Tuesday, October 18, 2005

ساکنان آنلاین وبلاگستان و آفلاین تهران

درست است که تازه به عرصه وبلاگستان به صورت وبلاگ نویس وارد شده ام و بالاخره خانه ای برای خود اجاره کردم اما قبل از این آنقدر در کوچه بس کوچه های وبلاگستان پرسه زده بودم در پایین شهر و بالای شهر؛ در کافه و قهوه خانه؛ در مسجد وکاباره اش سرک کشیده بودم تا ببینم در این شهر چه خبر است. آیا بالاخره اتاقی اجاره بکنم یا خیر؟ پریشب دروبلاگ هاله با" وبلاگ اتفاقی" خودم را کشتم و اقلا 15 تایی باز کردم. دیدم این وبلاگستان هم واقعا عجب شهربی در و پیکری شده برای خودش. گروه هایی هستند که دهها و شاید هم صدها خواننده دارند اما هرگز گذارشان به محله "پولدار" های وبلاگستان نمی افتد. وبلاگستان عین تهران شده، درندشت و پر از محله های عجیب و غریب. اما می دانید مسئله چیست خیلی ها از وجود یکدیگر خبر ندارند. زمانی که برای دوستان وبلاگ نویس از جذابیت برخی از وبلاگهای مذهبی تعریف می کردم که برخی از جوانان طلبه چقدر توان سوال کردنشان زیاد شده است و چقدر ممکن است که تفکر مذهبی در ایران با وجود این عده تغییر کند، دوستان اصلا از وجود چنین وبلاگهایی خبری نداشتند . در این مدت که مشاهده گر وبلاگستان بودم دیدم که در این ناکجاآباد در کنار خشونت های ریز و درشت در عین حال چه همبستگی های شکل گرفت که نظیر آنرا کمتر در دنیای فیزیکی اتفاق افتاده بود. از مسئله خلیج فارس تا امضای تومارهای مختلف یا همبستگی با نوشی در زمانی که واقعا احتیاج به انرژی خوب داشت . همه چیز نشان می داد که مردم وبلاگستان توان همبستگی دارند ، و حتی دلشان برای هم تنگ می شود، حتی اگر آن دیگری تنها یک اسم مستعار باشد، اما اسم مستعاری است که با آن سالها زندگی کرده اند. اصلا اسم مستعاری که مرتب بنویسد و آرشیونوشته هایش موجود باشد و یک عده خواننده مشخص هم پیدا کرده باشد، بعد از مدتی هویت و شخصیت آن اسم از صاحب آن هم شخصیتش مستحکم تری پیدا می کند. به قول دوستان دیگربا وجود آرشیو دروغ نمی توانی بگویی.
اما با این وجود هرگاه مطالب وکامنت ها را می خوادم می بینم یک اشکال بزرگ وچود دارد که به آن کمتر فکر کرده ایم و آن جایگزینی آنچه هست که در رابطه رو در رو از طریق صدا؛ نگاه؛ تغییر رنگ و نفس و غیره می توانیم درمورد دیگری تشخیص دهیم ومنظور وی را بفهمیم اما در رابطه غیر رو در رو اکثرا منجر به ایجاد سوء تفاهم می شود. در بسیاری از متون و کامنت ها اگر دقت کنید می رسیم به بحث سوء تفاهم. چون در این متون که اکثرا هم آنلاین یعنی در لحظه نوشته شده اند؛ بسیاری از عواملی که به وجود آنها در گفتگو عادت کرده ایم از بین رفته اند و جای آن خلاصه گویی (که درفرهنگ ما اصلا وجود ندارد) سرعت (ایضا) و شفافیت (ایضا) را گرفته (بنابراین اوضاعمون خرابه ). حتی در نامه نویسی معمولی چون وقت می گذاریم؛ از لحظه ای که می نویسیم تا لحظه ای که به اداره پست میرویم و تمبر می زنیم و به درون صندوق می اندازیم وقت فکر کردن و تجدید نظر و یا حذف یک مقوله را داریم (به خصوص هنگامی که عصبانی هستیم) اما در دنیای مجازی اینترنت متاسفانه این فرصت دیگر وجود ندارد. تا به حال چند بار برایتان پیش آمده که ایمیلی نوشته اید و قبل از اینکه دوباره فکر کنید دگمه بفرست را زدید؟ چند بار تا به حال خود را آنطور که می خواستید در کامنت ها و در مقوله های مختلف درست بیان نکرده اید و بعد سوء تفاهم ایجاد کرده اید.
فکر می کنم یکی از بحث های مهم آینده (دیر نیست که اهمیت آن به اندازه بحث طبقات اجتماعی برسد) در مورد تفاوت بین جمعیت آنلاین و جمعیت آفلاین است. این دو جمعیت خیلی با هم تفاوت دارند. جمعیت آنلاین صرف نظر از اینکه در یک اتاق و اغلب در تنهائی در برابر جهان قرار می گیرد؛ در معرض هجوم اطلاعات وسیعی قرار دارد؛ مرزو مکان فیزیکی نمی شناسد؛ در نتیجه زمان نیز ندارد. اگر دسترسی و یا ارسال پیام از چند ثانیه به چند دقیقه برسد برایش عذاب آور می شود. انگار نه انگار که تنها ده سال پیش گاه یک ماه برای یک نامه صبر می کردیم. همین سه عنصر یعنی اطلاعات وسیع؛ بی مکانی و بی زمانی مستلزم رفتار و اخلاق و گفتار دیگری است که تنها مختص به این ناکجاآباد سایبرسپیس است. سایبرسپیس هم البته خصوصیات فرهنگی مردم خودش را دارد و مسلما مقوله لامکانی و لازمانی برای مای ایرانی با آن امریکائی و فرانسوی متفاوت است اما قواعد حضور در این دنیا گرامر خاص خودش را دارد؛ می توانیم با لهجه های متفاوت آنرا صحبت کنیم ولی باید اصولش را رعایت کنیم وگرنه باید اغلب جوابش را در دنیای واقعی بدهیم. آنجا که مرز دنیای واقعی و مجازی را با یکدیگر دگرگون شود حتما مشکل پیش خواهد آمد. حرف زیاد است در اینباره نه؟
اگر برایتان این بحث ها جالب است نوشته های شری ترکل را ببینید و یا کتاب معروف هاورد راینگولد به نام اجتماع مجازی
تز فوق لیسانس خانم دانا بوید هم از کارهای خیلی خوب در این زمینه است که به صورت آنلاین در اینترنت وجود دارد
راستی این روزها عده ای از دوستان : سیبستان ، امشاسپندان، فرنگوپولیس و زن نوشت عزیزبه نوشته های من لینک دادند که از همه ممنون

Thursday, October 13, 2005

بحث جامعه شناسی و وبلاگستان و غیره

این وبلاگ نویسی هم دردسری شده. هرشب می خواهم به کارهای بسیار عقب مانده ام برسم باز گرفتار می شوم.
بحث بسیار جالب خانم فرنگوپولیس و آقای الپر را می خواندم که فکر می کنم هر کدام به نوبه خود و در جای خود مردم شناس و جامعه شناس بسیار خوبی هستند. قسمت کوچکی از آن مربوط بود به آنچه من در کامنت الپر نوشته بودم و فرنگوپولیس به آن اشاره کرده بود بنابراین به آن می پردازم به این که گفته بودم که کار جامعه شناس این است که قضاوت نکند. با فرنگوپولیس کاملا موافقم وقتی می گوید" من (به عنوان مردم شناس) واقفم که هر آنچه که بر حسب مشاهداتم می گویم و می نویسم، زاده ذهن مستقل و بی طرف نیست، چرا که ذهن نیز خارج از گفتمانها و عملکردهای محیط پیرامون شکل نمی گیرد" . این کاملا درست است. اما در مورد جامعه شناس ایجاد فاصله با سوژه مورد مطالعه لازم است. اگر به گفته پدر جامعه شناسی دورکهیم کمی دقت کنیم که می گوید جامعه شناس مسائل اجتماعی را به عنوان یک شیئ باید مطالعه کند (اگر معادل فارسی ترجمه شده "مسائل" و "شیئ" درست نیست ببخشید) متوجه می شوید که چه می گویم درست است که راجع به شئی هم می شود قضاوت کرد که آیا خوب است و آیا بد اما جامعه شناس قرار نیست که الزاما پدیده های اجتماعی را مورد قضاوت قرار دهد. در ایران متاسفانه دیدگاههای ما بسیار ارزشی است. برای هر بحثی قالبی داریم که اکثرا عاریه است و با واقعیات ایران و یا واقعیات جهان به هر حال با یکیش جور در نمی آید. بحث بکارت امروزه در فضای مجازی وبلاگ یکی از بحث های مهم است. هموسکسوالیته ؛ ترانسسکسئوالیته و امثال این بحث های تابو هستند که حال بعضی ها را بهم می زند. اصولا بحث ها در وبلاگستان اکثرا ارزشی اند و الزاما پشت هر ارزشی قضاوتی خوابیده که تعیین می کند که چه درست است و چه غلط. اگر دقیقا بحث انحراف را در مسائل مختلف اجتماعی در نظر بگیریم می بینیم چقدر دیدگاههای مختلف وجود دارد که نهایتا تنها مربوط به آن جامعه (آن هم نه در سطح عام آن) و آن فرهنگ است. بنابراین کماکان معتقدم کار ما جامعه شناسان قضاوت و ارزش گذاری بر پدیده های جامعه نیست بلکه کار ما شناسائی و تحلیل آنهاست و آنجاست که موافقم با فرنگوپولیس که از هر کسی از ذهن و داده ها و آموخته های خود به این کار می پردازد.
در مورد رابطه فضای فیزیکی و فضای مجازی و رابطه قدرت و اقتدار؛ فکر می کنم که زمانی که بدن از رابطه رودررو حذف می شود رابطه قدرت هم کاملا تغییر می کند. در رابطه کتبی و مجازی (مثل وبلاگ نویسی) زمانی که شخص از اقتدار بدن خود رها می شود تعاملش با دیگران متفاوت می شود. این تجربه را فکر می کنم تمام وبلاگ نویسان کم و بیش داشته اند. همین الپر عزیز در وبلاگش قادر است راجع به چنان مسائلی صحبت کند که نمی دانم چند نفر در فضای واقعی چنین جرئتی دارند؟ اما آنچه که در وبلاگستان مرا آزار می دهد نه صحبتهای مبتذل و احمقانه و به اصطلاح بی ارزش "دیگر" وبلاگر هاست که بیشتر از هر چیز تعیین تکلیف وبلاگر های الیت برای دیگران است. یادم است که بر آن یادداست خوابگرد کسی به نام عابر جمله ای نوشت که خیلی جالب بود (فاقد قضاوت و ارزش گذاری البته) مرد حسابي وبلاگ را ما مفتضح نويسان علم کرديم.. شما روشنفکرها بريد مبارزه کنيد و آزادي رو پس بگيريد و بعد در نشريات آزاد براي خودتون روشنگري کنيد.. همينکه عرصه افتضاح نويسي رو برما تنگ کرديد و اومديد توي خونه ما (وبلاگستان بزرگ) و حرفاي قلمبه سلمبه ميزنيد و ما هيچ چيز بهتون نمي گيم بريد خدا رو شکر کنيد .. ۱۳۸۲/۰۸/۰۸ - ۱۶:۳۱ ]
باید روی این مسئله فکر کرد. وبلاگستان اینشاالله شهری خواهد شد به بی در و پیکری تهران ، با صدها محله و آدم های عجیب غریب. همین که یک سری قواعد اخلاقی که در حد "آدمکشی و دزدی و کلاهبرداری" با روایت مجازی اش البته بتوانیم رعایت کنیم فوق العاده است. آدمهایی هم که از دهات (دنیای واقعی) می آیند و بلد نیستند کم کم یاد می گیرند. مگر ما از روز اول بلد بودیم در فضای مجازی زندگی کنیم. ای بابا دموکراسی را همین جا یاد بگیریم مگر نمی گویید که اینجا عرصه عمومی است؟ البته برای این حرفها مخاطب خاصی ندارم به جز تمام آنهایی که برای همه چیز یک قالب از پیش ساخته دارند و غیر از اون هم هیچ چیزی را قبول ندارند.

Monday, October 10, 2005

زن و مرد درون

وبلاگ نویسی نوشتن در حضور دیگران است و چشم ها را باز می کند. سیبستان عزیز در لینک دونی اش اشاره ای به مطلب من در مورد مرد خود بودن کرد که ممنونم چون همش فکر می کردم یادم رفت که بگویم اعتقاد دارم نه تنها هر زنی باید" مرد خود" باشد بلکه هر مردی هم باید" زن خود" باشد. به قول فروید درون هر مردی زنی است و درون هر زنی یک مرد. در جامعه ما متاسفانه زنان مرد کشی می کنند و مردان زن کشی. زنان مرد بیرون را می کشند و مرد درونشان را قوی می کنند ، مردان هم زن بیرون را می کشند و هم زن درونشان را. (بنابراین از قرار همه چیز بر علیه زن است حتی از جانب فمینیست ها!) در واقع اگر آن روز گفتم که زن بودن در ایران کار سختی است؛ باید بگویم که مرد بودن هم واقعا کار شاقی است چون مرد بیچاره در جامعه مرد سالار ما باید تمام لطافت درون اش را بکشد (اما نه بچه درونش را که کماکان در حال ونگ زدن است) تا مردی خود را ثابت کند. وای بر مردی که دم به دقیقه دنبال زنهای دیگر ندود و ازدواج هم نکند و نهایتا زن درونش را دوست داشته باشد و با او زندگی کند، خانه اش مرتب باشد، آشپزی کند و منت مامان نکشد ! آنوقت است که همه در خفا و در روبرو می گویند حتما یه طوریش می شه دیگه ! شاید هم مرد نیست ! فکر می کنم که خسته کننده ترین موجودات دنیا آدمهای یک بعدی هستند، مردانی که خیلی مردند و زنانگی درونشان را کشته اند و مردانگی خود را در گرو قواعد و باید نباید های جامعه مرد سالار می دانند و زنانی که خیلی مردند زن درون خودشان را کشته اند و به جای آن خشونت مردانه ای را در درون خود تقویت کرده اند که با آن می خواهند انتقام خود را از جامعه پدر سالار بگیرند. اگر یاد بگیریم کمی پست مدرنتر باشیم شاید زندگی آسانتر شود (چون زندگی مون که از همه جای دنیا پست مدرن تر است، یک بار راجع به این خواهم نوشت) یعنی با زن و مرد درونمان زندگی کنیم و اول از همه پدر و مادر خودمان باشیم . مدرنیسم وارداتی قرن نوزدهمی ما را کشته. فکر نمی کنید؟

این نیز بگذرد

مدت زیادی است که متوجه شدم. هربار که می رسم انگار از فرق سرم تا نوک پام چنگ شده. مدتها طول می کشد تا چنگ دل و مغز و دست و پایم باز شود. در واقع مدت زیادی است که می بینم که انگار تمام وجود و روحم را خشونت سختی گرفته است ، خشونت مثل یک پوسته سخت آنچه که نرم و قابل انعطاف هست را می پوشاند تا محافظت کند و بعد آنقدر ضخیم و سفت می شود که کم کم شبیه به یک خرچنگ می شوی. یک خرچنگ مشکوک و معتقد به تئوری توطئه ! برای همین هم کج کج راه می روی و کج کج نگاه می کنی. اگر کسی توی خیابان بهت سلام کند می گویی ای نامرد مقصودت چی بود که به من سلام کردی؟ حتما منظور داری !
bonjour , bonsoir, au revoir….
حالا اینجا که راه می روی همه بهت سلام می کنند ، هیچ منظوری هم ندارند تازه لبخند هم می زنند، باز هم منظوری ندارند ! می دونین چیه؟ ضریب خشونت در ایران خیلی بالا رفته. سال به سال بالاتر هم می رود. البته نه خشونت اساسی مثل اینجاها نه در ایران خشونت ریز؛ هر روزه؛ دائم؛ و عمومی است و همه از راننده و پیاده؛ از پدر و مادر و فرزند؛ از دولتمرد و ملت در گیر خشونت هستند. خشونتی که ریز ریز همه ما را از بین می برد چون همه چیز غیر استوار است و هیچ اطمینانی به چیزی نمی توانی داشته باشی
همیشه بین پشه و تمساح ، تمساح را ترجیح دادم. چون تمساح را می بینی می دونی که با یک هیولا طرف هستی اما پشه ریز و موذی را که تا صبح توی گوشت وز می زند و پیدایش نمی کنی خیلی بدتر است. اصولا از آدمهای پشه صفت هم بدم می آید. به هر حال برگردیم سر خشونتی که کم کم در جوار آدمهای خوش اخلاق خاصیت خودش را از دست می دهد. وقتی خشونت می رود دوباره یاد می گیری که زندگی کنی. دوباره یاد می گیری که حواست را به خودت ؛ به آب و طبیعت و آسمون جمع کنی چون نهایتا خوب می دانی که این نیز بگذرد...

Sunday, October 02, 2005

Take it as it comes

مدتی است که اتفاق خوبی برام افتاده. اتفاقی که نفسم را گرفت تا اتفاق بیقتد اما فکر می کنم که زندگی اینجوری آسانتر است. سالهای سال در مقابل تصویر اجتماعی خودم و اینکه مردم چه فکر می کنند و اینکه زندگی من چه باید باشد و .... مقاومت می کردم و فکر می کردم غیر از این راهی ندارم. برای به دست آوردن خواسته هایم به هر آب و آتشی می زدم اما زندگی بهم نشان داده که از من خیلی پرروتر است ! خیلی سخت بود تا یاد بگیرم که رها کنم و مقاومت را به کنار بگذارم و ببینم زندگی ازم چه می خواهد. سخت بود تا بسیاری از چیزهایی که برایم ارزش داشت را در زمانی که باید رها کنم و برای نگاه داشتنشان هیچ تلاشی نکنم. سخت بود تا از آدمها ببرم و برای موقعیت هایی که بهتر بود نداشته باشم انرژی بیش از حد خرج نکنم. چون هر داشتنی بهایی دارد. و هر کس تا اندازه ای توان خرج کردن دارد. دوستی سالها بهم یاد آوری می کرد
Take it as it comes !
تا من بالاخره یاد بگیرم که زندگی انقدر ها هم سخت نمی گیرد اگر زیادی ازش انتظار نداشته باشی نقشه هایی برایت دارد که بد هم نیست. فقط باید با شرایط موجود خود را همواره تطبیق داد تا همه چیز تغییر کند

Friday, September 30, 2005

Thursday, September 29, 2005

پیلو و پیشی (متن) داستان

این دفعه می خوام یه قصه بگم یه قصه برای بچه های خوب ! در ضمن هر کاری کردم که عکس را به متن بچسبانم نشد. پس آب و دون جدا بخوانید
می خوام داستان پیلو را بگم، پیلو سگ پودلی ماده ای بود که در دنیا به جز خورد و خوراک عاشق دو چیز دیگر بود که دومیش به قول توفیق ! بچه زاییدن بود. آنقدر حس مادری این سگ زیاد بود که فکر می کنم حتی غریزه جنسی اش هم به شدت تحت تاثیر آن قرار گرفته بود. روش می دادی فکر می کرد ماها را هم اون زائیده ! تعداد توله هایی که پیلو می زایید حیرت انگیز بود یک بار 9 تا زایید و آخرین زایمانش (شاید برای 7-8 مین بار) خوب فقط 4 تا زایید. اما در اون بار آخری بعد از یک هفته اتفاقی افتاد یعنی پیلو با کمال افتخار و خوشحالی سگانه ای 4 تا بچه گربه چند روزه را خدا می دونه از کجا کش رفت(احتمالا شوفاژ خانه) و تا کمبود توله هایش را در این زایمان جبران کند ! (حالا جریان گربه مادر را قاطی نکنید الان موقعش نیست !) خلاصه پیلو با هزار هزار عشق و علاقه و افتخار بچه گربه ها را با پوزه مرتب زیر سینه اش می زد و بیش از بچه های خودش نگران بود که مبادا سر بچه گربه ها چیزی بیاید. بگذریم، بعد از مدتی دوتا بچه گربه مردند و دو تا ماندند ، چند ماه بعد هم از این دوتا یکی در رفت و موند این جناب که همانطور که مشاهده می کنید با این هیکل و در سن 2 سالگی هنوز زیر سینه این پیلوی بیچاره می نشست و به خیال خودش شیر می خورد. اخلاقهایش هم بشدت سگی شده بود ! هروقت که همه با هم می رفتیم بیرون گردش همه کلی هاج و واج می ماندند. بگذریم که آن موقع یک قناری هم داشتیم که به خصوص جناب پیشی خان هلاک صداش بود . و اما آخر داستان قناری را یک گربه خیابانی احمق خورد، پیشی خان عاشق شد و رفت به دنبال سرنوشت ! پیلوی بیچاره هم فدای شکم شد و پس از تناول مقداری گوشت مسموم که شهرداری عزیز بهش تعارف کرده بود از دنیا رفت و رفت به تومبوکتو... و اما از تومبوکتو بشنوید که آن طور که آقای پل استر عزیز می فرماید بهشت سگان است. اگر براتون جالب است که بدانید سگها دنیای ما آدمها را چه جوری می بینند و یا زندگی نامه یک سگ را بخوانید این کتاب را از دست ندهید. البته هنوز ترجمه نشده ولی مثل همه کتابهای پل استر تک است.
اما غرض از طرح مسئله چی بود ؟ راستش هیچی فقط امروز این عکس را پیدا کردم و ازش یک عکس دیچیتالی گرفتم که بگویم که گفتگوی تمدنها برای ما آدمها هنوز ثقیل است . یعنی هنوز خیلی مونده تا خیلی از آدمها عقلشون برسد که گفتگو چیست تمدن پیشکششون. شاید تمام این مطلب برای این بود که راست یا دروغ شنیدم که چند روز پیش در میدان صادقیه تهران پای برهنه چند دختر جوان را در سطل سوسک کرده بودند و دخترها تا سر حد جنون ترسیده بودند و غش کرده بودند و من فقط فکر کردم که چه میزان استرسی به این دختران برای تمام عمر منتقل شد؟ این کارها مثل خیلی کارهای دیگر فقط از آدمها بر می آید. به عنوان دفاع از حقوق حیوانات تنها می خواستم بگویم لطفا به حیوانات توهین نکنید. چون پیلو و امثال پیلوها هم جزو حیوانات بودند و هستند

Tuesday, September 27, 2005

زمان از دست رفته

دلم براش تنگ شده. تک تکشون را می گم. برای چشمهای عسلی یا چشمهای بادومی و سربالایش؛ برای دستهای بلندش؛ برای خنده هایش ، برای "چی سانو می می !!" برای موهای تیغ تیغی؛ برای سر تراشیده... دلم برای همشون تنگ شده. راجع به هر کدام که فکر می کنم نمی دونم چند سال دیگه اگر ببینمش چه شکلی شده. آیا پیری بهش می آید؟ خطوط صورتش قشنگ هستند و یا از پیری و یا شاید هم از جوانی زندگی نکرده خود خجالت کشیده است. کی دوباره می بینمش شش ماه؟ یک سال؟ 6 سال؟ 20 سال دیگر؟ آیا حرفی برای هم خواهیم داشت؟
دیشب که آقای پ آمد فکر کردم داد بیداد نکنه نشناسمش. نکنه این ده ساله خیلی تغییر کرده باشد. اما نه از همان دور فوری شناختمش. تنها وقتی نزدیک شد دیدم توی صورتش خطوط زندگی پر از استرس اش معلوم است اما از دور عین همان موقعهاش بود. گاهی باورت نمی شود که دوستان بچگی ات؛ عشق های زیبای جوانی ات چه جوری چهره عوض می کنند و خطوط شان عمیق و رنگهایشان ملایم مایل به بی رنگی می شود. بعد ناگهان می بینی که چقدر زود همه مان شبیه خاله و عمو وبقیه فامیل هایی که یک عمر فکر می کردی وااااااااای اینها چقدرپیرند میشویم. نمی دانیم که چرا چوانان از دیدنت معذب می شوند نکنه فکر می کنند که تو هم پیر شدی ؟

Sunday, September 25, 2005

در باب مقوله لذت

اون شب آقای ام. (نمی دونم چرا خودم و دوستام هممون اسممون یا ام هست یا ال.... چکار کنم !) برایم یه رسیتال خصوصی داد و 4 سونات اسکارلاتی زد که منقلبم کرد. شاید چون خودش با یاد عزیز از دست رفته اش کاملا منقلب بود
مدتها بود که چنین اتفاقی نیفتاده بود یعنی می ترسیدم که دیگر نیفتد. دیگه نتوانم تبدیل به یه گوش بسیار بزرگ شوم. اما شد : تعداد نفس هایم 4-5 تا در دقیقه آن هم در سکوت کامل و بسیار عمیق شد، تعداد ضربان قلبم احتمالا به یک چهارم رسید، صورتم در هم رفت و شکلک های عجیب و غریبی به خود گرفت تا نهایتا تمام وجودم گوش شود. بعد اشکها سرازیر شدند و عین رودخانه جاری شدند (خودمونیم خیلی بده ! چون اشک زیادی به دنبال خود سر و صدا آب ریزش بینی و بعد چشمهای قرمز و صدای کلفت به همراه می آورد که باید حتما چند تا لبخند و تعریف هم پشت بندش تحویل بدهی، در حالیکه دلت می خواهد کسی نبیندت و در سکوت بمانی). به هر حال از اون جا یاد یه سری تجارب لذت افتادم. لذتی که از موسیقی می شود برد را با هیچ چیزی نمی توان مقایسه کرد. چون زمانی که این لذت برای من طولانی می شود بعد لذت بصری به آن اضافه می شود. مغز عنان گسیخته می تازد و تصویر پشت تصویر با ریتم موسیقی در برابر چشمانت ظاهر می کند. گاه رنگ است و فرم، گاه یه نوع باله است و گاه نوعی کارتون !! فکرش را نمی کردید ها؟ ولی پیش می آید به خصوص قبل از خواب چه کارتونهایی مغزم درست می کند
در بهترین شرایط (دو سه بار برایم چنین چیزی پیش آمد) کاملا از خودت جدا می شوی و نوعی تجربه ترنسندنتال و یا شاهد داری. مغزت فقط گیرنده می شود و یا نه یه جور سیاهچاله. می گیرد و قورت می دهد و تنها فربه تر می شود و توانا تر (نمی دونم سیاهچاله چنین کاری می کند یا نه ولی در حال حاضر دوست دارم این جوری فکر کنم).چون بعد که از کنسرت می آیم بیرون یادم نیست چه گوش کردم اما یادم هست که در این دنیا نبودم اما لذتش آنقدر بود که دیگر به کره خاک برگشتن سخت می شود. اما یک مسئله عجیب لذت همیشه توش یه نوع درد وجود دارد وگرنه که لذت نیست. هر جوریش را حساب کنید از موسیقی، ازعشق و از دندان لق شیری که دارد می افتد

Thursday, September 22, 2005

می گن اگر بشه چه دوغی می شه

دیروز بالاخره تمام شد و ساعت 11 شب فرستادمش رفت و یه ذره خیالم راحت شد. این اولین مقاله کاملا دو نفری مون بود. یعنی نه این که اون یکی خانم ام ² هر کاری دلش خواست بکنه و هرچی خواست بنویسه و من هم ایضا. یعنی بعد از این که هر چی دلمون خواست نوشتیم اونها را برای هم فرستادیم تا اون یکی هرچی دلش خواست حذف کنه. بعد دوباره برای هم فرستادیم تا جایی که سر هر کلمه ای دیکسیونر آوردیم. آخرش هر کلمه و جمله ای چیزی شد که حاصل فکر جفتمون بود. اما در این مورد به خصوص چون خیلی خیلی زیاد نوشته های عالی چاپ شده بود خیلی سخت بود که حرف تازه ای بزنی. برای همین جفتمون نه خواب داشتیم و نه خوراک. ولی ناراضی نیستیم ! اما باز هم فکر می کنم در این مورد همکاری شاهکار کردیم چون هردومون صاحب نظر بودیم در کار خودمون و با کس دیگری به راحتی کوتاه نمی آمدیم. به خصوص توی ایران که اغلب انقدر همه "منم" های بزرگی دارند که اگر بخواهی یک کلمه ازشان حذف کنی پدرت را جلو چشمت می آورند و البته اگر بتوانند آخرش اونها بکلی حذفت می کنند. تجربه من که این بود. اما برای همین تجربه بد؛ در این مورد بخصوص من و اون یکی خانم ام عین سرخپوست ها اول قسم خوردیم عهد کردیم که اول دوستی بعد مقاله ! برای همین انقدر با پنبه های صورتی و آبی و بنفش کم رنگ سر هم را بریدیم !!! آلبته من آخرش به مفتخر به کسب تیتر وزیرالوزرا سانسورچی شدم !
. .
فعلا دوباره برگشتم سر موضوع قبلی حالا باید چند هفته ای سر این دو مقاله زجر کش بشم البته شاید محیط زیستم کمی زیباتر باشد. بذار ببینیم تا هفته دیگه چه بشه.

Wednesday, September 21, 2005

مملکت اجاره ای

قسمت کمدی - دراماتیک : یکی از بچه ها اون روز گفته بود که هدفی ندارم دیگه آخه مملکتمون اجاره ای است. یعنی معلوم نیست که تا کی می تونی توش بمونی ، کی می اندازنت توی کوچه، به هر حال دیگه این مملکت مثل خونه پدریت نیست که براش نقشه بکشی. از اون طرف هم اگر بری بیرون که جایی نداری... این حرف برای یه دختر 21 ساله خیلی عجیب بود. اما الان با هرکی حرف می زنی از بچه های 16-17 ساله تا پیرمردهای 80-90 ساله همه دلشون می خواد برن حالا یا از این مملکت یا از این دنیا به هر حال دیگه شوقی نیست . اون بینابینی ها هم (هم سن و سالهای ماهم ) که همه درگیر دیپرسیون اند ! با هر کس که صحبت می کنی دیگر نمی داند می خواهد چه کند؟ نه انگیزه ای، نه میلی؛ نه هدفی. دیگه انگار هیچ چیزی مهم نیست براشون اما چه باید کرد؟
وقتی صحبت خانه اجاره ای مطرح شد اول یاد فیلم اجاره نشین های مهرجویی افتادم ولی بعد یادم آمد که برای نگه داشتن اون خونه (که تمثیلی از ایران بود) همه مستاجرها خیلی از خود گذشتگی کردند همبستگی نشان دادند تا توی اون خانه ویرانه بمانند و آخرش هم اون خونه فکسنی در ناکجاآباد را سرپا نگه داشتند و دوباره ساختند و آباد کردند. اون موقع چقدر این فیلم چقدر خوش بینانه و پر از امید بود. همه فکر می کردند که این کار شدنی است. اما حالا چی؟
قسمت تراژیک - دراماتیک (که گاه دارای قسمت هپی اندینگ است اگر چشم بصیرتش را داشته باشین) -در ارتباط با حرفهای هفته پیش ، می شه به این مسائل یه جور دیگه نگاه کرد یعنی ببینیم قرار است از این همه بلا چه درسی یاد بگیریم (تا حالا به فکرتون نرسیده بود نه؟). مثلا مقصود از این طوفانهای رنگارنگ در امریکا چیست؟ احتمالا طبیعت داره به این ملت می گوید که : امریکائیان عزیز این آقای بوش و دولتتون را مجبور کنید که پیمان کیوتو را امضاء کند وگرنه گرم شدن کره زمین اول گردن خودتان را می گیرد. حالا هر چند که این وسط سیاه پوستان و محرومین از بین رفتند اما به هر حال مملکت امریکاست و باید دولت و ملت امریکا خسارات را تامین کند.همه این بلاها که مثل 11 سپتامبر براشون نون و آب که نمی شه. اما در مملکت ما انقدر مردم به فکر نون و آب هستند که کسی فکر نمی کنه که دیپلماسی امروز یکی از مهمترین عوامل چالش با دنیاست . کسی مسئله هسته ای برایش مهم نیست. همه فکر می کنند که خوب چون حق ماست بنابراین همینی است که هست. صاحبخونه جدید هم خیلی همت کنه تنها فکر لباس عروسی و خنچه عقد برای یه سری جوون است که بعدش معلوم نیست با چه پول و تو چه خونه ای قرار است زندگی کنند.
بدبختی بزرگ ما این است که فرهنگ غالب الان فرهنگ گداپروری و از اون بدتر فرهنگ تازه به دوران رسیدگی (مالی، سیاسی، فرهنگی، اجتماعی، که البته این یکی از زمان جنگ همیشه وجود داشت و هرگز فروکش نکرد فقط آدمهاش مرتب عوض می شوند ....) . در تمام این سالها چقدر ماهیگیرخوب تربیت شد که خود خوراک ماهی های گرسنه شدند

Thursday, September 15, 2005

ادامه

در ادامه مطلب قبلی: می دونین چرا خیلی سخته که برین کلاس بالاتر؟ برای اینکه اتفاقاتی که در زندگی می افته را ساده می گیریم یعنی همان چیزی را که هست می بینیم، پشتش را نگاه نمی کنیم. برای همین گاهی خیلی سخته که در اتفاقات گاه خیلی ساده که اغلب درشان شکست و غم و غصه است اون درس نهائی را که باید یاد بگیریم را پیدا کنیم. تنها به خود واقعه قناعت می کنیم و فکر نمی کنیم که منظور زندگی چی بود

اگه گفتین چند تا کلاس درس خوندین؟

یک روزکه خیلی در حال غر زدن و اهانت به زمین و زمان بودم ، ل. خانم دوست قدیمی گفت : هی ! مادام ام. جان به جای غر زدن چشمتو باز کن ببین چه اتفاقهایی داره توی زندگیت می افتد. فکر می کنم بازم تجدیدی آوردی که انقدر حالت بده. خوب چرا درسهاتو یاد نمی گیری. مگه نمی دونی که زندگی مدرسه است اگردرسهاتو یاد نگیری، تجدید می شی یعنی باید دوباره همان تجربه را تکرار کنی ! اگر هم تجدیدیت را را در فرصتی که زندگی بهت می ده نخونی خوب آخرش رفوزه می شی و بعد باز باید دوباره سر همون کلاس بشینی... کلاسهای زندگی هم که یک سال طول نمی کشند که، گاهی یک درس ممکن است 20 سال طول بکشد تازه اگر شانس بیاری.
حالا راست بگین تا حالا چند کلاس توی زندگی درس خوندین و رفتین بالا؟ یعنی توی زندگی تا حالا چند تا درس رو تونستین واقعا پاس کنین و دیگه تکرار نکنین؟ می دونین اگر توی زندگی رفوزه بشین اون وقت باید از سر همه چیز را شروع کنین ها؛ حالا بعضی ها اسمش رو می ذارن کارما ، می گن کارما تو باید زندگی کنی

Sunday, September 11, 2005

امروز 11 سپتامبر است. آغاز خیلی اتفاقات در دنیا

امروز 11 سپتامبر است. اون روز همه فکر کردند که بدترین اتفاق افتاده، فکر کردند که در امریکا دیگر هرگز چنین اتفاقی نخواهد افتاد . جهت پیشگیری به افغانستان و عراق حمله کردند و به نام مبارزه با تروریسم چه ها که نکردند. در همان مدت مسئله مدرسه بسلان در چچنی روی داد. یک هزار بچه طعمه بی رحمی تروریست ها شدند اما آب از آب تکان نخورد. چقدر اتفاقات دیگر افتاد ایستگاه مادرید؛ لندن، بعد تسونامی ، زلزله بم، تا به حال هیچ کس فکر نمی کنم این همه واقعه جهانی و حیرت آور به خاطر داشته باشد. البته الان همه چیز را از طریق ماهواره و اینترنت می بینیم. اما کی تا به حال 1000 تا دانش آموز را برای مقاصد تروریستی کشته بودند و یا با هواپیما به ساختمان های عظیم حمله کرده بودند. اما امروز گزارشی در آرته فرانسه دیدم راجع به نیو اورلئانز و اسرائیل و دیدم عجب اتفاقی افتاده برای اولین بار امریکائی ها و اسرائیلی ها در کشور خود گروگان ارتش و سیاست های خود شده اند . فراموش شده اند مثل بقیه آدمهای دنیا. خیلی متاثر شدم اما فکر کردم بد نیست که هم آمریکائی ها بدانند که فراموش شدن یعنی چه و هم اسرائیلی ها طعم بی خانمانی را بچشند. دنیا دار مکافات است انگار؟

شهری در ناکجاآبادهای درون

نمی دانم این شهر کجاست. می شناسمش. یا فکر می کنم می شناسمش. اما مرتب در آن گم می شوم. شاید هم گم نمی شوم تنها همه چیز آنقدر تغییر کرده که دیگر نمی شناسم. جایی است شاید در افریقا، چون فقیر است و عقب مانده؛ اما بزرگی و بی تفاوتی شهرهای امریکائی را دارد، کسی به کسی نگاهی نمی کند. رمز و رازش شبیه به شهرهای اروپایی است، مثل آن ساعت بزرگ در پایین میدان سلطنتی. همیشه خاطره خیمه شب بازی های ساعت بروکسل که در ساعت 12 مرگ از آن بیرون می آمد در خیالم هست (شاید هم تنها در خیالم هست و واقعیت ندارد). اما در خیابانهایش که راه می روی ترس همیشه حاضر در شهرهای خاورمیانه ای را حس می کنی. حضور چشمهایی که تو را می پایند. حضور مسلح سربازان در بیروت که کاریت هم ندارند. راه می روی ساعتهای متمادی؛ گاه در شب (اغلب در شب) وگم می شوی. علی رغم تمام ادعاهایت گم می شوی. جغرافیا و علم شهر به کاریت نمی آیند. اما نمی دانی و یا قبول نمی کنی که گم شدی و ادامه می دهی در تاریکی به امید رسیدن به کجا؟ آن راهم نمی دانی. شاید تمام داستان همین باشد سیزیفی که هدفش را نمی داند چیست اما محکوم است یا شاید تنها آرزوی زندگیش این است که به آن چه که نمی داند چیست برسد

Saturday, September 10, 2005

ما چه می دانیم؟

این روزها تحقیق جدیدی راجع به جوانان و عقاید و اعتقاداتشون شروع کردم. با بچه های خیلی متفاوتی صحبت کردم از جنوب و شمال تهران ، از طبقات مختلف اجتماعی ، با قیافه ها و ادا هامختلف و یا عجیب و غریب و هر بار متحیر مانده ام که ما از خودمان چه می دانیم؟ در واقع مسئله بزرگ جامعه ما ، این است که عمق تفاوت این نسل جدید را با نسل های قبل نمی دانیم ، یا فکر می کنیم که میزان تفاوت آنها با پدر و مادرهایشان همان قدر است که بین هر نسل دیگری پیش می آید. مسئله جهانی شدن : اینترنت، ماهواره، کتاب، تلویزیون و به طور کلی سرعت بالای زندگی و یا به عبارتی موقتی بودن زمانها و مکانها را در نظر نمی گیریم که چقدرتاثیر شگفت آور بر جوانان گذاشته. در ایران امروز تغییر نسل شاید 4-5 سال شده است یعنی یک جوان 20 ساله با 25-26 ساله واقعا تفاوت دارد ، کمتر همدیگر را می فهمند وحتی قبول دارند. و اما یک مسئله دیگر در جمهوری اسلامی جوانانی تربیت شده اند که برعکس ظاهرشون که اغلب در نهایت افراط و تفریط هست گاهی اعتقادات بسیار پرو پا قرصی دارند. جوانانی را دیدم که برعکس قیافه شون یواشکی نماز می خوانند !! یعنی پدر و مادرشون مخالفند . بچه های از خانواده های مذهبی هم دیدم که روایت خودشان را از اسلام ابداع کردند و مدل خودشان گاه به فارسی نماز می خوانند. دخترانی را دیدم که در خیابان حتما چلویشان را برای بد حجابی می گیرند اما نماز می خوانند بدون چادر و با لاک و آرایش و ... ). و البته جوانانی را هم دیدم که مذهب خودشان را ابداع کردند اما در کل از نسل قبل اعتقاداتشان بیشتر است. دستاویزشان به جهان ماورا به انحاء مختلف بیشتر است. نهایتش عقایدشان نه ربطی به پدر و مادرشان دارد ، نه ربطی به جمهوری اسلامی و تبلیغات آن و نه حتی ربطی به تبلیغات ماهواره ای. دنیایی برای خودشان خلق کرده اند که ملغمه ای است از مثلث ایران و اسلام و جهان و به نظر من بسیار نزدیک به روح زمانه ! پیچیدگی وضعیت جامعه ما چند سال دیگر که این جوانان به قدرت واقعی رسیدند معلوم می شود

Tuesday, September 06, 2005

وبلاگم ماشاالله یک سالش شد بچه


ای بابا شوخی شوخی یک سال شدها ! جریان اون یارو ست که ازش پرسیدن می تونی 20 تا بربری یکجا بخوری گفت صبر کن ببینم. رفت 20 تا خرید رفت توی یه اتاق گفت برم امتحان کنم اگر شد می آم می خورم . حالا من هم می خوام یه چند سالی وبلاگ بنویسم اگر این کاره بودم بعد به طور رسمی وارد وبلاگستان شوم. آخه برای وبلاگ نویسی رسمی احتمالا آدم حرفهای مهم مهم باید بزنه. منم راستش ترجیح می دم اینجا هر چه دلم خواست بگم (مثل تقریبا تمام وبلاگ نویس های دیگه!) در ضمن یک عالمه هم غر بزنم و اگر هم دلم خواست اصلا حرف حسابی نزنم. از این انشاء نتیجه می گیریم که اسم این وبلاگ بی خودی شد "من دوم" بلکه می بایست بشه "من اول". حالا ببینیم اگر بربری ها رو خوردم و نمردم می آم یا یه وبلاگ درست و حسابی وا می کنم و یا این جا عین خانم خانمها حرفهای سنگین و رنگین می زنم... وبلاگستان پسند

این عکس هم کادوی تولد یک سالگی ام غروب در شمال حوالی عباس آباد- متل قو

.

تهرانی شدن ایران - فاجعه است والله


هفته پیش جای شما خالی پس از سالها رفتم شمال.
بگذریم که بعد از شاید 20 سال در دریا شنا کردم ساعتها و چقدر لذت بردم چون یادم رفته بود که شنا در دریا با هیچ استخری قابل مقایسه نیست. البته با مایوی اسلامی و کاملا پوشیده ولی راحت و آزاد ! عجیب است نه؟ اما جالبتر از شنای بنده ! آنچه برایم خیلی جالب بود تغییر جو کناره های دریای خزر بود. نه نه اشتباه نکنید، اصلا بدتر نشده بود که هیچ به طور غریبی همه ریلکس و راحت کنار ساحل لم داده بودند. انگار نه انگار که محافظه کارها آمده اند روی کار و قرار است که بزودی باز همان آش و همان کاسه شود. طبق معمول از همه جالبتر خانمها بودند که اگر احیانا آقایی هم دم دستشون بود دیگه بی خیال حجاب و اسلام و این حرفها (البته با بلوز و شلوار و روسری روی شانه! ) کنارشون هم یه عالمه خانم چادری و حجاب کامل برای خودشان راه می رفتند و الحق هم هیچ کس به هیچ کس کاری نداشت. یه جورهایی مثلا شبیه ترکیه شده بود. که همه نوعش بود. فکر می کنم تنها کسانی که نگاه می کردند و من و دوستانم بودیم که هاج و واج مانده بودیم. یه چیز بامزه دیگر اینکه همه از هم عکس و فیلم می گرفتند البته از دور (احتمالا) که حتما برای فک و فامیل هاشون بفرستند که ببینین چقدر ما به قول طرف "اروپا کردیم". امان از دست این بلاگ سپات و فارسی نوشتنو نقطه گذاریش کاشکی یکی بگه من چه کار کنم که نقطه ها سر جای خودشون مثل آدم بمونن
.برین تو بحر عکس

تمام این روزها هم مرتب یعنی روزی 80 دفعه تراکتور می آمد و روز روشن از جلوی خانه مردم ماسه ها را بیل می زدند و تراکتور را پر می کردند و چند تا بلوک آنورتر خالی می کردند و کوه های ماسه درست کرده بودند برای فروش به تهرانیان عزیز بساز و بفروش. اگر احیانا هم کسی اعتراضی می کرد اگر خیلی حرفش را می خواندند می رفتند 5 متر انورتروگرنه که با خشونت و ادب ! فراوان به خصوص جواب خانمها را می دادند! در چند روز بعد ثابت شد که بعضی از اینها واقعا موجودات خطرناکی هستند و ساکنین محل را علنا تهدید می کنند. متاسفانه نیروی انتظامی هم کلا هیچ کاری نمی کند ! بی خیال این حرفها که ساحل داره گود می شه ! به هر حال یه جورهایی شمال هم آخرشه . آپارتمان سازی های زشت سبک "نئو کیسه داران" بعد از انقلابی دارد تمام شمال را می گیرد. راستش عید قشم بودم آنجا هم همین طور تمام معماری و شهریت قشم داشت فدای تهرانی شدن لعنتی آن می شد. جاهای دیگه هم که حسابشون معلومه.
یک زمانی کامران صفا منش صحبت از "روستائی شدن" تهران کرده بود (در مجله معماری و شهرسازی) که به نظرم خیلی بحث جالبی بود این که چگونه روستائی ها تهران را تصرف کرده اند ، فریبرز رئیس دانا هم از روستائی شدن رفتار شهروندان و تاثیرش در ترافیک گفته بود؛ حالا اون روستائی ها که آمدند تهران را روستا کردند یه تهران جدیدی بوجود آوردند و دارن اون رو به تمام ایران صادر می کنند. یعنی حالا مسئله بزرگ "تهرانی شدن" تمام ایران شده. البته تهرانی که سلیقه اش به خصوص بعد از جنگ و انقلاب سلیقه نو کیسه دارانی شد که هر روز به تعدادشان افزوده می شود و برای نشان دادن ثروت خودشان تهران و ایران را که هیچی از قرار دبی را هم دارند از بین می برند. متاسفانه زیباسازی شهرهایمان هم به کلی به دست فراموشی سپرده شده. واقعا شهرهای ساحلی را نگاه کنید از لحاظ شهرسازی آیا یک فاجعه نیست؟ هیچ عنصر زیبایی توش وجود ندارد. فکر می کنم کماکان تنها معماری زیبای شمال هتل رامسر قدیم بود. یادش به خیر.

Thursday, August 25, 2005

تهران و شهر ری

برای خیلی ها تهران شهری است بی هویت، زشت، آلوده و صدها عیب دیگر.
ولی چند نفر تهران را واقعا می شناسند؟ چند نفر ورای خوش گذرانی می روند که تهران، شهرشان را کشف کنند؟
یکی از محله هایی که به جز مردم محله اش کمتر کسی می شناسدش شهر ری است. شهر ری چنان هویت استواری دارد که وقتی به بچه های شهرری می گویی تهرانی بهشان بر می خورد. سالهاست که به محله های جنوب شهر از جوادیه و نازی آباد و افسریه تا شهرری می روم. چند روز پیش هم پسرعمویم را که پس از سالها به ایران آمده بود را برای تهران گردی به شهر ری بردم. به برج طغرل و چشمه علی و قلعه گبری

و اما برج طغرل واقعا زیباست، زیباترین قسمتش تهی بودنش است و آن دایره خالیش رو به آسمان
چشمه علی در خاطره خیلی از تهرانی های قدیم چشمه علی محل قالی شویی زنان جنوب شهر بود اما امروز شده یک محل خیلی باصفا برای آبتنی بچه و بزرگ . وقتی بچه ها را نگاه می کنی حس می کنی که در این شهر پر سر و صدا و شلوغ اینها گوشه ای از گذشته تهران را گیر آورده اند و بی خیال دنیا در آن خوشند.
ا

ما قلعه گبری ؛ تاریخی ترین دیوارهای تهران در بدترین وضعیت قرار دارد. نه هیچ گونه اطلاعاتی از آن کسی دارد؛ کی ساخته شده ؟ برای چه؛ چه شد در آنجا چه بود؟ هیچ مطلقا هیچ، نه نوشته ای ، نه مراقبتی. امروز شده انبار حرم مطهر. چرا چون مربوط به زرتشتی ها بود؟ یا چون به قول نگهبان چون پر از معتاد و قاچاقچی بود؟ آیا نمی شد میراث فرهنگی فکر بهتری برای اینجا بکند؟ خواستیم عکسی بگیریم طبق معمول در ایران پریدند که نه نه مبادا! چرا چون همه چیز در ایران امنیتی است.
همان روز کمی قبل در فرهنگسرای بهمن وقتی داشتیم از یکدیگر عکس می گرفتیم خانمی چادری با ترشروئی آمد و پرسید برای عکاسی آیا با روابط عمومی "هماهنگی" کرده اید؟ فکر کردیم اگر بخواهیم از هم عکس بگیریم باید برویم ارشاد و بعد می گویند نخیر نمیشه کارت خبرنگاری ندارین نمیشه از هم در فرهنگسرای بهمن عکس بگیرین. آی آقای غریب پور کجائی ببینی چه به سر فرهنگسرا آورده اند ؟ یادش به خیر. تا آنجائی که من می دانم اگر روزی خاتمی آمد نطفه اش در محله کشتارگاه و فرهنگسرای بهمن بسته شد. زمانی که بچه های محله برعکس پدر و مادرشان که شرمنده محله کشتارگاه بودند با افتخار می گفتند که بچه های محله فرهنگسرا هستند. مدتها خواهد گذشت تا افراد بفهمند که در این مملکت چه کسانی کار کردند و چه کسانی کار آنها را توبره کردند و بر باد دادند

اگر کسی یک لحظه فکر این بود که چرا تهران هویت ندارد و برای هویت آن فکری می کرد شاید آن وقت به طور جدی می شد به شهر ری و ابنیه تاریخی اش به شمیران و محله های باصفایش ؛ به بازار و هویت 200 ساله اش فکر کرد و عزیز من حتی از آن پول درآورد... مگر بقیه جاهای دنیا چطورند. مگر چگونه باید ابنیه تاریخی را حفظ کرد و در عین حال خرج حفاظتش را تامین کرد.

Tuesday, August 23, 2005

گذشته پشت شیشه -1

این عکس ها لااقل 100 سال سن دارند. وقتی بچه بودم هروقت به خانه خانم افتخارالملوک می رفتم مدهوش لطافت این عکسها می شدم. یادش بخیر و روحش شاد

نامه ای مرده از گذشته ای دور

J'ai envie de partager la musique. Toutes les musiques, autant la sonate de violon et piano de Frank que la musique de nos âmes
Certains maux sont bienvenus. Ils montrent le chemin de salut.
C'est toi même qui l'a dit, n'est-ce pas ?
Même si c'est l'impossible, même si c'est le provisoire, osons de casser les murs.
Il y a des choses dans la vie qui valent d'être échanger contre un mur en verre incassable qui n'a aucune autre fonction que séparer les amis, et ceux qui s'aiment ou au moins qui peuvent s'aimer, énormément.
Toujours j'ai cru que aimer est plus durable que l'amour. Ça peut durer toute une vie, malgré les distances. Malgré le temps, malgré la mort de l'amour.
Mais pour aimer il faut casser les murs.
Il faut toucher, il faut sentir.
Il ne faut pas rester inerte, emmuraillé dans les jeux sociaux.
Je deviens stupide devant ce mur. Je deviens claustrophobe, je meurs devant les murs.
Tu aimes tant l'indisponibilité, l'impossibilité !
Tu aimes toujours chercher ta sécurité derrière le mur.
Comme si tu as peur de la largeur de l'horizon, pour toi le mur te protège.

But my darling,
"The Mystery of the world is in the visible, not in the invisible"
believe me !

Wednesday, August 17, 2005

Don't worry, be Happy ! نگران نباشین ، خوش باشین یا

حالم بد است. فکر این کابینه را می کنم حالم بدتر می شود. نوشته مسعود بهنود را خواندم در مورد سابقه چنین دولتهائی در ایران فکر کردم خوب آنزمان انتصابی بود و نخست وزیری بود واحتمالا قابل برگشت. حال این انتخاب 17 میلیونی مردمی را چه کسی می خواهد جبران کند؟ هستند دوستان بسیاری که از ته دل فکر می کنند که حالا که دولت و مجلس یکدست شد مردم بلاخره بلند می شوند و رگ غیرتشان به جوش می آید و این حکومت را برمی اندازند و دولتی دموکراتیک به جای آن می نشانند ! اما بدبختی این است که انتخاب شدن چنین کابینه ای تا مدتها تنها غصه تعداد کمی از روشنفکران به زعم آقایان غرب زده خواهد بود تا زمانی که وزیران و وکیلان عزیزبا تجربیات خود وارد عرصه فرهنگی و اقتصادی شوند و بگیر و ببندها و همه آنچه که در این 27 سال به بهائی بس سنگین بدست آورده شده را بر باد هوا دهند. آن موقع بلکه مردم سرشان را یک کمی از برف بیرون آورند تا ببینند چقدر با انتخاب بی مانند خود هم خودمان هم دنیا را شرمنده کرده اند. صد البته تا اقایان وزیر وزرا تصمیم بگیرند که چگونه پوست ملت را بکنند مثل همیشه مردم همیشه در صحنه یک راه کار جدیدی پیدا می کنند که تا به حال نه به عقل خودشان رسیده بود و نه به عقل جن . کابینه جدید هم گیچ می شود و آخرش هم نمی تواند اون کارهائی را که می خواهد بکند. اصولا در ایران رسم دولتمردی این است که بقیه نگذارند ادم کارش را بکند. باور ندارید ببینید آیا تا به حال دولتی شده که بیاد و هر کار که دلش می خواد بکند؟
چرا چون ین مسئله از روز ازل انگاری همین جور بود : مثلا عربها آمدند سرکار مدتی بعد دیوانشان فارسی شد؛ مغولها آمدند به ایران و شاعر و سخنور برگشتند، جمهوری اسلامی آمد و مردمی که سابقا در زمان شاه اندکی عرق خور بودند به کلی عرق ساز و شراب انداز شدند و یا زنانی که آن موقعها به زور وارد دانشگاه می شدند امروز دانشگاه ها را کرده اند ملک پدری خودشان.
به هر حال این دولت جدید هم در زمانی که فکر می کند به به چه ها که نکرده بدون انقلاب و جر و بحث می بیند یکهوی یه جور دیگه شد همه چیز ! حالا چه جورش را والله هنوز خود ملت نمی داند یکهوئی روشش را پیدا می کند ! اما اغلب روش ملت این است که انقدر خودش را با طرف تطبیق می دهد که نهایتا همه چیز را به نفع خودش عوض می کنه مثلا این نوحه خوانی های جدید را ببینید؟ رپ و پاپ و این جوانان عزیز امام حسین را هم شبیه به خودشان کردند به جای اینکه خودشان شبیه به امام حسین شوند اون وقت این آقایان چه خوابها که برای این ملت نمی بینند. به قول شوفر تاکسی که اون روز می گفت : ساده ای ها "!!
دیگه اینکه اگر توی این اوضاع به مردم ما خوش نگذرد حتما یک کاری می کند. چون در مملکت ما خوش گذرانی شده از مسائل مهم روز. چندی پیش دوستی از اروپا آمده بود می گفت چرا به شما وطنی ها باید هر شب "خوش بگذرد"؟ چه دلیلی دارد که هر شب به آدم خوش بگذرد؟ مگر کار و زندگی دیگری ندارید؟ مگر هر شب باید رفت پارتی و مهمانی و خندید و رقصید (آنهم از نوع کاملا سطحی خوش گذرانی های ماها که همه از دم تا خرخره دیپرسند و تنها برای فراموش کردن آنچه در اطرافشان می گذرد خودشون را خفه می کنند نه اینکه واقعا از ته دل کسی بخندد و برقصد. حیف ای کاش این یک کار را اقلا بلد بودیم) خلاصه می گفتم خدمتتون که این اصل به خصوص نزد جوانان عزیز ما خیلی اصل مهمی است. البته همه هم می دانند که به قول معروف این نسل سوخته است و در جمهوری اسلامی پدرش درآمده است اما والله همین بچه ها وقتی می روند مثل بچه آدم در خارچ از کشور که "درس بخوانند" (نه کار دیگر) همشون می شینن سر کار و زندگی شون و هیچ کدام انقدر عطش برای خوش گذرانی و خود خفه کردن ندارد.

Friday, August 12, 2005

آسمون سوراخ شد و من افتادم

در ادامه صحبت شیرین فرهنگ پوز زنی و "منم و ننه م" و " تمام دنیا یه طرف و من یه طرف" راستش نمی دانم چه کنم به خصوص با برخی از دوستان (به خصوص آقایون) که وقتی تلفن می کنند انقدر از خودشون تعریف می کنند که تقریبا حالت تهوع می گیرم. ای بابا چته برادر من آخه... مگه ببخشید ها (وبلاگه دیگه همه چی می شه گفت !) می شه آدم انقدر "چسی" بیاد اون هم به این گندگی ! البته خانم ها هم ماشاالله دست کمی ندارند ولی امان از آقایون، خانم ها به قول معروف "ریز می آن" اما آقایون همچین ... هیچی بسیاری از این وبلاگها را بخوانید تازه می فهمید من چه می گم ، خوب بگذریم . به قول شاعر که می فرماید "از چسی ملولم و تواضعم آرزوست !" مثلا

Monday, August 08, 2005

فرهنگ پوز زنی و رو کم کردن و غیره

زمانی دوستی از اهالی کشور خورشید تابان داشتم. دوستی که سالیان دراز در ایران زندگی می کرد. عاشق گلی ترقی و صادق هدایت بود و تمام مدت در حال خواندن داستانهای کوتاه ایرانی بود. کلاس فارسی می رفت و با افتخار می گفت کلاس سوم راهنمائی را تمام کرده (هر چند که خودش فارغ التحصیل دانشگاه آکسفورد بود). اما علی رغم این عشق به ادبیات فارسی از دست همکاران و دوستان ایرانیش به شدت شکار بود. می گفت که ایرانیان اصلا تواضع ندارند. می گفت ما در ژاپن هیچوقت نمی توانیم در مورد خودمان این جوری صحبت کنیم. از اظهار فضل دوستان ایرانی آنقدر دلخور می شد که کمتر با ایرانیان می جوشید. دلیل دیگری هم داشت. فرهنگ جدیدالتاسیس ایرانی که بر اساس "پوز زنی و بزن تو دهنش، باید آدمش کرد" استوار شده را نمی فهمید. فرهنگ ذن در ژاپن نوع دیگری از رفتار را می طلبد که به نظر من خیلی آرام تر، ملایم تر و در عین حال کاربر تر است. مثلا فکر می کنیم که اگر در خیابان به کسی راه دهیم حتما نشان از کم آوردن ما در برابر طرف است ! راستی هیچوقت فکر کرده اید که ما چند تا اصطلاح برای پوز زدن و رو کم کردن و سرویس کردن و این حرفها داریم. فکر می کنم خیلی از مسائل ما بر اساس اصل لجبازی و رو کم کردن بوجود آمده؛ از مسئله گنجی گرفته تا مسائل هسته ای. البته زیر بار زور نرفتن امر دیگری است اما متاسفانه در دوره کنونی بیشتر از دیپلماسی فکر و ذکرمان رو کم کردن است ! همه اینها البته به نوعی حکایت از کمبود اعتماد به نفس ذاتی ماست حالا هی بگیم ما بهترین و بزرگترین و جنایتکارترین و دزدترین و ترین و ترین و ترین و از این حرفها والله بخدا همه اینها از کمبود اعتماد به خود و اعتماد به نفس و این حرفهاست.