آنجلس حمل و نقل شهری به شدت طبقاتی است. در واقع هرچند شبکه اتوبوس رانی اش نسبتا خوب است اما آنقدر مسیرها طولانی است که کمتر کسی فکر اتوبوس را می کند. لوس آنجلس شهری است به نهایت گسترده که تنها برای بشری ساخته شده که علاوه بر دو پا دارای اتوموبیل نیز هست. در این شهر عظیم که تنها به عشق و با تکیه بر اتوموبیل ساخته شده باید واقعا بیچاره و فقیرو یا عاجز واز کارافتاده باشی که اتوموبیل نداشته باشی و از اتوبوس استفاده کنی. مترو هم که تنها مرکز مالی و بیزنس شهر را پوشش می دهد و هزینه بالائی هم دارد تنها مورد استفاده اقشار بسیار خاصی است. افرادی که سواراتوبوس می شوند یا فقیرند، یا مسنند، یا در وضعیتی نیستند که امکان رانندگی داشته باشند. زمانی که وارد اتوبوس های لوس آنجلس می شوی می فهمی که حاشیه ای بودن چه معنائی دارد. در اتوبوس های لوس آنجلس زبان انگلیسی در رده چهارم و پنجم قرار دارد، هر کسی رنگی و زبانی دارد. اتوبوسهای لوس آنجلس دنیای مارژینال ها (حاشیه نشین های جامعه) است.
و اما تهران خودمان... که به نظر من از لحاظ شبکه حمل و نقل اتفاقا شهر بسیار جالبی است چون نه تنها شبکه های رسمی تاکسی رانی و اتوبوس رانی و مترو دارد بلکه "شخصی" ها هم بار بزرگی در جا به جائی مسافران دارند. اما استفاده از حمل و نقل عمومی در تهران هم طبقاتی است و هم جنسیتی ! طبقاتی است چون در کنار اتوموبیل های شخصی تاکسی های آژانس وجود دارند و بسیاری از افراد مرفه جامعه هرگز از تاکسی معمولی و اتوبوس استفاده نمی کنند (شاید گاه از مترو اما تنها در صورت لزوم) و حتی اگر اتوموبیل شخصی نداشته باشند تنها با آژانس جا به جا می شوند و جنسیتی است چون ورود به تاکسی و اتوبوس و مترو همه وابسته می شود به آدابی که زیربنای آن جنسیت است و نگاه شما به "دیگری".
در کشوری که از 27 سال پیش تا کنون نگاه به مکان در درجه اول بر اساس تفکیک جنسیتی است ، تاکسی های شهری ما در دنیا بی نظیرند. در واقع در کمتر کشوراروپائی و امریکائی غریبه ها چنین در آغوش یکدیگر می نشینند و صداشون هم در نمی آید ! در تاکسی نشستن مسلما کار ساده ای نیست یعنی آداب و کدهای رفتاری و بدنی مفصلی دارد که باید بلد باشی وگرنه مورد اعتراض و گاه فحش و فضیحت قرار می گیری. برای مثال مدتها طول کشید تا آقایان یاد گرفتند تا خودشان را جمع وجور کنند تا حداقل جا را بگیرند تا مورد اعتراض خانمها واقع نشوند. فکر می کنم هر مردی که سوار تاکسی شده و در کنار خانمی نشسته حداقل چندین بار به حق و یا ناحق مورد اعتراض خانمهایی قرار گرفته است. بسیاری از مواقع حق بوده اما گاهی هم تنها به علت ترس و تصویرهای از پیش ساخته دختران و زنان از مرد غریبه بوده است. در این مدت بنابراین طرز نشستن زنان و مردان در کنار هم و در تاکسی مسلما قواعد و آداب پیدا کرده که کم و بیش همه آنرا رعایت می کنند. اما آنچه که اعتراض بر سرآن هنوز غیر قابل باور و غیر مرسوم است اعتراض به ورود همجنس به فضای حریم شخصی دیگری در تاکسی است. در واقع آنچه که جالب است این است که برای افراد هم جنس گویا حریم بدن وجود ندارد و خیلی راحت وارد حریم بدن دیگری می شوند و چون هم جنس هستند فکر می کنند که اصلا مسئله ای نیست. بسیارپیش می اید که بعضی از خانمها از ترس مرد ! چنان به خانم بغلی می چسبند که جای نفس برای دیگری باقی نمی گذارند و زمانی که اعتراض می کنی که خانم انقدر به من نچسب ، ناباورانه نگاهت می کنند که وا چرا؟ من که زنم ! گاهی هم هیچ مردی در اطراف وجود ندارد و تنها تنبلی است که باعث می شود که کوچکترین حرکتی نکنی تا دیگری هم راحت بنشیند و اگر خواست به تو نچسبد، بتواند.
حالا که صحبت از تهران شد روز شنبه 13 اسفند ساعت 5.30 تا 8 در خانه هنرمندان ایران سالن بتهوون اولین معرفی رسمی اطلس کلانشهر تهران است. اگرمی خواهید بدانید تهران واقعی چه شکلی است، خصوصیات اجتماعی آن از لحاظ جغرافیایی چیست و یا اینکه چگونه این اطلس تهیه شد و نیز چه استفاده ای از آن می شود کرد و نهایتا برنامه های بعدی آن چیست قدمتان روی چشم !
Friday, February 24, 2006
قرون وسطای جهانی شده
Thursday, February 02, 2006
War of the Roses
پس از تحرير - يکي از عادات بد نوشتن بين خواب و بيداري است که موجب مي شود صبح روز فردا غلط گيري لازم شود.
Wednesday, January 25, 2006
جند سخنراني
Sunday, January 22, 2006
اين هم از امريکا
Saturday, January 21, 2006
اسامه
Thursday, January 12, 2006
رانندگی را به خاطر بسپار ؛ آرشیو ماندنی است
اما خوب اینجا تفاوتش این است که وبلاگستان است. عرصه عمومی مجازی که بزرگترین تفاوت اش با خیابانهای تهران وجود تاریخچه و آرشیوش است که می مانند و همیشه یاد و نشان تصادف ها و رویارویی ها را در خود حفظ می کند. یعنی بر خلاف تصادف های کوچک و بی اهمیت تهران که بیشتر خالی کننده استرس روز و ماه است و نهایتا موقتی و بدون تاریخچه ؛ در اینجا همه چیز ثبت و تبدیل به یک تاریخچه می شود. تاریخچه ارتباط روشنفکران؛ جوانان؛ زنان؛ هنرمندان و غیره در یک دوره خاص... اما به هر حال تاریخچه ای که دیگر نمی تواند انکار شود؛ چون ثبت شده است و شاهد دارد. مسلما علی رغم روایت ها و برداشت های گوناگون افراد از نوشته ها اتفاقات غیر قابل انکار می مانند و گاهی هم غیر قابل برگشت. اینجاست که اخلاق رانندگی تهرانی ما باعث در هم شکستن همبستگی و ضربه پذیری عرصه ای می شود که به نظر من در حال حاضر لااقل می تواند به عنوان یکی از جدی ترین سرمایه های اجتماعی ما به حساب بیاید. ای کاش که بودیسم و ذن کمی بیشتر در ایران و بین ایرانیان مطرح شود تا همه بدانند که قدرت عدم واکنش خود چه واکنش عظیمی است.
Tuesday, January 10, 2006
حیف زندگی , حیف جوانی
Friday, January 06, 2006
کتابخانه گردی در ولی آباد
خوب به حمدالله به ياري باد مه و خورشيد اين بلاگ رول راه افتاد البته هنوز لينکدوني مونده اونهم يواش يواش. ما ملت که ماشاالله صبر و تحمل مون اوله تو دنيا
عرضم به خدمتتون که اولا در اين بلاگ رول نام دو نفر را مي بينيد به نام دلفين مينويي و برزو درآگاهي که دلم می خواست اگر هنوز آنها را نمی شناسید با آنها آشنا شوید. این زوج جوان که شاید از بهترين و نیز از معروفترین روزنامه نگاران ايراني الاصل هستند شهرت و موفقیت خود را مثل بقیه روزنامه نگاران خوب مدیون به خطر انداختن جان خود و قبول خطرهای دائمی در نقاطی مانند افغانستان و عراق هستند. برزو درآگاهی پس از این که در لیست رسمی کاندیدهای جایزه پولیتزر قرار گرفت از طرف روزنامه معروف لوس آنجلس تایمز به عنوان خبرنگار ویژه (نمی دانم دقیقا ترجمه کورسپاندنت چیست) عازم عراق شد و روزی نیست که با مقاله های بسیار خوب و تحلیل های عمیق خود از عراق برای تمام کسانی که در خواب خوش حمله ای ساده به عراق بودند شک و تردید به صحت عقل خود ایجاد نکند. دلفین مینوئی نیز خبرنگار روزنامه فیگارو و رادیو های ملی فرانسه و نیز در سوئیس و در کانادا است که علی رغم جوانی اش یکی از بهترین خبرنگارهای فرانسه در این نقطه دنیا (ایران ـ عراق - افغانستان) شناخته شده است. دلفین مینوئی شناخت بسیار خوبی در ضمن از ایران و جامعه دارد و فکر می کنم سهم به سزائی در تغییر نگرش های غلط بسیاری از سیاستمداران فرانسوی و توجه بیشتر به واقعیات ایران دارد.سایت های برزو و دلفین مدتی است که آپدیت نشده اند اما خبرهایی را که می فرستند را می توانید مرتب در روزنامه فیگارو و یا لوس آنجلس تایمز بخوانید. در ضمن نامه های برزو را نیز دریابید که به نوعی وبلاگ نویسی به یک شیوه دیگر بود حیف که دیگر نامه نمی نویسد.
مطلب دوم - برگردیم به ولی آباد و لوس آنجلس. این چند روزه که در حال تجربه تنهائی در میان جمع هستم متوجه شدم که در این مورد در امریکا خیلی کتاب نوشته شده است. کتابهایی که همه حکایت از تنهائی در جمع می کند. برای مثال می روید به ستارباکس مالامال جمعیت نشسته اما اکثرا تنها یا با موبایل حرف می زنند و یا با لپ تاپ وایرلس خود مشغولند و یا مشغول مطالعه هستند. یعنی تمام کارهایی را که قبلا هر کسی خانه خود و در خلوت خود و یا در کتابخانه انجام می داد امروز در جمع در کنار هم و بی هم انجام می دهند. یکی از معروفترین جامعه شناسهایی که در این مورد بسیار نوشته است رابرت پوتنام است کتاب اولش بولینگ در تنهائی که در سال ۲۰۰۰ چاپ شد کتاب قطوری است که از قرار جزو کتابهای کلاسیک جامعه شناسی در مورد جامعه امریکا شده است کتاب دومش که به نظر من خیلی جالبتر است به نام باهم بودن بهتر است در سال ۲۰۰۳ چاپ شد . در هر دو کتاب هر چند که از قرار تئوری که راجع به سرمایه اجتماعی می دهد مورد نقد قرار گرفته. اما اتفاقا من از این تئوری سرمایه اجتماعی اش خیلی خوشم آمد چون من را خیلی یاد وبلاگستان خودمون انداخت. بنابراین براتون رفتم در کتاب فروشی نشستم و کلی یادداشت برداشتم (این هم از فواید وبلاگ نویسی است فکر می کنی مردم منتظرند ! زشته همین طور راست راست راه بری و باید یک کاری بکنی).
Robert Putnam : Bowling alone / Better together
تئوری سرمایه اجتماعی پوتنام از این قرار است که یک وجه سرمایه اجتماعی را می توان شبکه اجتماعی دانست که بر اساس هنجار های متقابل کمک های متقابل و اعتماد شکل گرفته است. این شبکه اجتماعی دارای ارزش واقعی برای تمام کسانی است به عضو این شبکه هستند . عضو یک شبکه اجتماعی بودن ارزش های فردی و گروهی را کاملا اعتلا می دهد و خود تبدیل به یک ارزش می شود. اما در عین حال همان گونه نیز که سرمایه ابزاری و یا سرمایه شخصی (تحصیلات و آموزش) دارای ارزشهای مختلف (از مثبت تا منفی) هستند و می توانند چهره های متضادی از خود ارائه بدهند سرمایه اجتماعی نیز می تواند در قالب شبکه های اجتماعی مانند کوکلوس کلان ها اشکال زننده و غیر انسانی به خود بگیرند همان گونه که می تواند کاملا به نفع افراد و تمام جامعه باشد. به هر حال این هم برای این که بگویم فکر می کنم که وبلاگستان واقعا دارد به یک سرمایه اجتماعی برای ما تبدیل می شود هر چند که شبکه هایی هم هستند در آن که شاید آزار دهنده باشند برای دیگران اما بهتر است که برای یک بار هم که شده سرمایه دارهای خوبی باشیم و سرمایه مان را بتوانیم هر روز بیشتر کنیم. این ها را که می نوشتم مرتب به یاد نوشته سیبستان در مورد شارون و جامعه یهودی امریکا بودم که معروفند به داشتن توان همبستگی بسیار بالا. عجیب نیست که چنین قدرتی پیدا کرده اند در جهان. در ضمن چند تا کتاب راجع به وبلاگ پیدا کردم ولی بماند برای بار دیگر
Wednesday, January 04, 2006
برداشتهایی از ولی آباد لوس آنجلس
Wednesday, December 21, 2005
از بال زدن پروانه شروع شد
سالها پیش خوانده بودم که در شرایط جوی خاص اگرپروانه ای در یک سر کره زمین بال بزند؛ امکان این هست که حرکت بال این پروانه در نقطه دیگری از کره خاکی تبدیل به طوفان عظیمی شود. پنچ سال پیش در این مکان چنین اتفاقی افتاد. حرکت بال پروانه ای به کوچکی يک فکر ويک آرزو ؛ زندگی ام را دگرگون کرد و امسال این دایره بسته شد و آبها دوباره آرام گرفتند تا کم کم وارد جریان دیگری شوند و دوباره شکل دیگری پیدا کنند. فرقش این است که امروز بسته شدن دایره قبلی و نقطه شروع دایره جدید را می بینم، اما مسیر آن را هنوز حتی نمی توانم تصور کنم.
دو - ایرانی بودن در امریکا دارد روز به روز سخت تر می شود. هر روز ایران در صدر خبرها آن هم به بدترین شکل قرار دارد. دلم می خواست می دیدید تمام کسانی که قبلا به خاتمی آنقدر بد می گفتند الان برایش چه می کنند! همانطور که بسیاری از امریکایی ها و غیر امریکایی ها هم نسبت به کلینتون فکر می کنند که واقعا چه اشتباهی کردند. اما امروز دوران، دوران خرافات است و حرفهای عجیب و تنگ کردن هر چه بیشتر زندگی مردم چه در ایران و چه حتی در امریکا پس ازتصویب قانونی که اجازه استراق سمع به دولت می دهد. پس از وقایع 11 سپتامبر گفتند پس از این تنها دو قدرت در جهان است امریکا و افکار عمومی. نمی دانم که افکار عمومی کجا رفته ؟
سه – مجبورم که هر چه دارم را تند تند بنویسم چون بزودی دچار کمبود کامپیوتر می شوم دوباره. حرف زیاد دارم برای مثال دلم مي خواست از سمیناری بگويم که راجع به همکاری های آکادمیک بین المللی بود و شاید یکی از مسائل برجسته اش که همه در درجه سوم و چهارم می خواستند با کمال بی تفاوتی عنوان کنند اما نمی توانستند؛ ابعاد عاطفی و انسانی و فرهنگی این نوع همکاری ها بود که گاه باعث می شد که حتی برخی از استادان و محققان کار کشته با بغض و ناراحتی راجع به تجارب کاری خود صحبت کنند؛ آنجا بود که می دیدی که خصوصیت ادمها؛ حسادتها؛ جاه طلبی ها؛ منم ها به جای "ما" ؛ زرنگ بازی ها چه آسیبی به همکاری های آکادمیک می زند و چگونه آینده طرح های بسیار پر ارزش علمی را تباه می کند. متاسفانه این خصوصیات آدمی در نهایت نه به سواد و تحصیلات ربطی دارد و نه به فرهنگ؛ هر چند که تعدیل می شود و از حالت خشن و زشتش اندکي کاسته مي شود؛ اما نهایتا ضربه خود را به دیگران می زند. اما مهم این است که ضربه ها را بگذرانی و نسبتا سلامت (حتي نيمه جان) به آن طرف پل برسید؛ اگرهمگی با هم باشید بهتر است حتی اگر راهتان از ان موقع به بعد به کلی جدا شود. حداقل ما تا آخر راه را رفتيم و شايد باز هم مجبور شويم تا راهي ديگر را با هم طي کنيم شايد در سطح ارتباط مجازي چون ضربه ها به شدت دردآور بود اما باز هم خوشحالم که همگي با هم به آن طرف رودخانه رسيديم
Thursday, December 15, 2005
و اما نیویورک
و اما نیویورک لامصب انقدر سرد است که تنها بیت شعری که روزی هزار بار می خوانی این است که "هوا بس ناجوانمردانه سرد است" . اما واقعا شهر عجیبی است. احساس می کنی که در کنار هزاران دایناسور هستی که به سادگی می توانند لهت کنند. سرعت نیویورک هم اعجاب انگیز است به درد ما ایرونی ها می خورد که همیشه در حال دویدن درجا هستیم ! این دو روزه را کمی فرصت کردم که نمایشگاه و موزه ببینم. دیروز در محله چلسی با یکی از نقاشان بسیار خوب ایرانی توانستم بهترین نمایشکاههای نقاشی را ببینیم و امروز رفتم موزه هنرهای مدرن نیویورک را دیدم؛ با اینکه یک بار دیگر هم دیده بودم اما با تغییراتی که در آن داده اند واقعا حیرت انگیز شده است. ساختمان جدیدش دارای پنجره های بزرگی درون خود موزه است که از هر جهتی که نگاه کنی خودش یک اثر هنری است. آثار هنری را هم که در آن به نمایش گذاشته اند واقعا بهترین تمام دنیاست.
در اتاقی چهل بلندگو گذاشته بودند و یک موسیقی مذهبی (موته) برای 40 صدا را پخش می کردند از کنار هر بلندگویی که رد می شدی یک نفر می خواند و در وسط که قرار می گرفتی موسیقی تو را به جای خود خشک می کرد. گفتنی زیاد دارم اما متاسفانه کامپیوتر ندارم و بنابراین نوشته هایم فعلا خیلی گاه گاهی خواهند بود. تا ببینیم چه می شود. آخر مثل همیشه این سفر هم با جیب خالی اما به امید دوستان و فامیل های فراوانی است که به برکت جمهوری اسلامی در تمام امریکا به سلامتی خانه و زندگی دارند و الحمدالله موفق هستند. به هر حال اینشاالله خدمت می رسیم !
Thursday, December 01, 2005
مرخصی روشنفکران در گورستان اتوموبیل
Saturday, November 26, 2005
آدمهای خوبی که از غیب می رسند
Thursday, November 24, 2005
شرمنده
Thursday, November 17, 2005
جرقه های حاشیه ای که متن را می پوشانند
به هر حال سیبستان دقیقا آنچه را که من روی آن تاکید فراوان داشتم از مطلبم گرفت و با عنوانی بسیار بهتر (آشوبگران 16 ساله و پایان عصر ایدئولوژی) در وبلاگ خود نقل قول کرد. چون در واقع در فرانسه یعنی در مهد انقلاب نه تظاهرات مطلب مهم و تازه ای است ، نه اتوموبیل آتش زدن و نه بحث های بسیار داغ راجع به مهاجران که به نظر من همیشه این روحیه عصیان گری در این جا وجود داشته. اما آنچه که برای من در این آشوب ها واقعا تازه بود عصیان نوجوانان و نه حتی جوانان بر علیه امنیت شهری و واکنش مردم به این نوجوانان بود و این همان مطلبی بود که این عصیان را از عصیان های 1968 جدا می کرد که انقلاب دانشجویی و کارگری بود. هر چند که این عصیانها پس از مدتی خصوصیت نوجوانی خود را از دست داد و به عنوان شورش مهاجران مطرح شد اما این جریان تا آنجائیکه که در شهرهای بزرگ به چشم می توانید ببینید در هر حال دو عامل تواما جوان + مهاجر را به عنوان عامل شورشها مطرح می کند. این به این معناست که اگر پای پدر و مادر های این جوانان به عنوان خاطی پیش کشیده می شود نه به عنوان شورشگر بلکه به عنوان پدر و مادر هایی که نتوانسته اند فرزندان خوبی تربیت کنند که نمی توانند بچه های خود را شبها در خانه نگه دارند و قرار است که دولت فرانسه این پدر و مادر های بیچاره را جریمه کند ! پدر و مادر هایی که گاه سن آنها فراتر از 40-50 سال نیست و بنابراین خود نسل دوم مهاجر هستند. اما هنوز هم به نظر من مسئله در فرانسه طبقاتی نیست بلکه مسئله حذف و پذیرش یا
است. این جاست که فکر می کنم آقای مردیها اشتباه می کند زمانی که از رشک و حسد حرف می زند چون مطلب را می خواهد از دیدگاه روانشناسی اجتماعی بسنجد که فکر می کنم تا حدی ناشیانه با آن برخورد کرده و در جایی دیگر هم حق دارد که از ماجراجویی و لذت تخریب صحبت می کند ولی علت آنرا هم روشن نمی کند. بسیاری از آتش هایی که افروخته شد نه الزاما با شناخت ظلم و کینه طبقاتی بلکه شاید تنها با روحیه تخریب فارغ از اینکه به دارائی چه کسانی آسیب رسیده می شود هزاران اتوموبیل ها و مغازه همسایه و هم محله و مهاجر و کارگر و سفید و سیاه به آتش کشیده شد و آنهم مسلما بیشتر در حومه شهر و نه در مناطق پولدار نشین . آنچه که به آتش کشیده شد لزوما متعلق به فرانسوی سفید پوست اروپایی نبوده و بیشتر به آتش کشیدن آنچه بود که در دسترس بود. مسلما اتفاقاتی که افتاد باعث شد تا چشم فرانسوی ها به نتیجه میل شدید خود برای عدم پذیرش ارگانیک غیر در جامعه باز شود. تا زمانی که افراد یک جامعه به صورت ارگانیک با یک دیگر عجین نشده اند مسلما هزار کارت و گذرنامه فرانسوی هم به درد زیادی نمی خورد. در اینجاست که مسئله مهاجر را باید در متن اجتماعی و فرهنگی اش دید. اینکه شما در کانادا و امریکا مهاجر باشید با اینکه در انگلیس و فرانسه و بلژیک و دیگر کشورهای استعمار گر مهاجر باشید دو مقوله کاملا متفاوت است. در ایران نیز مسئله مهاجرت کاملا معنا و مفهوم فرهنگی – اجتماعی متفاوتی دارد. ایرانی که بین ترکیه و افغانستان و کشورهای عربی و غیر قرار گرفته حالت جزیره ای را دارد که همیشه در حال دفاع از خودش است چون خیال ادغام در هیچ فرهنگی را ندارد و تنها از فرهنگهای دیگر جذب می کند. بنابراین رفتارش در قبال "خارجی" هم بستگی به ماندگاری وی و قابلیت جذب و ادغا در جامعه و فرهنگ ایرانی دارد. در اینجا به نظر من هم در فرانسه و هم در ایران مسئله نژاد متاسفانه بسیار مهم است و شاخص منفی دارد.
اما برسیم به مسئله مرگ ایدئولوژی که فرنگوپولیس در نوشته جدیدش ابعادی از آن را در ارتباط با جامعه اطلاعاتی آورده است که به نظرم بسیار جالب اما شاید کمی سنگین برای وبلاگ آمد. تفاوت برخورد من و سیما شاید در نوع پرداخت مسئله باشد. تحقیقات من عمدتا میدانی هستند و کمتر تئوریک؛ یعنی تئوری برای من تنها برای محک زدن و توجیه و یا تغییر یافته های میدانی ام می آیند. بچه های این دوره به هیچ ایده آل و هیچ آینده بهتری به جز آنچه در معرض دیدشان قرار دارد (انواع تصاویر رسانه ای در هر سطحی و در هر جایی به جز نقاطی که هنوز وارد جهان نشده اند !) سیما صحبتش را با این مطلب تمام کرد که : حالا در سطح ملی هم این "انسجام اجتماعی" انگار چنین تکنوتوپیایی را در سر می پروراند! (قابل توجه دکتر معین که من و بلاگرهای زیادی به او رای دادیم: حالا ما با به تصویر کشیدن کوه و کمن ایران هر قدر هم بخواهیم از انسجام اجتماعی از طریق جامعه اطلاعاتی حرف بزنیم، حقیقت زندگی بسیاری از مردم ایران این است که نه می دانند وبلاگ چیست و نه در عمرشان کامپیوتر دیده اند!) باید پرسید که صحبت از "جامعه اطلاعاتی" برای اکثریت مردم ایران که دسترسی به اینترنت ندارند، آب و نان می شود؟
راست می گویی که در ایران امروز هنوز اینترنت جای زیادی ندارد. اما تنها اینترنت نیست که جامعه اطلاعاتی را شکل می دهد؛ ماهواره؛ تلفن موبایل؛ و حتی دوربین های دیجیتالی که فرصت نمی دهند و در آنی لحظه حال را تبدیل به یک خاطره و گذشته می کنند، همه زندگی ما را به سرعت تغییر می دهند. این ابزار بر خلاف اینترنت به سرعت در دسترس عامه مردم قرار می گیرند چون مصرف عمومی و روزمره دارند و احتیاج به سواد خاصی ندارند اما سبک و برخورد به زندگی را به شدت تغییر می دهند. تلویزیون و رادیو هم که در تمام کشورهای دنیا الان زمانی که سقفی وجود دارد حضور دارند هم که جای خود دارند.
Monday, November 14, 2005
نقش زبان در آشوب های فرانسه
اما الان تا تنور داغ است می خواستم چند نکته دوباره راجع به آشوب های فرانسه بگویم.
این مدت که فرانسه هستم فکر می کردم مگر می شود که در فرانسه این همه خبر باشد و من هیچوقت هیچی نبینم؟ البته جایی که هستم نسبتا از شهر دور است بنابراین کمتر شبی بیرون بودم تا با چشم خودم ببینم در خیابانهای شهرهای بزرگ فرانسه چه می گذرد. اما سوار اتوبوس و مترو که می شوم تمام وجودم چشم و گوش می شود ببینم که مردم چه می گویند : تقریبا هیچی ! تلفن کردم پاریس با دوستان مختلف حرف زدم ببینم آیا پاریس واقعا دارد انقلاب می شود، می گن آره البته از این تظاهرات در پاریس همیشه بوده، اما طرفهای ما خبری نیست ! بعد یواش یواش مشکوک می شوی به سیاست های پشت پرده. به نیاز رسانه ها و برخی از دستگاههای دولتی به ایجاد ترس و وحشت بین مردم، به نیاز آنها به ایجاد نا امنی برای اعمال قدرت در فضاهای عمومی و یا سرپوش گذاشتن بر مسائل دیگر. به نقش شرکتهای بیمه ای که این وسط خیلی مشکوک عمل می کنند ! مسلما فرانسه شلوغ است اما نه به شکلی که در رسانه ها به آن بال و پر می دهند. مسلما فرانسه پیر استعمار گرباید زمانی جواب مهاجرانی را که زمانی در بدترین شرایط آنها را پذیرفته را بدهد اما فرانسه به این شلوغی ها هم که می گویند نیست. به چه دلیل انقدر در موردش تبلیغ می کنند؟ به دلایل خیلی زیاد، اقتصادی، اجتماعی و سیاسی و .... ایرانی ها اصولا می گویند کار کار انگلیسی هاست؛ اروپایی ها عقیده دارند که کار، کار امریکائی هاست.
Thursday, November 10, 2005
نگاهی دیگر به ناآرامی های فرانسه
این قانون منع عبور و مرور بر طبق گفته روزنامه لیبراسیون روز 10 نوامبر مربوط می شود به 1955 و زمان جنگ الجزایر و برای سرکوب قیام مردم الجزایر وضع شده بود. ازسرگیری آن به خصوص در مورد خارجی هایی که در واقع عمدتا همان الجزایری ها هستند در واقع از سر گیری قوانین پسا-استعماری در حومه های شهرهای بزرگ و احتمالا بیش از هر گروه اجتماعی دیگر در بر گیرنده مهاجرانی است که زمانی مستعمره فرانسه بودند. امشب آقای سرکوزی هم آب پاکی به دست تمام خارجیان ریخت که اگر دستگیر شوند حتی اگر دارای کارت اقامت هم باشند فورا به کشور اولیه برگردانده می شوند.
این مسئله واقعا مهم است و خجالت آور برای کشوری که ادعای دموکراسی به این بزرگی دارد.
اما آنچه فکر می کنم در این وقایع بسیار جدید و نادر است مطرح شدن نقش "نوجوانان" زیر 16 سال به عنوان عامل شورش و ناآرامی شهرها و حومه هاست. شورش های 1968 و یا اغلب قیام های شهری به وسیله گروههای اجتماعی فعال و یا مستقل و به هر حال دارای شناسه اجتماعی مشخص (کارگر؛ دانشجو؛ حتی مهاجر) صورت گرفت. اما در وقایع 10 روز اخیر فرانسه عوامل اصلی شورشها و آتش زدن اتوموبیل ها و مغازه ها نوجوانان و بچه های 13-14 ساله بودند. با بچه ها به خصوص که کمی شرباشند و یا قیافه عرب هم داشته باشند امروز به مانند تروریست ها رفتار می شود.
مسلما زمانی که از شورشهای حومه شهرهای بزرگ صحبت می کنیم؛ بحث کمبود امکانات، فقر، تبعیض و غیره مطرح می شود و بر منکرش لعنت ! اما به نظر من این اتفاق جدیدی نیست. به نظر من امروز یک اتفاق جدید افتاده که کمتر به آن توجه می کنند : امروز در فرانسه اعلام کرده اند که هیچ بچه ای حق حضور در خیابان را پس از ساعت ده شب ندارد مگر اینکه با والدین و یا یک فرد بالغ همراهش باشند. بچه ها به عنوان عامل شورش و ناآرامی های شهری باید زیر نظر گرفته شوند. به راستی صرف نظر از تمام تحلیل های چپ و راست وحتی می خواهم بگویم کلیشه ای (که از زمانی که حداقل من یادم هست دلیلش مشخص و معلوم بوده)؛ آیا فکر کرده ایم که چه اتفاقی در سطح جهانی دارد می افتد؟ به کجا داریم می رویم؟ که چه بلایی به سر این بچه ها آمده است (آورده ایم؟) آیا ما باید از کودکانمان بترسیم؟ آیا برای این بچه های نازنین و معصوم دیروز ، امروز ناگهان آنقدر خشونت ساده و پیش و پا افتاده شده است که به آسانی یک بازی می توانند همه چیز را از بین ببرند و به آتش بکشند و بعد هم بگویند چون حوصله مان سر رفته بود و یا چون کاری نداریم بکنیم؛ و یا چون پدر و مادرمان فقیر هستند خواستیم نشان بدهیم چه کار می توانیم بکنیم؟ و به همین آسانی در عرض ده روز شش هزار ماشین را به آتش بکشند. مسلما همشان زیر 18 سال نبودند اما فوق العاده جوان بودند تصاویر حیرت آور است
من به روح زمانه و جهانی شدن عقیده دارم. فکر می کنم که روح زمانه امروزه با جهانی شدن بسیار سریع تر در تمام دنیا حس می شود و وارد زندگی مردم می شود. جهان سوم و جهان اول هم ندارد. اگر این مسئله دامنه اش به اروپا کشیده شود؛ دیر یا زود دامنه اش گسترده تر نیز خواهد شد. در ایران مراسم چهارشنبه سوری مدتهاست که بچه های ایرانی را با ترقه بازی های اساسی آشنا کرده. با آنچه ما و دیگران بر سر جوانانمان آورده ایم خیلی نسبت به آنها خوش بین نباشیم. دیگر دوران ایدئولوژی های طلائی گذشته متاسفانه. آنچه که این شورشها را با دیگر شورشها متمایز می کند این است که هدف اصلی آن اعمال خشونت است ، خشونتی که هر شب در تلویزیون؛ در سینما؛ در بازی های اینترنتی؛ در خانه ؛ در خیابان ؛ در کافه؛ ... جزو چهاردیواری زندگی همه ما و به خصوص نوجوانان سراسر جهان شده است. بیش از اینکه به فکر مهاجران باشیم به فکر نسل جدیدی باشیم که نهایتا مهاجر و غیر مهاجر نمی شناسد . فکر برنامه های تلویزیونی و تمام اوقات فراغتی را بکنیم که در آنها میزان خشونت و استرس و ترس هر چه بیشتر باشد لذت بخش تر است
در ضمن محض اینکه بدانید که فقط خودمون بلاگر ها را نمی گیریم و بازداشت نمی کنیم؛ بدانید که فرانسوی ها هم بالاخره از ما یاد گرفتند و دو تا بلاگر را بازداشت کردند زیرا ترغیب به شورش می کردند. در ضمن اگر می خواهید بیشتر در جریان نقش بلاگ ها در نا آرامی های فرانسه و شاید دیگر نقاط دنیا باشید این مطلب را در این صفحه تکنوکراتی به نام دنبال کنید و اگر هم فرانسه زبان هستید؛ بلاگ روزنامه لیبراسیون و همینطور یکی ار معروفترین بلاگر های فرانسه لوئیک لومور را ببینید .